تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
سه شنبه سی ام بهمن 1386

 براستی مردمسالاری خود بهترین انتقام است.


 بی نظیر بوتو

سه شنبه سی ام بهمن 1386


درباره خط پارسی)...این مطلب از من نیست و من همه ی نظرات نویسنده را تایید نمی کنم اما در عین حال مطالب خوبی هم در این نوشته آمده است قضاوت با شماست(

قبل از هر چیز باید گفت که خط فارسی وجود ندارد و آنچه ما استفاده می کنیم خط عربی ست . بسیاری به نگارش زبان فارسی با الفبای انگلیسی یا همان پرشنگلیش که در اس ام اس ها می بینیم خرده می گیرند . غافل از اینکه کاری که خود می کنند هم تفاوت چندانی با آن ندارد نوشتن مطالب زبان فارسی با رسم الخط عربی . لذا شاید بتوان گفت همه تعصباتی که نسبت به خط کنونی وجود دارد نادرست و بی پایه است .
اگر به نگارشهای کوفی برجای مانده از سده های آغازین اسلام بنگریم درمی یابیم که نگارش عربی قدیم نه نقطه داشته و نه علامت های صداگذاری.اعراب پیش از اسلام هم ؛ خط و نگارش نداشته اند و از نگارش اقوام دیگر الفبا را گرفتند. اعراب 26 حرف را تلفظ میکرد ولی الفبای قرضی 15 حرف بیشتر نداشت برای همین مجبور شدند برای یک حرف بیش از یک نقش قایل شوند مثلا شکل ” ح ” برای صداهای ح ج خ بکار میرفت نقطه ای هم در کار نبود و برای شناخت این تلفظ فقط آشنایی خواننده به متن و کلمه کمک میکرد. بعد از اسلام و با مسلمان شدن غیر عربها و رواج غلط خواندن متون عربی توسط آنها نقطه گذاری و علامت گذاری به خط عربی اضافه شد و از آن موقع بود که نگارش خ و ج و ح تفاوت پیدا کرد.
بعدها هم که خط پهلوی منسوخ شد و جایش را به خط عربی داد ایرانیان از همین خط استفاده کردند و به همان روش برای صداهایی که کم آمده بود حرف جدید ساختند و 4 حرف گ چ پ ژ هم به آن خط اضافه شد به اسم خط فارسی با 32 الفبا بدون حروف صدا دار. آن موقع هم شاید ایرانیان با این خط برخوردی مثل برخورد امروز ما با خط پنگلیش یا خط اس ام اس و چت داشتند و آنرا غریبه می پنداشتند اما این خط جا افتاد و متاسفانه امروزه بسیاری از ایرانیان به این خط تعصب هم می ورزند.
اعراب برای صدای ز چندین تلفظ مختلف دارند حروف ض ز ظ ذ که در عربی هر کدام تلفظ متفاوتی دارند و یک عرب با شنیدن هر کدام می داند کدام حرف را بنویسد. در حالیکه ما در گویش فارسی یک تلفظ برای ز بیشتر نداریم و اگر به فارسی زبانی بگوییم که بنویس ز نمیداند کدام را بنویسد ز یا ض یا ذ یا ظ؟! وقتی یک حرف و یک تلفظ داریم چرا باید به چند نوع آن را بنویسیم؟ می گویند مردی زنش را می زد از او می پرسند چرا زنت را می زنی ؟ می گوید : نمی دانم اگر می دانستم که می کشتمش ! بله ما نمی دانیم چرا یک حرف را چند جورمی نویسیم شاید تنها فایده اش اینست که نمره دیکته بچه های دبستانی کمتر شود و درسشان سنگینتر چیزی که حتی برای بسیاری از بزرگسالان هم هنوز سخت است و جا نمی افتد .
یکی دیگراز مشکلات دستور زبان فارسی هم ؛ این است که فکر می کنیم چون می نویسیم ضعیف باید اسم مفعول را هم ؛ از گرامر عربی بگیریم و بگوییم مضعوف و نه ضعیف شده . اگر مثلا ضعیف را زعیف مینوشتیم و ضعف را زعف و ریشه ها و گرامر عربی را کنار میگذاشتیم از شر کلماتی مثل مستضعف هم راحت می شدیم و نیازی نبود هر بار برای ساختن اسم فاعل ببینیم لغت عربی ست یا فارسی بعد ببینیم به گرامر فارسی مراجعه کنیم یا عربی. گرامر فارسی ساده و روان است اما متاسفانه ضمیمه اش چند برابر خودش است ! شاید بهترآن باشد که با لغات وارداتی مثل لغات فارسی برخورد کنیم حتی اگر اسم فاعلی داریم که از عربی آمده مثلا عادل نباید به ریشه عربی و گرامر عربی برگشت و هزاران لغت دیگر را هم به دنبالش به زبان فارسی کشید عادل یک لغت ثابت وارداتیست به معنای دادگر و نه اسم فاعلی بر وزن فاعل و از ریشه عدل!
خط و زبان همیشه در حال پیشرفت و تغییر بوده اگر اینطور نبود ما در حال حاضر هنوز از خط میخی باستانی ویا خط پهلوی استفاده می کردیم در حالیکه خط وزبان به طور طبیعی و تکوینی با روزگار نو و ساده ترمی شود چرا که رسالتش نگارش پیامهای انسانی است.
حداقل تغییر نگارش فارسی می تواند حذف حروف زاید باشد . ما از بین چهار الفبای ز ذ ض ظ فقط به یکی احتیاج داریم از س ص و ث یکی را می خواهیم زیرا در آن صورت خط ساده تری خواهیم داشت. خواندن واز بر نویسی چنین نگارشی سخت نخواهد بود و روان شدنش برای مردم زمان بر نخواهد بود وقتی یاد گرفتیم چهار نوع ز بکار ببریم بدون اینکه تفاوتی لفظی برایمان داشته باشند خلاصه کردن آن در یک حرف مشکلی ایجاد نخواهد کرد :

