تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
جمعه بیست و نهم شهریور 1387



ماه می تابد، رود است آرام،
بر سر شاخة «اوجا»، «تیرنگ»
دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش»
کار شب پا نه هنوز است تمام.
* * *
می دمد گاه به شاخ
گاه می کوبد بر طبل به چوب،
وندر آن تیرگی وحشتزا،
نه صدایی است به جز این، کز اوست
هول غالب، همه چیزی مغلوب.
می رود دوکی، این هیکل اوست.
می رمد سایه ای، این است گُراز.
خواب آلوده، به چشمان خسته،
هر دمی با خود می گوید باز:
«چه شب موذی و گرمیّ و دراز
تازه مرده ست زنم،
گرْسِنه مانده دو تایی بچه هام،
نیست در «کپّه»ی ما مشت برنج،
بکنم با چه زبانشان آرام؟»
باز می کوبد او بر سر طبل،
در هوایی به مِه اندود شده،
گرد مهتاب بر آن بنشسته،
وز همه رهگذر جنگل و روی آیش
می پرد پشّه و پشّه ست که دسته بسته.
مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ
می دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.
هر چه، در دیدة او ناهنجار،
هر چه اش در بر، سخت و سنگین.

لیک فکریش به سر می گذرد،
همچو مرغی که بگیرد پرواز،
هوس دانه اش از جا برده،
می دهد سوی بچه هاش آواز.
مثل این است به او می گویند:
«بچّه های تو دو تایی ناخوش،
دست در دست تب و گرسِنگی داده به جا می سوزند.
آن دو بی مادر و تنها شده اند،
مرد!
برو آنجا به سراغ آنها
در کجا خوابیده،
به کجا یا شده اند... »

بچّة «بینجگر» از زخم پشه
بر نی آرامیده،
پس از آنی که ز بس مادر را
یاد آورده به دل، خوابیده.
پـِک و پـِک سوزد آنجا «کـَلِه سی»
بویی از پیه می آید به دماغ.
در دل در هم و بر هم شده، مَه
کورسویی ست ز یک مرده چراغ.
هست جولان پشه،
هست پرواز ضعیف شبتاب.

چه شب موذیی و طولانی!
نیست از هیچ کسی آوایی.
مرده و افسرده همه چیز که هست،
نیست دیگر خبر از دنیایی.
ده از او دور و کسی گر آنجاست،
همچو او زندگیش می گذرد:
خود او در آیش
و زن او به «نِپار»ی تنهاست.

«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می زند او
سگ خود را به بر خود. دالنگ!
می زند دور صدایش ؛ خوکی
می جهد، گویی از سنگ به سنگ،
یا به تابندگیِ چشمش همچون دو گل آتش سرخ،
یک درنده ست که می پاید و کرده ست درنگ.

نه کسیّ و نه سگی همدم او
بینجگر بی ثمر آنجا تنها
چون دگر همکاران.
تن او لخت و «شماله» در دست.
می رود، بازمی آید، چه بس افتاده به بیم،
دودناکی به شب وحشتزا
می کند هیکل او را ترسیم.

طبل می کوبد و در شاخ دمان
به سوی راه دگر می گذرد.
مرده در گور گرفته ست تکان، پنداری،
جَسته یا زنده ای از زندگی خود که شما ساخته اید.

نفرت و بیزاری،
می گریزد این دم
که به گوری بتپد
یا در امّیدی

 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

می رود تا که دگر باز بجوید هستی.
»چه شب موذی و گرمیّ و سمج،
بچّگانم ز ره خواب نگشتند به در.
چه قدَر شب ها می گفتمشان:
خواب. شیطانزدگان! لیک امشب
خواب هستند. یقین میدانند
خسته مانده ست پدر،
بس که او رفته و بس آمده، در پاهایش
قوّتی نیست دگر.»

دالنگ، دالنگ، گرْسِنه سگ او هم در خواب.
هر چه خوابیده، همه چیز آرام،
می چمد از «پَلَم»ی خوک به «لَم»
برنمی خیزد یک تن به جز او
که به کار است و نه کار است تمام.

