تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

سرآغاز پویانمایی یا انیمیشن ، نقشی ست بر جامی که از شهر سوخته ی ایران به دست آمده است در این نقش ، بز با دو جهش بلند از درختچه برگ می کند ، که بخورد.

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386

 شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است .
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار


م – امید « مهدی اخوان ثالث»



شنبه چهاردهم مهر 1386

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
"
روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

 

 

 "بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا  " .


گلچین گیلانی

چهارشنبه یازدهم مهر 1386

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناکش

باغ بی برگي،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش.

سازِ او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عريانی است.

ور جز اينش جامه ای بايد،

بافته بس شعله ی زر تارِ ِپودش باد.

گو برويد، يا نرويد، هر چه در هر جا که می خواهد، يا نمی خواهد،

باغبان و رهگذاری نيست.

باغ نوميدان،

چشم در راه بهاری نيست.

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رويش برگ لبخندی نمی رويد،

باغ ِبی برگی که می گويد که زيبا نيست

داستان از ميوه های سر به گردون سای ِ اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.

باغ بی برگي

خنده اش خونی است اشک آميز.

جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش، می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پائيز.

م – امید « مهدی اخوان ثالث»

 

سه شنبه سوم مهر 1386

 

 

خوان هشتم

 

... یادم آمد ، هان
داشتم می گفتم آنشب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی! چه سرمایی!
باد برف و سوز وحشتناک ،
لیک ، خوشبختنانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی .~
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس ،
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم .
گرم ،
از نفس ها ، دودها ، دم ها ،
از سماور، از چراغ ، از کپه آتش .
از دم انبوه آدم ها ،
و فزونتر ز آن دگر ها ، مثل نقطه ی مرکز جنجال ،

از دم نقّال.



همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .

شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده ،
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیانی آبگین پرده .
~
برسرش ، نقال
بسته با زیباترین هنجار ،
به سپیدی چون پرقو ، ململین دستار .
بسته چونان روستایان خراسانی ،
باستانگان یادگار از روزهای خوب پارینه ،
یک سرش چون تاج برتارک ،
یک سرش آزاد ،
شکرآویزی حمایل کرده برسینه .
~
مرد نقال ، آن صدایش گرم ، نایش گرم ،
آن سکوتش ساکت وگیرا ،
ودمش ، چونان حدیث آشنایش گرم ،
آن برافشانده هزاران جادوانه موج
با بم و زیر و حضیض و اوج ،
آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش
آن سکون و وقفه اش دلکش
همچنانکه جنبشش آرام ورفتارش؛
راه میرفت و سخن میگفت .
- چوبدستی منتشا مانند در دستش -
مست شور و گرم گفتن بود .
صحنه میدانک خود را
تند و گاه آرام ، می پیمود .
همگنان خاموش
گرد بر گردش ، بکردار صدف بر گرد مروارید ،
پای تا سرگوش .
~
- « هفت خوان را « زاد سرو » مرو ،
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را بخاطر داشت ،
وآنچه می جستی ازو زین زمره ، حاضر داشت ،
یا به قولی « ماخ » سالار ، آن گرامی مرد ،
آن هریوه ی خوب وپاک آئین ، روایت کرد ؛
خوان هشتم را
من روایت میکنم اکنون ؛
من که نامم « ماث»
آری، خوان هشتم را
« ماث »
راوی توسی روایت میکند اینک .
من همیشه نقل خود را با سند همراه می گویم
تاکه دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک . »
~
همچنان می رفت و می آمد .
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد .
گاه می استاد ،
و به سوئی چشم می غراند ،
چوبدستش را تکان می داد :
- « قصه است این ، قصه ، آری قصه دردست .
شعرنیست،
این عیار مهر و کین و مرد و نامردست .
بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست .
خیس خون داغ سهراب و سیاوشها ،
روکش تابوت تختی هاست .
این گل آذین باغ جادو ، نقش خواب آلود قالی نیست.
شعرهای خوب وخالی را
راست گویم ، راست،
بایدامروز از نوآئینان بیدردان
خواست .
وزفلانک یافلان مردان ،
آن طلائی مخمل آوایان خونسردان .
راویم من ، راویم آری
باز گویم ، همچنانکه گفته ام باری،
راوی افسانه های رفته از یادم
جغد این ویرانه ی نفرین شده ی تاریخ،
بوم بام این خراب آباد ،
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم .

با کدامین جادوئی تدبیر،
با کدامین حیله و تزویر،
- ای درستان ! بدرستی که بگوئیدم –
نا شکسته می نماید ، در شکسته آینه تصویر ؟

آری آری من همین افسانه می گویم
و شنیدن را دلی دردآشنا وانده اندوده ،
و به خشم آغشته و بیدار می جویم » .
اندکی استاد و خامش ماند .
منتشایش را بسوی غرب با تهدید و با نفرت
و بسوی شرق با تحقیر ،
لحظه ای جنباند
گیسوانش را - چوشیری یال هاش - افشاند .
پس همآوای خروش خشم ،
با صدائی مرتعش ، لحنی رجز مانند و درد آلود ،
خواند :
- « آه ،
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر،
شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،
گرد گنداومند .
پور زال زر ، جهان پهلو
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ،
آنکه نامش، چون همآوردی طلب می کرد ،
در به چار ارکان میدانهای عالم لرزه می افکند ،
آنکه هرگز کس نبودش مرد در ناورد ،
آن زبردست دلاور، پیر شیر افکن ،
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه است در میدان ،
بیشه ای شیرست در جوشن ؛
آنکه هرگز- چو کلید گنج مروارید –
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ،
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند ؛
آری اکنون شیر ایرانشهر ،
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان ، مرد مردستان ،
رستم دستان ،
در تگ تاریکژرف چاه پهناور ،
کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر ،
چاه غدر ناجوانمردان ،
چاه پستان ، چاه بیدردان ،
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بیشرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ،
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود .
پهلوان هفت خوان ، اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود .
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بسکه بیشرمانه و پست ست این تزویر .
چشم را باید ببندد ، تا نبیند هیچ
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر .
و می اندیشید :
« باز هم آن غدر نامردانه چرکین ،
باز هم آن حیله دیرین ،
چاه سرپوشیده ، هوم ! چه نفرت آور ! جنگ یعنی این ؟
جنگ با یک پهلوان پیر ؟ »
و می اندیشید
که نبایستی بیندیشد .
چشم ها را بست .
و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید .
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید ،
بسکه خونش رفته بود از تن
بسکه زهر زخمها کاریش ،
گوئی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او
از تن خود - بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پائید .
رخش ، آن طاق عزیز ، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ،
آه ، . . .
پهلوان کشتن دیو سپید ، آنگاه
دید چون دیو سیاهی ، غم ،
- غم که تا آندم برایش پهلوان ناشناسی بود-
پنجه افکنده ست در جانش ؛
و دلش را می فشارد درد .
همچنان حس کرد
که دلش می سوزد ، آنگه سوزشی جانکاه .
گفت در دل : « رخش ، طفلک رخش ،
آه ! »
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای ، پرهیب محو سایه ای را دید .
او شغاد ، آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید .
« هان ، شغاد ! » اما
دونک نامرد بس کوچکتر از آن بود
که دل مردانه رستم برای او بخشم آید .
باز اندیشید
که نبایستی بیندیشد
و نمی شد ، . . . « این شغاد دون ، شغال پست ،
این دغل، این بدبرادندر ،
نطفه شاید نطفه زال زر است ، اما
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه
زاده او را یک نبهره ی شوم ، یک نا خوب مادندر.
نه ، نبایستی بیندیشم . . »
باز چشم او به رخش افتاد ، اما . . . وای . .
دید
رخش زیبا ، رخش غیرتمند ،
رخش بی مانند ،
با هزارش یاد بود خوب ، خوابیده ست
آنچنان که راستی گوئی
آن هزارش یادبود خوب را در خواب می دیده ست!
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بار ست می بیند
بعد از آن تا مدتی ، تا دیر
یال و رویش را
هی نوازش کرد ، هی بوئید ، هی بوسید
رو به یال و چشم او مالید .
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر بر گشته و دیدار مادر بود
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید
- از شگفتی های نا باور –
پای چشم تهمتن تر بود ! »
مرد نقال از صدایش ضجّه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود .
- « ونشست آرام و- یال رخش در دستش -
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم :
« میزبانی و شکار و میهمان پیر ،
چاه سر پوشیده در معبر ؟
هوم ؟! ... نبایستی بیندیشم
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر .
جنگ بود این ، یا شکار ، آیا ؟
میزبانی بود یا تزویر ؟ »
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - همچنانکه دوخت –
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،
و بر آن تکیه داده بود ،
و درون چه نگه می کرد .
قصه می گوید :
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنانکه می توانست او - اگر می خواست -
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا ، بر درختی ، گیره ای ، سنگی
و فراز آید .
ور بپرسی راست ، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید
می توانست او اگر می خواست
لیک . . .
م – امید « مهدی اخوان ثالث»
تهران- دی ماه 47 13


