تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

 

 

 




هنوز یادم هست :
چهارسالم بود ،
که با نوازش « سیمرغ »
به خواب می رفتم .
به بانگ شیهه ی « رخش » ،
ز خواب می جستم .
چه مایه شوق به دیدار موی زالم بود !

***

به خواب و بیداری ،
لب از حکایت « رستم » فرو نمی بستم ،
تنم ز نعره ی « دیو سپید » می لرزید .
چه آفرین که به « گرد آفرید » می خواندم .
شرنگ قصه ی « سهراب » را به یاری اشک ،
ز تنگنای گلوی فشرده می راندم .
دلم برای « فریدون » و « کاوه » پر میزد .
حکایت « ضحاک »
همیشه مایه ی بیزاری و ملالم بود .
چه روزها و چه شبها که خواب داروی من ،
زلال عشق دلاویز « زال » و « رودابه » ،
شراب قصه ی « تهمینه » و « تهمتن » بود .
شبی اگر سخن از « بیژن » و « منیژه » نبود
جهان به چشمم ، همتای چاه « بیژن » بود .

***

چه روزها و چه شب ها ، در آسمان و زمین
نگاه من همه دنبال تیر « آرش » بود .
رخ « سیاوش » را ،
درون جنگل آتش ، شکفته می دیدم ،
دلم در آتش بود .

***

چه روزها که به دل می گریستم – خاموش –
به شوربختی « اسفندیار » رویین تن .
چه روزها که به جان می گداختم از خشم ،
به سست عهدی « افراسیاب » سنگین دل .
به نابکاری « گرسیوز » و فریب « شغاد » ،
به آنچه رفت از این هر سه بد نهاد به باد !
به پاک مهری « ایرج » ،
به تنگ چشمی « تور » ،
به کینه تـوزی « سلم » ،
به نوش داروی پنهان به گنج « کیکاوس » ،
به « اشکبوس » ،
به « تـــــــوس » ،
به پرده پرده ی آن صحنه های رنگارنــگ ،
به لحظه لحظه ی آن رویدادهای شگفت ،
به چهره های نهان در نهفت گاه زمان ،
به « گیو » ، « پیران » ، « هومان » ، « هژبر » ، « نوذر» ، « سام » ،
به « بهمن » و « بهرام » ،
همین نه چشم و نه گوش ،
که می سپردم ، تاب و ، توان و ، هستی و ، هوش !

***

صدای « فردوسی »
که می سرود :
« به نام خداند جان و خرد »
مرا به سوی جهان فرشتگان می برد !
به روی پرده ی ایوان خانه می دیدم ،
کتاب و پیکر و دستار تاجوارش را ،
که مثل سایه رحمت کنار باره ی « توس »
نشسته بود و سخن را به آسمان می برد !

***

به روی و موی ، چو دهقان سالخورده ، ولی ،
به چشـم مـن ، همه در هیـات پـیمبـر بـود .
فروغ ایزدی از چشم و چهره اش می تافت
شکوه معجزه اش ،
همین سخن که :
« توانایی ات به دانایی ست ! »
مگر « مسیح » دگر بود او ، که می فرمود :
« اگر چه زنده بود ، مرده آن که دانا نیست ! »

***

چه سالـها که به تلـخی سـپرد و سختی برد .
نه دل به کام و نه ایام و ، زهرغم در جام .
نشست و خواند و سرود و سرود و پای فشرد
مگر امان دهدش دست مرگ ، تا فرجام .
هنوز می بینم ،
بزرگدار ادب را، که در تمامی عمر ،
نگاه و راهش ،
همواره ،
سوی داور بود .
عـقـاب شعـرش ، بـالای هـفت اخـتر بود !
هنر به چشمش ، ارزنده تر ز گوهر بود !
مـذاب روحـش بـر بـرگ هـای دفتـر بود !

***

خروش او را از دور دست های زمان ،
هنوز می شنوم .
خروش « فردوسی » ،
خروش « ایران » بود .
خروش قومی از نعره ناگریزان بود
بدان سروش خدایی دوباره دل ها را ،
به یکدگر می بست .
گسستگان را زنجیروار می پیوست .
خروش او، که :
« تن من مباد و ایران باد »
طلوع دست به هم دادن اسیران بود .
خروش او خبر بازگشت شیران بود !
خروش « فردوسی »
به خاک ریختگان را پیامی از جان داشت .
همین نه تخم سخن ، بذر مردمی می کاشت .
نسیم گفتارش
در آن بهشت خزان دیده می ورزید به مهر ،
سلاله ی جم و کی را ز خاک بر می داشت .
دوباره « ایران » را
می آفرید ،
می افراشت !

***

هزار سال گذشت –
بنای کاخ سخن را که بر کشید بلند ،
نیافت ، هیچ ز « باران و آفتاب گزند »
نه گوهریست که ارجش به کاستی افتد
نه آتش است که خاکسترش بپوشاند .
هزار سال دگر ، صد هزار سال دگر ،
شکوه شعرش ، خون در بدن بجوشاند !

***
بزرگ مردا ! همچون تو رستمی باید
که هفتخوان زمان را طلسم بگشاید
مگر دوباره جهان را به نور مهر و خرد ،
هم آن چنان که تو می خواستی بیاراید.


فریدون مشیری

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
با نگرش به سهمیه بندی بنزین اکثر کارکنان ادارات که قبلا به جای استفاده از اتوبوسهای سرویس ادارات از خودرو های شخصی خود استفاده می کردند هم اکنون از اتوبوس های سرویس ادارات استفاده می کنند که موجب ازدحام در این اتوبوسهاو استهلاک نفرات و خودروها شده است اگر ترتیبی اتخاذ شود که کارکنان ادارات در شهر خود به نزدیکترین محل خدمتی به محل زندگی منتقل شوند مسلما از روند ازدحام در اتوبوسها ی سرویس و فرسایش انسان ها و خودرو ها کاسته خواهدشد .
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386




افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو
-«آن افسانه گوي شهر سنگستان،
به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»
سفر كرده‌ست
شفق مي‌گفت:
«من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،
ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

سپيدار كهن پرسيد:
- «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»
صنوبر گفت:
- «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،
پيرامون او برخاست
كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»
سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد
سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،
آرام و غمگين خواند:
-«دريغ از آن سخن سالار
كه جان فرسود، از بس گفت تنها
درد دل با غار... !»
توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد
صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،
همچون ابر،
رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

گل سرخ شفق پژمرد،
گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد
صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد
(چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:
-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد
كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را
زان خواب جاوديي برانگيزد.»

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب
پرده سنگين تاريكي، فراموشي
پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

سراسر بهت و خاموشي
پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

هنوز اما، شباهنگام
شباهنگان گواهانند
كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان
بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار
«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»


سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386


جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ،
خيال انگيز !
ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه
سرمستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم ،
پس هستيم !



فریدون مشیری
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386


گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خشنود!

اين همه لطف و نعمتي كه مراست
چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد
عشق، اين گوهر جهان وجود

اين بشر، اين ستاره، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان كبود!

اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود!

وين زمان هم در آستانه مرگ
بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي
كه درست است هرچه حق فرمود


خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن
جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش
در جهان ذره‌اي عدالت بود.


فریدون مشیری

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386



من نمي‌گويم درين عالم
گرم پو، تابنده، هستي بخش
چون خورشيد باش
تا تواني،
پاك، روشن،
مثل باران،
مثل مرواريد باش




فریدون مشیری
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386



گفته مي‌شد: « هر كه با ما نيست با ما دشمن است!»
گفتم: آري، اين سخن فرموده اهريمن است!

