تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

 واِژه نامه

عامی = فردی معمولی ؛  صاف و ساده و کم سواد

 دفتر ایام= عمر

اُمي = بی سواد

- رند و هفت خطِ جام - = شاید منظور جامی ویا ژنده پیل باشد

خواتده از دون و وَرايِ خويش ... = سربالایی ها  وسرازیری های زندگی را شناخته  

دون = پایین

وَرايِ = از آن سوی

بُغرنج = پیچیده

مشقت = رنج و زحمت

توأمان = همراه  

همعنان = همراه

فرّار = گریزنده

 شاتقي = همزندانی اخوان ثالث

جزم = بی حرکت و بی دگرگونی  

جري = سمج

هستي خواره موران = مورچه های همه چیز خوار

تونِ = آتش آتشخانه حمام های خزینه ای

اسم و رسم ديگران سهل است = نام و نشان دیگران که هیچ...

دوداندود = دود زده و دود رنگ

آفِل = غروب کننده

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

 


 

... عامي، اما خاصه‌خوانِ دفتر ايام

اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را

- مثل رند و هفت خطِ جام -

خواتده از دون و وَرايِ خويش ...

- « زندگي با ماجراهاي فراوانش،

ظاهري دارد بسانِ بيشه‌اي بُغرنج و در هم باف

ماجراها گونه‌گون و رنگ‌وارنگ است؛

چيست اما ساده‌تر از اين، كه در باطن

تار و پودِ هيچي و پوچي هم‌آهنگ است؟

 

ماجراي زندگي آيا

جز مشقتهاي شوقي توأمان با زجر،

اختيارش همعنان با جبر،

بسترش بر بُعد فرّار و مه‌ آلود زمان لغزان،

در فضاي كشف پوچِ ماجراها، چيست؟

من بگويم، يا تو مي‌گويي

هيچ جز اين نيست؟»

تو بگويي يا نگويي، نشنود او جز صداي خويش.

«ماجراها» گويد، اما نقشِ هر كس را

مي نگارد، يا مي انگارد،

بيشتر با طرح و رنگ ماجراي خويش

شاتقي، زندانيِ دختر عمو طاووس

فيلسوفي كوچك است و حرفها دارد براي خويش

 

عامي، اما خاصه‌خوانِ دفتر ايام

اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را

- مثل رند و هفت خطِ جام -

خواتده از دون و وَرايِ خويش .

آن كه گر خواهد، تواند كرد

وقتِ خاك‌آلود و تلخ همنشينش را

به زلالي همچو لبخند صفايِ خويش.

گاه اگر بگذاردش غمهاي اين عالم

عالمي دارد براي همنشين و آشناي خويش.

- «هي فلاني!»

                   [ او هميشه هر كسي را با همين يك «نام» مي‌خواند

اسم و رسم ديگران سهل است، او شايد

غالباً نامِ خودش را هم نمي‌داند.

 

عصر بود و در حياطِ كوچكِ پاييز،

                                    در زندان،

راه مي‌رفتيم؛

جند تن زندانِ با خستگي همگام.

 


 

اينك آن غمگينِ بي‌آزار،

شاتقي، زنداني دختر عمو طاووس،

داشت با لبخند ِ مجروحي كه اغلب بر لبانش بود،

و خطوطِ چهره‌اش را، گاه

چون نگه جزم و جري مي‌كرد؛

ماجرا مي‌گفت و با ما راه مي‌پيمود.

عصر خشكي بود، از يك روز آباني.

بي‌صدا و از نظر پنهان،

لحظه‌ها، مثل صفِ مورانِ خواب‌آلود،

با هميشه همعنان مي‌رفت؛ وز هر گام،

سكه مي‌زد «دير شد» بر پولكِ هر «زود»

راه مي‌رفتيم و با هر گامِ ما يك لحظه مي‌پژمرد.

من خطِ زنجير هستي خواره موران را،

اين چنين احساس مي‌كردم كه با ترتيب

در صفِ نوبت يكايك خوابشان مي‌برد

و به نوبت هر يكي، تا پاي بيرون مي‌نهاد از صف،

جون جرقه مي‌پريد از خواب و مي‌افسرد.