برخی واژه ها

سورت: با فتح ر ؛ تندی و شدت
پرنیان: حریر
ململ: نوعی پارچه
باستانگان یادگار: یادگاری قدیمی
پارینه : پارسالی - مربوط به سال یا سالهای قبل
تارک : فرق سر
منتشا :نوعی عصا که دسته آن دوشاخه شکل است . چوبدستی گره دار
زادسرو : آزادسرو ؛ سرو آزاد
هریوه : هراتی ؛ هروی
ماث : مهدی اخوان ثالث
تگ : ته
غدر : ناجوانمردی - نامردی - حیله
بتر : بد تر
برادندر : برادر اندر - نابرادری - برادر ناتنی
مادندر : مادر اندر - نامادری
نبهره : پست و فرو مایه
معبر :گذرگاه
شکر آویز : با فتح ش و ک ؛ ادامه ی دستار و عمامه را گویند که بر سینه یا پشت آویزد .
جهان پهلو : جهان پهلوان
انده : اندوه
عماد : ستون - نقطه اتکا
ناورد : آورد - جنگ
گند اومند : دلیر
نوآئینان بیدردان : نو آئینان بیدرد -موج نویی های بی تعهد
طلائی مخمل آوایان خونسردان : طلائی مخمل آوایان خونسرد - موج نویی های بی اعتنا به مسائل و مشکلات جامعه
روستایان : روستائیان
بوم : جغد

حضور جهان پهلوان تختی در این شعر چگونه اتفاق افتاد؟
.
تختی زندگی اش سراسر الهام بود. من می خواستم بگویم که خوان هشتمی پیش آمده . برای کشتن جهان پهلوان. کسی که رستم زمانه ما بود. قهرمان ملّی را در تختی دیدم و پا گذاشتنش به خوان هشتم که خوان ِ مرگ بود مطرح کردم.

 

 

 

آدمک

...سال دیگر ، یا نمی دانم کدامین سال

از کدامین قرن،

باز یک شب ، یک شب سرد زمستانی ست.

یک شب کولاک.

بادبرف و سوز وحشتناک.

لیک

سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم.

از سماور ، از چراغ ، از کپه آتش،

ازنفسها ، دودها ، دم ها،

وز دم انبوه آدم ها.

گرچه می بینند و می دانند آن انبوه

کآنکه اکنون نقل می گوید

از درون جعبه - جادوی فرنگ آورد،

گرگ - روبه طرفه طراری ست افسونکار.

که قرابت با دو سو دارد،

مثل استر ، مثل روبهگرگ خو کفتار،

از فرنگی نطفه ، از ینگی فرنگی مام ،

اینت افسونکارتر اهریمنی طرار

گرچه آن انبوه این دانند،

باز هم اما

گرد پر فن جعبه ی جادوش - دزد دین و دنیاشان  -

همچنان غوغا و جنجال ست.

راست پنداری که این محتال بیگانه

آن گرامی نازنین ، پارینه نقال ست.

شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده.

مانع از دیدار آنسو شان

پرنیانی آبگین پرده.

قهوه خانه ، همچنان هنگامه ی آن دزد جادو گرم

آه،

شرمم آید ، شرم.

درسکنجی ، در کنار پنجره نقال پارینه ،

سوت و کور و سرد و افسرده ،

منتشایش چون ستونی متکای دست ، دستش زیر پیشانی،

خشمگین و خاطر آزرده،

روی تخت قهوه خانه ، دور ازآن جنجال،

قوز کرده ، سر به جیب پوستین خود فرو برده.

زآن دروغین جلوه ها و آُن وقاحتها

خاطرش غمگین ،

در دلش طوفانی از نفرین و نفرتها.

جعبه ی جادوی طرار فرنگان همچنان گرم فسونسازی ،

وپراکندن فریب و چربک اندازی :

 "راستین چند و چونها بشنو از نقال امروزین ،

 قصه را بگذا ر  ،

قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست . 