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،
اي شما، با خلق دشمن! قلب تان از آهن است؟!



فریدون مشیری
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386



يك آسمان پرنده رها روي شاخه‌ها،
در باغ بامداد.

يك آسمان پرنده،
سرگرم شستشو
در چشمه‌سار باد!

يك آسمان پرنده،
در بستر چمن
آزاد، مست، شاد...

از پشت ميله‌ها،
بغضي به هاي هاي شكستم،
قفس مباد!


فریدون مشیری


دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386


ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد -
اين گيسو پريشان كرده
بيد وحشي باران .
يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ،
شهر سوگواران .


هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش :
رنگ اين شب هاي وحشت را
تواند شست آيا از دل ياران ؟


چشم ها و چشمه ها خشك اند .
روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ،
همچنان كه نام ها در ننگ !


هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد .
آه ، باران ،
اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم -
آيا‌، چيره خواهي شد ؟


فریدون مشیری


شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

 

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان تپيد
زان ضربتي که بر سر شير خدا زدند
آن در که جبرئيل امين بود خادمش
اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند
پس آتشي زاخگر الماس ريزه ها
افروختند و در حسن مجتبي زدند
پس ضربتي کزان جگر مصطفي دريد
بر حلق تشنه خلف مرتضي زدند
اهل حرم دريده گريبان ، گشوده مو
فرياد بر در حرم کبريا زدند

 

 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

 

 

 

ای فدای تو هم دل و هم جان

 

وی نثار رهت هم این و هم آن

 

دل فدای تو چون تویی دلبر

 

جان نثار تو چون تویی جانان

 

دل رهاندن ز دست تو مشکل

 

جان فشاندن به پای تو آسان

 

راه وصـل تـــــو راه پر آسیب

 

درد عشق تو درد بی درمان

 

بندگانیم جـــان و دل بـــر کـــف

 

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

 

گر سر صلح داری اینک صلح

 

ور سر جنگ داری اینک جان

 

دوش از شور عشق و جذبه شوق

 

هــر طـــرف می شتافتــم حیــران

 

آخـــر کــــار شـوق دیـــدارم

 

سوی دیر مغان کشید عنان

 

هر طرف دیدم آتشی کان شب

 

دیـــد در طـــور موسی عمــران

 

پیری آن جا به آتش افروزی

 

بــه ادب گــرد پیر مغبچگان

 

مــن شــرمنـده از مسلمانــی

 

شدم آن جا به گوشه ای پنهان

 

پیر پرسید کیست این ؟ گفتند

 

عاشقی بی قـرار و سـرگـردان

 

گفت جامی دهیدش از می ناب

 

گر چه ناخوانده باشد این مهمان

 

ساقی آتش پرست و آتش دست

 

ریخت در سـاغـــر آتش ســـوزان

 

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

 

ســوخت هم کفــر از آن و هم ایمــان

 

مست افتادم و در آن مستی

 

به زبانـی که شــرح آن نتوان

 

این سخن می شنیدم از اعضا

 

همـه حتـی الـوریـد والشـریـان

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

 

وحـــــــده لا الـــــــــــــه الا هـــــــــــو

 

   

 

 

 

بند اول ترجیع بند هاتف اصفهانی

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

 

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
 
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
 وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
 
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
 در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
 
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم.

 

 

نیما یوشیج

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

 

موج ها خوابيده‌‏اند، آرام و رام،

طبل توفان از نوا افتاده است.

چشمه های شعله ور خشكيده اند،

آب‌‏ها از آسيا افتاده است.

در مزار آباد شهر بی ‏تپش

واي جغدی هم نمي‌‏آيد به گوش

دردمندان بی‌‏خروش و بي‌‏فغان

خشمناكان بی فغان و بی خروش

آه ها در سينه ها گم كرده راه،

مرغكان سرشان بزير بال‌‏ها.

در سكوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قيل و قال‌‏ها.

آب ها از آسيا افتاده است،

دارها بر چيده ،خون‌‏ها شسته‌‏اند.

جاي رنج و خشم و عصيان بوته‌‏ها

پشكبن های پليدی رسته‌‏اند.

مشت‌‏های آسمان كوب قوی

واشده ست و گونه‌‏گون رسوا شده ست.

يا نهان سيلی زنان، يا آشكار

كاسه پست گدائی‌‏ها شده ست.

خانه خالي بود و خوان بي‌‏آب و نان،

وآنچه بود، آش‌‏دهن سوزي نبود.

اين شب‌‏ست، آري، شبي بس هولناك؛

ليك پشت تپه هم روزي نبود.

باز ما مانديم و شهر بي تپش

وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.

گاه مي گويم فغاني بركشم،

باز مي بينم صدايم كوته ست.

باز مي بينم كه پشت ميله ها

مادرم استاده، با چشمان تر.

ناله اش گم گشته در فريادها،

گويدم گویی كه: «من لالم، تو كر

آخر انگشتی كند چون خامه‌‏ای،

دست ديگر را بسان نامه ای.

گويدم «بنويس و راحت شو ـ » به رمز،

« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي

من سری بالا زنم ، چون ماكيان

از پس نوشيدن هر جرعه آب.

مادرم جنباند از افسوس سر،

هر چه از آن گويد، اين بيند جواب.

گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»

گويمش «اما جوانان مانده‌‏اند

گويدم «اين‌‏ها دروغند و فريب

گويم «آنها بس بگوشم خوانده‌‏اند

گويد «اما خواهرت، طفلت، زنت . . .؟»

من نهم دندان غفلت بر جگر.

چشم هم اينجا دم از كوری زند،

گوش كز حرف نخستين بود كَر.

گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار

وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج،

قلعه‌‏ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»

و آخرين حرفم ستون ست و فرج.

مي‌‏شود چشمش پر از اشك و به خويش

مي‌‏دهد اميد ديدار مرا.

من به اشكش خيره از اين سوي و باز

دزد مسكين برده سيگار مرا.

آب‌‏ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما مانديم و خوان اين و آن.

ميهمان باده و افيون و بنگ

از عطاي دشمنان و دوستان.

آب‌‏ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما مانديم و عدل ايزدي.

و آنچه گویي گويدم هر شب زنم:

«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»

آنكه در خونش طلا بود و شرف

شانه‌‏اي بالا تكاند و جام زد.

چتر پولادين ناپيدا بدست

رو به ساحل‌‏هاي ديگر گام زد.

در شگفت از اين غبار بي سوار

خشمگين، ما ناشريفان مانده‌‏ايم.

آب‌‏ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما با موج و توفان مانده‌‏ايم.

هر كه آمد بار خود را بست و رفت.

ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.

زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟

زين چه حاصل، جز فريب و جز فريب؟

باز مي‌‏گويند: فرداي دگر

صبر كن تا ديگري پيدا شود.

كاوه‌‏اي پيدا نخواهد شد، اميد!

كاشكي اسكندري پيدا شود.

 

مهدی اخوان ثالث (م.امید)

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

 

 جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
ایستاده است به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم
خاک در خون خدا می شکفد می بالد
آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم
تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد
رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم
از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم ردا از توفان
راه ما از دل دریاست بیا تا برویم
کاش ای کاش که دنیای عطش می فهمید
آب مهریه زهراست بیا تا برویم
چیزی از راه نمانده است چرا برگردیم
آخر راه همین جاست بیا تا برویم
فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم

 


ابوالقاسم حسینجانی

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386







....
مردي
بر پيکر برهنه او
تابنده شمعها ، در سوز
چون ميخ ها فروشده هر شمع در تنش
از داغ هر ته شمعي
جويي ز خون دويده سوي پايين
و ز اشک همچو سرب مذاب هزار شمع
سوزد به سان دانه اسپند.

