شعر"راز رشید"، براي حضرت ابوالفضل عباس سروده شده است و شاعر، بدون كوچكترين اشارهاي به نام ايشان، به روشني تمام ممدوح خويش را مشخص كرده است. اين شعر، سرشار است از ايهامها و تناسبهاي لفظي و معنوي، بدون اينكه نشاني از تصنع و تكلف در آن پيدا باشد و اين، كاري است بسيار سخت. ايهام در كلمه «گونه» و تناسب آن با زبان، تناسب «ماه» با لقب حضرت (قمر بني هاشم)، ارتباط دو جانبه كلمه «محكم» با «پيمان» و «آيه»، ايهام در عبارت «بر لبت آورد» (بر لب فرات آمدن حضرت و بر لب آوردن راز)، ايهام در عبارت «بريده بريده» (بريده بريده سخن گفتن و بريده شدن اعضاي بدن)، تناسب لفظي ميان «جهاد»، «پولاد»، «باد» و «نهاد»، اينها همه هنرنماييهايي است كه در اولين دقت به چشم ميآيد و جمع شدنشان در يك شعر، خواننده را در اعجابي خاص فرو ميبرد..ضمنا منظور از جبل ِ نور و کوهی که از کمر شکست حضرت امام حسین (ع) می باشد.
شعر"راز رشید"، براي حضرت ابوالفضل عباس سروده شده است و شاعر، بدون كوچكترين اشارهاي به نام ايشان، به روشني تمام ممدوح خويش را مشخص كرده است. اين شعر، سرشار است از ايهامها و تناسبهاي لفظي و معنوي، بدون اينكه نشاني از تصنع و تكلف در آن پيدا باشد و اين، كاري است بسيار سخت. ايهام در كلمه «گونه» و تناسب آن با زبان، تناسب «ماه» با لقب حضرت (قمر بني هاشم)، ارتباط دو جانبه كلمه «محكم» با «پيمان» و «آيه»، ايهام در عبارت «بر لبت آورد» (بر لب فرات آمدن حضرت و بر لب آوردن راز)، ايهام در عبارت «بريده بريده» (بريده بريده سخن گفتن و بريده شدن اعضاي بدن)، تناسب لفظي ميان «جهاد»، «پولاد»، «باد» و «نهاد»، اينها همه هنرنماييهايي است كه در اولين دقت به چشم ميآيد و جمع شدنشان در يك شعر، خواننده را در اعجابي خاص فرو ميبرد..ضمنا منظور از جبل ِ نور و کوهی که از کمر شکست حضرت امام حسین (ع) می باشد.
درختان را دوست می دارم
كه به احترام تو قيام كرده اند
و آب را
كه مهر مادر توست،
خون تو شرف را سرخگون كرده است:
شفق ، آينه دار نجابتت,
و فلق محرابي
كه تو در آن نماز صبح شهادت گزاردي.
در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي را چنان رفيع نديده بودم
در حضيض هم مي توان عزيز بود
از گودال بپرس!
***
آه
اي مرگ تو معيار!
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد
كه مردني چنان،
غبطه بزرگ زندگاني شد!
***
تو را بايد تنها در خدا ديد
هر كس ،هر گاه ، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
***
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد
***
اي خدای گون!
مرگ در پنجه ی تو
بیچاره تر از پروانه یی ست
که کودکان در دست گیرند
و یزید ، بهانه ای.
دستمال پلیدی
که ستم در آن تف شده ست
و در زباله ی تاریخ ؛
فگنده شده ست.
یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید.
مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت:
"سرقت نام انسان"
و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است
***
يا ذبيح الله
تو اسماعيل برگزيده ی خدايي
و روياي به حقيقت پيوسته ي ابراهيم
***
مرگ تو
مبدا تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگي است
***
خط تو با خون تو آغاز مي شود.
از آن زمان كه تو ايستادي
دين راه افتاد
و چون فرو افتادي
حق برخاست.
***
هيچ شاخه اي نيست
كه شكوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزمي است ناروا بر درخت مانده
***
یاثارالله
آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور،
باغی ست که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر
بوفضایل را
و نخل های سرخ کامل را
***
و رد خونت
راهی
که راست به خانه ی خدا می رود...
اي باغ بينش
ستم ، دشمني زيباتر از تو ندارد
و مظلوم ، ياوري آشناتر از تو
تو كلاس فشرده تاريخي
كربلاي تو
مصاف نيست
منظومه بزرگ هستي است.
طواف است.
***
پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري...
دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی
به گونه ي ماه
نامت زبانزد
آسمان ها بود
و پيمان ِ برادريت
با جبل ِ نور
چون آيه هاي
جهاد
محکم
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد.
و ساعتي بعد
در باران متواتر
پولاد
بريده بريده
افشا شدی.
و باد
تو را با مشام
خيمه گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت
کودکانه ي حرم
طولاني شد.
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد.
و کنار
درک تو
کوه از کمر شکست
سید حسن حسینی
عطار، "پرده بازى" ، "خيال بازى" و "بازى خيال" را تقريبن به يك معنى به كار مى بَرَد و این معنا ظاهرن برابر است با آن چه در زبان عربى به آن «خيالُ الظّل» مى گفته اند. از اين بيت خاقانى (ديوان، برگ ۲۲۷)
در پرده دل آمد دامن كشان خيالش *** جان شد خيال بازى در پرده وصالش
روشن مى شود كه "پرده بازى" و "خيال بازى" يك چيز بوده است. عطار خود "بازىِ خيال" را به گونه اى تصوير مى كند كه امرى است كه در نظر جلوه مى كند و سپس محو مى شود (مختارنامه، برگ ۱۱۹ ديوان، برگ ۲۹۵)
چندان كه به سرِّ كار درمى نگرم *** مانندِ خيال بازى ام مى آيد.
