تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387


 

 

دیده بگشا، ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا

دیده بگشا بر الم ، ای مستیِ هستی فزا

دیده بگشا ای پس از سوءالقضا ، حسن القضا

دیده بگشا از کَرَم ، رنجور دردستان علی

بهر مروارید غم ،  گَنجور مردستان علی

 

دیده بگشا رنج انسان بین و، سیل اشک و آه

کِبر پَستان بین و، جام جهل و ، فرجام گناه

تیر و ترکش ،خون و آتش،خشم سرکش،بیم چاه

دیده بگشا برستم ، در این فریبستان علی

شمعِ شب های دژم ، ماه غریبستان علی

 

دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی

سوخت ناقه، مُرد لیلی ،خشک شد سرو سهی

زآگهی مان  جهل ماند و، جهل ماند از آگهی

دیده بگشا ای صنم،ای ساقی مستان علی

تیره شد از بیش و کم ، آیینه ی مستان علی



واژه نامه

 

 

 

ناقه : شتر ،  و ناقه ی لیلی نیز در ادبیات ایران ناقه ی مشهوری ست

الم : درد و رنج

 

گنجور : خزانه دار جواهرات

 

دژم  : خشمناک

 

جهل : نادانی

 

کِبر : تکبر ، غرور

 

سوالقضا : بدآمد ِروزگار

حسن القضا : روزگار ِخوشی و خوشبختی

سهی : بلند بالا

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387


ميهنم آيینه اي سُرخ است

با شكافي چند بشكسته ،

 كه نخواهند التيامي داشت

زانكه قابي گردشان را با بسي قلاب ها بسته

مثل درياچه ی بزرگي، راه هاي رودها مسدود بر آن مانده ؛ پيوسته 

مي خورد از مايه تا گردد كويري خشك

نم نمك ، آهسته آهسته

 

معبر دلخسته ي بس قتل عام آتشينش اين

خوب گويم بدترينش اين.

 

آي مار قهقهه ، آيينه ی دلخسته را بردار

چند و چون بشكسته را بردار

خويش را لختي در آن بنگر

دلبر اي دلبر

اي درونت كُشته ما را و برونت كُشته با آوازه عالم را

-اي فقط آوازه ، ديگر هيچ-

خويش را بنگر، ببين چوني؟

چيستي ، آزار يا آزر؟

يا مَهيب خويش خور، آذر؟

 

آي مار قهقهه ، هم زشت ، هم پستي

همچنان بي رحم و سيري ناپذيري دون

 

تا چه ديدي تو در اين آيينه ی سُرخم

كه چنينش خُرد بشكستي؟

 

از درون بينان

نيست در گيتي كه اوصاف تو نشناسد

هيچ كس.

من چرا زين بيشتر گويم؟

پس بس.

 

ميهنم آيينه اي سُرخ است

(و مار قهقهه زان دور)

با شكافي چند...

 

 

*در افسانه ها داريم كه مار قهقهه ماري آنچنان بوده كه شهري را به ستوه آورده بود از آتشباري ها،كشت و كشتارها و حمله ها وچه و چها ، و هيچ دليري حريف او نمي شد تا سرانجام پهلوان پيري جهان ديده ، داوطلب و مدعي مي شود شرار او را دفع كند. مي رود و آيينه ی بزرگي قد نما پيش روي آن اژدها مي گيرد و آن مار با ديدن حقيقت و چهره ی واقعي خود چنان به قهقهه مي افتد ، واپس مي افتد و باز مي بيند و قهقهه ، تا مي ميرد.

 

مهدي اخوان ثالث

 

واژه نامه :

 

التیام = بهبودی

مَعبر = گذرگاه

آوازه = شهرت

آزر = عموی حضرت ابراهیم (ع ) که بت تراشی ، بت پرست بود.

مَهیب = هولناک

یا مَهیبی خویش خور ، آذر = یا آتش هولناکی هستی که خودت را می خوری؟

دون = فرو مایه

شرار = آتش


در شعر ضد استعماری ِ مارقهقهه ، اخوان با استعمارگر جهانی ، به ستیزه خاسته است. استعمار گری که کشور شهادت خیزش را محاصره و تحریم کرده است و درعین حال ، می پندارد که دلفریب و دلرباست .دراین شعر از آینه ی خونرنگ و شکسته ای سخن می رود که با قاب و قلابهایی محاصره شده است به مانند دریاچه ای که راه همه ی رودها را بر آن سد کرده باشند که شاید این محاصره و تحریم ، نتیجه ی خفتن اژدهای زهر افشان بر رهگذار رود باشد. اخوان ؛ زبانی حماسی- طنز آمیز را ، در این شعر به کار گرفته است.
شنبه بیست و دوم تیر 1387




کهن دیارا ، دیار یارا ! دل از تو کندم ، ولی ندانم
که گر گریزم ، کجا گریزم ، وگر بمانم ، کجا بمانم
نه پای رفتن ، نه تاب ماندن ، چگونه گویم ، درخت خشکم
عجب نباشد ، اگر تبرزن ، طمع ببندد در استخوانم
درین جهنم ، گل بهشتی ، چگونه روید ، چگونه بوید ؟
من ای بهاران ! از ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
صدای حق را ، سکوت باطل ، در آن دل شب ، چنان فرو کشت
که تا قیامت ، درین مصیبت ، گلو فشارد ، غم نهانم
کبوتران را ، به گاه رفتن ، سر نشستن ، به بام من نیست
که تا پیامی ، به خط جانان ، ز پای آنان ، فروستانم
سفینه ی دل ، نشسته در گل ، چراغ ساحل ، نمی درخشد
درین سیاهی ، سپیده ای کو ؟ که چشم حسرت ، در او نشانم
الا خدایا ، گره گشایا ! یه چاره جویی ، مرا مدد کن
بود که بر خود ، دری گشایم ، غم درون را برون کشانم
کهن دیارا ، دیار یارا ، به عزم رفتن ، دل از تو کندم
ولی جز اینجا وطن گزیدن ، نمی توانم ، نمی توانم


نادر نادرپور


نیسان = ماه هفتم از ماه هاي سرياني برابر با ارديبهشت .


جمعه بیست و یکم تیر 1387



راویم من, راویم آری,
...
راوی افسانه‌های رفته از یادم.
(خان هشتم – در حیاط كوچك پاییز(...