راست پنداري

هستي و ناچيزي ما بود؛

كه بدين‌گونه،

بودِ همسان داشت با نابود.

و بدينسان تنگتر مي‌شد و در آن

باختر چون تونِ سردي مي‌شد و در آن

آتشِ دل‌مرده مي‌افسرد، دوداندود.

و بدينسان خوب مي‌شد ديد در سيماي هر سكه،

و نگاهِ آفِل و غمگين ِ هر لحظه،

اين كه چيزي در فضا مي‌كاست؛

وين كه چيزي داشت مي‌افزود.

داشت مي‌رفت آتش خورشيد؛

داشت مي‌آمد شبِ چون دود.

 

باز مي‌رفتيم و مي‌كرديم

رفته تا انجام را، آغاز.

و دگر ره باز و ديگر بار،

باز ... و باز ... و باز.


مهدی اخوان ثالث


 


پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

1

برای چه این همه مردم

در سینما جمع اند؟

این پرده های عمودی

با پرده های خیابان ها چه فرق می کند آیا؟

فقط این پرده را بیشتر شسته اند

 و این صندلی ها را

منظم تر چیده اند

و به این آدم ها گفته اند

کات!

فقط همین!

وگرنه این آدم ها که همان آدم هایند!

 

2

میان این همه جادو

میان این همه جانور عجیب و غریب

که تیر می خورند و نمی میرند

میان این همه انفجارهای عجیب تر

میان این همه آدم فضایی مشکوک

میان این همه سیاه بازی

هنوز

کلاه وکفش و عصای سیاه تو

مدرن تراست و

  قشنگ تر

چارلی جان!

 

3

 

باران می بارد و من

دنبال سقف دریاها می گردم

دنبال کودکی فصل ها

اسبی می دود با یال مه گرفته  و من

دنبال شعرهای بی واژگان می گردم

دنبال دفترچه ای با حروف باد

- آقا شما هم

بر پرده

ریل می بینی؟

با یک قطار که ایستگاه ها را با خود می برد؟

- خانم شما!

بر پرده بارانی می بینی که واژه ها را با خود ببرد؟

پس من چرا

همیشه فکر می کنم که جهان

دارد تعطیل می شود

و این سانس آخر دنیاست!


علی رضا قزوه

یکشنبه بیستم مرداد 1387
بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق ، ندانم
سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نه گسستم، نه رميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


فریدون مشیری
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387



ياران چه غريبانه ،رفتند ازاين خانه

هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه

 

بشكسته سبوهامان ، خون است به دل هامان

فرياد و فغان دارد ، دردي كش ميخانه

 

هر سوي نظر كردم ، هر كوي گذر كردم

خاكستر و خون ديدم ،ويرانه به ويرانه

 

افتاده سري سويي ،گلگون شده گيسويي

ديگر نبود دستي ، تا موي كند شانه

 

تا سر به بدن باشد ،اين جامه كفن باشد

فرياد اباذرها ،ره بسته به بيگانه

 

لبخند سروري كو،سرمستی و شوري كو

هم كوزه نگون گشته ،هم ريخته پيمانه

 

آتش شده در خرمن ، واي من و واي من

از خانه نشان دارد ،خاكستر كاشانه

 