ور ز رخش لحظه اى نقاب برافتد *** هر دو جهان بازىِ خيال نمايد
و نشان مى دهد كه كسانى كه "پرده بازى" مى كرده اند، در پرده نهان مى شده اند و سپس به گونه اى ديگر آشكار مى شده اند (مختارنامه، برگ ۲۲۷ ديوان، برگ ۴۱۲)
چون از پسِ پرده سر بدادى ما را *** در پرده نشين و پرده بازى مى كن
رفتم به زير پرده و بيرون نيامدم *** تا صيدِ پرده بازى گردون نيامدم
و اين پرده بازان خود مردمى چالاك بوده اند و داراى مراتب و درجات (ديوان، برگ ۳۳۷)
هر جا كه شگرفْ پرده بازى ست *** در پرده زلفِ توست، جانباز
"پرده بازى" در جايگاهِ معینی انجام مى گرفته است كه آن را «خيال خانه» مى ناميده اند (مختارنامه، برگ ۱۱۷)
دو كَوْن خيال خانه اى بيش نبود *** ونديشه ما بهانه اى بيش نبود
پيشينه اين بازى و جزیيات آن را برخی از پژوهندگان در سده های هفتم و هشتم جست و جو كرده اند. احمد تيمورپاشا (۱۲۸۸ـ ۱۳۲۸ ق) پژوهشگر مصرى نمونه اى از "بازى خيال" يا به تعبير عرب ها «خيالُ الظِّل» را در كتابى به همين نام گردآورى كرده و خلاصه اى از كتابِ او را استاد عباس زرياب خويى در كتاب آينه جام، (برگ های ۳۴۳ ـ ۳۴۵)، نقل كرده است و در مجموع مى تواند بدين گونه فشرده شود كه اين بازى به نظر او يك بازى هندى بوده كه در كشورهاى ديگر از جمله مصرِ دوره ی ايّوبيان و مماليك رواج يافته و در خانه اى چهارگوشه كه سقف چوبى داشته اجرا مى شده است. پرده اى از يك طرفِ اين خانه مى آويخته اند و در فاصله ی آن جا كه بينندگان نشسته اند و آن جا كه صورتك هاى بازى حركت مى كنند آتش را مى افروخته اند و روشنایىِ آتش كه بر اين صورتك ها مى افتاده آن ها را به حركت درمى آورده اند و شخصى از بازيگران كه آوازى خوش داشته است آواز مى خوانده است. احمد تيمور شواهدى از برخوردِ برخی فقیهان با مسأله "بازىِ خيال" را نيز نقل كرده است. قديم ترين شواهدى كه احمد تيمور در تاريخ يافته است از حدود عصر وزارتِ صلاح الدين ايّوبى (پس از ۵۶۴ ق) است و آن هم در مصر. ما در اين جا به يك سند بسيار مهم كه تاكنون كسى از آن خبر نداشته است و پيشينه اين بازى را ( كه بخشى از تاريخ تئاتر در ايران است ) به حدود سده ی چهارم مى بَرد، نقل مى كنيم و سپس به تحليل آن خواهيم پرداخت. پیش از هر گونه بحث تاريخى و طرح نزاع در باب بودن يا نبودنِ چيزى به نام "ادبيات نمايشى در ايران" به اين داستان كه از مقامات كهن و نويافته ی ابوسعيدابوالخير (۳۵۷ـ۴۴۰ ق) نقل مى شود دقت كنيد:
و گويند يك روز (شيخ ابوسعيد) مى گذشت و جماعتى لُعبت بازان خيال بازى مى كردند و دف مى زدند. شيخ خادم را بگفت: بگوى تا امشب به خانقاه آيند. به شب به خانقاه آمدند و پرده دربستند و سماع آغاز كردند. يك يك خيل را برون مى آوردند: خبّازان و قصّابان و آهنگران و دانشمندان و مقربان و صوفيان. و هر قومى را، جداگانه، بيتى نهاده بودند. درمى خواستند و با قوّالان مى گفتند. و آخر همه صوفيان را به در آوردند و گفتند: اين بگوييد: «جاءَ ريحٌ فى القَفَص، جاءَ ريحٌ فى القَفَص.» شيخ اين بشنيد و وقتِ او خوش گشت. برخاست و گِردْ درمى گشت و مى گفت: جاءَ ريحٌ فى القَفَص (بند ۷۱)
تا آن جا كه اطلاع دارم اين قديم ترين و دقيق ترين توصيفى است كه از "پرده بازى" يا "خيال بازى" يا "فانوسِ خيال" در ادبياتِ اسلامى شده است. از اين داستان به روشنى مى توان دانست كه:
۱- در عصر ابوسعيد ابوالخير ، و احتمالن در حدود سال ۴۰۰ هجرى، "بازىِ خيال" يا "پرده بازى" يا "لعبت بازى" يك نوع نمايش رايج در محيط جامعه ی عصر غزنوى بوده است و در نيشابورِ سده ی چهارم و آغاز سده ی پنجم جزو سرگرمى هاى اجتماعى و از لوازم زندگىِ شهرى تلقى مى شده است.
۲- لعبت بازان كسانى بوده اند كه اين نمايش نامه را اجرا مى كرده اند و نمايش ايشان همراه با موسيقى بوده است، زيرا «دف زدن» اين لعبت بازان در حين نمايش در همين داستان به صراحت آمده است و از آن جا كه براى هر كدام از اصناف و طبقاتى كه در نمايش جايى داشته اند، سرودى و حراره اى وجود داشته است و آن سرود و حراره را دم مى گرفته اند و دسته جمعى مى خوانده اند، به يقين آواز نيز جزو اين نمايش بوده است.
۳- لعبت بازى، در عين حال نوعى شغل در جامعه شهرى تلقى مى شده است و وقتى لعبت بازان به محله اى يا شهرى وارد مى شده اند، به ترتيب، افراد يا جمعيت ها از ايشان دعوت مى كرده اند كه بيايند و براى ايشان نمايش لعبتِ خيال را اجرا كنند.
