تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386



بوی باران ؛ بوی سبزه ؛ بوی خاک
شاخه های شسته ؛ باران خورده ؛ پاک
آسمان آبی و ؛ ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ؛ رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

 

فریدون مشیری

 

 
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

 

 

باید که دوست بداریم یاران را 
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه رسا نیست
باید یکی شود
باید تپیدن هر قلب اینک سرود
باید که  سرخی هر خون اینک پرچم
باید که سرخی هر خون اینک پرچم
باید که قلب ما
سرود ما و پرچم ما باشد
باید که در سپیده  البرز
نزدیک تر شویم
باید یکی شویم
اینان هراسشان ز یگانگی ماست
باید که سر زند
طلیعه خاور
از چشم های ما
باید که لوت تشنه
میزبان خزر باشد
باید  کویر فقیر
از چشمه های شمالی ، بی نصیب نماند
باید که دست های خسته بیاسایند
باید که خنده و آینده ، جای اشک بگیرد
باید بهار
در چشم کودکان جاده ی ری
سبز و شکفته و شاداب
باید بهار را بشناسند
باید جوادیه بر پل بنا شود
پل
این شانه های ما
باید که رنج را بشناسیم
وقتی که دختر رحمان
با یک تب دو ساعته می میرد
باید که دوست بداریم یاران را
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد.

 

 
خسرو گلسرخی

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

 

 

 پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

 

 

مهدی اخوان ثالث

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

اين چرخ که ديرينه بسی می گردد

بر کامه ی هر بوالهوسی می گردد

خواهی که حقارت فلک دريابی

بنگر که به کام چه کسی می گردد!

حسن حسينی (مسيحا) 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386


 

 

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشان پر یهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.

 
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمک راه می رفتیم
کوچه باغ ساکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی.

 
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
یا حکایتهای شیرینی که می گفتیم.

 
هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
به کجامان می کشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،‌از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
2
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا
گاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی که پیش از این
رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند.

 
من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر
می فرستادم درودی شاد
این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر.

راه بود و راه  -این هر جایی افتاده  -این همزاد پای آدم خاکی
برف بود و برف - این آشوفته پیغام - این پیغام سرد پیری و پاکی
و سکوت ساکت آرام
که غم آور بود و بی فرجام.

 
راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می گفتم :
کو ببینم ، لولی ای لولی!
این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی
سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
چشم و دل هشیار
گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر نرمک سیلی صوتی
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.

 
3
اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
همنشین و غمگسارش برف
مانده دور از کاروان کوچ
لکلک اندوهگین با خویش می زد حرف :  
بیکران وحشت انگیزی ست.

خامش خاکستری هم بارد و بارد.
وین سکوت پیر ساکت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد
بال گرم آشنا باشد
لیک من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم.
ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم.
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروانها را
عرصه ی سردرگمی ها مانده و بی در کجاییها
باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
بی نشانیها فرو برده نشانها را
یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه بشکوه و چه شیرین بود
کس نه جایی جسته پیش از من
من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت آیین و ره جستن
آن که من در می نوشتم ، راه
و آن که من می کردم ، آیین بود
اینک اما ، آه
ای شب سنگین دل نامرد...
لکلک اندوهگین با خلوت خود درد دل می کرد.

 
باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می دید
من ولی دیگر
شنگی و شنگولیم مرده
چابکیهام از درنگی سرد آزرده
شرمگین از رد پاهایی
که بر آنها می نهادم پای
گاهگه با خویش می گفتم :
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟
تا گذارد جای پای از خویش ؟


4
همچنان غمبار درهمبار می بارید
من ولیکن باز
شادمان بودم
دیگر اکنون از بزان و گوسپندان پرت
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
تک و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می رفتم
زیر پایم برفهای پاک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می کاشت
مهر بکری برگرفتن از گل گنجینه های راز
هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
چه خدایانه غروری در دلم می کشت و می انباشت.

 
5
خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
پهندشت برف پوشی راه من بوده
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد ‌لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید.

 
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.


