تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
جمعه شانزدهم آذر 1386



ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه‌ی جهان
آواره مانده ، از وزش بادهای سرد
برشاخ خیزران
بنشسته است فرد
برگرد او به هر سر شاخی پرندگان .

او ناله‌های گمشده تركیب می‌كند
از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره روی كوه
دیوار یك بنای خیالی
می‌سازد .
از آن زمان كه زردی خورشید روی موج

كم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی
كرده‌است روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم ، شعله‌ی خردی
خط می‌كشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور .

او آن نوای نادره ، پنهان چنان كه هست
از آن مكان كه جای گزیده‌است ، می‌پرد
در بین چیزها كه گره خورده می‌شود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
می‌گذرد .
یك شعله را به پیش
می‌نگرد .

جایی كه نه گیاه در آنجاست ، نه دمی
تركیده آفتاب سمج روی سنگهاش
نه این زمین و زندگی اش چیز دلكش است حس می‌كند كه آرزوی مرغ‌ها چو او
تیره‌است هم‌چو دود ، اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می‌نماید و صبح سفیدشان .
حس می‌كند كه زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد
رنجی بود كز آن نتوانند نام برد .

آن مرغ نغز خوان
در آن مكان ز آتش تجلیل یافته
اكنون ، به یك جهنم تبدیل یافته
بسته‌است دم‌به‌دم نظر و می‌دهد تكان
چشمان تیزبین .
وز روی تپه
ناگاه چون به جای پر و بال می‌زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناك و تلخ
كه معنی‌اش نداند هر مرغ رهگذر
آن‌گه ز رنج‌های درونیش مست
خود را به روی هیبت آتش می‌افكند.
باد شدید می‌دمد و سوخته‌است مرغ ؟

خاكستر تنش را اندوخته‌است مرغ !
پس جوجه‌هاش از دل خاكسترش به در
.

نیما یوشیج

یکشنبه یازدهم آذر 1386

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...





فریدون مشیری

 

جمعه دوم آذر 1386



بلم ، آرام چون قویی سبکبال
به نرمی بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پاروزنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار دل ِ و بیمار ِ غم بود
" دو زلفونت بود تار ِ ربابم
چه می خواهی ازین حال ِ خرابم
تو که با مو سر ِ یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم "
درون ِ قایق از باد ِ شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین ِ آب می خورد
صدا ، چون بوی ِ گل در جنبش ِ باد
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت :
" تو که نوشُم نئی نیشُم چرایی
تو که یارم نئی پیشُم چرایی
تو که مرهم نئی زخم ِ دلم را
نمک پاش ِ دل ِ ریشم چرائی "
خموشی بود و زن در پرتو ِ شام
رخی چون رنگ ِ شب نیلوفری داشت
ز آزار ِ جوان دلشاد و خرسند
سری با او ، دلی با دیگری داشت
ز دیگر سوی ِ کارون زورقی خُرد
سبک ، بر موج لغزان ِ پیش می راند
چراغی ، کور سو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت :
" چه خوش بی مهربونی از دو سربی "
جوان نالید زیر ِ لب به افسوس :
" که یک سر مهربونی درد ِ سر بی "



فریدون توللی