۴- براى همه ی صنف های موجود در آن عصر نمايشى و پرده اى داشته اند كه اجرا مى كرده اند و همراهِ آن، سرودى و حراره اى ويژه آن صنف بوده است كه به آواز مى خوانده اند و بر دف مى زده اند. صنف هاى اجتماعى يى كه در اين داستان به آن ها اشاره رفته است عبارت اند از: خبّازان، قصابان، آهنگران، دانشمندان (فقها) و مقربان (آن ها كه قرآن را به آواز خوش می خوانده اند) و صوفيان.
۵- جمله اى كه براى صوفيان ساخته بوده اند، يك جمله ی دارای ريتم است و نشان مى دهد كه همه ی عبارت های مربوط به صنف ها و جمعيت ها حالتِ موزون و آهنگين داشته است. ترجمه ی عبارتِ «جاءَ ريحٌ فى القَفَص» مى شود «آمد آن باد كه در قفس كرده اند» يا «آن بادِ در قفس آمد.» سابقه ی اصطلاح «ريحٌ فى قَفَص» (البته نه در موردِ صوفيه) به مدّت ها پیش از اين تاريخ يعنىپیش از عصر بوسعيد مى رسد. ثعالبى در كتابِ التمثيل و المحاضره، جزو امثالِ عامه ( كه ريشه ی فارسى دارد) آورده است: «قولُ فلان ريحٌ فى قفص»، يعنى «سخن فلانى بادى است در قفس.» اين شعر نيز در ثمار القلوب، ثعالبى، برگ ۲۶۶، آمده است كه:
اِنَّ ابن آوى لشديدُ المُقْتَنَص *** وَ هو اِذا ما صِيدَ ريحٌ فى قفص
۶- اين جماعتِ اجراكنندگان لعبتِ خيال، همراه خود، گروهى از «قوّالان» داشته اند كه در اجراى نمايش با آوازِ خوش سرودها و حراره ها را مى خوانده اند و قوّالان چنان كه جاى ديگر به تفصيل بحث شده است، استادان موسيقى و آوازِ عصر بوده اند و بسيارى از ايشان آهنگسازانِ مشهور روزگارِ خود بوده اند.
۷- از عبارتِ متن به روشنى مى توان پى بُرد كه بازى خيال، همیشه در شب انجام نمى گرفته و روز نيز قابل اجرا بوده است.
۸- اينان براى اجراى نمايش خود سراپرده اى نصب مى كرده اند و به يارى اين پرده بوده است كه نمايش اجرا مى شده است. ظاهرن از ميان همين پرده يا از پشتِ آن صورتِ يك يكِ صنف ها ظاهر مى شده و با آمدن هر صورتى حراره و آوازِ مربوط به آن را به صورت دسته جمعى و موسيقايى مى خوانده اند.
۹- تاكنون شواهدى كه از «بازى خيال» يا «خيال بازى» يا «لعبت بازی» داشته ايم در شعرهاى سده های ششم و هفتم بوده است. در آثار نظامى و خاقانى و عطار و از خلال آن شواهد، هيچ گونه اطلاع دقيقى درباره كيفيتِ «بازى خيال» يا «لعبتِ خيال» به دست نمى آيد.
اينك چند شاهد كه بر روى هم معنى را دقيق تر مى رسانند: مؤلفان لغت نامه دهخدا، ذيل "خيال باز"، به نقل از ناظم الاطبّاء نوشته اند: «كسى كه تصورِ كارى را كند بدون آن كه آن كار را انجام دهد.» از يادداشت مرحوم دهخدا نقل كرده اند: «خيال ساز، آن كه فانوس خيال را به كار اندازد.» شاهدهايى كه براى اين معنى نقل شده است عبارت است از:
بازيچه لعبت خيالت *** زين چشم خيال بازگشتم (سيد حسن غزنوى)
در پرده دل آمد دامن كشان خيالش *** جان شد خيال بازى در پرده خيالش (خاقانى)
اين كه مرحوم دهخدا خيال باز را به معنى «آن كه فانوس خيال را به كار اندازد» گرفته است، درست است، ولى از کاربردهای قدما مى توان دريافت كه ميان "بازى خيال"، در اين معنى كه از مقامات بوسعيد نقل كرديم، و آن چه در شعر شاعرانى مثلِ خاقانى آمده، تفاوت هايى وجود داشته است. گرچه در شعرِ خاقانى هم از همان «پرده اى» سخن مى رود كه در مقامات بوسعيد از آن سخن رفت: «پرده دربستند و سماع آغاز كردند.» ترديدى نيست كه «خيال» به معنى «تصوير» است و «نقشى كه در آيينه ديده شود.» بنابراين، مى توان حدس زد كه گردانندگان «فانوسِ خيال» تصاويرى را روى پرده به حركت درمى آورده اند و براى هر تصويرى حراره اى و سرودى ساخته بوده اند كه با ظاهر شدن آن تصوير آن را با دف و آواز مى سروده اند.
در ذيل كلمه «لعبت باز» نيز در لغت نامه شواهدى از خيام و خاقانى و نظامى و اوحدى آمده است كه تقريبن معنى «خيال باز» را دارد و در يك بيتِ نظامى «لعبت باز» در كنارِ مطرب و پاى كوب (رقّاص) آمده است:
شش هزار اوستادِ دستان ساز *** مطرب و پاى كوب و لعبت باز
در ذيلِ «فانوسِ خيال» نيز در لغت نامه به نقل از برهان قاطع آمده است: «فانوسى باشد كه در آن صورت ها كشند و آن صورت ها به هواى آتش به گردش درآيد» و اين رباعىِ خيام را به شاهد آن افزوده اند:
اين چرخ فلك كه ما درو حيرانيم *** فانوسِ خيال ازو مثالى دانيم
خورشيد چراغدان و عالم فانوس *** ما چون صُوَريم كاندرو حيرانيم
از اين رباعى خيام، كيفيتِ فانوس خيال روشن تر مى شود. در آثار عطار هم «خيال بازى» و «خيال خانه» بسيار به كار رفته و از آن ها مى توان دريافت كه «خيال بازى» نوعى نمايش سايه ها يا «خيالُ الظِّل» بوده است و «خيال خانه» جایی براى خيال بازى.