پشّه اش می مکد از خون تن لخت و سیاه
تا دم صبح صدا می زند او.
دم که فکرش شده سویی دیگر
گردن خود، تن خود خارد و در وحشت دل افکند او.
می کند بار دگر دورش از موضع کار،
فکرتِ زادة مهر پدری،
او که تا صبح به چشم بیدار،
بینج باید پاید تا حاصل آن
بخورد در دل راحت دگری.
باز می گوید:
»مرده زن من،
بچه ها گرْسِنه هستند مرا
بروم بینمشان روی دمی.
خوک ها گوی بیایند و کنند
همه این آیش ویران به چرا. «
چه شب موذی و سنگین! آری
همچنان است که او می گوید.
سایه در حاشیة جنگل باریک و مهیب
مانده آتش خاموش،
بچّه ها بی حرکت با تن یخ،
هر دو تا دست به هم خوابیده،
برده شان خواب ابد لیک از هوش.
هر دو با عالم دیگر دارند
بستگی در این دم،
وارهیده ز بد و خوبْ سراسر کم و بیش.
نگهِ رفتة چشم آنها
با درون شب گرم
زمزمه می کند از قصّة یک ساعت پیش.
تن آنها به پدر میگوید:
بچّه هایت مرده ند.
پدر! امّا برگرد،
خوک ها آمده اند،
بینج را خورده ند... «

چه کند گر برود یا نرود؟
دم که با ماتم خود می گردد،
می رود شب پا، آن گونه که گویی به خیال
می رود او، نه به پا.
کرده در راه گلو بغض گره،
هر چه می گردد با او از جا.
هر چه... هر چیز که هست از بر او.
همچنان گوری دنیاش می آید در چشم
و آسمان سنگ لحد بر سر او.

هیچ طوری نشده، باز شب است،
همچنان کاوّل شب، رود آرام،
می رسد ناله ای از جنگل دور،
جا که می سوزد دلمرده چراغ،
کار هر چیز تمام است، بریده ست دوام،
لیک در آیش
کار شب پا نه هنوز است تمام.

نیما یوشیج







پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

سلام.

خانم گرد آفرید ؛ چرا شما ازرسانه ی وبلاگتان در آگاهی دادن به مردم برای شرکت در مراسم نقالی استفاده نمی کنید؟

خیلی مشتاق بودم که با بچه هایم در مراسم شما حضور یابم اما نمی دانم که اطلاعات مربوط به زمان و مکان و موضوع نقالی آینده ی شما را از کجا می توان به دست آورد.

می خواستم فرزندانم را از طریق هنر باشکوه نقالی به عالم شاهنامه ببرم. در این ماه مبارک فرصت خوبی بود که رسانه ی سیما برای برنامه ی بعد از افطار به جای سريال بی ملاحظه اش از برنامه های نقالی استفاده کند. با نصب سه یا چهار دوربین در جهات مختلف برای گرفتن نماهای نزدیک و دور و مونتاژ هنری؛ می شد مردم را به میهمانی هنر نقالی و کتاب عجم زنده کن فردوسی برد اما افسوس.

 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

صدم غم هست اما همدمی نیست
وگر یک همدمم باشد غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرد
دریغا و دریغا محرمی نیست
خمار آلودم اما ساغری نه
سراپا ریشم اما مرهمی نیست
گنه ناکرده پادافره کشیدن
خدا داند که این درد کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد جو بیژن
چه گویم با که گویم رستمی نیست
بمیر ای خشک لب در تشنه کامی
که این ابر سترون را نمی نیست
نصیحت ناپذیر و حرف نشنو
دلی دارم که بی محنت دمی نیست
خوشا بیدردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست
کم است "امید"اگر صد بار گویم
صدم غم هست اما همدمی نیست

مهدی اخوان ثالث (م.امید)


واژه نامه

پادافره = کیفر
سترون = نازا
ابر سترون = ابر بی باران
ریش = زخم
محنت = رنج
مرهم = داروی درمان زخم

جمعه پانزدهم شهریور 1387

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

فریدون مشیری
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
قاصدک! هان ، چه خبر آوردی؟
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، امّا ، امّا
گردِ بام و درِ من
بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،
برو آنجا که ترا منتظرند .
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطنِ خویش غریب،
قاصدِ تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.

قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی ، جایی؟

در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .



مهدی اخوان ثالث (م . امید)
چهارشنبه ششم شهریور 1387


 بخش 3

و حسنك را به پاي دار آوردند ، نعود بالله من قضاءالسوء ـ پناه مي بريم به خداوند ازاتفاق بد ـ و پيكان را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده اند ، و قرآن خوانان قرآن مي خواندند . حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كن ، وي دست اندر زيركرد و» ازاربند  « ـ بند شلوار ـ استوار كرد و پايچه هاي ازار را ببست و جبه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار ، و برهنه با » ازار«    بايستاد و دست ها در هم زده ، تني چون سيم سفيد و رويي چون صدهزار نگار ، و همه ي خلق به درد مي گريستند ، خود روي پوش آهني ، بياوردند عمداً تنگ ؛ چنان كه روي سرش را نپوشيدي ، و آواز دادند كه سر و رويش را بپوشانيد تا از سنگ تباه نشود كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه ، و حسنك را همچنان مي داشتند و او لب مي جنبانيد و چيزي مي خواند ، تا خود فراخ تر آوردند .پس از آن كه خود فراخ تر آوردند ، سرو روي او را بدان بپوشانيدند ، پس آواز دادند كه بدو ، دم نزد ، و از ايشان نينديشيد ، هر كس ـ همه كس ـ گفتند : » شرم نداريد ؟ مرد را كه مي بكشيد به دار بريد .« و خواست كه شوري بزرگ بپا شود و سواران سوي عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند بر مركبي كه هرگز ننشسته بود ، و جلادش استوار ببست و رَسَن ها فرود آورد و آواز دادند كه سنگ دهيد ـ يعني حسنك را سنگ بزنيد ـ هيچ كس دست به سنگ نمي كرد و همه زار زار مي گريستند . خاصه نشابوريان ، پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند ، و مرد خود  مرده بود كه جلادش رسن به گلو افكنده بود و خبه ـ خفه ـ كردند .«
دشمنان حسنك مي خواهند او را ترور شخصيت كنند و به او فرمان دويدن مي دهند ، حسنك » از ايشان نينديشيد ، افكار خردمندان ناظر براين كار اعتراض مي كنند و آنجايي كه عاملين بردار كردن از مردم عوام مي خواهند حسنك را » رجم   «كنند كسي دست به چنين كاري نمي آزد ، مگر مشتي رند كه سيمشان مي دهند آنها هم حسنك را سنگ مي زنند ، اين مشتي رند ، در همه ي نهانگاه ها و پيداگاه هاي تاريخ به هر بهانه و در هر وضعيت زيستي حضور دارند .اين مشتي رند ، همان عمله و اكره تمام روزگارانند و حاضر به يراق براي سنگ زدن به اندام حسنك ها به وقت بردار كردن ، صاحبان حرفي مشمئز كننده و به دور از خصلت انساني و ايماني مشتي گوش به مشت زرستان كه حتا برفرزند و برادر و خودي ترحمي ندارند ـ كار آنها سنگ زدن است و در مقابل اين گروه نيشابوريان يعني افكار عمومي اند كه »زارزار مي گريستند.  « پس حسنك مقبول طبع مردم خواص صرفاً نبود ، حسنك قهرمان مردم نبود اما در دل مردم جاي داشت كه در مرگش از چشم مردم اشك جاري شد و حرف آخر بيهقي اين كه   » :او رفت و اين قوم كه مكر ساخته بودند نيز برفتند. «ويا پای دار؛ وقتی به مردم تماشاچی می‌گويند: سنگ بزنيد، کسی سنگ نمی‌زند و همه گريه می‌کنند، اوباش و اراذل را پول می‌دهند که سنگ بزنند (تا بگويند مردم چنان از حسنک متنفر بودند که بدون احساس ناراحتی او را سنگسار کردند و مسلم اين دوز و کلک‌ها، از ترس طغيان و شورش مردم صورت می‌گرفت.) برای همين مجبور به حفظ ظواهر بودند. مثلاً وانمود می‌کنند که سر حسنک را خليفه خواسته است و بايد برای او سر را به بغداد بفرستند. اما بيهقی فاش می‌کند بوسهل برای فرونشاندن و ارضای آن‌همه نفرت جهنمی خود، سر حسنک را در تشتی سرپوشيده وسط مهمانان خود می‌نهد و می‌گويد: نوباوه‌ای است، از آن بايد ميل کنيد، يعنی ميوه‌ای است نوبرانه و چون سرپوش را برمی‌دارند درمی‌يابند سر حسنک است! و بيهقی می‌نويسد: چون سر حسنک را بديديم همگان متحير شديم و من از حال بشدم (تحير ندارد؟ چگونه آدمی از ابليس شرورتر می‌شود؟ يا حرف برتولت برشت درست درنمی‌آيد که: می‌توانند تا فردا، از تو جلادی بسازند؟)