به جرأت می‌توان گفت, در میان شاعران هم روزگار ما, اخوان بیش از هر شاعری از شیوه روایت و داستان‌سرایی در شعر خود بهره برده است؛ به گونه‌ای كه می‌توان  روایت  را یكی از ویژگیهای سبكی و ساختاری شعر اخوان دانست؛ به همین سبب بسیاری او را شاعری روایتگر و داستان‌سرا نامیده‌اند.
او خود نیز به این نكته اشاره دارد و می‌گوید: اصولاً من راوی هستم و در این كار هم هیچ ایرادی نمی‌بینم. 1)
او بارها در خلال شعرش نیز, خود را راوی و داستان‌سرا نامیده است؛ چنان‌كه در شعر  آخر شاهنامه و از زبان چنگی كه قصه شعر را روایت می‌كند, می‌گوید:

ما
راویان قصّه‌های شاد و شیرینیم ...
ما ...
راویان قصه‌های رفته از یادیم.


او در شعر خان هشتم نیز در قالب نقالی كه قصه مرگ رستم را روایت می‌كند, چنین می‌گوید:
خان هشتم را
من روایت می‌كنم اكنون,
من كه نامم ماث
[
آری خان هشتم را ]
ماث
راوی توسی روایت می‌كند اینك ...
قصه است این, قصه, آری قصه ی دردست.
شعر نیست,
این عیار مهر و كین مرد و نامرد است.

اخوان كه خود را ماث  ( = مهدی اخوان ثالث ) می‌نامد, این گونه ادامه می‌دهد:
راویم من, راویم آری...
راوی افسانه‌های رفته از یادم.
او در مؤخّره ی از این اوستا  نیز خود را راوی قصه‌های از یاد رفته و آرزوهای برباد رفته (2) می‌نامد.
در حقیقت قصه و روایت ابزاری است كه اخوان اندیشه‌های اجتماعی و فلسفی خود را به یاری آن بیان می‌كند.
از آنجا كه ساختار بسیاری از شعر‌های اخوان بر قصه استوار است, برای بیان داستان شعر خویش, شیوه روایی را برمی‌گزیند؛ كه یا خود راوی داستان استمانند شعر « كتیبه » و « سترون » - و یا مانند شعر « آخر شا‌هنامه » آن را از زبان دیگری نقل می‌كند.
شاعر با به‌كارگیری «روایت» تلاش می‌كند تا با بهره‌گیری از عناصر داستانی, وقایع و رویدادهای سیاسی – اجتماعی, و همچنین دریافت و شناخت خود از آنها را در قالب داستان, و با زبانی نمادین و تمثیلی بیان كند. در چنین شعرهای تمثیلی و نمادینی, داستان دارای یك رویه و معنای ظاهری است كه روایت بر‌اساس آن شكل می‌گیرد؛ و مفاهیم اجتماعی و ایده‌های فلسفی در پس نمادها و رمزهای شعر پنهان است.
به باور اخوان, در شعر اجتماعی شاعر باید به وقایع زمانه و روایتی كه از رویدادهای سیاسی و اجتماعی می‌كند, جلوه‌ای شاعرانه دهد, نه اینكه آن را گزارش كند و یا به آن پوشش خبری دهد ( نقل به مضمون (.
از سوی دیگر بسیاری از شعرهای اخوان محتوایی اسطوره‌ای و حماسی دارند؛ و بنا بر ماهیت داستانی اسطوره, روایت بهترین شیوه برای بیان چنین قصه‌هایی است.
در شیوه روایی, تصویر و توصیف نقش به‌سزایی در شكل‌گیری روایت دارد؛ چرا كه خواننده به یاری تصویرهای زنده و توصیفهای گویاست كه در فضای داستان قرار می‌گیرد, و وقایع و رویدادهای قصّه را به درستی درمی‌یابد. بنابراین راوی برای به دست دادن روایت دقیق و درستی از وقایع و واقعیات, به تصویرها و توصیفهای بسیار نیاز دارد, كه این خود سبب پرگویی راوی می‌شود.
اخوان نیز در روایتهای خود از تصویر و به ویژه توصیف بهره می‌گیرد. او نخست چون بیننده‌ای تیزبین, پدیده‌ها و رویدادها را می‌نگرد, و آن‌گاه كه وقایع را با تمام جزئیات و جنبه‌های گوناگونشان دید و كاوید, با تصویرهای روشن و توصیفهای دقیق, روایت كامل و مفصّلی در برابر خواننده شعرش می‌نهد.
توصیفهای بسیار شاعر برای فضاسازی و زمینه‌سازی بیان داستان, گاه موجب اِطناب و تفصیل در شعر او می‌شود؛ به گونه‌ای كه این پرگویی‌ها و اِطنابهای توصیفی از ویژگیهای شعر روایی اخوان است.
یاد آوری این نكته ضروری است كه روایت همواره با تفصیل همراه نیست, و گاه همچون روایتی كه شاملو در شعر «مرگ ناصری» و بسیاری شعرهای دیگر به دست می‌دهد, بر ایجاز و اختصار استوار است.
روایتهای اخوان موضوع و محتوای یكسانی ندارند.
روایتهای او گاه محتوا و شكل تمثیلی دارند؛ مانند شعرهای «میراث», «سترون» و «آنگاه پس از تندر».
گاه داستانی اسطوره‌ای را روایت می‌كند؛ همچون « كتیبه», « قصه شهر سنگستان » و «خان هشتم».
و گاه نیز روایتهای او بیان سرگذشت و خاطره‌ای است؛ مانند «طلوع», «دستهای خان امیر» و شعرهای مجموعه «زندگی می‌گوید: اما باز باید زیست...».
اكنون برخی از شعرهای روایی اخوان را از این منظر می‌نگریم.
« كتیبه » از شعرهای روایی شاعر است كه شكلی نمایشی و دراماتیك دارد. شیوه روایت و داستان پردازی در این شعر به گونه‌ای است كه شاعر با توصیفهای خود, فضایی می‌آفریند كه خواننده از زاویه دید دلخواه او به اجزا و عناصر داستان بنگرد.
«
كتیبه » با تصویر و توصیف تخته سنگی آغاز می‌شود كه چون كوه استوار و پا برجا می‌نماید؛ تا خواننده از آغاز بداند كه محور و مركز داستان تخته سنگ است. اشاره شاعر به كوه‌ وار بودن آن هم از این روست كه بدانیم جابه‌جا كردن آن به دشواری تكان دادن كوهی است.
در تصویر بعدی, قومی در بند را می‌ بینیم كه یكایك آنها پای در زنجیر دارند و اخوانِ راوی, خود یكی از زنجیریان است.
شاعر, این تبار در بند را كه «این سو» نشسته‌اند, نه تنها از نظر قرارگیری و موقعیتشان در برابر تخته سنگی كه « آن سو» افتاده است, قرار می‌دهد؛ بلكه بدین ترتیب رویارویی و چالش میان زنجیریان و تخته سنگ را نیز نمایان می‌سازد.
بند دوم شعر نیز – كه توصیف آوایی است كه به گوش زنجیریان رسیده – با توصیف تخته سنگ پایان می‌یابد, تا همچنان آن را در كانون توجه خواننده نگاه دارد.
او در ادامه روایت, تلاش زنجیریان را برای تكان دادن تخته سنگ با شمارش آنها نشان می‌دهد و برای آنكه خواننده دشواری و كندی كار آنها را در یابد, در میان شمارش آنها, نقطه‌چین قرار می‌دهد:
«
هلا, یك ... دو ... سه ... دیگر بار . »
اما هنگامی كه سنگ كم‌كم تكان می‌خورد و كارشان سرعت می‌گیرد, دیگر خبری از نقطه چین‌ها نیست و اعداد را پیاپی می‌آورد:
هلا, یك, دو, سه, دیگر بار.
شاعر برای آنكه نشان دهد كه زنجیریان بارها و بارها برای جابه‌جا كردن و چرخاندن تخته سنگ تلاش كرده‌اند, در پایان هر شمارش، عبارت  دیگر بار را تكرار می‌كند و سرانجام هم تأكید می‌كند كه:
 ...
زینسان بارها بسیار..
پس از تمام تلاشها و دشواریها برای چرخاندن تخته سنگ, اخوان تصویر و توصیفی از لحظه پیروزی زنجیریان به دست نمی‌دهد, و تنها با آوردن واژه «پیروزی» و «شیرینی» آن, به پیروزی آنها بر تخته سنگ اشاره می‌كند و از زیر و رو شدن صخره خبر می‌دهد.
«
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی »
هنگامی كه راوی (= شاعر) از تلاش زنجیریان برای خواندن راز تخته سنگ سخن می‌گوید, یكایك رفتارهای آنان را بیان می‌كند و با توصیف تمامی حالات و گفته‌های آنان, هم اشتیاق و بی‌تابی آنها را برای دانستن راز تخته‌سنگ نشان می‌دهد و هم خواننده را چشم انتظار و تشنه ی راز صخره می‌گذارد.
شاعر در این بخش – بر خلاف بخشی كه با ضرب‌آهنگی تند, تلاش بندیان را برای چرخاندن تخته سنگ نشان می‌دهد- روایت را به كندی و آهستگی پیش می‌برد تا انتظار و التهاب زنجیریان را برای خواندن و دانستن راز صخره, در ما نیز برانگیزد.
سرانجامِ داستان, آشكار شدن سنگ نوشته و راز تخته سنگ است؛ رازی كه پوچ از آب در می‌آید و راوی این گونه ضربه نهایی خود را فرود می‌آورد.
بند پایانی داستان – هوشمندانه – از ضرب‌آهنگ (ریتم ) بسیار كندی برخوردار است, كه با سكون و سكوت مرگ بار حاكم بر زنجیریان همگونی دارد.
روند قصه در سطرهای پایانی شعر چنان كند است كه « نشستیم» در یك سطر و حتی «و» نیز به تنهایی در یك سطر می‌نشیند و به آن همه جوش و خروش, و امید و انتظار پایانی تلخ می‌دهد.
آنچه در « كتیبه » و دیگر شعرهای روایی اخوان دیده می‌شود, تفاوت لحن راوی(= شاعر) در توصیفها و گفتگوهاست.
در شعر « كتیبه » هنگامی كه شاعر, تخته سنگ و اسیرانِ در بند و تلاش آنان را توصیف می‌كند, با زبانی فخیم و فاخر و كهن‌گونه سخن می‌گوید؛ و از عبارتهایی همچون « فتاده, اوفتاده, رخصت, خیل و ...» بهره می‌گیرد. اما آنگاه كه گفتگوی میان زنجیریان را روایت می‌كند, به زبان گفتار روزمره نزدیك می‌شود تا فضایی واقعی‌تر و ملموس‌تر بیافریند؛ و عباراتی چون: « هان, نگا می‌كرد, تر كرد و ...» را به كار می‌گیرد.

