فَدک نامه
گويند: گور تو مانده ست بي نشان و شكوه
تو زنده اي ؛ به گور و نشانت چه حاجت است
فَدک نامه
در عبا- پوشیده روی- آمد فراز
چون محمّد، کز حَرا ؛ آید فرود.
گفتنی ها دارد او ، گمراه را
از فَدک ، در نامه ی یزدان سرود.
ادامه مطلب
به انتخاب مهدی فرزه
گويند: گور تو مانده ست بي نشان و شكوه
تو زنده اي ؛ به گور و نشانت چه حاجت است
فَدک نامه
در عبا- پوشیده روی- آمد فراز
چون محمّد، کز حَرا ؛ آید فرود.
گفتنی ها دارد او ، گمراه را
از فَدک ، در نامه ی یزدان سرود.
شب مثل کاج گشوده ست بال و پر
در کلبه ی محقّر و تاریک بیوه زن
اطفال بی پدر غنوده ولی مادر
تن نهفته در جدار رختخواب
بنشسته بی قرار
بر حصیر پنجره چشمان او
می کند هر دَم ستاره جابجا
که زند سو
می زند اندر دلش دودی اجاق
فکر او را بسته در بن بست خویش
نقشه ها وا کرده اندر چشمِ جان
خفته اما در دُخان
رُخ فشرد اندر میان بالشی
از شِکنج موی خود آزرده بود
سر نهاد اندر جدار رختخواب
گویی اندر باد و توفان خفته بود
فکر می کرد ،
پهلو به پهلو ، دلخراب
فکرها رفته درهم و مغشوش
فکر قرض و لباس و کار و کتاب
فکر این مرگ ِ سخت نامفهوم
فکر آینده ضربه ای ؛ ضربه
فکر آینده ضربه ای ؛ ضربه...
مهدي فرزه . ميم. مژده رسان

ای صلابت ؛ در کلامت تش فشان
ای آتشین پیغام ؛ نقال
ای امیدِ ناامید
ناامیدِ ناامیدان، ای نکو
این "طلایی مخمل آوایان ِ بی دردان"
این نکوهیده پریشانگویکان را
واگذار و درگذر.
ای مُرصّع چامه هایت
یادگار از واژگان ِ دیر و آینده
ایدر و آنک به هر جایی سخن از تُست
ای نگارین شعر تو ، تاریخ
"آخر شهنامه" ات تلخین شرنگی بود
در کام شهان بی شک.
واژه پردازا
ای"زمستانت" هراس از مهر وکین و ؛ سایه و ؛ روشن
ای تو در زندان شعر و رنج خود محبوس
بار دیگر "زین اوستا" با من شوریده از سر کن
تشنگان شعر نابت را مبر از یاد
بشکفان آن "دوزخ سرد" و
زمین را از "بهاری تازه" دیگر کن
ای "هدایت" گونه ، نومید
ای امید،
پرده دیگر کن.
مهدی فرزه (میم مژده رسان)
(اینجا بشنوید و دانلود کنید. )
تقدیم به استاد محمد رضا شفیعی کدکنی
" بزرگا؛ مردا؛ که این پسرم بود که پادشاهی چون
محمود
این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان. "
فرود ِ ؛
شهر ِ؛
بلخ.
شعر و دکلمه از مهدی فر زه (میم. مژده رسان)
هفت خوان دیگری
اژدهای هفت سر مانند
پیش پای ِ مردم آتش به دست و، رستمان نو به نو
گسترانیده ست
یال و کوپال ستبر
همچنانک اکوان ِ دیو

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. )
بلم ، آرام چون قویی سبک بال
به نرمی بر
سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ
ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ
افق بیرون همی رفت
(اینجا بشنوید و دانلود کنید. )
آفریدی آدم و حوا و...
بسیار آدم و حوای دیگر را
یکی هم زان میان
فرزند من
که گرچه ما ز زایش تا بپروردن
هماره یار و هم دلدار وی ، شاید ؛ که باشیم...
هلا ای آفرینشگر هماره!
ز ذرّه آفرینی ، پرورش ،
تا زایش ِ بس ذرّه ای پیوسته با سامان
تویی هستی ده.
تویی هستی دهی ، کو ؛
ما و او را آفریده ست.
ز هیچ آفرینا!
شگرفا!
ز ناچیزانه ذره تا به نیکو آفرینش
پرتگاه ِ بس شگرفی
از زمین تا آسمان ست.
غلط گفتم
ببخشا فرزه را ؛
مانا؛ غلط گفتم
به یک فرمان "شو. شد" هم زمین ؛ هم آسمان بسته ست.
هلا ای بس شگفت آورتر از،
هر بی کرانی، هر؛ شگرفی، هر؛ شگفتی
هلا ای آنکه نزدش سخت و آسان هردو یکسان ست و آسان
هلا ای بس توانا تر از آنچ آید به پندار
ورا دریاب
بیش ازپیش
شگفتی آفرینا!
شگفتا که تویی!
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. )
کوکوجان!
کوکوت ، کو ؟ کوکو
کوکوجان!
- : " کوکو کو؟ کوکو "
همشاخه ها به سوگ رها کرده ...
رفته اند
آن یاکریم ِ جُفت - مُرده را...
شاید
تنهایی برایش بهترست
شاید به سوگش
زین سان
با اوهمدلی کرده اند
شاید هم
با این روش
از مرگ و بد شگونی
پَرهیخته اند، بگریخته.
از چند و چون
تنها خداست، که می داند...
کوکو
امّا چرا تو باز به این شاخه آمدی ماندی
شاید به یاد ِ یار گرانمایه، آمدی ماندی
شاید هنوز چشم به راهی که در رسد
باور نکرده مردن ِ جانانه، آمدی ماندی
کوکوجان
غم به دل راه مده
هر زنده می میرد
کوکو
تنها خداست که می ماند
تنها خداست که می ماند
مهدی فرزه ( میم . مژده رسان)