اي واي كه يارانم ،گلهاي بهارانم

رفتند از اين خانه ،رفتند غريبانه


پرويز بيگي حبيب آبادي


یکشنبه سیزدهم مرداد 1387


آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود

اما گرفته دور و برش هاله اي سياه

او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگي ما همه جا و ول مي خورد

هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست

در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود

بيچاره مادرم




هر روز مي گذشت از ين زير پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد



با پشت خم از اين بغل كوچه مي رود

چادر نماز فلفلي انداخته به سر

كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

او فكر بچه هاست



هر جا شده هويج هم امروز مي خرد

بيچاره پيرزن همه برف است كوچه ها

او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش

آمد به جستجوي من و سرنوشت من



آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال

هر شب

درآيد از در يك خانه ی فقير

روشن كند چراغ يكی عشق نيمه جان



او را گذشته ايست سزاوار احترام

تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر

در باغ بيشه خانه مردي است با خدا

هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري

اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند

اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سير مي شوند

يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه

او مادر من است



انصاف مي دهم كه پدر راد مرد بود

با آن همه در آمد سرشارش از حلال

روزي كه مرد روزي يك سال خود نداشت

اما قطار ها ی پر از زاد آخرت

وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير

اين مادر از چنان پدري یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خيل

او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود

خاموش شد دريغ



نه او نمرده است مي شنوم من صداي او

با بچه ها هنوز سر و كله مي زند

ناهيد لال شو

بيژن برو كنار



كفگير بي صدا

دارد براي نا خوش خود آش مي پزد

او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت

اقوامش آمدند پي سر سلامتي

يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند

لطف شما زياد

اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت :

اين حرفها براي تو مادر نمي شود

پس اين که بود ؟

ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد

ليوان آب از بغل من كنار زد

در نصفه هاي شب

يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب

نزديك هاي صبح

او باز زير پاي من اينجا نشسته بود

آهسته با خدا

راز و نياز داشت

نه او نمرده است

نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خيال من

ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش

آن شير زن بميرد ؟ او شهريار زاد

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق



او با ترانه هاي محلي كه مي سرود

با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت

از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست

اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود



او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت

وانگه به اشك هاي خود آن كشته آب داد

لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز

تا ساختم براي خود از عشق عالمي



او پنج سال كرد پرستاري مريض

در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ هيچ



تنها مريض خانه به اميد ديگران

يكروز هم خبر كه بيا او تمام كرد

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد



صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه

طومار سرنوشت و خبر هاي سهمگين

درياچه هم به حال من از دور مي گريست

تنها طواف دور ضريح و يكي نماز

يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد




مادر به خاك رفت

آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد

او هم جواب داد

يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد كه مادره از دست رفتني است

اما پدر به غرفه باغي نشسته بود

شايد كه جان او به جهان بلند برد

آنجا كه زندگي ستم و درد و رنج نيست

اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور

يك قطره اشك مزد همه زجر هاي او

اما خلاص مي شود از سر نوشت من

مادر بخواب خوش

منزل مباركت



آينده بود و قصه ي بي مادري من

ناگاه ضجه اي كه به هم زد سكوت مرگ

من مي دويدم از وسط قبر ها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك



خود را به ضعف از پي من باز مي كشيد

ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه

خود را به هم فشرده خزيدم ميان جمع



ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه

باز از آن سفيد پوش و همان كوشش و تلاش

چشمان نيمه باز

از من جدا مشو



مي آمديم و كله من گيج و منگ بود

انگار جيوه در دل من آب مي كنند

پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم

خاموش و خوفناك همه مي گريختند



مي گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه

وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد

يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان



مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد

تنها شدي پسر



باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني

ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض

پيراهن پليد مرا باز شسته بود

انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود

بردي مرا به خاك سپردي و آمدي

تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر

مي خواستم به خنده در آيم ز اشتباه

اما خيال بود

اي واي مادرم


استاد شهریار
چهارشنبه دوم مرداد 1387



 

 

کاغذ بزرگی پشت شیشه چسبیده بود:

تور سیمرغ(فتح دماوند)

رهبر: استاد حیدر گرشاسبی(عمو هدهد) - عضو هیات کوهنوردی فدراسیون
ظرفیت: 30 نفر
شرایط همراهی با تور: عضویت در هیات کوهنوردی فدراسیون
قیمت برای هر نفر: 20000 تومان
جلسه توجیهی مورخ 17/5/1383 سالن اجتماعات فدراسیون
از آوردن همراه به علت سختی مسیر خودداری نمائید...