نکته‌ی آخر، ظرفيت زنی است که آزاده‌مردی چون حسنک را زائيده و بزرگ کرده، از نگاه بيهقی بنگريم: «و حسنک قريب هفت سال بر دار بماند چنانکه پای‌هايش همه فروتراشيد و خشک شد... و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دوسه ماه ازو اين حديث نهان داشتند، چون بشنيد جزعی نکرد چنان‌که زنان بکنند، بلکه بگريست به درد چنان که حاضران از درد وی خون گريستند، پس گفت: بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهی چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود، آن جهان»
چون مادر حسنک نيز مثل ما اعتقاد داشت «آنان که در راه خدا کشته می‌شوند، نزد خدای خود زنده‌اند و از جانب او روزی می‌خورند.»

 

 

 

سه شنبه پنجم شهریور 1387

 

بخش 2

البته حسنک در سفری به مصر نزد خليفه‌ی فاطمی مصر رفته و گويا از خليفه‌ی مصری خلعتی هم گرفته است. اما قضيه با قلدری محمود فيصله می‌يابد، اما آتشی می‌شود و زير خاکستر فتنه‌اندوزان می‌ماند. بعد از محمود، ميان دو پسرش مسعود و محمد جنگ درمی‌گيرد و حسنک از بخت بد، طرف محمد را می‌گيرد، حتا مسعود برايش پيغام می‌فرستد که محمد را رها کن و با ما باش تا قدر بينی و در وزارتت ابقا گردی. اما حسنک اهل دودوزه‌ بازی سياسی نيست، دل و زبانش يکی است، نه مثل بسياری از اعاظم وقت که ظاهراً با محمد بودند اما درخفا به مسعود لبيک گفته بودند و با او مکاتبه‌ها داشتند (و يکی ازعلل شکست محمد، غير از بی‌عرضگی خود او، وجود همين دارنده‌های دکان‌های دو در بود) اما حسنک؟ آدمی است که نمی‌تواند هر سمت که باد می‌آيد به همان سمت خرمن به باد دهد، چون حقيقت و راستی را باور دارد، جواب پيغام مسعود را قدری درشت می‌دهد: که من با محمد بيعت کرده‌ام و به بيعتم احترام می‌گذارم، اگر تو سلطان شدی، حسنک را بر دار کن! (که تو را لبيک نگفته است) از بخت نابسامان؛ مسعود پيروز می‌شود. حالا می‌تواند بدون دوز و کلک، حسنک را بکشد، اما حاکمان ستمکار هيچ‌گاه روراست نيستند، به جای اينکه بی‌دروغ و فريب کار کنند، ريا می‌ورزند و دروغ را راست وانمود می‌کنند. حسنک را می‌کشد، اما پيش از کشتن برايش پيغام می‌فرستد که: تو گفتی اگر شاه بشوم، تو را به دار بزنم، من طالب مرگ تو نيستم، ولی خليفه از بغداد پيک فرستاده است که حسنک قرمطی را بايد بردار کنی تا منبعد کسی جرئت نکند از خليفه‌ی مصر خلعت بگيرد!  درصورتی‌که شايد خليفه حسنک را فراموش کرده بود و در اين مورد پيغامی هم نفرستاده بود. يعنی مثل اکثر حاکمان ستمگر دروغزن، مسعود می‌کشد اما به پای ديگری می‌نويسد. به نگاه ابوالفضل بيهقی برگرديم و ببينيم چقدر به حقيقت ارج می‌نهد، می‌نويسد: «از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی، چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار (يعنی در قيامت، خود او جواب کارهايش را بايد بدهد) و ما را با آن کار نيست ـ هرچند مرا از وی بد آيد ـ به هيچ حال، چه عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر وی ببايد رفت.» (چقدر منطقی؟ از بوسهل به بيهقی بدی‌ها رسيده است، اما مثل خاله‌زنک‌ها پشت سر مرده بد نمی‌گويد، چون عقيده دارد اگر حرف بزند در آن دنيا گرفتار می‌شود. يعنی مرگ را مثل رگ گردن، به خود نزديک می‌داند ـ که مؤمن واقعی جز اين نيست.) اما به دو نکته‌ی ديگر اشاره کنم و فعلاً حرف را تمام نمايم، مسعود تنها جان حسنک را نمی‌گيرد، به بازماندگانش هم ستم می‌کند. يعنی پيش از کشتن اموال مرد را در روز روشن و برابر چشم بسياری، می‌دزدد و مضحک اينکه کلاه شرعی بر اين چپاول خود می‌گذارد، از قول بيهقی بخوانيم: ـ «و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضياع حسنک را به‌جمله از جهت سلطان و يک يک ضياع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سيم که معين کرده بودند بستد و آن کسان گواهی نبشتند، و حاکم سجل کرد در مجلس و ديگر قضات نيز، علی الرسم فی امثالها.» (دقت می‌کنيد؟ سيم را معين کرده بودند، يعنی خود مسعود يا طرفدارانش و بعد: علی الرسم فی امثالها، يعنی طبق رسم هميشه‌ای که در چنين مواردی هست، يعنی مال مردم را به ميل و قيمت خودخواسته می‌گرفته‌اند و...) و آن روز و آن شب تدبير بردار كردن حسنك در پيش گرفتند و دو مرد پيك راست كردند ـ يعني آماده كردند نه اين كه پيكي از بغداد آمده باشد ـ با جامه ي پيكان يعني لباس پيك ها را به آن دو نفر پوشاندند ـ كه از بغداد آمده اند و نامه خليفه آورده كه حسنك قرمطي را بردار بايد كرد و به سنگ بايد كشت تا بار ديگر بر رغم خلفا هيچ كس خلعت مصري نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد.«