آن مرد
لب مي گزد به دندان
شکيبا بسوز تن!
با جرات ، بر سوي تيرگي ها
سنگين سنگين مي گذارد دايم گام

بر گرد او مقلد و دلقکها
صورتزن و مغني و مطربها
در رقص و ساز و نغمه سراييدن
سازو کمانچه ها به نوازش
افکنده در فضاي شبانگاهي
لرزش.

دنبال او
فراشها، با جبه هاي سرخ زري دوزي شلاقها به کف
دشنام گوي و عربده جو، ره مي روند.

از زير طاقها
گمگشتگان
و ز سوی کوچه ها
آوارگان
تا ديده در ميانه امواج ياس و رنج
نوري ز شمعهاي تن مرد را
دنبال کاروان
از شوق مي دوند.
بر مرد روشني ده، با قلوه سنگها
آزار مي دهند .
چشمانشان بيند فقط
نوري که رهنماست
کور است در مقابل آن مرد
کو با تن نزار برد شمع جمع را

شمع آجين
بر قلب تيرگيها
پيوسته ره نوردد.
هرکس که سنگ مي زندش يا بر جراحت تن
نمک خنده پاشدش
از زير بار درد
بنمايدش با عطوفت، لبخندي.

تازه سپيده سر زده از آسمان گدار
چشمان شهر خفته، گشايد
آهسته مي کشد نفسي راحت.
آيد صداي بانگ اذان توام
با هاي و هوي قافله دور دستها.

بر شاهراه شهر.
مردي فتاده با تن عريان و داغدار
بس شمع نيمسوخته چسبيده بر تنش.
آن مرد
خاموش و سرد
کرده رها تنش را
اندوه و رنج و درد
بر لب تبسمي به رضايت.
گويي که خيل گمشدگان را
با جان خويش کرده هدايت.
ره را سپرده تا به نهايت.

تک توک عابرين
بر سر کشيده اند عباها
با نفرت ، از او نگاه گريزانده
آرند، رو به سوي مساجد، پي نماز!!




منوچهر شیبانی
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ، تنها، نشيند به موجی
رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد

گروهي بر آنند كين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد

شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد

چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد



دکتر مهدی حمیدی شیرازی
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند

شفیعی کدکنی (م.سرشک)


شنبه بیست و چهارم شهریور 1386


درین زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خودرا
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

محمد علی بهمنی
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386


صدم غم هست اما همدمی نیست
وگر یک همدمم باشد غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرد
دریغا و دریغا محرمی نیست
خمار آلودم اما ساغری نه
سراپا ریشم اما مرهمی نیست
گنه ناکرده پادافره کشیدن
خدا داند که این درد کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد جو بیژن
چه گویم با که گویم رستمی نیست
بمیر ای خشک لب در تشنه کامی
که این ابر سترون را نمی نیست
نصیحت ناپذیر و حرف نشنو
دلی دارم که بی محنت دمی نیست
خوشا بیدردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست
کم است "امید"اگر صد بار گویم
صدم غم هست اما همدمی نیست

مهدی اخوان ثالث (م.امید)
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
گوشمال پنجه ی عشق



خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو
تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است
به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند
تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
مرید پیر دل خویش باش ای درویش
وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو
مباد کز در میخانه روی برتابی
تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق
به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو
هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس
به دست بوسی این بندگان جاه مرو
گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست
به خون گوشه نشینان بی گناه مرو
چراغ روشن شب های روزگار تویی
مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو


هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

مرگ دوباره





در هفت آسمان چو نداری ستاره ای
ای دل کجا روی که بود راه چاره ای
حالی نماند تا بزنی فالی ای رفیق
خیری کجاست تا بکنی استخاره ای
هر پاره ی دلم لب زخمی ست خون فشان
جز خون چه می رود ز دل پاره پاره ای
از موج خیز حادثه ها مأمنی نماند
کشتی کجا برم به امید کناره ای
دیدار دلفروز تو عمر دوباره بود
اینک شب جدایی و مرگ دوباره ای
از چین ابروی تو دلم شور می زند
کاین تیغ کج به خون که دارد اشاره ای
گر نیست تاب سوختنت گرد ما مگرد
کآتش زند به خرمن هستی شراره ای
در بحر ما هراینه جز بیم غرق نیست
آن به کزین میانه بگیری کناره ای
ای ابرغم ببار و دل از گریه باز کن
ماییم و سرگذشت شب بی ستاره ای

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)



هنر گام زمان


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام ، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
فریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)



سرای سرود

دگر نگاه مگردان در آسمان کبود
کبوتران تو پر خسته آمدند فرود
به هر چه می نگرم با دریغ و بدرود است
شد آن زمان که جهان جمله مژده بود و درود
دریغ عهد شکر خواب و روزگار شباب
چنان گذشت که انگار هر چه بود نبود
چه نقش ها که به خون جگر زدیم و دریغ
کز آن پرند نگارین نه تار ماند و نه پود
سخن به سینه ی تنگم نمی زند چنگی
که گور گریه ی خاموش شد سرای سرود
چه رفت بر سر آن شهسوار دشت شفق
که خون همی چکد از سم این سمند کبود
بود که خرمن خاکسترش به باد رود
چو تنگ شد نفس آتش از تباهی دود
مباد سایه که جانت بماند از رفتار
که در روندگی دایم است هستی رود
تو را که گوش دل است و زبان جان خوش باش
که نازکان جهان راست با تو گفت و شنود

هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)


لب خاموش






امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)


زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

در کوچه سار شب






درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)


آینه در آینه





مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کآینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا


هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)



بی نشان



زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم حکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست



هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

جمعه بیست و سوم شهریور 1386



داستانهاي قرآن كريم سرشار از حقايق ناب و پندهاي آموزنده است.
هر داستان بنابر حكمت خاص خود، افقهاي روشن و متعددي را درنظر خواننده مي گشايد و او را با دانشهاي عميق و وسيع آشنا مي سازد.
در اين مقاله، نويسنده، كوشيده است كه با توجه به داستان حضرت موسي و خضر، بحثي پيرامون تأويل در قرآن كريم داشته باشد. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم.
¤ فلسفه داستان موسي و خضر
در داستان حضرت موسي(ع) و عالم رباني كه به نام خضر(ع) اورا مي شناسيم، محور اصلي داستان، دانش پژوهي و دانشجويي است. (نگاه كنيد به سوره كهف آيات 60 تا 82) موسي(ع) سفري را از سرزمينش به همراهي جواني آغاز مي كند كه آن را هم به نام يوشع(ع) مي شناسيم. آن حضرت مقداري ماهي شوركرده، توشه راه داشت كه بدان ها، راه گرسنگي و مرگ را برخود مي بستند. با نشانه اي از فراموشي توشه راه و گريز ماهي و رفتنش به شكل شگفت بر آب كه جوان همراه موسي را به خود جذب كرد، آن دو دانستند كه مكان ديدار موعودشان اين جاست. اين واقع شگفت گريز ماهي، در كناره دريايي است كه «مجمع البحرين» خوانده اند. آن دو با انسان دانشمندي روبه رو مي شوند كه رباني بودنش وجه امتياز او از ديگران است. موسي(ع) خواهش شاگردي و نيز همراهي و فراگیری دانش خاصي به نام دانش رشدي را بيان مي كند و شگفت آن كه استاد از همان آغاز بدون هيچ پيشينه ذهني و رفتاري و گفتاري او را ناتوان مي نامد. پس از پافشاري موسي(ع) استاد مي پذيرد كه با وي همراه شود. آنان دونفري بدون آن كه نفر سومي ايشان را همراهي كند راه مي افتند. اين را در ادامه داستان مي فهميم؛ چون در ادامه سير و سفر ديگر سخني از جوان همراه موسي(ع) نيست. هم چنين پذيرش شاگردي و همراهي مشروط به اين است كه حضرت موسي(ع) هيچ نپرسد نه اين كه هيچ نگويد. به اين معنا كه پرسش در هنگام ديدن هر واقعه و مطلب شگفت و دور از عقل و چرا و چگونه كردن تا پايان كار و هنگامي كه استاد خود به تأويل بپردازد، ممنوع است. اما شگفت آن كه موسي در هر سه مرحله داستان تخلف مي ورزد و مي پرسد و دانشمند رباني او را سرزنش مي كند و موسي اظهار پشيماني كرده و مي پذيرد كه ديگر نپرسد. اما اعمال و رفتار استاد بيرون از دايره درك و فهم شاگرد است و نمي تواند جلوي خود را بگيرد و چرا و چگونه مي كند. اين گونه است كه پس از سه بار شكست و تخلف و پيمان شكني، استاد شاگرد را در ميانه راه رها مي سازد و به تأويل رفتار خود مي پردازد و در پايان به نوعي شكست و ناتواني شاگرد را در ادامه سير و سلوك اعلام مي كند و مي گويد: هذا فراق بيني و بينك؛ اينك زمانه جدايي من و توست. در اين داستان آن چنان عناصر پيچيده و همراه با تعليق و نامفهوم است كه خواننده خود را با موسي همراه و همدرد مي بيند. گونه اي از هم پنداري با شخصيت اصلي داستان درخواننده پديدار مي گردد. تو گويي خواننده و شنونده در مجموعه اي از راز و رمزها گرفتار آمده است كه نمي تواند از آن بگريزد. شنونده و خواننده هم مي خواهد بفهمد و همان پرسش ها به سراغش مي آيد كه به سر وقت موسي(ع) رفته است و در نهايت او را از وفا به شرط باز داشته و از همراهي محروم ساخته است. اين همه راز و رمز در بيان داستان موسي و عالم رباني آدمي را در متن داستان قرار مي دهد و هر خواننده و شنونده اي مي پندارد كه خود اسير و دربند اين رازها و رمزهاست. البته در داستان هاي ديگر قرآن چون داستان ذوالقرنين كه در همين سوره آمده، داستان گاو سوره بقره و داستان اصحاب كهف نيز با چنين وضعيتي مواجه هستيم ولي اوج آن را بايد در اين داستان جست و يافت زيرا تعليق و راز و رمز در آن موج مي زند. هيچ نشانه مستقيمي در ميان نيست. همه نشانه ها نوع فضايي خاكستري را به نمايش مي گذارند. گويي موجي از مه فضاي داستان را آكنده است. شخصيت ها جز موسي (ع) در اين فضا ناآشنا هستند و رفتارها و گفتارها بسيار دلهره آور و هراسناك رخ مي دهد. خواننده همراه موسي(ع) مي رود؛ تو گويي دوربين با موسي(ع) حركت مي كند و زاويه ها از منظر او نمايان مي شود. همان تشويش و اضطراب از موسي(ع) به بيننده و خواننده و شنونده منتقل مي شود. آن چه معلوم است خيلي ناچيز است. آن چه آشكار مي شود هيچ روشنايي بر فضاي داستان نمي افكند. افرادي كه در طول سفر با آن ها آشنا مي شويم نيز خود به جاي اين كه مسأله را روشن تر كنند، بر ابهام و رازها مي افزايند. تنها چيزي كه از اصل سفر معلوم و مشخص است، سفر براي دانشي است كه رشدش خوانده اند، بدون آن كه معلوم شود اين دانش رشدي چيست؟ ]مجموعه رازهاي اين داستان كه تا پايان نيز معلوم نمي شود عبارتند از جوان همراه، مسافت طي شده، مجمع البحرين، زنده شدن و يا سراب ماهي شور شده، علت تعبير به تجاوز از مكان، بنده خدا با مشخصه عالم رباني، علم رشدي، علت عدم صبر، غلام، قريه، مدينه، غلامين و مانند آن.[ در پايان داستان ناگهان با مسأله ديگري مواجه و روبه رو مي گرديم كه تمام منطق ما را به هم مي ريزد و چشم انداز ديگري را در برابر ما مي گشايد. گويي سال ها در فضايي زندگي كرده ايم كه در مثل افلاطوني و داستان ريسمان هاي رنگي و سايه ها مطرح شده است. اكنون در پايان سفر و گذشت از سه مرحله سخت و دشوار به جايي مي رسيم كه ناگهان همه آن فضاي آشنا ناآشنا و همه آن منطقي كه بدان مي زيستیم و خود و زندگي را توجيه و تفسير مي كرديم به هم پيچيده است و خواننده با چيزي مواجه مي شود كه آن را تأويل مي نامند. اين تأويل كه حضرت موسي(ع) آن را دانش رشدي خوانده و عالم رباني آن را تأويل ناميده است، جهان را به گونه اي ديگر تفسير مي كند.
¤ مفهوم تاويل در قرآن
اگر بخواهيم همانند و همساني براي آن بيابيم همانند روز رستاخيز است كه آدمي چون چشم باز كند جهاني با تفسير ديگري مي بيند. در اين زمان است كه آن چه آشنا بود، غير آشنا مي شود و آن چه منطقي و عقلاني بود، غيرعقلاني مي گردد و منطق و عقلانيت ديگري به جاي آن مي نشيند. اين را قرآن تأويل نام نهاده است و مي فرمايد: هل ينظرون الا تأويله يوم يأتي تاويله (اعراف آيه53) در روز رستاخيز تأويل اعمال خود را مي يابند.
راغب اصفهاني در كتاب مفردات لغات القرآن مي نويسد: تأويل بازگشت دادن هرچيزي به هدف موردنظر از آن است و در قرآن به چهار معنا به كار رفته است:
1- تأويل به معناي عاقبت و نتيجه كار (مانند آيه 35 سوره اسراء)؛
2- تأويل به معناي تعبير خواب (مانند آيه 6 سوره يوسف)؛
3- تأويل به معناي حقيقت معاد و قيامت (مانند آيه 53 سوره اعراف)؛
4- تأويل به معناي تعيين مراد و مقصود خداوند از آيات مجمل و متشابه قرآن (آيه 7 سوره آل عمران)
آن چه در اين جا مراد است معناي سه گانه نخست است كه نوعي مشابهت و مسانخت را مي توان در همه آن ها يافت؛ زيرا در همه آن ها به امور واقعي و خارجي اشاره مي شود. به خلاف معناي چهارم كه به مسأله بيان و روشنگري ارتباط يافته است. پس آن چه كه در مسأله داستان موسي(ع) و يا تأويل در روز قيامت و حتي تعبير خواب يوسفي(ع) مطرح است، اظهار حقايق است نه صرف بيان حقايق و گفتن آن.