شعر « قصه شهر سنگستان » نیز شعری داستانی با ساختاری روایی است.
نام شعرهم - كه عنوان « قصه » بر خود دارد – بیانگر داستان‌گونگی آن است.
شاعر داستان را به شیوه افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه آغاز می‌كند. درخت كهن‌سال, كبوترانی كه بر شاخه‌های درخت نشسته‌اند, با یك‌دیگر سخن می‌گویند و درمانده‌ای را یاری می‌كنند؛ در افسانه‌ها و قصه‌ها پیشینه داشته و برگرفته از ادبیات عامه ( فولكلور ) است.
پس از توصیف آغازین داستان, راوی گفتگوی كبوتران را نقل می‌كند؛ كه بخش بزرگی از شعر را شامل می‌شود و می‌توان گفت كه داستان در خلال این گفتگوهاست كه شكل می‌گیرد و پیش می‌رود.
بخش نخست داستان, گفتگوی بلند كبوترهاست, كه شاعر در طی آن, شهزاده را به ما می‌شناساند و آنچه بر او و سرزمینش گذشته, روایت می‌كند. به عبارتی اخوانِ راوی, داستان شهزاده و آنچه را كه می‌خواهد بگوید بطور مستقیم روایت نكرده و آن را از زبان كبوترها بیان می‌كند.
با پایان یافتن گفتگوی كبوترها و پرواز آنها به سوی آشیانه‌شان, بخش نخست روایت پایان می‌یابد.
بخش دوم قصه از آنجا آغاز می‌شود كه شهزاده خود وارد داستان می‌شود.
شهزاده‌ای كه تا كنون تنها در لابه‌لای گفت‌وگوی كبوترها هویت و شخصیت یافته و معرفی شده بود, اینك به راه می‌افتد تا آنچه را كبوتران به او آموخته‌اند, انجام دهد.
این بخش شعر نیز در گفت‌وگو مفهوم می‌یابد. چرا كه بخش بزرگی از آن تك گویی شهزاده با غار است؛ شهزاده‌ای كه مناسك دینی و آیین مقدسی را كه از كبوتران آموخته, به جا آورده است؛ اما پاسخی نگرفته و اینك درمانده و پریشان با غار سخن می‌گوید.
پایان داستان كه شكلی دوگانه و رمزآمیز دارد؛ ابتدا توصیفی از شهزاده و سپس نقل گفت‌وگوی او با غار است. گفتگویی كه در میان پرسش و تكرار (پژواك) پرسش, و نیز پرسش و پاسخ در رفت‌وآمد است؛ به گونه‌ای كه از یك سو, پژواك پرسش شهزاده و بی‌پاسخ ماندن آن را تداعی می‌كند؛ و از سوی دیگر, پاسخی تلخ را به گوش ما می‌رساند كه : « آری, راه نجاتی نیست. »
- « ...
غم دل با تو گویم, غار !
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«
آری نیست؟»