هم نامه ي خليفه جعلي بود ، هم پيك ها ساختگي بود چرا كه هيچ پيكي از بغداد نيامده بود و اساساً خليفه ي بغداد در پي قضيه نبود اين هاي و هو از آن مسعود غزنوي بود كه از حسنك رعبي در دل داشت و اين رعب از دل او زدوده نمي گرديد.

 

دوشنبه چهارم شهریور 1387

بخش 1
شهيدان وادی تاريخ؛  بسيارند آنچنان بسيار، که بيشتر صفحه‌های تاريخ اجتماعی و سياسی جهان، سياه می‌زند و بوی خون تازه می‌دهد، از سقراط و شوکرانش بگير تا حکايت کشتن قائم مقام فراهانی و اميرکبيرکه مشهورتر از آن است که گفتنی باشد. يکی از اين کشتن‌های ناجوانمردانه، قصه‌ی بر دار کردن حسنک وزير است که با نثر عميق و هنرمندانه‌ی «ابوالفضل بيهقی» در تاريخ بيهقی (مسعودی) جان گرفته و به واقع تصاوير جذاب و سينمايی اين دارزدن، فجايعی را آشکار می‌کند که سلاطين ضد مردمی، برای حفظ دوروزه‌ی حطام دنيوی، بارها انجام داده‌اند اما نگذاشته‌اند نويسنده و شاعری آن را برای مردم نقل نمايد و بازسازی کند. اگر ابوالفضل بيهقی، جانب حقيقت را می‌گيرد و قصه‌ی کشتن حسنک را می‌نويسد خودش هم مورد بی‌مهری و دشمنی حکمران و اطرافيانش قرار می‌گيرد. به بهانه‌ای مسخره، نويسنده را به زندان می‌اندازند و مهمتر از اين، بعد از مرگ استادش ـ ابونصر مشکان ـ هيچ‌کس مثل خود ابوالفضل بيهقی که گويا آن وقت 48 سال داشته، لياقت جانشينی بونصر را نداشته، اما به بهانه‌ی جوان بودن و تازه‌کار بودن، رياست ديوان مراسلات و کتابت را به آدمی از سلک خودشان می‌سپارند (جالب توجه اينکه مرد 48 سال داشته و چندان جوان به حساب نمی‌آمده و مهمتر از اين نکته، بيست سالی می‌شده که بيهقی شاگردی بونصر را داشته بوده، پس تازه‌کار هم نبوده است) و شايد به جرم حقيقت‌خواهی و عدالت‌طلبی نويسنده باشد که از سی جلد تاريخ مسعودی، فقط هزار صفحه‌اش به ما رسيده و بقيه‌ی اين تاريخ معتبر را اراذل و اوباش و عمله اکره‌های شاهی، از بين برده‌اند. هرچند در همين هزار صفحه، بارها با درخشش حقيقت در نثر بيهقی روبروييم ـ که کشت و کشتار برمکيان اصلاح‌طلب يکی از اين درخشش‌ها است. اينک به کشتن حسنک وزير در تاريخ بيهقی اشاره می‌کنيم.

