تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
جمعه سی و یکم خرداد 1387

دورآوا=تلفن- (مخفف : درآوا)

رآهنرو=راه+آهن+رو (باکاستن از حروف تکراری= رآهنرو )=قطار .مخفف : رنرو

رآهنربا=راه آهن+ربا ( باکاستن از حروف تکراری=رآهنربا=قطارمغناطیسی

رآهنشار= رولر کوستر - قطار سرعتی در شهر بازی ها (راه آهن +شار) =رآهنشاره

بادناو=هاورکرافت - هوا ناو

آمیزه پاش=کاربراتور

{مخفف در زبان فارسی اکثرا در حوزه شعر و به علت تنگناهای ناشی از اوزان وقوافی پدیدآمده است و برخلاف برخی از زبانها در حوزه نثر کمتر شاهد این پدیده هستیم. }


جم=مخفف جام

جم=مخفف جام جم (باکاستن از حروف تکراری)

جم = نمایش دادن بر پرده سینما یا صفحه مانیتور یا اسکوپ - جماندن - جمیدن (در افسانه های ایران باستان جام جم یا به اختصار جم دستگاهی بوده که کاربردی همانند تلویزیون مدار بسته ماهواره ای جهانی داشته است. این دستگاه افسانه ای آرزوی دیرین بشر به دستیابی به سامانه ای فراسوتر از اینترنت کنونی را یادآور می گردد .)

دور جم = تلویزیون

پرده جم =سینما

شبستان=سالن سینما مثلا شبستان استقلال

در =با ضمه دال مخفف دور مثلا دورنما =در نما

گوی گام = فوتبال

گوی گامزن = فوتبالیست

گوی پنجه = والیبال

تورینه - توری = شبکه

برایه=برا+یای واسط+ه (پسوندنشانه ابزار ) ای ر فویل -حجم بال که بر روی آن خلا نسبی
ایجاد می شود که آن خلا نسبی را به نام نیروی برا می شناسیم .

بادپو شناسی = علم ای رو داینا میکس

باد پویه = هر گونه وسایلی که دارای شکلی ای رو داینامیکی باشند.

باد پویایی

برا کشتی = هایدرو فویل - نوعی کشتی مدرن که بر روی بال هایش بر فراز آبها حرکت می کند

برا لنج

برا قایق

آفتابه فرنگی = بیده

آفتابه فرنگی یا بیده توسط غربی ها در انواع متنوعی نظیر آب پرتابی ،غرقابی ؛ توالت همراه و دارای هوا گرم پاش و غیره ؛ اختراع و تولید شده است. آفتابه فرنگی ِ آب پرتابی درهتل های ایران بیشتر متداول است.پل پیاده =پل عابر پیاده

فرا گذر = پل سواره رو - پل رو گذر - رو گذر

بسته های کم جا گیر

بسته های بر هم نشین

ظروف تو هم رو - ظروف در هم رو

قارچ به داشته =قارچ اورگانیک- نوعی از قارچ که در شرایطی بسیار پیشرفته و بهداشتی پرورش یافته و مورد بهره برداری قرار گیرد .

اجاق نان گرمکن

اجاق تندپز = اجاق مایکرو ویو = مایکرو فر

وظیفه مترجم انتقال مفاهیم از زبانی به زبان دیگر با استفاده از تمامی ظرفیتهای زبان مقصد است و در این راه هر واژه ای که بتواند مفهوم را به درستی انتقال دهد صرف نظر از اینکه سره یا ناسره باشد چونان گوهری بر انگشتری ترجمه می نشیند.

کاج آلو - کاجه - کاژه = آناناس

تشار - تشاره = جت (تش مخفف آتش+شار با حذف حرف تکراری ش )

چرخ پره = توربین

تنوره = کامباسشن چمبر-اتاق احتراق در موتورهای جت

باد افشار - باد انبوه = کمپرسور هوا در موتورهای تشاری

نیرویه =(نیرو+یای واسط+ه) انرژی

درون کش = این تی کسامانه برد و فرست = سیستم حمل و نقل

برون ده - برون بن =اگزوز

یخزن = فریزر

باد انبان = ایربگ - کیسه هوا

برد و فرست همگانی = حمل و نقل عمومی

میانگزین خورشیدی = متمرکز کننده نور خورشید

گِردآور خورشیدی = کلکتور خورشیدی

 

کششنان = پیتزا

نان رشته = لازانیا

کششنان پز = پیتزا پز

کششنان پز ی - کشنانه پزی = پیتزاپزی

گِردآور = خازن

یخچال یخزن = یخچال فریزر

یخچال کنارآکنار - یخچال پهلو به پهلو = یخچال ساید بای ساید

پرستش سو = قبله

روی آوران = ارباب رجوع ؛ مراجعه کنندگان

روی آورگاه = محل رجوع

روی آوری = رجوع

کتابهای روی آوری = کتابهای مرجع

روی آوره های تقلید = مراجع تقلید

های زیر آوا = حرف ه درآخر واژه هایی مثل ساده ؛ پیاله ؛ جامه که بجای صدای ه صدای زیر (کسره )شنیده می شود.

