تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
شنبه بیست و هفتم مهر 1387

 

 

تاج از فرق فلک بر داشتن                         جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن                            هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز                         شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب                      روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین                        ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک                       بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان داشتن                   شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن                          ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است               لذت یک لحظه مادر داشتن

 

فریدون مشیری

 

جمعه بیست و ششم مهر 1387


رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر، 

غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر.

زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده، 

زمین، هنوز همین سخت جان لال شده، 

جهان هنوز همان دست بسته تقدیر! 

هنوز،  نفرین می بارد از درو دیوار. 

هنوز، نفرت از پادشاه بد کردار. 

هنوز وحشت از جانیان آدمخوار! 

هنوز لعنت بر بانیان آن تزویر.

هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند،

هنوز بید پریشیده سر فکنده به زیر،

هنوزهمهمه سروها که ” ای جلاد!

مزن! مکش! چه کنی؟ های ؟!

ای پلید شریر!

چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟! 

چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟ 

هنوز، آب، به سرخی زند که در رگ جوی، 

هنوز،

هنوز، 

هنوز، 

به قطره قطره گلگونه، رنگ می گیرد، 

از آنچه گرم چکید از رگ امیر کبیر. 

نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان، 

نه خون، که داروی غم های مردم ایران. 

نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر. 

هنوز زاری آب،

هنوزناله باد،

هنوز گوش کر آسمان، فسونگر پیر. 

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه

برون خرامی، ای آفتاب عالم گیر.

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است 

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر!

به اسب و پیل چه نازی؟  که رخ به خون شستند،

درین سراچه ماتم، پیاده، شاه، وزیر!

چون او دوباره بیاید کسی؟

محال ….. محال،

هزاران سال بمانی اگر،

چه دیر….

چه دیر….

 

  

فریدون مشیری

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387


حمید مصدق در سال 1318 در شهرضا یکی از شهرهای پیرامونی اصفهان بدنیا آمد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در زادگاهش و نیز، اصفهان به پایان رساند و در ۲۰ سالگی به تهران آمد و در رشته های بازرگانی و حقوق فارغ التحصیل شد. حمید مصدق از دوران نوجوانی با شعر مانوس شد و کم کم به سرودن پرداخت.
 
 سیمین بهبهانی : زبان شعري او چند بعدي نيست ولي شعر مصدق از عمق جانش ميجوشد تا احساس به او فرمان نمي داد هيچ شعري را روي كاغذ نمي آورد.


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

به ادامه مطلب رجوع شود
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت، بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387





شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است  ×  آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش


یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
 


نه رفتگان و نه آیندگان؛ نمی دانند
که قرن پر هنر ما چه سخت سنگین است.
امیدهای نوین با عذاب های کهن
به هر طرف نگری؛ گرم جنگ خونین است.

نگشته پیکر انسان بزرگتر از پیش
بزرگتر شده صدبار آرزوهایش.
به سوی معرکه ی خواستن - توانستن
کشانده می شود از هر طرف سر و پایش.

اگر که عاشق دیروز آرزو می کرد
به ماه چهره ی معشوقه یک نگاه کند
جوان عاشق امروز آرزومند ست
برای ماه عسل یک سفر به ماه کند.

در اضطراب و نبردی که زاده ی عصر ست
مدام؛  روید در دل؛  امید نو؛  غم نو
درود گویمت ای قرن بی قرار نوین!
که در عذاب توام؛  شاهد شکفتن تو.


ژاله اصفهانی


شنبه بیستم مهر 1387



به پیشِ رویِ من تا چشم یاری می‌کند دریاست.
چراغِ ساحلِ آسودگی‌ها در افق پیداست.
درین ساحل، - که من افتاده‌ام، خاموش -
غمم دریا،
دلم تنهاست!
دلم بسته در زنجیر خونینِ تعلق‌هاست!

خروش موج، با من می‌کند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت؛ ...
... هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت!...»

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست!
امیدِ آن که جانِ خسته‌ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

فریدون مشیری

پنجشنبه یازدهم مهر 1387


شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

چهارشنبه دهم مهر 1387
 
سه شنبه نهم مهر 1387
 



كندوي آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبورهاي نور ز گردش گريخته
در پشت سبزه‌هاي لگدكوب آسمان
گلبرگهاي سرخ شفق، تازه ريخته

كف‌بين پير باد در آمد ز راه دور
پيچيده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز، ميهمان درختان كوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش

در هر قدم كه رفت، درختي سلام گفت
هر شاخه، دست خويش به سويش دراز كرد
او دستهاي يك يكشان را كنار زد
چون كوليان، نواي غريبانه ساز كرد

آنقدر خواند و خواند كه زاغان شامگاه
شب را ز لابلاي درختان صدا زدند
از بيم آن صدا، به زمين ريخت برگها
گويي هزار چلچله را در هوا زدند

شب همچو آبي از سر اين برگها گذشت
هر برگ، همچو پنجه دستي بريده بود
هرچند نقشي از كف اين دست‌ها نخواند،
كف‌بين باد، طالع هر برگ ديده بود!

نادر نادرپور
شنبه ششم مهر 1387



پشت خرمن های گندم ، لای بازوهای بید

آفتاب زرد ، کم کم  رو نهفت.

بر سر گیسوی گندم زارها

بوسه ی بدرود تابستان شکفت.

ازتو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم

گر به هرسو، خوشه ها جوشید وخرمنها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید ...

این همه شهد و شکر از سینه پرشور توست

دردل ذرات هستی نور توست

مستی ما  از طلایی خوشه انگور توست...

راستی را ، بوسه تو ، بوسه بدرود بود؟؟؟

بسته شد آغوش تابستان؟؟؟

خدایا زود بود!!!

 

فریدون توللی

سه شنبه دوم مهر 1387

آیش = کَرتِ برنجکاری

تیرنگ = قرقاول جنگلی

شب پا = کسی که شبها مزرعه ی برنج - آیش - را می پاید.

اوجا = درختی جنگلی - یک قسم نارون

کله سی = اجاق

شماله : چوبی است از درختی جنگلی که نوعی زیت و روغن گیاهی طبیعی در آن است و اهالی جنگل آن را می افروزند و ازش مشعل می سازند - مشعلی که گالشها از چوب کراد می سازند و می سوزانند
و همچنین چوبی بوده است که از بالا خار خار می کردند و می نهادند تا خشک شود و شبها آنرا روشن کرده؛ از آن به عنوان  چراغ و راهنما استفاده می کردند.

نپار:  بستری از نی و چوب بست - خانه ی گالی پوش

بینجگر = شلتوک کار

پلم: نام گیاه بوته ای است

لم : ناک - گیاهی در هم پیچیده و تیغدار از گونه ی تمشک وحشی - تمشک و خار در هم

 

منابع :

دیوان نیما یوشیج به کوشش سیروس طاهباز

کتاب بدعت ها و بدایع نیما یوشیج  نوشته ی مهدی اخوان ثالث