¤ مفهوم دانش رشدي در قرآن
در داستان موسي(ع) و عالم رباني، حضرت موسي(ع) خواهان علم و دانش رشدي است. رشد در قرآن به معناي رسيدن به كمال بلوغ عقلي و عملي است. به اين معناست كه انسان در سير تكاملي وجودي خود به مرحله اي از علم و دانش شهودي و حضوري برسد كه واقعيت و حقايق اشيا را چنان كه هست ببيند و لمس و درك نمايد. دانش رشدي نعمتي خاص است كه به انسان كامل مي رسد هرچند كه ديگران نيز با تلاش و كوششي به مراحل و مراتب فروتر آن دست مي يابند
¤ برنامه ريزي براي سفر
حضرت موسي(ع) خود را با برنامه اي از پيش تعيين شده به وحي الهي آماده سفر مي كند. سفر در اين جا شايد سفر زندگي باشد. به اين معنا كه همه در مسير تكاملي خود در سير هستند و در زندگي خود اگر به نشانه ها توجه داشته باشند به كمال مي رسند. سير و سفر در داستان موسي(ع) و عالم، نشانه اي از سير و سفر در زندگي انسان به سوي كمال مطلق است. در هر سفري انسان همراهي دارد كه تا برخي از منازل رفيق راه خواهند بود اين در داستان به ما گوشزد مي شود. موسي(ع) با جواني همراه است ولي اين همراهي تا مرتبه اي است. بسيار ديده شده است كه آدمي در زندگي معمولي خود دوستي را به عنوان همراه و همدل و همزبان برمي گزيند ولي پس از رسيدن به مرتبه و مرحله اي او را وا مي نهد و درپي دوستي ديگر مي رود، به توجيه اين كه آن دوست پيشين، ديگر هم راه و هم دل و هم انديشه با او نيست. در داستان موسي (ع) اين ناتواني در همراهي با نشانه اي به موسي(ع) نمايانده مي شود. همراه تا زماني با اوست كه گرفتار فراموشي نيست. اما وقتي توشه را فراموش مي كند و مي گويد كه اين فراموشي از سوي شيطان پديدار شده است، ديگر امكان همراهي براي اين رفيق و دوست همراه وجود نخواهد داشت.
¤ برداشت توشه راه
نشانه ديگر، توشه است. توشه مي بايست در هر سير و سفري مناسب باشد. آساني در بردن و خوردن و بهره مندي از آن از شرايط توشه هر سفري است. نبايد به گونه اي باشد كه دست و پاگير باشد. اين توشه برداري تا زماني درست است ولي از زماني اين نيز نادرست است. آدمي كه به مقام برتري مي رسد توشه برنمي دارد. در داستان مي بينيم كه عالم چيزي با خود برنمي دارد و ره توشه اي را بار نمي كند، چون اين برداشتن ره توشه خود مزاحم سير و حركت است. از اين رو گرفتار گرسنگي مي شوند و عالم چون در مقامي برتر است از خود بي تابي نشان نمي دهد ولي موسي(ع) بي تاب مي شود و در مرحله به گلايه روي مي آورد كه چرا توشه بر نگرفته ايم و چرا براي كار خود مزد خوراكي نجسته ايم. از زماني كه همراه پيشين را ترك كرد و ماهي خود راه خود در پيش گرفت، موسي(ع) بي توشه سير و سفر مي كرد. عالم در مقام توكل بود و علمي داشت كه: «ما من دابه الا و علي الله رزقها»، هيچ موجود و جانداري نيست مگر آن كه خداوند روزي اش را تعهد كرده است. پس از سير و سفر ره توشه اي برنمي گرفت كه اين خود بيرون از منطق و عقل و حساب گري انساني است كه خود بدان خوي و عادت كرده است. مگر مي شود سفري دور و دراز بدون ره توشه داشته باشيم؟ اين پرسش هر عاقل و خردمند و اهل منطق و حسابي است. اما چه مي شود كرد كه استاد تاويل و علم رشدي اين گونه مي رود و سير مي كند.
¤مشكلات تاويلي موسي(ع)
موسي بر پايه منطق و عقلانيت و شريعت آسماني و وحياني با مشكلات چندي رو به رو بود. اعمال و رفتار استاد نه در عقل مي گنجيد و نه مورد موافقت عرف و شرع و وحي بود. اين گونه است كه اعتراض شديد همراه با پرسش را پيشه مي گيرد و از پيمان تخلف مي ورزد.
پرسش اين است كه موسي به نشانه دانسته بود كه اين همان عالم رباني است كه مي بايست از او پيروي كند و آموزش دانش رشدي و تاويلي را از او ياد بگيرد، اما چرا اين همه اعتراض؟
به نظر مي رسد كه موسي(ع) ناتوان از درك علم رشدي و تاويلي بوده است. از اين رو با آن كه به فرستاده بودن آن عالم رباني آگاه بود، ولي بر پايه معيارهاي شناخته شده نمي توانست رفتار ناهنجار، غيرمعقول و غيرمنطقي و حتي خلاف شريعت و عرف عالم رباني را توجيه و تبيين كرده و آن را بپذيرد. پرسش هاي مكرر او براي رهايي از اين مشكل و درگيري بود كه بدان دچار شده و وجدانش را معذب مي ساخت. انسان به طور طبيعي تا اندازه اي مي تواند با كسي همراهي و همدلي كند كه رفتاري دور از شأن عقل و اجتماع و شريعت انجام مي دهد. در ادامه از خود مي پرسد كه چرا خود را با كسي همراه مي سازم كه رفتارش دل را مي آزارد و جان و روح را مي شكند و عقل را تباه مي سازد. اگر تنها مشكل خود او بود مي توانست با آن كنار آيد اما رفتار آن به گروه و يا اشخاصي زيان هاي جبران ناپذير وارد مي ساخت. چه كسي مي تواند بپذيرد كه همراهش بدون هيچ دليل عقلي و عرفي و شرعي جواني را بكشد بدون آن كه احساس عذاب وجدان داشته باشد؟ اين چه رفتار و دانشي است؟
معيارهاي دانشي موسوي اجازه چنين رفتاري را نمي داد و در منطق موسوي، عالم رباني بايد به مجازات قصاص و زيان و ضرر محكوم مي شد.
به هر حال از مجموعه اعتراضات موسوي و رفتار سرتا پا به ظاهر ناهنجار عالم رباني اين نكته ظاهر مي شود كه نه تنها علم تاويل و رشد را هر كسي تاب نمي آورد بلكه نبايد به هر كس آموخت. اين علم خاص راسخان در علم است (آل عمران آيه7 و كهف آيه66 و 78) بنابراين تاويل به اين مفهوم بيرون از درك عموم حتي عاقلان و خردمندان است؛ زيرا معيارهاي آن بيرون از دايره عقل عادي و مناطق معمولي و شرع ظاهري است.
¤علت طرح دانش تاويلي در قرآن
پرسش اين است كه اگر چنين علم و دانشي، بيرون از دايره منطق زمين و عقل عادي بشر است، چرا مي بايست قرآن آن را طرح كند و به بيان نمونه هاي تاريخي و عيني آن بپردازد؟ هدف از نقل اين علوم بيرون از دايره توان و درك بشر چيست؟
قرآن به اين منظور اين داستان و مانند آن را بيان مي دارد تا آدمي را با مسايل و مباحثي آشنا سازد كه بيرون از توان عادي بشر است. اين بدان معنا نيست كه بيرون از توان بشر است بلكه مي توان با شيوه هايي كه قرآن بيان مي دارد به صورت اكتسابي چون تعلم از استاد و پيران فن آن را به دست آورد چنان كه موسي(ع) تلاش كرد هر چند كه موفق نشد ولي اين بدان معنا نيست كه بيرون از توان و اقتدار بشر باشد؛ چرا كه عالم رباني كه شايد پيامبر هم نباشد بدان دست يافته است و اين به معناي امكان آن براي نوع بشر است. از سوي ديگر بيان داستان براي آن است تا آدمي با هر چيزي كه غير منطقي و غيرمعقول و گاه غيرشرعي است مخالفت نورزد. بسياري از مسايل و رخدادها است كه بيرون از درك آدمي است و تا تاويل آن دانسته نشود نمي توان با آن كنار آمد. بسياري از كساني كه به شرك روي آورده و مشرك شدند به اين جهت بود كه چون تاويل امري را بر پايه معيارها و ملاك هاي خود نمي يافتند، آن را منكر مي شدند. (يونس آيه 37و 39) بنابراين هشداري است به مؤمنان كه نبايد به جهت نرسيدن به تأويل و عدم آگاهي به آن، امري وحياني را تكذيب و انكار كنند. امور وحياني از اموري هستند كه گاه در دايره عقل عادي بشر و حتي شريعت نمي گنجد، اين امر نبايد به انكار بينجامد. (اعراف آيات 52و 53)