نمونه دیگر بهره‌گیری از افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه, سرآغاز شعر «چاووشی» است. اخوان در بند نخست این شعر, ره نوردانی را توصیف می‌كند كه با كوله بار و چوبدست خود, در خلوتی افسانه‌ای راه می‌پویند:
«
بسان رهنوردانی كه در افسانه‌ها گویند,
گرفته كولبار زاد ره بر دوش,
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پرگوی و گه خاموش,
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویند...»

چنان‌كه می‌بینیم شاعر در سطر نخست شعر, خود به ریشه افسانه‌ای آنچه می‌گوید, اشاره می‌كند.
بند دوم شعر نیز توصیف یك « سه راهی », است كه هر راه آن به مقصد و سرنوشتی می‌انجامد؛ و راهروان و سالكان تنها باید یك راه را برگزینند.
«
سه ره پیداست.
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر,
حدیثی كه‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر. »

این مضمون نیز در قصه‌ها و افسانه‌ها پیشینه دارد و برگرفته از ادبیات عامه است.
شعر « هنگام » - از مجموعه « از این اوستا » - نیز به گونه‌ای برگرفته از افسانه‌ها و قصه‌هاست. اخوان در این شعر از سرزمین طلسم شده‌ای سخن می‌گوید كه جنگلی جادویی و ترسناك گرداگرد آن روییده و آن را در ترس و هراس فرو برده است. مردم آن دیار جادو شده نیز در آرزوی شكستن طلسم جنگل, چشم انتظار پرنده‌ای هستند كه بناست با خواندن او طلسم جنگل بشكند و جادوی آن باطل شود.
چنان‌كه می‌بینیم, گذشته از كاركرد نمادین و رمزآمیز شعر- كه جنبه‌های سیاسی و اجتماعی نیز می‌یابد – مضمون آن ریشه در فرهنگ عامیانه و افسانه‌ها دارد.
به این ترتیب شاعر با روایت و بازآفرینی قصه‌های عامیانه, و با بهره‌گیری از عناصر این داستانها, و آمیختن آنها با اسطوره‌ها و نمادهای اساطیری ایران باستان, بافت و ساخت یك‌پارچه‌ای فراهم می‌سازد كه در قالب آن, به موقعیت و وضعیت سیاسی– اجتماعی امروز ایران اشاراتی تمثیلی و نمادین می‌كند.
شیوه دیگری كه اخوان در روایتهای خود به كار می‌گیرد, شیوه گفت و گوست؛ كه در طی آن – بی هیچ توصیفی – گفتگوی میان افراد داستان نقل می‌شود.
در شعرهایی چون « گفت و گو» ( از دفتر آخر شاه‌نامه ) , « آواز كرك » ( از دفتر زمستان ) و «ندانستن» ( از دفتر از این اوستا) شاعر از این شیوه بهره می‌گیرد.
در چنین شعرهایی كه گفتگو ابزار اصلی روایت است؛ فضا سازی, شخصیت پردازی و پیشبرد روند داستان در خلال گفتگوها انجام می‌شود.
شاعر در شعر« گفت‌وگو», بی‌هیچ توضیح و توصیفی, مكالمه میان دو فرد را نقل می‌كند؛ كه یكی برای دیگری از شهری آرمانی سخن می‌گوید. روایت تنها شامل جمله‌هایی است كه این دو نفر به یك‌دیگر می‌گویند, و ما در حقیقت خواننده گفتگوی آنان هستیم.
در شعر «گفت و گو», پیش از آنكه شنونده هم سخنی بگوید و به طور فعال وارد شعر شود, از كلام گوینده به رفتارها و واكنشهای او پی‌می‌بریم.
« ...
و همچنین شنیده‌ام آنجا ...
چی؟
لبخند می‌زنی؟
من روستائیم, نفسم پاك و راستین,
باور نمی‌كنم كه تو باور نمی‌كنی