بدون هروف ازافی هم می توان به تمامی معنی را دریافت و اهتیاجی به این هروف ازافه بار نیست و شاید جا افتادن این شیوه نگارش جدید از یک هفته هم ؛ بیشتر وقت نبرد
تنها مشکل تغییر و دگرش درهنر خوشنویسی است زیرا این هنر بایستی قابلیت های هنری نگارش جدید را در خود بیآفریند
امیدوارم روزی تعسبات روی این خت وارداتی کمتر شود تا هداقل امیدی به اسلاهش فراهم شود. بدون اسلاه نگارش چندان امیدی هم ؛ به اسلاه زبان نیست. شاید فرست هزف هروف ازافی و جایگزینی شان فراهم شود واین پدیده ای است که دیر یا زود رخ خاهد داد واهتمالن خت 32 هرفی کنونی ؛ نگارش ابدی فارسی نخاهد ماند.

 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

 


 

 مادر منشين چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بيارام و مكن فكر پسر را
 بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم
با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
 با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست
تا بستر من را سر ايوان نكشاند
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
 فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
 پيراهن من را به در خانه بياويز
 تا مردم اين شهر بدانند كه  بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
 جز نغمه آزادي شعري نسرودم
 اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
 هر چند كه كولي صفت از من برميده است
او پاك چودرياست تو ناپاك ندانش
 گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است
 بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
يك لاله وحشي بنشان بر سر مويش
 باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش
 او عشق من است آه ... مياور تو به رويش

 

نصرت رحمانی

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386




همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

 

 

 

 

