تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

اخوان : نوپرداز خراسانی سرود

بخش 3

به زودی با نیما آشنا شدم ، در حالی که با شیوه های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال داشته باشد آشنا شده بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودی بود. نیما به مرکب من چرخی افزود و مرا به جلو راند. و من که همیشه معتقد بودم که شاعری یک نوع پیامبری فردی ست، شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد."

 اگر که اخوان به شعری که نیما مبتکر آن بود ،  توجه و اعتقاد مخصوص نشان می دهد ، از سر دقت و تجربه و آزمایش است. اخوان شعر قدیم ایران را خوب می شناسد ،  همچنان که شعر و ادبیات عرب را. او علم شعر وشاعری خوانده است و قول و غزل به شیوه قدیم بسیار دارد.اگر چه از سر آزمون به سرودن شعر آزاد امروزی هم دست زده است. اگر چه آنها را فقط آزمایش و تجربه می خواند و معتقد است که آنچه در شعر بیوزن گفته است ،  فقط به همان شکل می توانسته بگوید و برایش دلنشین بوده است.اخوان به لزوم موزون بودن شعر فارسی معتقد است و می گوید : "هر ملتی برای خود تربیت ذهنی و سنتی ویژه ای دارد. مردم ما شعری را که خالی از ترنم و وزن باشد شعر به معنی کامل نمی شناسند .البته ما امروز شعر منثور هم داریم. اما این آن شعری نیست که واگو شود ،  یعنی مردم حفظ شوند و زمزمه کنند و بخوانند. وزن شعر ما می تواند عروضی قدیم باشد یا نیمایی ، یا ترانه های عامیانه ، به هر حال ضرب وریتم ضرورت شعر ماست.   

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

 

 

لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
با
ر دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آبیاریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت
گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی  دیگر
بر لب جو؛ بوته های بار هنگ و پونه و ختمی
خوابشان برده ست
با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود
یادگار خشکسالی های گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند


مهدی اخوان ثالث ( م. امید)
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

 


 

تا كجا مى بَرَد اين نقش ِ به ديوار مرا؟

ـ تا بدانجا كه فرو مى مانَد

چشم از ديدن و

لب نيز زگفتار مرا

لاجوردِ افق ِ صبح ِ نشابور و هَرى ست

كه درين كاشى ِ كوچك متراكم شده است

مى بَرَد جانبِ فرغانه و فرخار مرا

گَردِ خاكسترِ حلاّج و دعاى مانى،

شعله آتش ِ كَرْكوى و سرودِ زرتشت

پورياى ولى، آن شاعرِ رزم و خوارزم

مى نمايند درين آينه رخسار مرا

اين چه حُزنى ست كه در همهمه كاشى هاست؟

جامه سوگِ سياووش به تن پوشيده ست

اين طنينى كه سُرايند خموشى ها،

از عمق ِ فراموشى ها

و به گوش آيد، ازين گونه، به تكرار مرا

تا كجا مى بَرَد اين نقش ِ به ديوار مرا؟

ـ تا درودى به سمرقند ِ چو قند

و به رودِ سخنِ رودكى آن دم كه سرود:

«كس فرستاد به سرّ اندر عيّار مرا

شاخِ نيلوفرِ مرو است گَهِ زادنِ مهر

كز دلِ شطِّ روانِ شن ها

مى كند جلوه، ازين گونه، به ديدار مرا

سبزى سروِ قد افراشته كاشمرست

كز نهانْ سوى قرون،

مى شود در نظر اين لحظه پديدار مرا

چشم آن «آهوى سرگشته كوهى»ست هنوز

كه نگه مى كند از آن سوى اعصار مرا

بوته گندمِ روييده بر آن بامْ سفال

بادآورده آن خرمنِ آتش زده است

كه به ياد آوَرَد از فتنه تاتار مرا

نقش ِ اسليمى ِ آن طاق نماهاى بلند

واجُرِ صيقلىِ سر درِ ايوانِ بزرگ

مى شود بر سر، چون صاعقه، آوار مرا

وان كتيبه

كه بر آن

نامِ كس از سلسله اى

نيست پيدا و

خبر مى دهد

از سلسله كار مرا

كيمياكارى و دستانِ كدامين دستان

گسترانيده شكوهى به موازاتِ اَبَد

روى آن پنجره با زينتِ عريانى هاش

كه گذر مى دهد از روزنِ اسرار مرا؟

عجبا كز گذرِ كاشىِ اين مَزگِتِ پير

هوسِ كوى مغان است دگر بار مرا

گرچه بس ناژوى واژونه

در آن حاشيه اش

مى نمايد به نظر،

پيكر مزدك و آن باغِ نگون سار مرا

در فضايى كه مكان گم شده از وسعتِ آن

مى روم سوى قرونى كه زمان برده زياد

گويى از شهپرِ جبريل در آويخته ام

يا كه سيمرغ گرفته ست به منقار مرا

تا كجا مى بَرَد اين نقش ِ به ديوار مرا؟

ـ تا بدانجا كه فرو مى مانَد،

چشم از ديدن و لب نيز زگفتار مرا

 

دکتر شفيعى كدكنى

 

نقل از: مرثيه هاى سروِ كاشمر از مجموعه هزاره دومِ آهوى كوهى، محمدرضا شفيعى كدكنى چاپ دوم، ۱۳۷۸، انتشارات سخن



 

آتش کرکويه   :.آتشگاهي بوده است در سيستان.

 

هری : همان شهر معروف هرات است:
يکي پير بد مرزبان هري
پسنديده و ديده از هر دري .

فردوسي .

 

مزگت = مسجد

 

فرخار = نام شهری ست . بتخانه

 

فرغانه = نام ایالتی ست.

 

 اين چه حُزنى ست كه در همهمه كاشى هاست؟

جامه سوگِ سياووش به تن پوشيده ست

 

در دوران باستان بجای جامه ی سیاه درسوگ ها جامه ی آبی رنگ (نیلی) می پوشیدند

همه جامه ها کرده پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین ؛ دو رخ بادرنگ

فردوسی

 



 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

    ‏

 آويخته ؛ به زمزمه ، هم چرخ و ريسمان‏

 از ژرف چاه، سطل به بالاست  در سفر

 تا مى‏رسد به روشنى روز و آفتاب‏

 وارونه مى‏شود به بن چاه سرد و تر

 

 تاريخ سطل تجربه‏اى تلخ و تيره است:

 تا آستان روشنى روز آمدن‏

 پيمودن آن مسافت دشوار، با اميد

  وآنگه دوباره در دل ظلمت رها شدن



دکتر شفيعى كدكنى


یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

به علت نقل و انتقال و عدم دسترسی به اینترنت ؛ فعلا تا 10 – 15 روز آتی نمی توانم در وبلاگ حضور پیدا کنم.

ازهمه ی دوستان پوزش می طلبم.

جمعه ششم اردیبهشت 1387


سلام.

 خیال دارم در وبلاگ نویسی بدعتی بگذارم تا شاید این نو آوری موجب کشش و پیگیری بیشتر ؛ در  مطالب تارنگارها گردد واین بدعت ؛ نوشتن مطالب کوتاه ولی دنباله دار به صورت گاهنامه ست.

کتابی از مجلات پیک جوانان دهه ی 50 در منزل دارم که در آن مصاحبه هایی با بزرگان شعر نو انجام شده است خیال دارم برخی ازاین مصاحبه ها را به صورت دنباله دار و کوتاه در وبلاگم منتشرکنم و فکر می کنم اولین مصاحبه ای که بازجانبخشی شود، مصاحبه ی خانم مینو وزیری با مهدی اخوان ثالث باشد .



پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387



حرفهای ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه‌‌ء عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود


 

 

قیصر امین پور