بر روى هم مى توان گفت كه آن چه از مقامات بوسعيد نقل كرديم، كاربُردِ كلمه را به اواخرِ سده ی چهارم و اوايل سده ی پنجم مى رساند و ديگر اين كه جزیياتِ كارِ اصحابِ "خيال بازى" را با دقايقِ كارِ ايشان روشن مى كند به گونه اى كه در هيچ سند ديگر ديده نشده است.
از بيت منطق الطير مى توان حدس زد كه نوعى بازى خيال يا پرده بازى نیز وجود داشته كه كودكان آن را در كوچه اجرا مى كرده اند. (۱)
پی نوشت:
۱- نقل از: منطق الطيّر عطار، مقدمه، تصحيح و تعليقات: دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى، انتشارات سخن، ۱۳۸۳.برگ ۶۳۵ (تعليقات)
از: مجله بخارا
محمد رضا شفیعی کدکنی
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
این چرخ فلک که ما درو حیرانیم
فانوس خیال ازو مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندرو حیرانیم
خیام
صورت نقل و خبر دارد. ولي بر تن
تيغ زهر آغشته پوشد، نيشتر پيچد
رشته ي رنج است و جا دارد اگر دردش
بيشتر در زخمهاي ريش تر پيچد
و از اينجا باز
پرتويي ديگر به روي شاتقي مي تافت
حال و قالش باز ديگر بار
آب وتاب جزم و جد مي يافت
" آري، آري ،گفته ام، اينجا
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است.
راهها بن بست
عرصه ها تنگ است.
هرشكستي قصه اي دارد صدايي نيز
و هميشه سنگهاي ٲسمانها را
با سبو هاي زمين جنگ است.
هر شکستی قصه ای دارد صدایی نیز هم
زیر این گنبد صدا ها بیشتر پیچد
این صداها گرچه می گویند
چون کمندی می شود بی رحم و کافر کیش
تا به کیفر بیش تر بر گردن آنکو
بیش تر بی رحم و کافر کیش پیچد.
لیک می بینی به چشم خویش
غالبا بر گردن آن ناتوان تر کو
بیشتر درویش تر پیچد.
گفته ام، آري و مي گويم
اين دگر نقل و حكايت نيست.
و بگويم نيز و خواهم گفت
حسب حال است اين، شكايت نيست.
هر حكايت دارد آغازي و انجامي
جز حديث رنج انسان، غربت انسان
آه ! گويي هرگز اين غمگين حكايت را
هر چه ها باشد، نهايت نيست."
جویبارِ لحظه ها جاری ست .
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، و اندر آب بیند
سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست دارم ؛
مرگ را دشمن.
وای،امّاـ با که باید گفت این؟ـمن دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبارِ لحظه ها جاری ست.
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
|
|
در روزگاري كه اينترنت و ماهواره حتي در تخيل و انديشه ماورايي اسطوره هاي بشر نمي گنجيد... در آن روزگار، چهارگانه نمايش ايران <تعزيه، نقالي، خيمه شب بازي و تخت حوضي> بدون پرده سينما، بي لامپ تصوير تلويزيون و حتي در نبود سن گردان تئاتر، جمعيتي را زيردست و پاي انبوه تماشاچيان خود از كف مي داد.
... و در روزگار ما كه قهوه خانه همچون سالن هاي اندك تئاتر و سينما خالي است، پيرنقالي و بازمانده گزيده اي از تاريخ شفاهي نمايش در ايران، با كوله باري سترگ و مويي سپيد در آستانه هفتاد سالگي همچنان به انتظار دعوت و حمايت مديران فرهنگي كشور در گوشه خانه، عزلت را به شهرت برتري داده است.
مرشد ولي الله ترابي سفيدآبي، داستان نويس، طومارنويس و نقال پرآوازه پنج دهه اخير هنرهاي نمايشي ايران، اينك چون گذشته اي نه چندان دور، با صدايي گرم و طنين انداز و برقي در چشم با شماست.
آتيه: مرشد! متولد چه سالي هستيد؟
ولي الله ترابي: بنده در سال 1315 در ده <اسب ياب> يا به قول امروزي ها <سفيدآب> از توابع شهرستان تفرش در استان مركزي به دنيا آمدم. اسب ياب در منطقه اي پايين تر از تفرش و بالاتر از فراهان نزديك به روستاي اميركبير بزرگ قرار دارد. منطقه اي است كه هنرمندان و دانشمندان بسياري را در خود پرورش داده است.
آتيه: از چه سالي به تهران آمديد؟
- نمي دانم چه سالي، خيلي كوچك بودم. فقط يادم هست كه به تهران آمديم و در محله دروازه غار ساكن شديم. يك شب در ميان به مكتب مي رفتم. يكي از آن شب ها وقتي پدرم فهميد كه من خواندن و نوشتن بلدم، به ناگهان شوكه شد و گفت، <تو خواب نما شدي...>
آتيه: حرفه پدرتان چه بود؟
- پدرم تعزيه خوان بزرگي بود. من از همان دوران تاتي تاتي كردن، نقش طفلان مسلم را در نمايش هايش بازي مي كردم. هرچه بزرگتر مي شدم نقش هاي بلندتري را بازي مي كردم. پس از دو طفلان به ترتيب نقش هاي حضرت قاسم، حضرت علي اكبر و حضرت يوسف (ع) را تا 20 سالگي خواندم و پس از مدتي تعزيه خواني را رها كردم. بعد از تعزيه به سراغ آموختن فنون ورزش هاي رزمي قديم مثل چوب بازي شيرازي، شمشيرزني، پرتاب نيزه و كارد و... رفتم.
