حمید مصدق در سال 1318 در شهرضا یکی از شهرهای پیرامونی اصفهان بدنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در زادگاهش و نیز، اصفهان به پایان رساند و در ۲۰ سالگی به تهران آمد و در رشته های بازرگانی و حقوق فارغ التحصیل شد. حمید مصدق از دوران نوجوانی با شعر مانوس شد و کم کم به سرودن پرداخت. سیمین بهبهانی : زبان شعري او چند بعدي نيست ولي شعر مصدق از عمق جانش ميجوشد تا احساس به او فرمان نمي داد هيچ شعري را روي كاغذ نمي آورد.
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت، بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به پیشِ رویِ من تا چشم یاری میکند دریاست.
چراغِ ساحلِ آسودگیها در افق پیداست.
درین ساحل، - که من افتادهام، خاموش -
غمم دریا،
دلم تنهاست!
دلم بسته در زنجیر خونینِ تعلقهاست!
خروش موج، با من میکند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت؛ ...
... هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت!...»
مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست!
امیدِ آن که جانِ خستهام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب
کنید محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید خطوط منحنی خنده را خراب کنید طنین
نام مرا موریانه خواهد خورد مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید دگر به
منطق منسوخ مرگ می خندم مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید در انجماد سکون ،
پیش از آنکه سنگ شوم مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید مگر سماجت پولادی سکوت
مرا درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید بلاغت غم من انتشار خواهد یافت اگر
که متن سکوت مرا کتاب کنید
شب پا = کسی که شبها مزرعه ی برنج - آیش - را می پاید.
اوجا = درختی جنگلی - یک قسم نارون
کله سی = اجاق
شماله : چوبی است از درختی جنگلی که نوعی زیت و روغن گیاهی طبیعی در آن است و اهالی جنگل آن را می افروزند و ازش مشعل می سازند - مشعلی که گالشها از چوب کراد می سازند و می سوزانند و همچنین چوبی بوده است که از بالا خار خار می کردند و می نهادند تا خشک شود و شبها آنرا روشن کرده؛ از آن به عنوان چراغ و راهنما استفاده می کردند.
نپار: بستری از نی و چوب بست - خانه ی گالی پوش
بینجگر = شلتوک کار
پلم: نام گیاه بوته ای است
لم : ناک - گیاهی در هم پیچیده و تیغدار از گونه ی تمشک وحشی - تمشک و خار در هم
منابع :
دیوان نیما یوشیج به کوشش سیروس طاهباز
کتاب بدعت ها و بدایع نیما یوشیج نوشته ی مهدی اخوان ثالث