علي حيدري

یکشنبه هجدهم شهریور 1386


ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.



نیما یوشیج

یکشنبه هجدهم شهریور 1386



آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره ،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا .
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
_"آی آدمها" .....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها".......


نیما یوشیج

یکشنبه هجدهم شهریور 1386

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او؟



حمید مصدق
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
زمانه ، پندی آزاد وار داد مرا —– زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت غم مخور ، زنهار —– بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش ، دار ، نگاه —– کرا ، زبان نه به بند است ، پای دربند است
***
ای آنکه غمگنی و سزاواری —– وندر نهان سرشک همی‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد—– بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟—– گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی —– رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! —– کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون —– گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او —– بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی و کسوفی نی —– بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ، ترسم —– بر خویشتن ظفر ندهی ، باری
اندر بلای سخت پدیـد آید —– فضل و بزرگمردی و سالاری
***

رودکی
یکشنبه هجدهم شهریور 1386


سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد .
با شب خلوت به خانه می روم .
گله ای کوچک از سگها بر لاشة سیاه خیابان می دوند .
خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامها شان را می شوید .

من او را به جای همه بر می گزینم ،
و او می داند که من راست می گویم .
او همه را به جای من بر می گزیند ،
و من می دانم که همه دروغ می گویند .
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل برگزینندة دروغها .
صدای گامهای سکوت را می شنوم .
خلوتها از با همیِ سگها به دروغ و درندگی- بهترند .

سکوت گریه کرد دیشب ،
سکوت به خانه ام آمد ،
سکوت سر زنشم داد ،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.

چشمانم را اشک پر کرده است.




مهدی اخوان ثالث (م. امید)




دوشنبه دوازدهم شهریور 1386






دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد
۱۳۸۶/۰۵/۲۵



قیصر امین‌پور
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
سفر کنایه ای از مرگ ست
همینکه بال هواپیما
ترا زخاک به سوی پرنده ها راند
دلت به مرغ گرفتار در قفس ماند
تو در هواپیما
میان عالم پیدا و عالم پنهان
ز ر فت وآمد این گاهواره در تابی
دل تو بیدار ست
ولی تو در خوابی
تو در هواپیما
ز هست ونیست رهایی چگونه می دانی
که کیستی و کجایی؟
سفر کنایه ای از مرگ ست.


نادر نادر پور
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386



الهی به مردان در خانه‌ات
به آن زن ذلیلان فرزانه‌ات

به آنانکه با امر روحی فداک
نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنانکه مرعوب مادر زنند
ز اخلاق نیکوش دم می‌زنند

به آن شیر مردان با پیش بند
که در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنانکه در بچه‌داری تکند ‌
یلان عوض کردن پوشکند

به آنانکه بی اذن و امر عیال
نیاید در از جیبشان یک ریال

به آنانکه با ذوق و شوق تمام
به مادر زن خود بگویند مام

به آنانکه دارند با افتخار
نشان ایزو...نه زی ذی نه هزار

به آنانکه دامن رفو می‌کنند
ز بعد رفویش اتو می‌کنند

به آنانکه در گیر سوزن نخند
گرفتار پخت و پز مطبخند

به آن قورمه سبزی پزان قدر
به آن مادران به ظاهر پدر

الهی به آه دل زن ذلیل
به آن اشک چشمان ممد سبیل

به تن‌های مردان که از لنگه کفش
چو جیغ عیالاتشان شد بنفش

که ما را بر این عهدکن استوار
از این زن ذلیلی مکن بر کنار

به زی ذی جماعت نما لطف خاص
نفرما از این یوغ ما را خلاص

بوالفضول الشعرا

۱۳۸۵/۰۹/۱۱
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
از شعرم خلقی به هم انگیخته ام
خوب و بدشان به هم در آمیخته ام
خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریخته ام


نیما یوشیج
یکشنبه یازدهم شهریور 1386



. مادر! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي
سر تا به پاي من
غرق ملامت است.
***
هر لحظه در برابر من اشك ريختي
از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي
بيچاره من، كه با همه ي اشكهاي تو
هرگز نداشت راه گناهم نهايتي
***
تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي
من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام
گاهي به سنگ جهل، گهر را شكسته ام
گاهي به دست خشم به خاكش كشيده ام
***
مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ
كار تو از براي پسر جز دعا نبود.
***
بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي
من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش
تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند
چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ
فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي
بس شامهاي تلخ كه من سوختم ز تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ
با چشم خواب سوز ـــ
چون شمع دير پاي ـــ
هر شب، گريستي ـــ
تا صبح ، سو ختي.
***
شبهاي بس دراز نخفتي كه تا پسر ـــ
خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.
رفتي به آستانه مرگ از براي من
اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.
***
اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ
گوياي داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ
ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ
بيمار و خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمدم
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي ـــ
سر تا به پاي من ـــ
غرق ملامت است.


مهدی سهیلی
یکشنبه یازدهم شهریور 1386

خدا يا بشكن اين آیينه ها را
كه من از ديدن آیينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم
***
از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد ، او را مي پسندد؟
دريغا دختري بي سرنوشت است.
***
چو در آئينه بينم روي خود را
در آيد از درم، غم با سپاهي
مرا روز سياهي دادي ،اما
نبخشيدي به من چشم سياهي
***
به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ
يكي در حلقه گيسوي من نيست
***
مرا دل هست ، اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
به من حال پريشان دادي، اما ـــ
سر زلف پريشانم ندادي
***
به هرجا ماه رويان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم بزاري
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ
همه گويند : او مردم گريز است
نميدانند، زين درد گرانبار ـــ
فضاي سينه من ناله خيز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگينش دختر ي ناز آفرين بود
ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستين بود
***
چو مادر بيندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهرباني مينوازد
ولي چشم غم آلودش گواهست
كه در اندوه دختر مي گدازد
***
به بام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم ، نا آشنايم
نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم
***
خدايا ! بشكن اين آئينه هارا
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي
تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ
دلي روشنتر از آئينه دادي
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولي سيرت پرستان مي ستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند
***
ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ
دل زيبا به از رخسار زيباست
به پاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ
دلم بر زشتي صورت شكيباست


مهدی سهیلی

همگنان = (با گاف مکسور) هم سن و سالان - همنشینان
جمعه دوم شهریور 1386


بچه ها صبحتان بخیر ......سلام
درس اول فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ، می دانید؟
نسبت ما به فعل مفعول است
در دهانم زبان چو آویزی
در تهی گاه زنگ میلرزید
صوت ناساز آن ، چنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
(ﮊاله)را زان میان صدا کردم
(ﮊاله) از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود سکوت بود
د... جوابم بده ، کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم( هپروت) ؟
خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق (ﮊاله) چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
خشمگین ، انتقامجو ، گفتم :
بچه ها گوش (ﮊاله) سنگین است
دختری طعنه زد که : نه ، جانم ،
درس در گوش (ﮊاله) یاسین است.
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پی گیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده ی من
(ﮊاله ) آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره ی او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود
(فعل مجهول) فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت از تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله ی او
شسته میشد به قطره های سر شک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه ی غم تست
تو بگو من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدریست
که ترا بیگناه می سوزد
آن حریق هوس بود ، که در او
مادری بی پناه می سوزد.
سیمین بهبهانی