آتيه: با هدف بهره گيري از فنون در نقالي؟
- نه. بيشتر علاقه شخصي بود، اما نقالي هم به آن فنون نياز داشت. پس از آنها مدتي هم گود مقدس زورخانه، فنون كشتي قديم و خصلت هاي جوانمردي و پهلواني را تجربه كردم.
آتيه: نقالي را از چه زماني آغاز كرديد؟
- در همان روزها با اجازه پدرم، مدتي رفتم خدمت مرشد نقال دكتر روح الله شوقي و روايت هاي سينه به سينه نقالي را از ايشان آموختم. درواقع او مي گفت و من در كامپيوتر ذهنم حفظ مي كردم. اين شد كه بالاخره خودم نقالي را آرام آرام به صورت خودجوش با تمرين و ممارست در زمينه نحوه ورود شخصيت ها، رها كردن تير از كمان، زدن گرز، جيغ و شيون و فرياد و حركات نمادين ديگر آغاز كردم.
آتيه: شروع حرفه اي نقالي در چه سالي بود؟
- شروع آن كه در سال هاي حدود 1340 بود اما واقعاً در آن روزها نقال حرفه اي وجود نداشت، بيشتر شاهنامه خوان هاي قابلي بودند كه نقالي هم مي كردند. حدود سال 53 يك روز آقاي عطاالله بهمنش از مفسران معتبر ورزشي تعداد زيادي از نقالان فعال را در پشت بام تئاترشهر جمع كرد و گفت براي انتخاب نقال افتتاحيه جشن طوس، هر نقالي يك خط شعر مي خواند و يك حركت مي كند.
نفر اول بلند شد و فرياد زد <به نام خداوند جان...> بهمنش گفت: <بنشين... بنشين...>. بعدي از جا برخاست و آرام شروع كرد: <ستايش مي كنم ايزد پاك را...> بهمنش گفت: <بنشين... بنشين...>. اين روند تا آخرين نفر ادامه داشت. نوبت به من رسيد، از روي صندلي بلند شدم و گفتم: <اشكبوس تنگ اسبو محكم كشيد، پريد تو خونه زين> و يك چرخ زدم. بهمنش گفت: <پيدايش كردم. همه برويد. من شاهنامه خوان نمي خواهم، من نقال پرتحرك مي خواهم.> بعد از آن در جشنواره هاي شيراز و اصفهان و بسياري ديگر مقام هاي اول نقالي را كسب كردم و تا امروز ادامه دادم.
آتيه: در دهه 40 نقالي را چگونه و در كجا ارايه مي كرديد؟ آيا قهوه خانه ها تنها محل اجراي نقالي بود؟
- درحدود همان سال ها از محله دروازه غار به محله شهرري رفتم. يك قهوه خانه بزرگ درحوالي منطقه محل سكونت من وجود داشت. وقتي براي اولين بار وارد آن شدم، دستم را روي صندلي كشيدم، پرخاك بود. فهميدم مشتري ندارد! به قهوه چي گفتم يك ميز و چهارپايه در وسط و يك قالي روي چهارپايه مي گذاري. باور كن بعد از مدتي كوتاه چاي <يك قراني> قهوه خانه بي مشتري به <دوزار> رسيد تا جايي كه مردم صندلي ها را پيش خريد مي كردند.
آتيه: نمايشنامه نقال، طومار ناميده مي شود. طومار چه تفاوتي با متن اصلي شاهنامه دارد؟
- نقال مدعي، بدون طومار نقال نيست. طومار متن اجرايي نقال و تنها متعلق به خود اوست. هرچند طومار از شاهنامه بهره مي برد اما اجراي صرف شاهنامه نيست و شامل تمام ويژگي هاي اجرا مي شود. هرچند شاهنامه منبع الهام طومار است و خواندن شاهنامه براي همه افراد ميسر مي شود، اما طومار فقط در خدمت نقال است و راز و رمزهاي اجرايي پشت پرده شاهنامه را از ديدگاه نقال دربردارد. طومار براي همه به راحتي قابل دسترسي و مطالعه نيست.
آتيه: پس در طومار دخل و تصرف هم مي شود؟
- چيزي را اضافه مي كنيم كه بيشتر باورپذير شود و به فهم درست مطلب كمك كند.
آتيه: هر نقال، يك طومار خاص خود دارد؟
- هر نقال سبك نوشتاري خودش را دارد. داستان يكي است اما ادبيات طومارها با يكديگر متفاوت است. طومار در اندازه اي است كه در جيب جا شود و هنگامي كه داستان در اجرا فراموش مي شود به راحتي قابل خواندن باشد.
آتيه: درحال حاضر چند طومار از شما موجود است؟
- چند جلد از شاهنامه است كه يك جلد آن با عنوان <مشكين نامه> در انتشارات نمايش به چاپ رسيده است.
آتيه: تعداد طومارهاي تاريخ نمايش ايران، مشخص نيست؟
- نه. اغلب سينه به سينه و شفاهي بوده و خيلي از طومارهاي مكتوب هم از بين رفته است. مرشد عباس، طومار بسيار خوب و پيچيده اي داشت كه از بين رفت.
آتيه: چوب و شال نقالي در اجرا چه كاربردي دارد؟
- چوب، نه! نامش تعليمي است. تعليمي مثل چوب رهبر اركستر است و به نقش ها و ابزارهاي گوناگون نقال مثل اسب، گرز، شمشير، تير و كمان، نيزه و... تبديل مي شود. شال هم كه بعدها به نقالان اضافه شد و ريشه اي در نقالي ندارد.