فروغ فرخزاد

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386




فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم
و هستيم به يك شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
ديگر خيالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانك سوابق پر افتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
ديگر خيالم از همه سو راحتست
از فرط شادماني
رفتم كنار پنجره با اشتياق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را كه از اغبار پهن
و بوي خاكروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سينه فرو دادم
و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهكاري
و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي كار نوشتم : فروغ فرخزاد
در سرزمين شعر و گل و بلبل
موهبتيست زيستن ‚ آن هم
وقتي كه واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي سال پذيرفته ميشود
جايي كه من با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را مي بينم
كه حقه باز ها همه در هيات غريب گداياين
در لاي خاكروبه به دنبال وزن و قافيه مي گردند
و از صداي اولين قدم رسميم
يكباره از ميان لجنزارهاي تيره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
كه از سر تفنن خود را به شكل ششصد و هفتاد و هشت كلاغ سياه پير در آورده اند
با تنبلي به سوي حاشيه روز مي پرند
و اولين نفس زدن رسميم
آغشته مي شود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول كارخانجات عظيم پلاسكو
موهبتيست زيستن آري
در زادگاه شيخ ابودلقك كمانچه كش فوري
و شيخ ‚ اي دل ‚ اي دل تنبك تبار تنبوري
شهر ستارگان گران ‚ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
گهواره مولفان فلسفه ي اي بابا به من چه ولش كن
مهد مسابقات المپيك هوش - واي
جايي كه دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت ميزني از آن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
و برگزيدگان فكري ملت
وقتي كه در كلاس اكابر حضور مي يابند
هر يك به روي سينه ششصد و هفتاد و هشت كباب پز برقي و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف كرده و ميدانند
كه ناتواني از خواص تهي كيسه بودنست نه ناداني
فاتح شدم بله فاتح شدم
اكنون به شادماني اين فتح
در پاي آينه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسيه مي افروزم
و مي پرم به روي طاقچه تا با اجازه چند كلامي
در باره فوائد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
و اولين كلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه با طنين كف زدني پر شور
بر فرق فرق خويش بكوبم
من زنده ام بله مانند زنده رود كه يكروز زنده بود
و از تمام آن چه كه در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من مي توانم از فردا
در كوچه هاي شهر كه سرشار از مواهب مليست
و در ميان سايه هاي سبكبار تيرهاي تلگراف
گردش كنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به ديوار مستراح هاي عمومي بنويسم
“خط نوشتم كه خر كند خنده”
من مي توانم از فردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي از ايده آل عظيمي كه اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را
با اشتياق و دلهره دنبال ميكند
در قلب و مغز خويش داشته باشم
سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
كه مي توان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آنكه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من مي توانم از فردا
در پستوي مغازه خاچيك
بعد از فرو كشيدن چندين نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسي كولاي ناخالص
و پخش چند يا حقو يا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلاي فكور و فضله هاي فاضل روشنفكر
و پيران مكتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
كه در حوالي سنه يكهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسما به زير دستگاه تهيدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاكت
اشنوي اصل ويژه بريزم
من مي توانم از فردا
با اعتماد كامل
خود رابراي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يك دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامين آتيه
يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان كنم
زيرا كه من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و كرنش را مي خوانم
و شيوه درست نوشتن را مي دانم
من در ميان توده سازنده اي قدم به عرصه هستي نهاده ام
كه گرچه نان ندارد اما به جاي آن ميدان ديد باز و وسيعي دارد
كه مرزهاي فعلي جغرافياييش
از جانب شمال به ميدان پر طراوت و سبز تير
و از جنوب به ميدان باستاني اعدام
و در مناطق پر ازدحام به ميدان توپخانه رسيده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوي قوي هيكل گچي
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آن هم فرشته از خاك وگل سرشته
به تبليغ طرح هاي سكون و سكوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
كه در پناه پشتكار و اراده
به آن چنان مقام رفيعي رسيده است كه در چارچوب پنجره اي در
ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين قرار گرفته ست
و افتخار اين را دارد كه مي تواند از همين دريچه نه از راه پلكان خود را
ديوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون كند
و آخرين وصيتش اينست
كه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سكه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثيه اي به قافيه كشك
در رثاي حياتش رقم زند

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386


از پاي و پويه ماندم و تو مي دواني ام
اي چرخ كينه جو ، به كجا مي كشاني ام ؟
اين سو برد به صبحم و آن سو كشد به شب
بر بال بادهايم و برگ خزاني ام
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر
جانم به لب رسيد ، ازين بي زباني ام
آواره را وطن نبود ، خانه اش مجو
غير از خدا كسي نشناسد نشاني ام
پيري خودش شكنجه كند بي گمان مرا
با درد و رنج و غصه سرآمد جواني ام
در هر قدم به شانه كشم بارِ مرگِ خود
با اين صليب سرخ ، مسيحاي ثاني ام
گل نيستم ، گياهم و بسيار هرزه وش
بيهوده مي كني به خدا باغباني ام
آن دانه ام كه سبز نگردم ، نه گل دهم
در شوره زار تلخ خدا مي فشاني ام
بيرون خانه هيج نداني كه كيستم
آيي اگر به ميكده ، آن دم بداني ام
اي آسمان كينه ور بي حيا ، بگو:
تا كي به خاك غربت و غم مي نشاني ام ؟
مرگ و ديار دوزخ و آن گرز آتشين
صدبار بهتر است ازين زندگاني ام .



محمد عاقل بيرنگ كوهدامني
( تولّد 1330 ش. )


. ( ١ مجموعه هاي شعر : طلوع سبز شكفتن ( 1991 ) ؛ اشراق واژه ها ( 1364
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386


 

آدميزاد هنوز آزرده ست

از همه جنگ و جدلهاي قديم

آدميزاد هنوز آشفته ست

از همه شورش و بلواي قديم


آدمي تا به ابد خون طلبد

از همه دشمن اجدادانش

كينه ؛ ميراثي او خواهد ماند

در سرشت همه اولادانش


گرچه ضحاك بود بسته به كوه

گرچه عقل است كنون عرش فروز

عنقريب است شود طعمة مار

پسرِ هِجدهم كاوه هنوز


كاوة داسگر و چكش ساز

آهني را پي قتلي نگداخت

ليك تا هست نهيب ضحاك

خنجر و گرز گران خواهد ساخت


كاوه زنده ست و نخواهد مردن

جان خود را زِ قضا برهاند

تا زِ   ضحاكِ همه دور و زمان

كينِ هفده پسرش بستاند


كين او نيست فقط در دل او

كين او در دلِ هر انسان است

كاوه ، يك كاوة فردوسي نيست

كاوه عصيانگر هر دوران است ...