جمعه دوم شهریور 1386


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا ، به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل ، کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز، چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم


مهدی اخوان ثالث (م.امید)


برخی واژه ها

باد شرطه = باد موافق
کل بادام = پوست بادام
نشیط = شاداب ، تازه
نقب آسا = تونل مانند
بهل = بگذار
مهگون = مه آلود
هلا = آهای...
جمعه دوم شهریور 1386
1
وقتی که روز آمده ، ‌اما نرفته شب
صیاد پیر ، ‌گنج کهنسال آزمون
با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای
ناشسته رو ، ‌ ز خانه گذارد قدم برون
جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان
خوابیده است ، و خفته بسی راز ها در او
اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان
افکنده اند و لوله ز آوازها دراو
تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش
دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند
مانند روزهای دگر ، شهر خویش را
گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند
2
پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز
هان ، خواب گویی از سر جنگل پریده است
صیاد پیر ، ‌شانه گرانبار از تفنگ
اینک به آستانه ی جنگل رسیده است
آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند
تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه
کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر
ابری که داده پیکره ی کوه را شکوه
صیاد :
وه ، دست من فسرد ، ‌ چه سرد است دست تو
سرچشمه ات کجاست ، اگر زمهریر نیست ؟
من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم ، ولی
این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست
همسایه ی قدیمی ام !‌ ای آبشار سرد
امروز باز شور شکاری ست در سرم
بیمار من به خانه کشد انتظار من
از پا فتاده حامی گرد دلاورم
اکنون شکار من ، ‌که گوزنی ست خردسال
در زیر چتر نارونی آرمیده است
چون شاخکی ز برگ تهی ، بر سرش ، به کبر
شاخ جوان او، سر و گردن کشیده است
چشم سیاه و خوش نگهش ، هوشیار و شاد
تا دوردست خلوت ، اینک کشیده راه
گاه احتیاط را نگرد گرد خویش ، لیک
باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه
تا ظهر می چمد خوش ، با همگنان خویش
هر جا که خواست ، می چرد و سیر می شود
هنگام ظهر ، ‌تشنه تر از لاشه ی کویر
خوش خوش به سوی دره ی سرازیر می شود
آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه
گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز
وین اطلس سپید ، تو را جلوه کرده بیش
بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز
آید شکار من ، ‌جگرش گرم و پر عطش
من در کمین نشسته ، ‌نهان پشت شاخ و برگ
چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت
در گوش او صفیر کشد پیک من که : مرگ
آن دیگران گریزان ، لرزان ، دوان چو باد
اما دریغ ! او به زمین خفته مثل خاک
بر دره عمیق ، ‌که پستوی جنگل است
لختی سکوت چیره شود ، ‌سرد و ترسناک
ز آن پس دوباره شور و شر آغاز می شود
گویی نه بوده گرگ ، نه برده ست میش را
وین مام سبز موی ، فراموشکار پیر
از یاد می برد غم فرزند خویش را
وقتی که روز رفته ولی شب نیامده
من ، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان
با لاشه ی گوزن جوانم ، ‌ رسم ز راه
واندازمش به پای تو ، ‌آلوده همچنان
در مرمر زلال و روان تو ، ‌ خرد خرد
از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون
می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار
وز دست من چشیدی و شستی هزار خون
خون کبود تیره ، از آن گرگ سالخورد
خون بنفش روشن از آن یوز خردسال
خون سیاه ، از آن کر و بیمار گور گر
خون زلال و روشن ، از آن نرم تن غزال
همسایه ی قدیمی ام ، ‌ ای آبشار سرد
تا باز گردم از سفر امروز سوی تو
خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد
از بستر و مسیر تو ، از پشت و روی تو
شاید که گرمتر شود این سرد پیکرت
هان ، آبشار ! من دگر از پا فتاده ام
جنگل در آستانه ی بی مهری خزان
من در کناره دره ی مرگ ایستاده ام
از آخرین شکار من ، ای مخمل سپید
خرگوش ماده ای که دلش سفت و زرد بود
یک ماه و نیم می گذرد ، آوری به یاد؟
آن روز هم برای من آب تو سرد بود
دیگر نداد رخصت صید و سفر مرا
فرزند پیل پیکر فحل دلاورم
آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند
بر گرده اش سوار ، من و صید لاغرم
می شست دست و روی در آن آب سرد ، گرم
صیاد پیر ، ‌ غرقه در اندیشه های خویش
و آب از کنار سبلتش آهسته می چکید
بر نیمه پوستینش و ، نیز از خلال ریش
تر کرد گوشها و قفا را ، ‌ بسان مسح
با دست چپ ، که بود زگیلش نه کم ز چین
وآراسته به زیور انگشتری کلیک
از سیم ساده ی حلقه ، ز فیروزه اش نگین
می شست دست و روی و به رویش هزار در
از باغهای خاطره و یاد ، ‌ باز بود
همسایه ی قدیمی او ، آبشار نیز
چون رایتی بلورین در اهتزاز بود
3
ز آن نرم نرم نم نمک ابر نیمشب
تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور
وز لذت نوازش زرین آفتاب
سرشار بود و روشن و پاشیده از سرور
چون پر شکوه خرمنی از شعله های سبز
که ش در کنار گوشه رگی چند زرد بود
در جلوه ی بهاری این پرده ی بزرگ
گه طرح ساده ای ز خزان چهره می نمود
در سایه های دیگر گم گشته سایه اش
صیاد ، غرق خاطره ها ، راه می سپرد
هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا
او را ز روی خاطره ای گرد می سترد
در این سکنج بود که یوز از بلند جای
برگردن رفیق رهش حمله برده بود
تیرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت
اما چه سود ؟ مردک بیچاره مرده بود
اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید
همراه با سلام جوانک به سوی وی
آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت
آمد ، ‌ که خون ز فرق فشاند به روی وی
اینجا رسیده بود به آن لکه های خون
دنبال این نشانه رهی در نوشته بود
تا دیده بود ، مانده زمرگی نشان به برف
وآثار چند پا که از آن دور گشته بود
اینجا مگر نبود که او در کمین صید
با احتیاط و خم خم می رفت و می دوید ؟
ناگه در آبکند در افتاد و بانگ خاست
صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید
4
ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب
مست نشاط و روشن ، ‌شاد و گشاده روی
مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار
در شهری از بهشت ، ‌همه نقش و رنگ و بوی
انبوه رهگذار در این کوچه ی بزرگ
در جامه های سبز خود ، استاده جا به جا
ناقوس عید گویی اکنون نواخته است
وین خیل رهگذر همه خوابانده گوشها
آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور
در قعر دره ، تن یله کرده ست جویبار
بر سبزه های ساحلش ، اکنون گوزنها
آسوده اند بی خبر از راز روزگار
سیراب و سیر ، ‌ بر چمن وحشی لطیف
در خلعت بهشتی زربفت آفتاب
آسوده اند خرم و خوش ، ‌ لیک گاهگاه
دست طلب کشاندشان پای ، سوی آب
آن سوی جویبار ، نهان پشت شاخ و برگ
صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش
چشم تفنگ ، قاصد مرگی شتابناک
خوابانده منتظر ، ‌پس پشت درنگ خویش
صیاد :
هشتاد سال تجربه ، این است حاصلش ؟
ترکش تهی ، تفنگ تهی ، مرگ بر تو ، مرد
هوم ، گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست
این آخرین فشنگ تو ... ؟
صیاد ناله کرد
صیاد :