آتيه: با توجه نزديكي اشخاص نمايش هاي نقالي و تعزيه، آيا مي توان گفت كه اين دو از دل يكديگر بيرون آمده اند؟
- سابقه نقالي از تعزيه بيشتر است، اما ريشه هاي خيلي روشني ندارد. مثلاً ملااحمد بيخودي و سه نقال ديگر كه اسمهايشان يادم نيست، در عصر فردوسي زندگي مي كردند و فردوسي با اشاره به حضور راويان داستان، اشعارش را بر پايه همان داستان ها و روايت ها مي سروده است. طبيعي است با آن نقالي كه ما در ذهن داريم تفاوت زيادي داشته و بيشتر روايات مبتني بر گفتار بوده است.
- بله درواقع در روستاها و دهات، پيرمردها و پيرزن هايي را مي ديده و داستان هايي را كه ايشان نقل مي كرده اند به نثر مي نوشته و بعدها به نظم تبديل مي كرده است.
آتيه: نقالي هاي مذهبي چگونه به وجود آمد؟
- تفاوت نقالي مذهبي و شاهنامه اي در منبع آن است. نقالي مذهبي با محور قصص قرآني و روايات مذهبي مثل حمله حيدري، جنگ صفين، جنگ خندق و... شكل گرفته است.
آتيه: آيا مي توان نقالي را در چهارچوب و اصول ثابت و مدوني تعريف كرد؟
- در گذشته ابتدا مرشد زورخانه سرنوازي مي كرده و بعد از زنگ او، نقال وارد ميدان مي شده است. اما امروز نقالي به شكل هاي مختلف اجرا مي شود. اساساً نقال يك بازيگر مستقل است و در هيچ اصولي جز اصول خودش نمي گنجد. نقالي يك تئاتر تك نفره كامل است. يادم مي آيد در يكي از برنامه هاي تلويزيون، مي خواستند نقل من را در اصول خودشان محدود كنند اما موقع اجرا آنچه آنها نمي خواستند را به عمد سه مرتبه تكرار كردم. اگر تماشاچي نقل من را نفهمد، اين نقل به چه درد مي خورد؟ احساسات نقال براي فهم و درك بيشتر تماشاگر بايد پرشور و بدون سانسور منتقل شود.
آتيه: مرشد به چه كسي مي گويند؟
- ما اصلاً امروز چيزي به عنوان مرشد نداريم. مرشد بايد فردي سخنور و عالم به تمام كتب مذهبي و شعرهاي ايراني و به تمام اصول ادبيات و شيوه هاي خواندن و اداي صحيح نظم و نثر مسلط باشد.
آتيه: از اين نسلي كه تصوير مي كنيد كسي به جا مانده است؟
-... همه رفته اند.
آتيه: سال هاست كه بين اساتيد بازيگري و كارگرداني چالش ميان تئاتر و نمايش در ايران وجود دارد. عده اي منكر وجود تئاتر در ايران مي شوند و جمع ديگر نمايش هاي ايراني را تئاتر شرقي مي گويند. به نظر شما نقالي، تئاتر است يا نمايش؟
- نقالي، بازيگر، كارگردان، نويسنده، نورپرداز، طراح صحنه و لباس و... همه و همه را توسط يك نفر بر صحنه هويدا مي كند. نقالي يك تئاتر كامل است.
آتيه: پس مي توان نقالي را به شيوه تئاتر غربي يا تئاتر وارداتي روي صحنه آورد؟
- كارهاي خانم پري صابري مثل <رستم و سهراب> و <شمس پرنده> به همين شيوه اجرا شده اند. براي <بيژن و منيژه> دعوتم كرد تا بازيگران را تمرين بدهم. باور كن بازيگر نقش بيژن براي حرف زدن فكر مي كرد.
نقال، همه فن حريف است چرا كه از تمام عناصر و قابليت هاي نمايشي برخوردار است. نقلي را در يزد اجرا كردم كه همه انگشت به دهان شدند. گفتم يك بچه با صوت خوب قرآني روي صحنه بيايد. زمان كشته شدن فرود، يك لامپ صد وات را زير لباسش قرار دادم، سرش كه از تن جدا شد، چراغ هاي سالن را خاموش كردم. نور از زيرلباس بچه و محل بريدن سر تا سقف پخش شد. ولوله اي در تماشاچي برپا شد. چند نفر در رديف جلو غش كردند.
آتيه: پس هنوز هم استقبال مردم از نقالي را از دست نداده ايم؟
- براي استقبال گسترده مردم فقط كافي است كه بدانند در كجا نقالي اجرا مي شود.
آتيه: نقالي از نسل جناب عالي تا نسل جوانان امروز چه تفاوت هايي پيدا كرده است؟
- يك دوره كلاس آموزش نقالي در اداره تئاتر برگزار كردم. از بين آن همه هنرجو فقط دونفر جنم كار را داشتند كه آن دو نيز در وسط ميدان وامي دادند.
اما زمان ما پهلوانان و گردن كشان و دلاوران، پاي نقل مي نشستند. يادم هست كه امثال تختي، حاج حسين آقا مهدي و اسماعيل قرباني و تعدادي ديگر پاي ثابت نقل هاي زيربازارچه بودند. آن قدر محو اجرا مي شدند كه چايشان بارها يخ مي شد. موقع نقل <سهراب كشون> جلوي قهوه خانه حجله مي گذاشتند. آنقدر براي نقالي ارزش قايل بودند كه قهوه خانه را پس از آب و جارو با گلدان تزيين مي كردند. گل مي پاشيدند. در اجراي <سهراب كشي> نقال را با كت و شلوار و انگشتر و فرش... تامين مي كردند. باور كن وقتي سهراب روي زمين مي افتاد و خنجر رستم به هوا مي رفت، از پشت كمر مرا آن قدر محكم مي چسبيدند كه گويي بچه آنها را مي خواهند بكشند. با گريه و اشك و التماس مي گفتند: <تورو خدا اين عزيز منو نكش>. دو بار آن قدر در نقل غرق شدم كه خنجر را به پهلوي خودم زدم.
آتيه: به نسل جديد نقالان و نقالي اميدي داريد؟
- در يكي از جلسات مديران تئاتري گفتم مسجدي را براي ساعتي اجاره كنيد، فاتحه نقالي را بخوانيد و خاكش كنيد!