 

مهدی اخوان ثالث

جمعه هفدهم اسفند 1386




سرخوش و خندان زجا برخاستم
خانــــه را همچــون گلي آراستم
شمع‌هاي رنگ رنگ افــــــروختم
عود و اسپند اندر آتش سوختم
جـــلوه‌دادم هـــر کجا را با گلي
نرگسي يا ميخکي يا سنبلي
کودکم آمد ؛ به بر خواندم ورا
جامه هاي تازه پوشاندم ورا
شادمان رو جانب برزن نهاد
تا بداند عيد، ياران را چه داد
ساعتي بگذشت و بازآمد ز در
همچو طوطي قصه‌ساز آمد ز در
گفت: «مادر! جامه‌ام چرکين شده
«قيــــرگون از لکــــــــه‌هاي کين شده
«بس که بر او چشم حسرت خيره شد
«رونقش بشکست و رنگش تيــــره شد
«هـــــر نگاه کينه کـــــز چشمي گسست
«لکـــه‌اي شــــــــد روي دامانــــم نشست
«از حسد هــــــــرکس شــــراري بــــرفروخت
«زان شـــرر يک گوشـــه از اين جامه سوخت
«مانــــد بــــــر اين جامــــــه، نقش چشمشان
«کينـــــه و انــــدوه و قهـــــر و خشمشــــــــتتان»
گفتمش: «اين گفتـــــه جــــــــز پنـــــدار نيست»
گفت:«مـــــــادر! ديـــــــــده‌ات بيــــــــــــدار نيست
«جامـــــه را تنها نــــه، جان فرســـــــــوده شــد
«بس کــــه با چشمان حسرت ســــــوده شــد
«از چـــه رو خـــواهي کــــه من با جامـــــه‌اي
«افکنـــــــــم در بــــــــرزني، هنگامـــــــــه‌اي
«جلـــــوه در اين جامــــــه آخــــر چون کنم
«کز حســــد در جـــام خلقي خـــون کنم
«شـــــرمم آيد من چنين مست غـــــــرور
«ديگــــران چــــــون شاخه‌ي پاييز، عـــور
«همچــــو ماهي کش نباشد هاله‌اي
«يا چـــوشمعــــي کــــو ندارد لاله‌اي
«بر تنـــم اين پيرهن ناپاک شـــــــد
«چون دل غمديدگان صد چاک شـد
«يا مـرا عريان، چـــــو عريانان بساز
«يا لباسي هـــــــم پي آنان بساز»
اين سخن گفت و در آغوشــم فتاد
کاکلش آشفت و بر دوشـــــــم فتاد
اشک من با اشک او آميخت، نــرم
بوسه‌هايم بـــر لبانش ريخت، نــرم
گفتمش: «آنان که مال اندوختنـــــد
«از تو کاش اين نکته مي‌آموختنــــد
«کاخشان هـــــرچند نغز و پُربهاست
«نقش ديوارش زخشم چشمهاست
«گــــر شـــرابي در گلوشان ريختــــه
«حســـرت خلقي بــــدان آميختـــــه
«شــــاد زي، اي کودک شيــرين من
«اي رخت باغ و گـــل و نســرين من!
«از خــــــدا خواهــــم برومندت کنــــد
«ســــــربلنـــد و آبرومنــــــــدت کنــــد
«ليک چون سرسبز شمشادت شود
«خـــود مبـــــادا نـــرمي از يادت شود
«گـــــر ترا روزي فلک سرپنجـــــــه داد
«کس زنيــــــرويت مبـــــادا رنجه باد!»

سيمين بهبهاني

 

جمعه هفدهم اسفند 1386

 

 

نوک پرنده رانبندید

بابالهایش

آواز خواهد خواند

بال پرنده را نبندید

با آوازش خواهد پرید

تا اوج کهکشان

لبان شاعر را...

نصرت رحمانی

 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386


 

 

یـــکبــار دگـــر؛ تا شــهداء ؛  قافله برگشت

یک قــافــلــه بــا پای پر از آبله برگشت

بــا شوق بـهــار و نفس سرخ شــقــایــق

با بال و پر خسته ی خود ؛ چـلچله برگشت

تفسیرشـــکوفـــــا شدن خــون شــهیـــدان

مردانه زنی ؛ زخمی  ازآن ؛ فاصله برگشت

با وزن حــمــاسی ؛ بــه حــریــم حرم عشق

با دفتر شــعری به زبــان گــِلـِـه بــرگشت

مردی که به پا سلسله در وقت سفر داشت

از معرکه ی خـوف و خطرها ؛ یله برگشت

از شعله ی خــون شــهــداء در دل تـاریخ

آتشکــده ی روشـن ایــن سـلسـله ؛ برگشت

هر چـنــد که خون شد دل گــلهــای شقایق

خون فــاتــح شمشیر شد و ؛ قــافـله برگشت

 

 

 

سیدمحمدرضا هاشمی زاده

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386


 

سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

 
سر کوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران


سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
شکست دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته


سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره ، یا گریزان

 
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی


سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار ، گویند
که هستی سایه ی ابر است ، دریاب


سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم

 

مهدی اخوان ثالث

 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

 

سال ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را

بند می زد با عشق

و من آن روز به خود می گفتم :

 آخر این هم شد کار ؟!