***

- دوستان! هفته آینده، روز پنجشنبه، صعود ما به قله دماوند آغاز خواهد شد و من در این صعود رهبر شما خواهم بود. تصمیم به برگزیدن مسیر دشواری دارم تا ابهت دماوند را حس کنید. بنابراین از جبهه جنوبی صعود می کنیم.
عمو هدهد همان طور که راه می رفت، به چهره ها نگاه می کرد و عکس العمل ها را از نگاه ها می خواند. ادامه داد: همه شما، کوهنوردان ورزیده ای هستید که بارها رنج بالا رفتن از ستیغ های سر به آسمان ساییده را بر خود همراه کرده اید تا برای یک لحظه لذت فتح را بچشید. من بارها لذت فتح دماوند را چشیده ام... اما سفر هفته آینده ما سفر متفاوتی خواهد بود. سفری که تا کنون تجربه نکرده اید. هدف اصلی ما نه فتح قله سفید دماوند، بلکه هدفی بس والاتر و همانا یافتن آشیانه سیمرغ است... بله. آشیانه سیمرغ... در هر توقف گاه، قدمی به یافتن آشیانه مرغ افسانه ای نزدیک می شویم...
در چهره ها تعجب موج می زد...

***

مینی بوس ِ فدراسیون به پناهگاه رسید و توقف کرد. در که باز شد، اول از همه عمو هدهد بیرون آمد. دیگران بعد از او یکی یکی پایین می آمدند، دست را بالای پیشانی، سایبان می کردند و نگاهی به قله می انداختند. نزدیک های ظهر بود. عمو هدهد با صدای بلند گفت: نهار را در پناهگاه می خوریم و راس ساعت 4 حرکت می کنیم.
قافله کوهنوردان، نهار مختصرشان را که خوردند استراحتی کردند تا آماده حرکت شوند. تجربه می گفت که نباید کوله بار سنگینی برداشت. کیسه خواب اما جزو ملزومات بود. قرار بود شب را در قله بخوابند! ساعتی گذشت... عمو هدهد کنار در رفت. کلاه پشمی خاکستری رنگش را بر سر محکم کرد و چوبدست را به دست راست سپرد. دستی به ریش انبوهش کشید و بعد در را باز کرد. بسم الله گفت و راه افتاد. عروج آغاز شد...
هوای دماوند مطبوع بود. کوهنوردان پشت سر هم و به آرامی بالا می رفتند. بعد از ساعتی بالا رفتن، عمو هدهد فرمان توقف داد. آسمان تابستانی هنوز نشانه ای از تاریکی نگرفته بود. اعضای گروه یکی یکی روی زمین نشستند. عمو هدهد به سمت سنگی رفت و تکیه داد. طبیعت سکوت کرده بود تا حرف های عمو هدهد را بشنود:
-
آن کس که دلی خوش به جهان آوردست از خانه سیمرغ نشان آوردست
سیمرغ، شاه مرغان است. هر پرش به رنگ پر پرنده ایست. پرهای هزار رنگش را به دنبال خود می کشد و پرواز می کند. هر کس که پری از پرهای او را با خود داشته باشد، همواره پیروز و سرافراز است، همچون زال ِ زر که همواره به واسطه پرهایی که سیمرغ به او داده بود، از مرغ افسانه ای مدد می جست...
نگاه ها به دهان عمو هدهد بود...
-
کودکی زاده شده است. سفید روی و سفید موی... سام نریمان دمی از راه رفتن باز نمی ایستد. می گوید: با ننگ این فرزند چه کنم؟! او نفرین شده است!!... همسرش می گوید: کدام نفرین؟ این کودک هدیه پروردگار است... سام بی توجه ادامه می دهد: به دماوند می برمش. به کوه می سپارمش و باز می گردم.
عزیزان من! این چنین بود که زال زر، کودک سفید موی سام نریمان در دامن البرز کوه، رها شد. سیمرغ که بر فراز آسمان پرواز می کرد کودکی را در دامنه کوه دید. بر دهانش گرفت و با خود به آشیانه بردش. زال در آشیانه سیمرغ رشد کرد و بالید. عمو هدهد نفسش را جمع کرد و یکباره بیرون داد. حرفش را پی گرفت: مشیت الهی بود تا زال زر به دست سیمرغ پر و بال بگیرد. بعد چندی آوازه زال به گوش سام رسید: می گویند در البرز کوه پهلوان سفید مویی است که به دست سیمرغ بزرگ شده است! ... سام نریمان شرمسار از گناه مرتکب شده، به البرز بازگشت، زال را جُست و یافت. با خود همراهش کرد و به بارگاه خودش آورد. چندی بعد زال با رودابه ازدواج کرد و رودابه رستم را باردار شد ... حکایت تولد رستم بماند برای استراحت گاه بعدی. برخیزید که شب نزدیک است و تا آشیانه سیمرغ راه بسیار مانده!
عمو هدهد دیگر چیزی نگفت. چوبدست بر زمین گذاشت و برخواست. قطار انسانی به رهبری عمو هدهد پیچ و تاب می خورد و بالا می رفت.