آتيه: اين قدر نااميدي با شخصيت شما همخواني ندارد.
- هر كاري موقعيت خودش را مي خواهد. كدام يك از همين بازيگران معمولي تلويزيون و سينما و تئاتر ما فن بيان مناسبي دارند؟! چرا فقط من اميددهنده اين راه باشم. حاضرم در جشنواره ها در جذب مخاطب با تمام گروه هاي تئاتري مسابقه بگذارم! تماشاچي كه نبايد براي ديدن يك نقالي اسير خيابان ها بشود. اجراي نقالي نيازمند مكان و زمان اجرايي مشخص است.
آتيه: پس هنوز هم با وجود اينترنت و ماهواره و رسانه هاي جمعي و سرعت زندگي انسان قرن 21 مي توان روي نمايش هاي زمانبر و پرانرژي حساب باز كرد؟
-... اگر آن را احيا كنند. جوان امروز از كجا بايد بداند كه نقالي چيست؟! نقالي را بايد با همان تماشاگران قديمي اش كه نقل جزيي از زندگيشان به شمار مي آمد، زنده كرد.
آتيه: باتوجه به اين همه سرگرداني و عدم حمايت مسئولان هيچگاه تحريك نشديد بازيگري را جايگزين نقالي كنيد؟ - در نمايش مشترك ايران و ايتاليا، راوي ارداويرافنامه بودم. سالن نمايش در 5 شب اجراي رم، جاي سوزن انداختن نداشت. همان گروه به ايران آمد و استقبال رم را تكرار كرد. اما اگر امثال من بخواهيم بيشتر در قاب تصوير حضور داشته باشيم كار نقالي بيش از پيش از ميان خواهد رفت.
آتيه: چه برنامه هايي براي آينده نقالي داريد؟
- تحقيقي را درمورد زندگي پورياي ولي از تولد تا محل زندگي و روزگارش در دست نگارش دارم كه درحال حاضر اسناد موجود را جمع مي كنم.
در ماه هاي گذشته وزارت فرهنگ آمريكا از من براي اجراي برنامه نقالي دعوت كرده بود كه فعلاً مقدور نشده است.
آتيه: دوران بازنشستگي را چگونه مي گذرانيد؟
- فراغت. بيكاري. مطالعه. پياده روي و...
كسي كه 50 سال به فرهنگ اين كشور خدمت كرده، هيچ امكانات مناسبي در دوران بازنشستگي ندارد اما اگر از هنرمندان غربي براي اجراي نمايش دعوت مي كرديم، طاق نصرت برايشان مي زديم.
آتيه: زندگيتان از مستمري بازنشستگي شهرداري مي گذرد؟
- با مستمري ماهي سي هزار تومان؟! زندگي من از نقالي و كارهاي متفرقه مي گذرد. كسي كه پي گنج مي گردد، كجا مي رود به خرابه... ويرانه...
آتيه: فرزندان علاقه اي به ادامه راه پدر ندارند؟
- به هر دو پسرم اجازه ندادم نقالي را بر كار و صنعت ترجيح دهند. نقالي عاقبت ندارد! (آهي از ته دل مي كشد) اگر فقط تنها گوشه اي از آينده خوش نقالي را مي ديدم، رازهاي آن را به پسرانم مي گفتم.
آتيه: و... - وفا، صفا، مشتي گري و لوتي گري... كجاست؟ ياد تورنابازي به خير. با همين بازي ساده خيلي از مشكلات پيچيده مردم حل مي شد. جهيزيه طرف را ناشناخته با همين بازي تهيه مي كردند. يكي دعوا كرده بود و رضايت نمي داد، از طريق شخصيت هاي بازي آشتي شان مي دادند. كجا رفت اينها؟ چه شد آن روزها؟ شرح اين هجران و اين خون جگر، اين زمان بگذار تا وقتي دگر...
موي سپيد را فلكم رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام
من لذت شباب نديدم به عهد خويش
از ديگران حديث جواني شنيده ام.
گفتگويي با شهرزاد مهربان داستان نويسي ايران، خانم دكتر سيمين دانشور
بهانه ي حضور، نيما بود و در سيزدهم دي ماه هشتاد و پنج مقارن با چهل و هفتمين سالگرد خاموشي پدر شعر نوين ايران، به ديدار همسايه اش رفتيم. خانه اي در تجريشِ شلوغ، بياد روزگاري كه اينجا يكسره جاليز بود و خانه اي چند برپا شده بود و نيما، جلال را به همسايگي فراخوانده بود و اين اجابت، حضور بسياري را در خانه جلال، بهانه كرد. وقتي مي نشيني، حضور بسياري از قلل هنر، ادبيات و شعر معاصر ايران را حس مي كني. صداي نيما يوشيج، غلامحسين ساعدي، اخوان ثالث، سهراب سپهري، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و بسيار ديگراني كه همآواي جلال آل احمد و سيمين دانشور بودند و مهرباناني كه بيداري آموزِ امروز و فرداي ترانه و تبسم اند. در هشتادوپنجمين سال تولد سيمين دانشور، بانوي داستان نويسي ايران فرصتي براي يادكرد آن سالهاي دور و چه مهربانانه پاسخمان داد و ما را به سفره ي كلام شيرينش مهمان كرد. عمرش دراز و حضورش مانا باد.
عظيمي : خانم دانشور بسيار خوشحاليم كه امروز در سالگرد خاموشي نيما در حضور شما، همسايه و هم كلام آن بزرگمرد هستيم. از نيما و خاطراتي كه با او تا زمان خاموشي داشتيد بگوييد.