دیگر اکنون دوری و دیری ست

کآتش افسانه افسرده ست .

بچه ها جان  بچه های خوب

پهلوان زنده را عشق ست .

بشنوید ازما : گذشته مرد  ،

حال را آینده را عشق ست .

ای شمایان دوستدار مردگانی ها ، 

دیگر اکنون زندگی ما  ، زنده مایانیم

ما که می بینید و می دانید،

ما که می گویند و می خوانید .

وی شمایان دوستدار پهلوانیها ،  

سام نیرم  ، زال زر مائیم  ،

رستم دستان و سهراب دلاور نیز .

ما فرامرزیم  ، ما برزو

شهریار نام گستر نیز... "

از سکنج حسرتش  ، خاموش ، 

خسته از این چربک و جنجال ، 

دارد اینک می رود  ، تنها

زین قدیمی قهوه خانه ، آن کهن  ، آن راستگو نقال .

بر بخار بی بخاران  ، روی شیشه ی در،

باسرانگشتی که گرید ماضی اش بر حال 

حال او لرزد بر استقبال

نقش بندد یادگار نفرت و خشمش :

 

 

نقشی از یک آدمک با پیکری سیال

من نمی دانم

آدمک بر شیشه ، با آن حال

نقش آن حرافک جادوست ،

یاحریفانی که هوش و گوششان با اوست ؟

ای دریغا ، با چه هنجاری

در چه تصویری تجلی کرده ای امروز ، 

رستم ،  ای پیر گرامی ، پور مسکین زال

آه،

از سراپایش عرق ریزد،

بسکه هو گفته ست و حق کرده ست . 

هوله حاضر کن ، نچاید ، های

آدمک کلی عرق کرده ست ...

 

تهران ، اسفند 1347 

 

 

مهدی اخوان ثالث (م . امید ) 

برخی واژه ها

مردگانی = مرگ و نیستی

شهریار نام گستر= شهریارپسربرزو پسرسهراب ، پسررستم است... به عبارتی دیگر : شهریار نوه سهراب و نواده رستم است .

بی بخاران = بی عرضه ها

ماضی = گذشته

استقبال = آینده

حرافک = وراج حقیر - پرحرف بی مقدار

بسکه هو گفته ست و حق کرده ست ... = آنقدرکه هو هو و حق حق گفته است ...

سیال =رونده -جاری

محتال = حیله گر

جیب =گریبان - یقه

وقاحت ها = زشتی ها

فرنگان = فرنگی ها - غربی ها

چربک = (با ضمه روی حرف "چ ") دروغ راست مانند باشد که در حق کسی گویند

چربک اندازی = (با ضمه روی حرف "چ " )

شمایان = شماها

مایان =ماها

نچاید = سرما نخورد .

اما آدمکی که در خوان هشتم و آدمک ، از آن یاد کرده بودم ، مقصودم همان مطرودی بود که از این سرزمین رفت و رانده شد و سالهای سال ، سایه سنگینش ، بر سر این مملکت ، موجب خفقان بود... در این جا یک جعبه جادوی فرنگی (تلویزیون) جای نقال را گرفته بود و مردم دور و برش جمع شده بودند و حال اصلاً توجه نداشتند که این می فریفتشان، از راه به درشان می کرد ، و حقایق را از نظرشان مستور می داشت، در واقع نقّال امروزی همان جعبه جادوی فرنگی بود...
گرچه می بینند و می دانند آن انبوه
کانکه اکنون نقل می گوید
از درون جعبه جادوی فرنگ آورد،
گرگ- روبه طرفه طرّاری ست افسونکار
که قرابت با دو سو دارد
مثل استر، مثل روبهگرگ، خوکفتار
از فرنگی نطفه، از ینگی فرنگی مام،
اینت افسونکارتر اهریمنی طرّار،
گرچه آن انبوه این دانند،
باز هم امّا
گرد پر فن جعبه جادوش – دزد دین و دنیاشان-
همچنان غوغا و جنجال ست...
مقصودم از پهلوان در این شعر کاملاً بارز است. پهلوان زنده را عشق است. کسی که خودش را قهرمان آن روز می دانست، و رهایی بخش مملکت . او به عنوان پهلوان زنده به وسیله همین جعبه جادوی طرّار فرنگان معرفی می شد...
بچه ها جان! بچه های خوب!
پهلوان زنده را عشق است.
بشنوید از ما ، گذشته مُرد
حال را آینده را عشق است