چنان‌كه دیدیم, از گفته گوینده درمی‌یابیم كه شنونده به نشانه ناباوری و ریشخند, لبخندی تمسخرآمیز زده است.
در شعر « گفت‌وگو» و «آواز كرك», با بهره‌گیری از نشانه‌هایی چون باز و بسته شدن گیومه, ناتمام گذاشتن جمله‌ها و بازتاب رفتارها و واكنشهای دو سوی گفتگو در خلال جمله‌هایی كه گفته می‌شود, جای خالی راوی پر شده, و روایتی را بدون حضور محسوس راوی می‌خوانیم.
در شعر «آواز كرك», اخوان راوی گفتگوی خود با پرنده‌ای اسیر قفس است؛ و از درون این گفت‌وگوست كه روایت جان می‌گیرد و خواننده به‌گونه‌ای غیرمستقیم درمی‌یابد كه پرنده چگونه به دام افتاده و اكنون چه می‌اندیشد.
در بسیاری از روایتهای اخوان, شیوه « توصیف و گفتگو» به كار رفته است. دراین شیوه روایت شامل توصیفهای راوی و نقل گفتگوهایی است كه میان افراد داستان درمی‌گیرد؛ و این توصیفها و گفتگوها در طول داستان به‌طور متناوب تكرار می‌شوند.
برای نمونه در شعر « قصه شهر سنگستان », شاعر ابتدا درختی كهن‌سال و كبوتران و حالات و حركات آنان را توصیف می‌كند, و سپس گفت‌وگوی میان آنها را نقل می‌كند. مكالمه كبوترها با یك‌دیگر, گفتگوی بسیار بلندی است؛ به گونه‌ای كه گاه فراموش می‌كنیم كه آنچه می‌خوانیم حرفهایی است كه كبوترها به هم می‌گویند.
پس از پایان گفتگوی كبوتران, نوبت به تك‌گویی طولانی شهزاده با غار می‌رسد. و سرانجام در پایان شعر, ابتدا توصیفی از چگونگی سخن گفتن شهزاده می‌خوانیم و در آخر نیز گفت‌وگوی رمزآمیز شهریار با غار است؛ كه پرسش و پاسخ پایانی شعر چیزی جز پرسش شهریار و پژواك صدای او نیست.
در شعر « هنگام » نیز شیوه تناوب توصیف و گفتگو به كار رفته, و در طی روایت, بارها توصیف راوی و سپس نقل گفته‌های افراد قبیله را – كه درون گیومه آمده – می‌خوانیم.
در شعر «سترون» ( از مجموعه زمستان ) نیز شاعر همین شیوه را به زیبایی به كار برده است.
شیوه دیگری كه در شعر «گفت و گو» و «آواز كرك» به چشم می‌خورد, آغاز شعر (= روایت) از میانه‌های گفتگوست. بدین معنا كه خواننده از نشانه‌گذاریها و سیاق جمله درمی‌یابد كه گفتگو پیش از این آغاز شده و بخشی از آن در شعر نیامده است.
شعر «گفت و گو» چنین آغاز می‌شود:
«...
باری, حكایتی است.
حتی شنیده‌ام
بارانی آمده‌ست و براه اوفتاده سیل. »

نقطه‌چین آغاز جمله, و واژه‌های «حتی» و «باری» نشانگر این است كه شعر تمامی گفتگو را از آغاز روایت نمی‌كند, و شعر از میانه‌های گفتگو شروع شده است.
در شعر «آواز كرك» نیز خواننده از نخستین جمله درمی‌یابد كه گفتگو پیش از این نیز جریان داشته؛ اما آغاز آن در شعر نیامده, تا شاید خیال خواننده را به بازی گیرد:
«
بده... بدبد... چه امیدی؟ چه ایمانی؟ »

گویی كرك در پاسخ خود – كه به امید و ایمان می‌اندیشد – و یا در پاسخ كسی كه او را به ایمان و امیدواری فرا می‌خواند – چنین می‌گوید.
اخوان در شعر « آنگاه پس از تندر» (از مجموعه از این اوستا) و « خوان هشتم » ( از مجموعه در حیاط كوچك پاییز در زندان ) نیز داستان را از میانه‌های آن آغاز می‌كند.
در آغاز شعر«آنگاه پس از تندر» شاعر می‌گوید:
« ...
اما نمی‌دانی چه شبهایی سحر كردم. »

جای گرفتن « اما » در ابتدای جمله نشانگر این است كه آنچه در شعر می‌خوانیم, تمام گفته‌های راوی نیست و پیش از این هم سخن می‌گفته است.
چنین شیوه‌ای – كه گفت‌وگو از میانه‌های آن روایت می‌شود زمینه برداشتی دوگانه را فراهم می‌سازد:
نخست اینكه, گفتگو پیش از این آغاز شده بوده و ما به میانه آن رسیده‌‌ایم؛ و دیگر اینكه, گوینده پیش از این, در درون خود و با خود گفتگویی داشته؛ و شعر از آنجا آغاز شده است, كه گوینده به سخن آمده و آنچه را كه می‌اندیشیده, به زبان آورده است.
این شیوه سبب می‌شود كه شعر گستره زمانی بیشتری یافته و به آغاز و پایان شعر محدود نشود؛ و خواننده احساس كند كه درونمایه شعر و موضوع گفتگو دیر زمانی است كه مطرح بوده و مدتهاست كه درباره آن سخن می‌گویند.
اما درباره شعر «خوان هشتم» به ذكر چند نكته بسنده می‌كنیم؛ چرا كه در آینده به طور كامل درباره آن سخن می‌گوییم.
نخست اینكه, این شعر نیز از میانه كلام آغاز می‌شود:
« ...
یادم آمد, هان,
داشتم می‌گفتم: آنشب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می‌كرد

نقطه‌چین آغاز شعر و عبارتهای « یادم آمد » و « داشتم می‌گفتم » به‌روشنی نشانگر این است كه آنچه می‌خوانیم ادامه یك گفتگوست.
نكته دیگر اینكه راوی از نقالی سخن می‌گوید كه خود را « ماث » ( = مهدی اخوان ثالث ) می‌نامد. اخوان در این شعر, در قامت نقالی چهره می‌نماید كه سوگ نامه مرگ رستم را در قهوه‌خانه‌ای نقل می‌كند.
در حقیقت آنچه در این شعر می‌خوانیم, نقل نقال است كه راوی برایمان بازگو می‌كند؛ به عبارتی «خوان هشتم» روایتی است در روایت دیگر؛ و نقلی در دل نقل دیگر.
و سر‌انجام اینكه, این شعر همان گونه كه با نقطه‌چین آغاز می‌شود, با نقطه چین نیز پایان می‌یابد:


«
می‌توانست او اگر می‌خواست.
لیك ... »

شاعر به این ترتیب خواننده را به اندیشیدن فرا می‌خواند تا با پایان شعر, داستان را پایان یافته نپندارد؛ و بداند كه گرچه شعر پایان یافته, همچنان «رستم» و «رستم‌ها» در ته چاه نیرنگ ناجوان‌مردان جان می‌بازند؛ و ما نیز در این تقدیر و شكست با آنان همزاد و همراهیم.