فرا انسان = انسان کامل

فرهی اومند = شکوهمند

رخشآتش = آذرخش

بازآمدگی = رجعت

بازآمدگان = رجعت کنندگان

رخش = برق - الکتریسیته (گرفته شده از واژه ی آذرخش)

رخشی = برقی - الکتریکی

رخشکار = برقکار - الکتریک

رخشه = الکترون

رخشه یی = الکترونی

رخشه وند = الکترونیکی

نگار افکن ؛ نگر افکن = دوربین عکاسی

دور نگر = تلسکوپ

نوبت شمار = دستگاهی که در بانک ها و دیگر مراکز شلوغ به مشتریان برگ نوبت می دهد.

گفتگو پرداز - گفتگو گر - گفتگو ینده = مصاحبه گر ؛ گزارشگر ِگفتگو ؛ گزارشگر ِمصاحبه ؛ مصاحبه کننده

سبزه بدر = سیزدهم فروردین ؛ روز طبیعت

هوا گرم پاش = سشوار

دست آزاد = Hands free

تخته پیوست = صفحه رابط - board - برد الکترونیکی

نرمش پذیر = انعطاف پذیر

نرمش ناپذیر = انعطاف ناپذیر

آسان وارو =Over easy  نیمرو کیسه ای

فرا پو - اوج رو = آسانسور

دگرش = تغییر

دگرش پذیر = تغییر پذیر

دگرش ناپذیر = تغییرناپذیر

درهم نیمرو = نیمرویی که آن را  درهم مخلوط کنند.

پرتو همتافته - پرتو همراستا = اشعه ی لیزر

سربرانداز - سرانداز = گیوتین
شگفتی سرا = گنجینه - موزه

سبزه وار = واحه

بیدگونه = کنایه از درخت اکالیپتوس

شهر آذیین = زینت دهنده ی شهر

کد = درقدیم به معنی خانه. امروزه در کلماتی مثل کدبانو و کدخدا هنوز هم کاربرد دارد. باجه و کیوسک

نیز به معنای نوعی پلاژ که در دیواره های تپه های کنار رود دز بمانند غار می کنند و آنرا به تجهیزات زندگی تفریحی  مجهز می کنند.

گوهر خیز = پر نعمت

پرسش پژوه = فیلسوف



 
پنجشنبه سی ام خرداد 1387


 

خدایا کجا می برندم ، کجا می برند
كجا می‌برندم كجا می‌برند؟

كجا ، ای حقیقت ، تو را بنگرم
از این پس كه آیینه را می‌برند؟

چه پیش آمده است آفتاب مرا
كه بر شانه‌های عزا می‌برند؟

شگفتا كه دریایی از نور را
چنین بر سر دست ما می‌برند

ز توفان غم، سینه‌سرخان عشق
از این پس كجا ، التجا می‌برند

چه كردی ، كه خاك تو را ، ای عزیز
از این پس برای شفا می‌برند؟

چه كردی كه این‌گونه افلاكیان
تو را بر سر دستها می‌برند

اماما ، ببین روشنان فلك را
غبار تو را توتیا می‌برند

سزای دلی تو؛ كه بر موج نوری
تو را تا به عرش خدا می‌برند

كاووس حسن ‌لی

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387


***

كوپن 356، تخم مرغ
لباس می‌پوشم
و از پله‌ها به زیر می‌آیم
از خانه به خیابان
خیابان هاشمی
خیابان مأنوس
خیابان سلام دلها
خیابان صمیمیت سلامها
خیابان بار عاطفی كلمات
خیابان خانه‌های كوچك
خیابان دلهای بزرگ
خیابان خانوارهای نه سر عائله
خیابان خانوارهای شش نفر شهید

خیابان هاشمی
خیابان پیكانهای مسن
خیابان هل دادن ژیان
خیابانی كه بنز و بی.ام.و، با هراس تمام
از تیررس نگاهش می‌گریزند

خیابان هاشمی
خیابان بی‌پیرایه
خیابان یكرنگ
خیابانی كه دروغ نمی‌گوید
احتكار نمی‌كند
گران نمی‌فروشد
و در مرداب گاوصندوقها
زندگی نمی‌كند
خیابان هاشمی
خیابان مردان كار
خیابان دستهای پینه‌بسته
خیابان زنان سجاده و صبر
خیابان دلشكسته
خیابانی كه پس از هر حمله
حجله‌ها در آن صف می‌بندند
و كوچه‌هایش چراغان می‌شوند
خیابان چراغان
ستاره‌باران
خیابان شب هفتهای فراوان
خیابان اربعینهای مكرر
خیابانی كه هر شب جمعه
قرار ملاقاتش را با بهشت زهرا
فراموش نمی‌كند
خیابانی كه اسرائیل را می‌شناسد
و رادیویش را گوش نمی‌كند