***

- دوستان من! اکنون که گامی به آشیانه سیمرغ نزدیک شده ایم، در استراحتگاه دوم در پناه قله مقدس از زاده شدن جهان پهلوان بشنوید:
زال زر هراسان به هر سو می دوید. ماهها بود که رودابه درد می کشید. این اواخر کاملاً ناتوان شده بود. گویی در درون شکمش سنگ بود، بس که سنگینی اش رودابه را می آزرد. زال به بالین رودابه آمد. درد در صورت همسرش موج می زد. چشمانش از اشک، تَر شده بود. لب هایش را به هم می فشرد و ناله می کرد. زال به ناگاه به یاد سیمرغ افتاد. مِجمری فراهم کرد و پر رنگین سیمرغ را به آتش کشید. بوی معطری بینی رودابه را نوازش داد. ساعتی بعد سیمرغ حی و حاضر بود تا به فریاد زال برسد. چاره کار را سیمرغ در گوش زال گفت: پهلوی همسرت را ببر و کودک را بیرون بیاور!
عمو هدهد لحن سخنش را تغییر داد و گفت: واژه رستمزاد از همین جا می آید. هر کودکی که این گونه زاده شود به یاد جهان پهلوان، رستمزاد خوانده می شود... برخیزید برای ادامه صعود...
قافله دوباره راه افتاد. دماوند رفته رفته رنگ و بوی شب می گرفت. آسمان سرخ بود و هوا سرد. برف دیگر کاملاً فراگیر شده بود. عمو هدهد برای تازه کارها گفت: ستیغ دماوند همیشه پر برف است. امشب روی برف خواهید خوابید!

***

- ساعت هفت و ده دقیقه است. برویم یا بمانیم؟...
صدای های ضعیفِ برویم را صدای های قوی ِ بمانیم خنثی کرد. عمو هدهد با خُلق تنگ گفت: پس خیلی نمی مانیم. زود راه می افتیم!... عروج متوقف شد. عمو هدهد چپقش را بیرون آورد و کمی توتون ریخت. آتش کبریتش تنوره کشید. در هوای نیمه تاریک، نگاه ها به آتش سرخ رنگ چپق عمو هدهد بود. تاریک و روشن هوا احساس دوستی بین صعود کنندگان ایجاد می کرد. عمو هدهد دودی از سینه بیرون داد و گفت: اسفندیار... قاتل جفت سیمرغ زال است. می دانید که... اسفندیار هم مانند رستم هفتخوان دارد. یکی از خوان های هفتخوان اسفندیار کشتن سیمرغ است. اسفندیار زمانی که برای فتح قلعه ارجاسب می رفت ناگزیر از کشتن ِ جفتِ سیمرغ ِ زال شد. داستان را برای من نقالی در یک قهوه خانه تعریف کرد... اینگونه:
سیمرغ بر بلندای آسمان پرواز می کرد. ناگاه از دور صندوقی دید و اشعه های تابان که بر کنارش نور را منعکس می کرد. پایین آمد. خشمگین بود تا اسفندیار را بیابد. پایین تر که رسید حیله اسفندیار کارگر شد. تن سیمرغ ماده به تیغ های کناره صندوق گرفت و زخمی شد. اسفندیار از صندوق بیرون جهید و شمشیر بر سیمرغ کشید. سیمرغ ماده، جفت سیمرغ زال، بدست اسفندیار رویین تن کشته شد. بیابان از پرهای سیمرغ رنگین شده بود. سبز و زرد و قرمز و سیاه. سیمرغِ زال عزادار جفتش شد...
برخیزید که تا قله چیزی نمانده است. یک استراحتگاه بیشتر نداریم تا آشیانه سیمرغ!