بسیاری دیگر از شعرهای اخوان نیز ساختار روایـی دارند؛ كه در بخش «تفسیر و خوانش شعر» به آنها نیز خواهیم پرداخت.
این گفتار را با كلامی از او به پایان می‌بریم:
«
اصولاً قصه یكی از پراهمیت‌ترین قسمتهای زندگی است؛ اصلاً خود زندگی است.
قصه یكی از زیباترین آفرینشهای هنر انسانی است؛ زیرا در آن انسان هست, حركت و زندگی انسان هست و كار و كلمات انسان ...
...
من شعر را به حد روایت [ و قصه ] تنزل نداده‌ام بلكه روایت [ و قصه ] را تا حد شعر اوج داده‌ام. » (1)



1-
مرتضی كاخی ( گرد آورنده), صدای حیرت بیدار ( گفت و گوهای مهدی اخوان ثالث ), چاپ اول, انتشارات زمستان, تهران 1369, «شعر من با دل مردم سر و كار دارد», ص 200 .
2-
مهدی اخوان ثالث, از این اوستا, چاپ هشتم, انتشارات مروارید, تهران 1369, «مؤخره» , ص 110 .

جمعه چهاردهم تیر 1387


چیزی بخور ؛ چیزی بده ؛ چیزی بنه

نکویی کن که اکنون می دهد دست

بدی بگذار گرچه قدرتت هست

که نیکویی ؛ نکویی آورد پیش

وگر بد می کنی ؛ بد آیدت پیش

آنچنان گرم است بازار مکافات ِعمل

دیده گر بینا بود هر روز ؛ روز محشر ست

یا احمد و ؛ یا صمد و ؛ یا مجید

بنده ی مسکین ، به تو دارد امید.


شادروان محمدعلی فر زه

جمعه چهاردهم تیر 1387


 

خدایا

 تو آنی

توانی

تپانی

جهانی

ته ِ استکانی

به آنی

دوشنبه دهم تیر 1387



فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت :‌ باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

مهدی اخوان ثالث


جمعه هفتم تیر 1387

 

اگرچه گرمای تابستان جنوب اجازه نداد زودتر از این به دیدار شاعر خراسانی که اکنون در خوزستان و آبادان زندگی می کند ، بشتابیم ، اکنون به جبران این تاخیر می توانیم ساعتها از حضور یکی از بهترین شاعران امروزی سرزمینمان کسب فیض کنیم. شوق گفتگو بسیاراست ، اما شاعر خود از تخلص و چگونگی گزینش این نام سخن می گوید : " در خراسان وقتی که تازه به شاعری رو کرده بودم ، به یک انجمن ادبی دعوت می شدم که استاد کهنسالی به نام " نصرت منشی باشی" در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا می شنید ، می پرسید تخلصت چیست؟ او واجب می دانست که هر شاعری تخلصی داشته باشد و من نام دیگری نداشتم. سرانجام یک روز خودش نام "امید" رابه عنوان تخلص بر من نهاد. امید ، " این لکه ابر عابر آفاق نومیدی..." و من همچنان این نام را حفظ کرده ام."...

استاد پیر و تیز هوش که آن زمان اخوان را "امید شعر ایران" خواند ، شاید نمی دانست که اخوان را عشق شاعر کرد، اما شما بدانید که خودش می گوید : " نوجوان بودم ، شاید 15 – 14 ساله ، در آن عالم به دختری تعلق خاطر پیدا کردم و تا آن زمان هیچ نوع برخوردی با شعر نداشتم و اصلا در رشته فنی تحصیل می کردم . درآن زمان برای خود رازی پیدا کرده بودم و اغلب ، تنها که می ماندم ، شعر قدما را می خواندم . پدرم بزرگان شعر فارسی را می شناخت و شعرهاشان را می خواند. وقتی که با شعر گذشتگان بیشتر آشنا شدم ، ناگهان متوجه شدم که من خود حرفی دارم ، غیر از حرف آنها . غصه ام زیاد شده بود و گله های فراوان داشتم و در خلوتهای بسیارم – معتقدم برای هر شاعر خلوت ضرورت سازندگی دارد- خودم را شناختم . پدرم عطار و طبیب با تجربه ای بود . برایم کتابها خرید و به سبب توجه و تشویق او ، به طور جدی به شعر و ادب رو آوردم و از این زمان شعر و شاعری برایم حکم مرکب کوچکی را پیدا کرد که با آن راه زندگی را بپیمایم . 

به زودی با نیما آشنا شدم ، در حالی که با شیوه های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال داشته باشد آشنا شده بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودی بود. نیما به مرکب من چرخی افزود و مرا به جلو راند. و من که همیشه معتقد بودم که شاعری یک نوع پیامبری فردی ست، شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد."

 اگر که اخوان به شعری که نیما مبتکر آن بود ، توجه و اعتقاد مخصوص نشان می دهد ، از سر دقت و تجربه و آزمایش است. اخوان شعر قدیم ایران را خوب می شناسد ، همچنان که شعر و ادبیات عرب را. او علم شعر وشاعری خوانده است و قول و غزل به شیوه قدیم بسیار دارد.اگر چه از سر آزمون به سرودن شعر آزاد امروزی هم دست زده است. اگر چه آنها را فقط آزمایش و تجربه می خواند و معتقد است که آنچه در شعر بیوزن گفته است ، فقط به همان شکل می توانسته بگوید و برایش دلنشین بوده است.اخوان به لزوم موزون بودن شعر فارسی معتقد است و می گوید : "هر ملتی برای خود تربیت ذهنی و سنتی ویژه ای دارد. مردم ما شعری را که خالی از ترنم و وزن باشد شعر به معنی کامل نمی شناسند .البته ما امروز شعر منثور هم داریم. اما این آن شعری نیست که واگو شود ، یعنی مردم حفظ شوند و زمزمه کنند و بخوانند. وزن شعر ما می تواند عروضی قدیم باشد یا نیمایی ، یا ترانه های عامیانه ، به هر حال ضرب وریتم ضرورت شعر ماست. 