حسنک، اهل نيشابور است، از خانواده‌ی معتبر ميکائيلی، به دوران سلطان محمود وزير است و گويا بيشتر از درباريان ديگر، دل با مردم ـ مخصوصاً نيشابوريان دارد ـ در دوران وزارتش چنانکه عادت زشت حکومتگران و اطرافيانشان بوده، پيشرفتش مورد حسادت ديگرانی قرار می‌گيرد، که لابد پست و مقامی نداشته‌اند، يا خود را لايق پست و مقام بهتری، مثلاً وزارت، به جای حسنک می‌دانسته‌اند و چون می‌دانند محمود به حسنک علاقه دارد و دسايس فتنه‌گران و حسودان را به جد نمی‌گيرد، مستقيماً نزد خليفه تفتين می‌کنند که حسنک قرمطی است (يعنی شيعه است) خليفه نامه‌ای به محمود می‌نويسد که شنيده‌ايم وزيرت قرمطی است و... اما سلطان محمود که به وزیرش اعتماد داشت و مطمئن بود که وی قرمطی نیست به خواست خلیفه جواب رد داد.
ابوالفضل بیهقی می‌گوید که سلطان محمود نسبت به پافشاری خلیفه بر اعدام حسنک  خشم آمد و گفت: «به این خلیفهٔ خرف ‌شده بباید نبشت که من از بهر عباسیان انگشت در کرده‌ام در همهٔ جهان و قرمطی می‌جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بردار می‌کشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است. اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم!» (فخر محمود را می‌بينيد؟ به شيعه‌کشی خود چه افتخاری می‌کند؟) و مسئله مسکوت می‌ماند.

جمعه یکم شهریور 1387

 

چکیده ای از مقاله ی اخوان ثالث درباره ي به اتمام رساندن قصه ی شهر سنگستان

شاید نیما حق دارد و به قول آن پیر  و پیشوا :(( نازنین دلخواه ، ناز بسیار دارد که بسیار دیر می آید )) .

عین عبارت نیما به یادم نمانده است اما مقصود او – که امری تجربی در کار شعر است و کسانی که با  سرایندگی  سر و کار دارند ؛ آزمونده اند و می دانند – در یکی از موارد و مصداقهایش این است که وقتی معنا و مضمونی ، یا لطیفه ی روحی و حس و حالی در دل سراینده ای چنگ زد و خاطرش را تسخیر کرد ، آن دل و خاطر تا آن معنی را بیان نکند و آن لطیفه ی نهانی و ذهنی را متجلی و عینی نسازد ، آرام نمی گیرد ، مدام بی قرار و بیخود است ، انگار عقده ای در گلو یا رازی در دل دارد که باید به هر نحوی شده آنرا بگشاید و راز را ابراز کند . به کسی بسپارد . و به نخستین آشنا – یا حتی بیگانه ای – که می رسد بی اختیار اولین حرفش این است که می گوید : (( ای ، راستی ، شنیده ای ؟ دیشب... )) و آن نهفته را آشکار می سازد .