خیابان هاشمی
خیابان سربلند
خیابانی كه كوتاه نمی‌آید
خیابان اول خط
خیابانی كه با یك اتوبوس
به میدان انقلاب می‌پیوندد
خیابانی كه همیشه از او وحشت دارند
خیابانی كه همیشه برایش نقشه می‌كشند
خیابانی كه هر روز بمبارانش می‌كنند
خیابانی كه هر روز متولد می‌شود
خیابانی كه هر روز در مدرسه
نام‌نویسی می‌كند
خیابانی كه هر روز بزرگ می‌شود

خیابان هاشمی
خیابانی كه مرا می‌شناسد
خیابانی كه برایم دست تكان می‌دهد
خیابانی كه شعرهایم را می‌خواند
خیابانی كه غمهایش را به من می‌سپارد
خیابانی كه شعرهایم را تصحیح می‌كند
خیابانی كه كلمات مهجور
و مصراعهای متكلف را
از شعرهایم پاك می‌كند
خیابانی كه همیشه حرف دلش را
در شعرهایم جست‌وجو می‌كند
خیابانی كه همیشه به دستهایم نگاه می‌كند

نگاه می‌كنم
به دستهایم نگاه می‌كنم
كوپن 356!
دستهایم را پنهان می‌كنم
خیابان هاشمی لبخند می‌زند
آغوش می‌گشاید
و به سویم می‌آید
و من
شرمگین و شتابناك
از خیابان هاشمی می‌گریزم
از پله‌ها بالا می‌روم
به خانه باز می‌گردم
و كوپن 356
در میان خشم سرانگشتانم
مچاله شده است

محمدرضا عبدالملكیان

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

گر برفلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان

 

دوشنبه ششم خرداد 1387


 ))فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود...  ((


سنگی است دو رو ، که هردو می دانیمش .
جز (( هیچ )) به هیچ رو؛ نمی خوانیمش .
شاید که خطا ز دیده ماست ، بیا
یک بار دگر نیز؛ بگردانیمش .


اسماعیل خویی

دوشنبه ششم خرداد 1387


 

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو ؛

روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن ؛ یک روز ؛
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

علیرضا قزوه

دوشنبه ششم خرداد 1387



ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما
هیچ کس او را نمی خواند
برگها را می دهد بر باد
می رود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که بادا باد
بادبان را ناخدا باد است
لیک او را
هم خدا
             هم ناخدا
                          باد است.

 

 

 

قیصر امین پور

چهارشنبه یکم خرداد 1387

                   

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیوارۀ اهرام می گذرد یا بر خشتی خام.
تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای
و زمین گویچه ای است به بازی در مشت تو
و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو
و رود عظیم تاریخ
جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد

پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای
و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را از سر طیبت با انگشت خاطر می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نا
ن توشۀ افطار را به سحر می شکستی
و یا در آوردگاه به شکستن بندگان بت کمر می بستی

چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانۀ بچّگان یتیم،
و در بازار تنگ کوفه؟!

پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوستۀ تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا فصل خدایی حجاز، فیصله یافته است؟
نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!

خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد
با گریۀ یتیمکان کوفه همنوا مباش

شگرفی تو عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خودسوزی وا می دارد
خرد به قبضه شمشیرت بوسه می زند
و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید
امّا
چون از این آمیزۀ خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و طوفان، از خشم تو، خروش را
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است
سحر از سپیدۀ چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازِۀ زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار لبخند تو نیست

زمان در خشم تو از بیم سترون می شود
شمشیرت به قاطعیت سجّیل می شکافد
و به روانی خون از رگها می گذرد
 به ظرافت شعر در مغز می نشیند
و چون فرود آید جز با جان بر نخواهد خاست

چشمی که ترا دیده است چشم خداست
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانۀ عمار
یا در کاسۀ سر ابوذر!

هلا ای رهگذار دارالخلافه
ای خرما فروش کوفه
ای ساربان سادۀ روستا
تمام بصیرتم برخیل چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشتید
علی را دیده اید
گیرم  که هیچش نشناخته باشید!

چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟
چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!

به پای تو می گریم
با اندوهی بالاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشم همۀ محرومان می گریم
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام شعر شبانۀ غم توست

هنگام که همراه آفتاب
به خانۀ یتیمان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دست مایۀ شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه که پیامبر پای نهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هُرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید
آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای نمانده بود؟

در احد که گل بوسه ی زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،
از کدام بادۀ مهر مست بودی
که با تازیانۀ هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!

کدام وام دارترید؟
دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من روسیاه ماند
 که در فضای تو به بی وزنی افتاد
-هر چند کلام از تو وزن می گیرد-
وسعت ترا چگونه در سخن تنگمایه بگنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی

الله اکبر!
خدا نیز به شگفتی در تو می نگرد؟
تبارک الله ، تبارک الله
تبارک اللهُ احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی.

  علی موسوی گرمارودی
                                                                       رمضان 97