در اتاقی که به گفتگونشسته ایم و در ودیوار های آن را قفسه های کتاب پوشانده است ، در گوشه ای تاری به دیوار آویخته است . از شاعر می پرسم : " بدون تردید شما با موسیقی سرو کار دارید ، در میان شعر هایتان قولی در ابو عطا یا کرشمه ی درآمد و بازگشت و قولی در سه گاه و ... را خوانده ام. "

جواب می دهد : " پیش از اینکه با شعر آشنا شوم ، با موسیقی آشنا شدم. در همان روزگار عاشقی ، همان زمان که به دنبال همزبان و همدل می گشتم با تار آشناشدم. به نظر من بین همه ی هنرها رابطه ای وجود دارد ، مخصوصا بین شعر و موسیقی و نقاشی. و در تاریخ ادب ما و همه ی دنیا کسانی که در هنری به حد خاصی می رسند با هنر دیگری هم سر وسری پیدا می کنند. مثلا رودکی و فرخی ...میان قدیمی ها ، و میان شاعران امروزی هم نمونه هایی داریم. سخن شاعرانی که با موسیقی سر و کار دارند ، فصاحت بیشتری پیدا می کند. چراکه در موسیقی کلام ، ضربه هایی به جز ضربه های کلامی هم پیدا می شود.شاعرانی که با نقاشی سر و کار دارند خلاقیت ذهنیشان در تصویر سازی کلام بیشتر می شود. حافظ آواز می خواند ، مولانا موسیقی می شناخت و کلام پر طنینش را زخمه های رباب همراهی می کرد و می بینیم که بیشتر شعر هایش ریتم رقص های صوفیانه دارد. شهریار ساز می زند ، سهراب سپهری نقاشی می کند."

اخوان در کاربرد صنایع بدیعی در شعرش سلیقه و روش خاصی دارد و فقط به آن دسته از صنایعی که سخن را ظریف تر یا در واقع دلنشین تر و جذابتر کنند توجه دارد. عقیده اش را راجع به کاربرد صنایع بدیعی در شعر می پرسم. می گوید : " در روزگار قدیم ، شعر سه فن عمده داشته است : وزن ، قافیه و بدیع. و در بدیع از همان روزگاران دو صنعت وجود داشته است : اول صنایع جهانی و همزاد شعر که به کار گرفتن آنها خود هنری به شمار می رود و دیگر ، صنایع تقلیدی و دست وپا گیر و آرایشهای بیهوده در شعر یا نثر. در هر دوره ی انحطاطی سخنوران به شیوه ی دوم گرایش بیشتری داشته اند درقدیمی ترین کتابهای بدیع که به دست ما رسیده است در حدود 111 صنعت درشعر بر شمرده شده است.و امروز بیش از 450 صنعت نام برده می شود.طی سالیان صنایع شعری عرب و قرآن و غیره به آن افزوده شده است. آنچه مطرود و نازیبا ست صنایعی است که بهره ای به فصاحت وتاثیر و قوت و رسایی کلام نمی رساند و فقط بازیگری های لفظ است. امروز نوترین و پیشتازترین شاعران هم به صنایع ظریف تشبیه و استعاره و ایهام و تکرار به جا توجه دارند. تکرار ؛ صنعت زیبایی است ، زندگی خود نوعی تکرار است ، شب و روز ، سراپای وجود خود ما تکرار آفرینش است.وزن و قافیه در شعر تکرار است.البته شاعر باید آنقدر تجربه و دقت داشته باشد که تکرارش ملال و خستگی نیاورد." 

 

زبان شعری م .امید را نمی توان زبانی ساده دانست . اگرچه از لغات سنگین و قلنبه هم اثری نمی بینم ، وحتی گاه لغات به اصطلاح غیر شعری و نامانوس با شعر را می بینم که سخت به جا وزیبا نشسته است.

اخوان معتقد است که : " کلام فخیم یا ساده به محتوای شعر بستگی دارد. مثلا ساده گویی ماند ایرج یا متشخص گویی مانند ناصر خسرو ، هریک شکل کلام خود را متناسب با معنایی که می خواسته اند بگویند، انتخاب کرده اند .یعنی انتخاب کلام بستگی کامل به موضوعی دارد که شاعر می خواهد بگوید. هرشعری هدفی دارد ،اگر غزل گفته می شود ،اقتضا و تناسب آن در سادگی و لطافت آن است. کلمات غزل باید از میان دو لب به روانی بگذرد،نه اینکه بینحنجره و لب گیر کند ، به خصوص اگر خطاب به کسی باشد . اما در یک شعر حماسی که مثلا درد شکست یک ملت را باز می گوید و طرف خطاب ان زمانه و تاریخ است ، دیگر نمی شود زبان سخن را ساده گرفت .به این ترتیب می بینیم که فرمول و قاعده ای نمی توان به دست داد ، هماهنگی ؛ معنی و شکل کلمات را معین می کند."

اگرچه هرگز برای این سئوال ، جواب روشنی دریافت نکرده ام، اما از امید هم می پرسم :" آقای اخوان ، جه می شود که شما شعر می گویید و شعر در ذهنتان چگونه تکوین و تکامل می یابد؟ "

پاسخ می دهد: " اگر شعر گفتن را به الهام و ماورا الطبیعیه مربوط ندانیم ، باید گفت که امری کاملا غیر اختیاری است. به راستی ناگهان در ذهن جرقه ای می درخشد که باید شعله ای شود، تا دلی بسوزد و یا دستی گرم شود. و البته این جرقه معمولا دلیل و انگیزه می خواهد. من هم از سختی ها فغانم بر می خیزد. سختی ها و مشقات می توانند مادی و یا روحی باشند .یک وقت عشق است و زمانی مرثیه. به علاوه آدمی مثل من ، به سرزمینش تعصب و عشق دارد، تامل و قریحه اجتماعی دارد ، من بدون اینکه پیغمبر باشم غم امت می خورم."

پیش از این نیز بارها نوشته اند و گفته اند که شعر اخوان ، شعری اجتماعی است و آینه ی حوادث زندگی مردم .

بسیاری معتقدند شعر سنتی ایران در واقع به یک سیر قهقرایی و عقب گرایی رسیده بود و به سیر عادی ادب این مملکت لطمه زده بود. اخوان می گوید: " به نظر من، سبک هندی که در زمان نادر شاه متداول شد در واقع سیری قهقرایی و بازگشت بود.آن زمان ، مناسبترین زمان برای ظهور کسی مانند نیما بود. یعنی نیما شاید حدود 150 سال دیر آمد.