بعضی این حالت مسخر و بی تاب شدن در دل سرایشگر را به آبستنی و باروری تشبیه کرده اند ، بعضی به زخمی که باید سر باز کند ، به هر حال و با هر تعبیر و تشبیه (( باید )) این بار به زمین نهاده شود ، این ترانه سر بگیرد.

اما گاه هست که موجبات دیگر؛ برای رویش و جوشش آماده نیست

بسیارند هنر مندانی که به یک (( تِم)) یا یک موضوع چند بار پرداخته اند و شعرایی که یک مضمون را چند بار گفته اند . مقصودم راجع به کسانی است که شعر و هنر را به جد می گیرند ، جدی ترین امر ِ زندگیشان است ، نه آنان که تفنن می کنند . سوال این است که این تکرار؛ چراست ؟ البته بعضی تکرارها هست که نشانه ی تنزل و رکود هنرمند است ، نوعی بازگشت را می رساند و حاکی از مرحله ای است که هنرمند از خلاقیت و ابتکار باز مانده است و دیگر به جایی رسیده  که خودش خود را تقلید می کند . مقصود من این نوع تکرارها نیست . نشانه ی این نوع ؛ همان تنزل و فرود آمدن است که هر باز گویی  و تکراری ، از بار ِ پیشین پایین تر و کم ارزش تر است . مقصود من ان نوع تکرار روایت و تجدید مطلع است که هر بار از بار پیش بهتر و عالی تر است تا برسیم به مرحله ای که دیگر برای هنرمند ، قناعت و رضایت حاصل شود. دیگر پس از این است که خاطر آرام می گیرد و از آن جانب انصراف حاصل می کند . یعنی وقتی می رسد که تصویر و نقش خاطر او قالب و شکل خارجی خود را کاملا و چنانکه دلخواه هنر مند است ، پیدا می کند و (( معنی )) درست همان صورت را که باید می یابد و می گیرد . بعد از آن دیگر بازگشت و تکرار تقریبا غیر ممکن می شود؛ برای هنر مندان واقعی مشکل می شود و دیگر بار نمی توانند گفته ی کمال یافته ی خود را تکرار کنند ، مگر به همان تنزل مبتلا شوند ، که مباد .

***

 

من این حالت و معنی را به تجربه دریافته بودم و نظائر آنرا هم دیده بودم ، از طریق آزمون شخصی بود که عمق کلام نیما را در می یافتیم ، می دیدم چه راست می گوید و چه سنجیده .

نخست در (( سترون )) به خاطرم می آید که { سروده بودم } : (( نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید )) ؛ آنگاه چندی می گذرد و در (( گرگ هار )) باز از درون خود می شنوم : (( جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه )) تا سرانجام در (( میراث )) می بینم ان که می جستم پیدا شد :

(( كاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی ))

 

گاه فاصله ی نخستین جلوه ی یک معنی با دومین یا آخرین جلوه ی آن زیاد

است - مدتی طول  می کشد و گاه چندان زیاد نیست اما به هر حال میوه باید دوره ای بر شاخ یا بوته طی کند تا برسد ، خواه ماهی یا بیش یا بیشتر . در آبانماه 1339 بود ، که من یکی دو روز یا بیشتر با معانی (( قصه شهر سنگستان )) گلاویز بودم و آن قصه را سرودم ولی نه تمامش را ، بلکه تا آنجا که شهریار شهر سنگستان اشارتهای آن دو کفتر جادو را شنیده بود ، بدنبال نشانیها رفته بود ، آنچه گفته بودند ، کرده بود ، اما افسوس که اکنون باید خسته و نومید سر در غار می کرد و غم دل با غار می گفت ...

تا اینجا آمده بودم و راضی بودم ، اما نقش پایان خوش نمی نشست و من به آغاز و پایان هر شعر یا روایت توجهی خاص دارم . موجبات دیگری هم پیش آمد که شعر را نا تمام رها کردم ، بعضی از آن موجبات ، دریغهاو مضایقه های همین مرده شو ببردش – زندگی- بود که از همه جوانبش می شنیدم که می گفت (( نیست ! نیست ! نیست ! )) . هر چیز و هر کس را که بنام می خواندم و آواز می دادم ، همان ورد ِ وحشتناک ، جواب می آمد :

(( نیست ! نیست ! ))