كاوه هشيارتر و زنده تر است

مشتها گرزة پرتاب ترند

الحذر ! حيله گرانٍ  ضحاك

پسر هجدهمش را نبرند


گرز مي سازد و آمادة كين

كاوه در روي جهان بيدار است

داغ هفده پسرش چيزي نيست

داغ ابناي بشر بسيار است


مانده در تهلكة بيم و بلا

مي رود ديه به ديه ، شهر به شهر

مي زند بر دهن هرضحا ك

مي كشد كين همه مردم دهر


مي رود ديه به ديه شهر به شهر

تا همه صلح و صفاجو باشند

همه ابناي بشر پنداري

پسر هجدهم او باشند




 

 

 

 

لايق شيرعلي

2000-1941 م


 مجموعه هاي شعر : سرسبز ( 1966 ) ؛ الهام ( 1968 ) ؛ نوشباد ( 1971 ) ؛ ساحلها ( 1972 ) ؛ تشنه دل

1974 ) ؛ خاك وطن ( 1975 ) ؛ ريزة باران ( 1978 ) ؛ مرد راه ( 1979 ) ؛ ورق سنگ ( 1980 ) و

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

 




سال هاست


نان خشکی ها


از محله‌ی ما نمی گذرند


زیرا از نانِ خالی این همه سفره

چیزی برای پرندگان ؛ حتی

باقی نمی ماند،

فقط می ماند بعضی شب ها

که پدر

دستِ خالی به خانه برمی گردد .

هر وقت پدر

دستِ خالی به خانه برمی گردد

من می فهمم

پنهانی دارد با خودش چه می گوید،

همه چیز... همه چیز گران شده است

قند، چای، نان، چراغ، چه کنم، زهرمار ...

همه چیز گران شده است.

و من هر شب آرزو می کنم

ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز

هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو

به دریا نرسیده است.

و من هر شب خواب می بینم

دست هایم دارند بزرگ می شوند:

خشت، کوره، آجر

سنگ، بیجه، محمد!

زورم به هیچ کدام نمی رسد

آجرِ همه‌ی برج های جهان

از خواب و خاکسترِ من است

زورم به هیچ کدام نمی رسد

من باید بزرگ شوم

من مجبورم بزرگ شوم.

ما حق نداریم گرسنه شویم

ما حق نداریم حرف بزنیم

ما حق نداریم سرما بخوریم

ما نان نداریم

خانه نداریم

پناه نداریم

شناسنامه نداریم

شب نداریم

روز نداریم

رویا نداریم

اینجا

ما هر چه داشته ؛ فروخته‌ایم

جز گنجِ بزرگِ پنهانی

که پدر به آن شرف می گوید

اسمم شرف است

پسر زارعبدالله

از پیاده‌های پاک دشتِ ورامین‌ام

از پیاده‌های پاک دشتِ بَم، بامیان، کرج، کوفه، آسیا!

و ما حق نداریم بمیریم

کَفن و دَفنِ درماندگان گران است

مزار و مجلس گریه گران است

ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم

دنیا

جای دزدانِ بی شرفی‌ست

که پرندگان را برای مٌردن

از قفس آزاد می کنند.




 

 

 

 

 

سيد علي صالحي

 

 


دوشنبه هشتم بهمن 1386


 

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود

 
جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که من گفتم


جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت


این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کَرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس


لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیکانم برایم داستان ، تاریخ


من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست


پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند


سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم


باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن به آیین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان ، خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم


سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

 
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبّه ی زربفت رنگین می شناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که م نه در سودا ضرر باشد ؟
آی دختر جان !
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار

 

 


مهدی اخوان ثالث

شنبه ششم بهمن 1386


سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.

نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك؛
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

ـ« مسيحاي جوانمرد من!
اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بي‌رنگ بي‌رنگم
بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فريبت مي‌دهد،
بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است،
اين يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توي مرگ‌اندود پنهان است!
حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
شب با روز يكسان است

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلت‌هاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....

مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
چهارشنبه سوم بهمن 1386

 



مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفته‌ی رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب خاکت را دهد ناگه به باد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده‌ی شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی

در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوه‌ی ما، عدل و بنده پروری است

نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز


سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می کنند
آنچه می گوئیم ما، آن می کنند

ما، به دریا حکم طوفان می دهیم
ما، به سیل و موج فرمان می‌دهیم

نسبت نسیان به ذات حق مده
بار کفر است این، به دوش خود منه

به که برگردی، به ما بسپاریش
کی تو از ما دوست‌تر می داریش

نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست

قطره‌ای کز جویباری می رود
از پی انجام کاری می رود

ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم
ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم

میهمان ماست، هر کس بینواست
آشنا با ماست، چون بی آشناست

ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند
عیب پوشی ها کنیم، ار بد کنند

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت
زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت

 

 

پروين اعتصامی