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم .

 

شاعر : ناشناس

چهارشنبه هشتم اسفند 1386


 
 


 

در آستان غروب
بر آبگون به خاکستری گراینده
هزار زورق سیر و سیاه می گذرد


نه آفتاب ، نه ماه
بر آبدان سپید
هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه


یکی ببین که چه سان رنگها بدل کردند
سپهر تیره ضمیر و ستاره ی روشن
جزیره های بلورین به قیر گون دریا
به یک نظاره شدند
چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن


هزار همره گشت و گذار یکروزه
هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار
هزارهمسفر و همصدای تنگ جبین
هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار

 
بر آبگون به خاکستری گراینده
در آن زمان که به روز
گذشته نام گذاریم ، و بر شب آینده
در آن زمان که نه مهر است بر سپهر ، نه ماه
در آن زمان ،‌دیدم
بر آسمان سپید
ستارگان سیاه
ستارگان سیاه پرنده و پر گوی
در آسمان سپید تپنده و کوتاه

مهدی اخوان ثالث



واژه نامه :

زورق = قایق

سیر = پر رنگ - تیره

آبدان = آبگیر - برکه

یکی ببین = یک بار نگاه کن

رقعه = وصله ـ قطعه كاغذي كه روي آن نويسند.  ـ نامه

مخلب = چنگ - چنگال پرنده

تنگ جبین = کوچک پیشانی

ژاغر = چینه دان


دوشنبه ششم اسفند 1386

 

 

 

با آوازي يكدست ،

يكدست ،

دنبالة چوبينِ بار

در قفايش

خطّي سنگين و مرتعش

بر خاك مي كشيد .

 "تاج خاري بر سرش بگذارید"

و آوازِ درازِ دنبالة بار

در هذيانِ دردش

يكدست

رشته اي آتشين

مي رشت .

 "شتاب كن ناصري ، شتاب كن"  

از رحمي كه در جان خويش يافت

سبك شد

و چونان قويي مغرور

در زلاليِ خويشتن نگريست

 "تازيانه اش بزنيد" 

رشتة چرمباف

فرود آمد .

و ريسمانِ بي انتهايِ سرخ

در طولِ خويش

از گرهي بزرگ

برگذشت .

 "شتاب كن ناصري ، شتاب كن"  

از صف غوغاي تماشاييان

العازر ،

گام زنان راه خود گرفت

دستها

در پسِ پشت

به هم درافكنده ،

و جانش را از آزارِ گرانِ ديني گزنده

آزاد يافت :

 "مگر خود نمي خواست ، ورنه مي توانست"

آسمان كوتاه

به سنگيني

بر آوازِ روي در خاموشيِ رحم

فرو افتاد .

سوگواران ، به خاك پشته برشدند

و خورشيد و ماه

به هم

برآمد .

احمد شاملو  ا. بامداد



 

واژه نامه :

ناصری : اهل ناصریه - منظور عیسی (ع) می باشد.

 

العازر : نام مردي است که عيسي (ع ) او را بعد از مرگ زنده کرد. (منتهي الارب ) آنندراج:
عازر ثاني منم يافته از وي حيات
عيسي دلها وي است داده تنم را شفا.

خاقاني .


 

شنبه چهارم اسفند 1386

 

اختراع : چیپس سیب زمینی

مخترع : ناشناس

سال : 1867

جگونگی اختراع : در سال 1867 کاملا بر حسب اتفاق ؛ سر آشپز سیاه پوست هتل ساراتوگا اسپرینگز چند برش نازک از سیب زمینی را در روغنداغ سرخ کردنی ریخت و به ناگهان جهان دارای خوردنی خوشمزه ی جدیدی شد.

تا آن زمان ساراتوگا اسپرینگز ملکه ی چشمه های آب معدنی بود.

رفت و آمد فراوان برگزیدگان جامعه به ساراتوگا و استفاده از چیپس سیب زمینی که در آنجا مد روز شده بود ؛ منجر به موفقیتی آنی شد. به طوری که در ساراتوگا خوردن چیپس سیب زمینی ناگهان فرا گیر شد.

هرکس که در خیابانهای عریض ساراتوگا بالا و پایین می رفت و یا در ایوان بزرگ هتل معروف آمریکا ؛ نشسته بود ؛ پولدارهایی مثل خانواده ی وندربلت را می دید که از لیوان های کاغذی ؛ چیپس بر می داشتند و می خوردند.