باید گفت شعر امروز ایران دنباله ی شعر قدیم است و باید به اینجا می انجامید. نیما از 50 سال پیش به قول خودش، خاری بود که رشد کرد. البته نیما هم می توانست بهتر باشد. به نظر من نیما یک ضرورت شعری ایران بود. من همواره با همه ی عیب و حسن او ، ستاینده اش خواهم ماند."

 

آقای اخوان، زبان شعر امروز که اصولا میدان وسیعی پیدا کرده است ، به نظر شما ، زبان فارسی را رو به ابتذال می برد؟

من درست به چیزی که می گویید علت ابتذال زبان امروز شده ، امتیاز می دهم. راحتی کاربرد لغات ، امتیاز زبان است. کسانی که زبان امروز را رو به ابتذال می بینند،به علت ناتوانی است که در ادراک حرکت درست دارند.به نظر من بدون شک در این دوران هم مانند دیگر دوره ها کسانی هستند که واقعا کار را به فساد کشانده اند، ولی امکانات زبان اصولا بیشتر شده و همین پیوندی که با فرهنگ غربی پیدا کرده، زبان سخن گفتن را آسانتر کرده است. تصنع ها و انشا های سخت از میان رفته است و زبان رو به تکامل می رود. پیوند های زایا و زنده پیدا کرده، حتی زبان عامه به زبان ادبی کمک کرده است. البته شیوه ها متفاوت است. مثلا شیوه ی نگارش چوبک و گلستان با یکدیگر متفاوت است ، اما هردو درست و دلچسب است.در حالی که در زمان سعدی یا مولانا فقط زبان آنها معیار بود.وضع امروزی دلیل رشد و پرورش زبان است.

بیش از 5 ساعت است که با اخوان شیرین سخن و خانواده ی مهربانش نشسته ام. جز کوتاه کردن سخن علی رغم میل باطنی چاره ای ندارم. اگرچه فرصتی هم نیست، تا چند ساعت دیگر آبادان را ترک می کنم و می دانم که خاطره ی گفتگو با اخوان ؛ این شاعر درویش را که به گفته ی خودش ، زردشت و مانی و مزدک را در ذهن خود آشتی داده است ، هرگز فراموش نخواهم کرد.

بازجانبخشی به گفتگو یی که در مجله ی پیک جوانان آذرماه سال 1352منتشرگردید.

جمعه هفتم تیر 1387

پرپرزنان ز روی گل و بوته می پرید

پروانه ی سپید.

 

شبنم ز جام سبزه و گلبرگ می چشید

پروانه ی سپید.

 

بر هرچه می نشست از آن زود می رمید

پروانه ی سپید

 

کوتاه می گرفت دم دید و بازدید

پروانه ی سپید.

 

افسوس بس نماند و شد از دیده ناپدید

پروانه ی سپید.


 

سیاووش کسرایی

چهارشنبه پنجم تیر 1387
آختامار نام جزیره‌ای در دریاچه وان و همچنین نام منظومه معروفی است از سراینده برجسته ارمنی، هوانس تومانیان.
تومانیان در ۱۹ فوریه ۱۸۶۹ میلادی در روستای دسق در استان لوری ارمنستان به دنیا آمد. وی بعدا لقب «شاعر تمام ارامنه» را دریافت کرد.
از روی داستان این منظومه، فیلمی هم در ارمنستان ساخته شده است..
ترجمه فارسی این منظومه بر پایه نسخه انگلیسی آن در کتاب
Kudian, M.: The Bard of Loree, selected works of Hovannes Toumanian, London 1970.

آختامار

بر کرانه‌های دریاچه سرزنده وان،
از کلبه‌ای
هر شب جوانی بدون بلم و در نهان،
خود را
می زند به آب
و با بازوان مردانه اش شناکنان
آب را
به سوی جزیره‌ای در روبرو
می‌شکافد
از فراز جزیره تاریک،
فروغی صاف و درخشان
او را به خود می‌خواند
همچون فانوسی فروزان
تا که راه را گم نکند
تامار زیبا هر شب
بر فراز جزیره، نوری می‌فروزد
و ناشکیبانه در نهانگاهی نزدیک
به انتظار می نشیند
دریاچه با موج‌هایش در تکاپو
و دل جوان در شر و شور.
آب‌ها، سهمگین در خروشند
ولی جوان مهارنشدنی، پیش می‌آید.
و اکنون تامار با قلبی تپنده
به هم خوردن موج ها در نزدیکی اش را می‌شنود
و شدت عشق
سراپای وجودش را برمی فروزد
در خاموشی، شکلی سایه‌وار و سیاه
بر کران‌های تاریک دریاچه ایستاده است
خود اوست ... و ازنو به هم رسیده اند
آه، ای رموز شب آرام ...
امواج دریاچه وان
اکنون به تنهایی
ساحل خود را می‌نوازند
و به هنگام فروکش
با پچ‌پچ‌هایی مبهم پس می‌نشینند
انگار به آرامی نجوا می‌کنند
و ستارگان گردونه آسمان
با چشمانی پُرافترا
به تامار بی شرم و آزرم، می‌نگرند
نَظّاره آنها دل دوشیزه را می‌آشوبد
زمان جدا شدن فرارسیده و باز
یکی از ایشان
به تلاطم دریاچه فرومی‌غلتد
و دیگری
بر کران‌هایش دست به دعا می‌گشاید...
اما یکبار، مردانی شرور
از راز دو دلدار آگه شده
و آتش را کشتند
در شبی اهریمنی و سیاه
جوان دلسپرده، شناکنان
گم شد در ظلمت آب‌ها
و باد،
پیوسته ناله‌هایش را
به کرانه می آورد که می‌گفت:
آخ تامار ...!
صدایش نزدیک است:
در تیرگی دلگیر،
پایین صخره‌های نوک تیز زیر پا
جایی که دریاچه هراس‌انگیز، می‌غرد
صدا دیگر بار فرو مرد
و تنها باری دیگر
به ضعیفی به گوش رسید
که می گفت:
آخ تامار ...!
آبهای پرآشوب بامداد
پیکر ی را به کرانه انداختند
که بر لبان سرد و سخت شده‌اش
گویی در لحظه مرگ،
دو واژه فروفسرده بود:
آخ تامار ...!

و چنان شد که این جزیره، نام آختامار به خود گرفت.