اسفند آمده بود و عید نوروز داشت می آمد و من همچنان از همه آفاق ِ این مرده شو برده ، همان جواب را می شنیدم . در همین کشاکشها و خم و چمها بود که من این قطعه را نوشتم ، چون ضجه ای در تنهایی و درماندگی که شاید آدم نخواهد کسی بشنود :

 

مثل عارف ، مثل بودا ، مثل جغد

گه نشینم بر خراب زندگی

جز حقارت ، جز حقارت ، جز حقیر

چیست جز این در نقاب زندگی ؟

چیست جز این ؟ نیست جز این ؛ خوانده ام

زیر و بالای کتاب زندگی

 (( نیست)) گویم (( نیست)) می گوید صدا

کوه را ماند جواب زندگی

نیست جز کابوس وحشتهای تلخ

کاش بر خیزم ز خواب زندگی

ای حبیبم ، ای طبیبم ، ای اجل

وا رهانم زین عذاب زندگی

 

خب ، این برای خودم بود و خیلی هم خصوصی ؛ تازه گیرم آنرا برای کسی می خواندم و او می گفت بده چاپ کنند و من قبول می کردم ، این قطعه با این حال ، از (( خاصه ی )) خصوصی آن گذشته ، بعضی موارد دارد که برای هیچکس مفهوم نیست . مردم چه تقصیر دارند و چگونه بفهمند که من وقتی گفته ام (( مثل عارف)) مقصودم تصویری بوده است که از عارف قزوینی دیده بودم با چشمهای مات درد آلود و براق و بعد گفته ام که (( مثل بودا )) حالت نشستن مجسمه ای از او را در نظر داشته ام و از مجموعه ی این دو با (( مثل جغد )) ، خود را می دیده ام در آن حالت که بر خراب زندگی نشسته ام ؟

مردم از کجا اینها را دریابند ؟ چون بیت رساننده ی مقصود من چنانکه باید ، نیست .

اینها بجای خود و من البته آن قطعه را برای انتشار نگفته بودم ولی بهر حال جرقه ای از آنچه می خواستم و باید خواسته باشم ، در ذهنم روشن و خاموش شده بود که :

(( نیست )) گویم (( نیست )) می گوید صدا و کوه را ماند جواب زندگی

روزی در عالم غزل و دلبستگی به محبتی شوم و تلخ ،  غزلی را نیز همچنان در دفتر خصوصی خود نوشتم که بهر حال بیرون از شعاع آن روحیه و حال نبود و نمی توانست باشد : که مطلع آن این بود

 

در آرزوی تو مرگ آرزوست رای من

بقای خضر برد رشک این فنای مرا

 

 و به این بیت می رسید که

چو نعره نیست زنم نیست می رسد پاسخ

فلک چو کوه صدا میکند ندای مرا

نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری

تهی ست آینه مرداب انزوای مرا

خوش آنکه سر رسدم روز و سرد مهر سپهر

شبی دو گرم گرم به شیون کند سرای مرا

خدا بصیر و سمیع است (( امید)) لیک دریغ

ندیده و نشنیده ست ماجرای مرا

 

خوب ، بهر حال اینهم غزلی شد ، در همان فراز و فرودهای سنن غزلسرایی . از یک دو بیتش خودم چندان بدم نمی آمد : نه زورقی و نه سیلی الخ و بیت بعدش . اما باز آن جرقه ی خاموش ، روشن شده بود و این بار تداوم بیشتر یافته بود و دنباله ی ذهنیات کشیده شد به آن شعر نا تمام و ناگهان در دل این شوق درخشید که گویا آن گمشده پیدا شد ، انکه می جستم آمد ، همان که نیما می گفت ، دلخواهی که دیر می آید . و من بدین گونه (( قصه ی شهر سنگستان)) را سرانجام دادم :

 

... سخن می گفت، سر در غار كرده، شهریار شهر سنگستان.

سخن می گفت با تاریكی خلوت.

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شكوه ها می كرد.

ستم های فرنگ و ترك و تازی را

شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد.

غمان قرن ها را زار می نالید.

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد.

***

 

ـ «. . . غم دل با تو گویم، غار!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»

صدا نالنده پاسخ داد:

  

                              (( ...آری نيست))