نه دست لرزدم ، نه دل ، ‌ آخر دگر چرا
تیرم خطا کند ؟ که خطا نیست کار تیر
ترکش تهی ، تفنگ همین تیر ، پس کجاست
هشتاد سال تجربه ؟
بشکفت مرد پیر
صیاد :
هان ! آمد آن حریف که می خواستم ، چه خوب
زد شعله برق و شرق ! خروشید تیر و جست
نشنیده و شنیده گوزن این صدا ، که تیر
از شانه اش فرو شد و در پهلویش نشست
آن دیگران گریزان ، لرزان ، دوان چو باد
در یک شتابناک رهی را گرفته پیش
لختی سکوت همنفس دره گشت و باز
هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش
و آن صید تیر خورده ی لنگان و خون چکان
گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ
واندر پیش گرفته پی آن نشان خون
آن پیر تیر زن ، چو یکی تیر خورده گرگ
صیاد :
تیرم خطا نکرد ، ولی کارگر نشد
غم نیست هر کجا برود می رسم به آن
می گفت و می دوید به دنبال صید خویش
صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان
صیاد :
دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد
اما کجاست فر جوانیم کو ؟ دریغ
آن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلد
خود را به یک دو جست رسانم به او ، ‌دریغ
دنبال صید و بر پی خونهای تازه اش
می رفت و می دوید و دلش سخت می تپید
با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای
خود را به جهد این سو و آن سوی می کشید
صیاد :
هان ، بد نشد
شکفت به پژمرده خنده ای
لبهای پیر و خون سرور آمدش به رو
پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد
برچید خنده را ز لبش سرفه های او
صیاد :
هان ، بد نشد ، به راه من آمد ، ‌ به راه من
این ره درست می بردش سوی آبشار
شاید میان راه بیفتد ز پا ولی
ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار
بار من است اینکه برد او به جای من
هر چند تیره بخت برد بار خویش را
ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا
کآسان کند تلاش من و کار خویش را
باید سریع تر بدوم
کولبار خویش
افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها
صیاد :
گو ترکشم تهی باش ، این خنجرم که هست
یاد از جوانی ... آه ... مدد باش ، ای خدا
5
دشوار و دور و پر خم و چم ، نیمروز راه
طومار واشده در پیش پای او
طومار کهنه ای که خط سرخ تازه ای
یک قصه را نگاشته بر جا به جای او
طومار کهنه ای که ازین گونه قصه ها
بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند
بس صید زخم خورده و صیاد کامگار
یا آن بسان این که بر او برگذشتند
بس جان پای تازه که او محو کرده است
بی اعتنا ، به عمد ، به خاشاک و برگ و خاک
پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب
بس رهنورد جلد ، شتابان و بیمناک
اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته ؟
و آن زخم خورده صید ، گریزان و خون چکان ؟
راه است او ، همین و دگر هیچ راه ، راه
نه سنگدل نه شاد ، نه غمگین نه مهربان
6
ز آمد شد مداوم وجاوید لحظه ها
نک ، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ
خمیازه ای کشید و به پا جست و دم تکاند
بویی شنیده است مگر باز این پلنگ ؟
آری ، گرسنه است و شنیده ست بوی خون
این سهمگین زیبا ، این چابک دلیر
کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید
بر می جهد ز قله که مه را کشد به زیر
جنگاوری که سیلی او افکند به خاک
چون کودکی نحیف ، شتر را به ضربتی
پیل است اگر بجوید جز شیر ، هم نبرد
خون است اگر بنوشد جز آب ، شربتی
اینک شنیده بویی و گویی غریزه اش
نقشه ی هجوم او را تنظیم می کند
با گوش برفراشته ، در آن فضا ، دمش
بس نقش هولناک که ترسیم می کند
کنون به سوی بوی دوان و جهان ، ‌ چنانک
خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ
بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی
با خط سرخ ثبت کند ، جنگل بزرگ
7
کهسار غرب ، کنگره ی برج و قصر خون
خورشید ، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود
چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه
مغرب در آستان غروبی غریب بود
صیاد پیر ، خسته تر از خسته ، بی شتاب
و آرام ، می خزید و به ره گام می گذاشت
صیدش فتاده بود دم آبشار و او
چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت
هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود
اکنون دگر بر آمده بود آرزوی او
این بود آنچه خواسته بود از خدا ، درست
این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو
اینک که روز رفته ، ولی شب نیامده
صیدش فتاده است همان جای آبشار
یک لحظه ی دگر رسد و پاک شویدش
با دست کار کشته ی خود پای آبشار
8
ناگه شنید غرش رعدی ز پشت سر
وانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمین
زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی
دیگر گذشته بود ، ‌ نشد فرصت و همین
غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان
زانسان که سیل می گسلد ، سست بند را
اینک پلنگ بر سر او بود و می درید
او را ، ‌ چنانکه گرگ درد گوسپند را
9
شرم شفق پرید ز رخساره ی سپهر
هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی
شب می خزید پیش تر و باز پیش تر
جنگل می آرمید در ابهام و تیرگی
کنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر
فارغ ، چو مرغ در کنف آشیان خویش
لیسد ، ‌ مکد ، ‌ مزد ، نه به چیزیش اعتنا
دندان و کام ، یا لب و دور دهان خویش
خونین و تکه پاره ، چو کفشی و جامه ای
آن سو ترک فتاده بقایای پیکری
دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ
وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری
دستی که از مچ است جدا وو فکنده است
بر شانه ی پلنگ در اثنای جنگ چنگ
نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد
آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ
و آن زیور کلیک وی ، انگشتری که بود
از سیم ساده ، حلقه ، ز فیروزه اش نگین
فیروزه اش عقیق شده ، سیم زر سرخ
اینت شگفت صنعت اکسیر راستین
در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر
زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم
این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ
اکنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم
زین تنگنای حادثه چل گام دورتر
آن صید تیر خورده به خاک اوفتاده است
پوزی رسانده است به آب و گشاده کام
جان داده است و سر به لب جو نهاده است
می ریزد آبشار کمی دور ازو ، به سنگ
پاشان و پر پشنگ ، روان پس به پیچ و تاب
بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست
صد در تازه است درخشنده و خوشاب
10
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب
گوشش نمی نیوشد و چشمش نمی پرد
سبز پری به دامن دیو سیا به خواب
خونین فسانه ها را از یاد می برد ...


مهدی اخوان ثالث

برخی واژه ها :

کلیک = انگشت
پشنگ = قطرات آب که بر زمین افشانده شود
نک = اینک،اکنون
پشتواره = کوله پشتی
آبکند = گودال آب ، خندق
ترکش = تیردان ، جافشنگی
اهتزاز= برافراشتگی
سبلت = سبیل
سیم = نقره
طیر = پرنده
پوده = فرسوده
چنانک = چنان که... ، مانند...
اطلس = نوعی پارچه گرانبها
خوش خوش = آرام آرام ، آهسته آهسته
فحل = دلیر و نیرومند - بسیار دانا
بشن =  با فتح ب ویا با فتح  و ، ش - قد و بالا - بدن
اینت = آفرین!!!
غنودن = استراحت کردن
گوشش نمی نیوشد = گوشش نمی شنود
گنج کهنسال آزمون = انسان جهاندیده و پرتجربه






پنجشنبه یکم شهریور 1386





برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