چیپس خوشمزه ی ساراتوگا تاسال 1925 خوردنی اختصاصی پولدارها ؛ باقی ماند. تااینکه ؛ اولین کارخانه ای که انحصاراً به تولید چیپس اختصاص یافته بود در آلبانی نیویورک توسط والتر و شرکاء ساخته شد.

 با پیدایش تولید انبوه ؛ چیپس سیب زمینی که روزگاری خوردنی اختصاصی اشخاص ثروتمند به شمار می آمد ؛ یکی از خوردنی های معمولی هر خانه شد.

 

ترجمه از : مهدی فر زه

پنجشنبه دوم اسفند 1386

علی اي هماي رحمت توچه آیتی خدا را !
که به ماسوا فکندي همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من،به خدا قسم،خدا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو اي گداي مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا
به جز از علی که آرد پسري ابوالعجایب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را ؟
چو به دوست عهد بندد زمیان پاك بازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نام شه ملک لافتی را ؟
به دوچشم خون فشانم هله اي نسیم رحمت
که زکوي او غباري به آر توتیا را
به امید آنکه شاید برسد به خاك پایت
چه پیام ها سپردم،همه سوز دل،صبا را
چو تویی قضاي گردان،به دعاي مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناي هر دم،ز نواي شوق او دم؟
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را :
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را»
ز نواي مرغ یاحق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا


لغت نامه :

آیت = نشانه

هما = پرنده ی خوشبختی ( مرغی افسانه ای)

ماسوا = آنچه سواي ذات باري تعالي است و آن ؛ همه ی موجودات و مخلوقات است . ماسواالله  

 

رخ = چهره

شرار = آتش

هله = آهای. هان . الا. هلا. حرف تنبيه است به معني آگاه باش ، توجه کن ، به هوش باش

توتیا = سرمه ، اكسيد روي و سرب كه در كوره هاي ذوب سرب و روي به دست مي آيد. براي معالجه امراض چشم و نيز تقويت آن به كار مي رود.

شه ملک لافتی = فرمانروای کشور جوانمردی

قضای گردان = جلوگیرنده از نزول بلا های اتفاقی

نای = نی - حنجره

لسان غیب = لسان الغیب حافظ شیراز

مرغ یاحق = یاکریم - قمری

ابوالعجائب = پدر شگفتی ها

سحاب = ابر

پاک بازان = فداکاران و جان فشانان راه خدا

قهر = خشم

پنجشنبه دوم اسفند 1386

 

 

 

...

چه مردي! چه مردي!

که مي گفت

قلب را شايسته تر آن

که به هفت شمشير عشق

در خون نشيند

و گلو را بايسته تر آن

که زيباترين نام ها را

بگويد.

و شيرآهن کوه مردي از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

به پاشنه ي آشيل

درنوشت

دريغا شيرآهن کوه مردا

که تو بودي،

و کوه وار

پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار

مُرده بودي.

اما نه خدا و نه شيطان -

سرنوشت تو را

بُتي رقم زد

که ديگران

مي پرستيدند.

بُتي که

ديگران اش

مي پرستيدند.

١٣۵٢ احمد شاملو

واِِژه نامه :

شیرآهن کوه مرد = شیرمردی چون کوه آهن

آشیل = قهرمان افسانه ای یونان که فقط از ناحیه ی پاشنه ی پا آسیب پذیر بود.

درنوشت = درنوردید - پیمود
 

پنجشنبه دوم اسفند 1386


 

در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح
در رقص صوفیانه ی اشباح و سایه ها
در گریه های سرخ شفق بر غروب زرد
در کوهپایه ها
در زیر لاجورد غم انگیز آسمان
در چهره ی زمان
در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب
در قطره های آب
در سایه های بیشه ی انبوه دوردست
در آبشار مست
در آفتاب گرم و گدازان ریگزار
در پرده ی غبار
در گیسوان نرم و پریشان بادها
در بامدادها
در سرزمین گمشده ای بی نشان و نام
در مرز و بوم دور و پریوار یادها
درنوشخند روز
در زهرخند جام
در خالهای سرخ و کبود ستارگان
در موج پرنیان
در چهره ی سراب
در اشک ها که می چکد از چشم آسمان
در نیزه ی شهاب
در خط سبز موج
در دیده ی حباب
در عطر زلف او
در حلقه های مو
در بوسه ای که می شکند بر لبان من
در خنده ای که می شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست
در هر چه بود و هست
در شعله ی شراب
در گریه های مست
در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات
سرمست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش
خاموش و پر خروش
کانجا که مرد می سترد نام سرنوشت
و آنجا که کار می شکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق
 
رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی

 

 

نادر نادرپور