***

خستگی در چهره ها موج می زد. عمو هدهد اما مصمّم بالا می رفت. از کم گویی هایش در حین بالا رفتن کاسته بود و هر از گاهی چیزی می گفت. هوا سرد شده بود و شب حکمفرما بود. عمو هدهد گفت: هر موقع صعود به اندازه لازم گرمتان کرد ندایی بدهید تا بایستیم برای استراحتگاه پایانی. تا قله بیش از نیم ساعت راه نیست این طور که ما می رویم... سپس دست در جیبش فرو کرد و توت خشکی بر دهان گذاشت. قافله کمی بالاتر ایستاد. باز هم عمو هدهد زبان گویای مجلس بود و گوش ها به انتظار شنیدن حکایت استراحتگاه پایانی. هیچ کس توان ایستادن نداشت. همه نشستند.
-
شب فرا رسید. به همین تاریکی که می بینید نه به روشنایی مصنوعی شب های شهر. سیاهِ سیاه! رستم، زخم خورده از ضربات گرز اسفندیار، به دنبال نور امیدی می گشت. زال سفید رو در شب سیاه کلید حل معمای رستم بود. زال بار دیگر از سیمرغ مدد جست تا به یاری او جهان پهلوان را از مرگ برهاند. داستان غم انگیزی است نبرد رستم و اسفندیار. هر که بگریزد و هر که بکشد و هر که بمیرد پیشامد شومی اتفاق افتاده است. زال و رستم بر سر کوه رفتند تا پر سیمرغ را آتش بزنند. سیمرغ که حاضر شد، بر زخم های رستم مرهم گذاشت و تیری به او داد. تیر را با زهر کینه آمیخته بود تا رستم آنرا بر چشم اسفندیار فرود آورد و انتقام جفت او را بگیرد. فردا روز رستم تیر را بر چشم اسفندیار نشاند. سیمرغ رها شده از کینه مرگ جفتش، به سمت آشیانه اش رفت. ما هم به سمت همان آشیانه می رویم... ما هم اکنون در آروزی دیدار اوییم. بیش از این درنگ جایز نیست! قطره ای از وجود روحانی سیمرغ بر اندامتان بچکانید! تمام وجودتان را از پرواز سرشار کنید که قدمی بیشتر به آشیانه شاه مرغان نمانده است!! برخیزید...
عمو هدهد بلند بلند شعر می خواند و بالا می رفت: می روم تا اوج... من پر از بال و پرم!
فشار هوا کم و سرها سنگین شده بود. نفس ها کم کم به شماره می افتاد. هر کسی بازمانده زورش را به کار می بست تا به قله برسد. عمو هدهد قدم آخر را برداشت و به بالا ترین نقطه ایران زمین رسید. بر قله ایستاد. دستهایش رابالا برد و فریاد زد: بیایید بالا... بیایید تا در این آشیانه پناه بگیریم. اینجاست آشیانه موعود... سیمرغ ماییم!... سیمرغ ماییم!!... سیمرغ ماییم!!

احسان شارعی

 

 

 

کتابنامه:
1-
شاهنامه فردوسی
2-
عقل سرخ/ شیخ شهاب الدین سهروردی- انتشارات مولی
3-
صفیر سیمرغ/ شیخ شهاب الدین سهروردی – انتشارات مولی
4-
منطق الطیر – عطار نیشابوری
5-
سیمرغ در قلمرو فرهنگ ایران/ علی سلطانی گرد فرامرزی – انتشارات مبتکران
6-
اسطوره زال/ محمد مختاری – نشر آگه
7-
سمبل ها، جانوران/ گرترود هایز - انتشارات مترجم
8-
نهادینه های اساطیری در شاهنامه فردوسی/ دکتر مهوش واحد دوست – انتشارات سروش