دانشور: آقاي نيما، خدا بيامرزدش. چقدر حيف شد. خيلي مرد نازنيني بود. يكي از بزرگان قرن معاصر بود. البته همه شون به راه خودشون رفتند. عاليه خانم آمد و گفت: نيما مرد. و جلال رفت به منزلشان و بالاي سرش نشست. جلال خوابوندش. چشماشو بست. چشماش باز بود. جلال نشست قرآن خوند بالاسرش. اومد والصافات صفا، يعني درست نيما. به حدي اين مرد صاف بود. به حدي اين مرد مهربان بود. با من هم خيلي دوست بود. براي طاهباز تعريف كردم، نوشته طاهباز. تعريف كردم كه جلال قران را باز كرد بالا سرش و اومد. طاهباز گريه اش گرفت. اومد الصافات صفا و واقعاً چقدر اين مرد، صاف بود.
عظيمي: در باره بيماري و علت مرگ نيما بگوييد.
دانشور: باعث مرگ نيما شراگيم بود. شراگيم شر بود خيلي. گفت مي خوام برم شكار. زمستون بود. پيرمرد رو برد يوش. اونجا سينه پهلو كرد. پسرش برداشت او را با قاطر برد به يوش. مجبور شدن برش گردونن. اينجا ما رفتيم پيشش. گفت شراگيم منو كشت. براي اينكه منو برد يوش، براي شكار و من سرما خوردم. وقتي عصرا مي رفتيم پيشش, مي گفت يك زني مي اومد كه كارامون رو بكنه. عاليه كه اينجا كار مي كرد و تازه عاليه خانم نمي رسيد. خانومه مثل جغد به من نگاه مي كرد. مثل اينكه مرگ منو حدس مي زد و ديگه مرد. و رفت تا لب هيچ. خيلي حيف شد.
عظيمي: زماني كه نيما فوت مي كنه جنازه اش يك روز مي مونه و روز بعدش تشييع جنازه مي شه. چرا؟
دانشور: خاطرم نيست.
عظيمي: مي دانيم كه در ساعت دو نيمه شب نيما فوت مي كنه و جلال مياد سر داغ پيرمرد رو در آغوش مي گيره ولي عصر همان روز، شاملو براي گرفتن آخرين عكس نيما به سراغ هادي شفائيه ميره و فردا صبح دفنش مي كنند. چرا جنازه نيما يك روز بر روي زمين مي مونه؟
دانشور: نيما رو به عنوان امانت دفنش كردن تو امامزاده عبدالله. خيلي اومده بودن و بعدها بردنش يوش. بعد وقتي كه يوش را مهاجراني درست كرد، نعشش رو بردن يوش.
عظيمي: نيما در وصيت نامه اش گفته كه علاوه بر نظارت و كنجكاوي دكتر معين، جلال و جنتي با هم در جمع آوري آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نيما، در رابطه با جمع آوري آثار كمك چنداني نكرد؟
دانشور: طاهباز جمع آوري كرد. جلال كمك كرد. جنتي هم كمك كرد.
عظيمي: نيما براي شما شعر هم مي خواند؟
دانشور: بله بيشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش مي گفت من يه رودخانه اي هستم كه از هرجاش ميشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ريخته ام كه خوب يادمه. گفتم نيما اينو تقديم كن به من. نمي كرد. اينكاره نبود.
عظيمي: گويا نيما بيشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشري دائم داشت.
دانشور: بله، مي اومد اينجا مي نشست. صبح مي اومد اينجا پيش من. من عصرها درس داشتم. يك تخته سنگ بود اينجا. اينجاها همه بيابون بود. ما اينجا براي نيما آمديم. گفت اينجا يك زميني هست بيايين بسازين. تقريباً ما شب وروزمون با نيما بود. صبح مي آمد دنبال من، با هم مي رفتيم راهپيمايي.
عظيمي: اينجا با نيما هم مي رفتيد از دشتبان سيب زميني مي خريديد.
دانشور: نه، سيب زميني نمي خريديم، حق الماله بود. پنج شش تا سيب زميني بهش مي داد دشتبان. مي دانست مرد بزرگي است، اما نمي دانست چرا بزرگ است. اينو مي برد، نهارش بود. مي رفتيم، سيب زميني ها رو كنار آتش مي چيد . خاك روش مي ريخت. بعد سوراخ سوراخ مي كرد و مي رفتيم. راه مي رفتيم. شعر مي گفت. بعد مي گفت سيب زميني هام پخته. مي اومد سيب زميني هارو تو يه پاكت مي گذاشت. مي گفت اين نهارمه. مي گفتم اين نهارته فقط. مي گفت: شام منم هست. مي گفتم: چرا ! مي گفت: نمي خوام نونخور عاليه باشم. و بعد مي دوني چي مي گفت كه خيلي دلم مي سوخت. مي گفت كه وزارت آموزش، ماهي 150 تومن بهش مي داد، بشرطي كه نياد. چون كارمند وزارت آموزش بود. خيلي خاطره از نيما دارم. گفته بودن كه تو نيا، براي اينكه متلك مي گفت بهشون. چيزايي مي گفت كه اونا درست نمي فهميدن. مي گفتن كه اين 150 تومن رو بيا بگير و نيا. اينم نمي رفت. 150 تومن هم پول «ترياكش،» كفش و پوشاكش مي شد.
عظيمي: ارتباط دوستان نيما با شما چگونه بود و چرا دوستان نيما براي ديدنش به اينجا مي اومدند؟
دانشور: همه را ما به وسيله نيما شناختيم. اينجا قرار مي گذاشت، چون عاليه خانم راه نمي داد. اون بدبخت، خسته و خرد از بانك اومده. بچه رو آورده. مي خواد غذا بپزه. به نيما گفته بودم مهماناتو بردار بيار اينجا. شاملو، اخوان، همه ي مريداش. فروغ فرخزاد. ديگه خيلي ها بودند. بيشتر شاملو مريدش بود. ولي شاملو راه ديگه اي رفت. شاملو شعر سپيد گفت. منتها خب شاعري درجه اوله. حالا به هر جهت، اين نيما اعجوبه اي بود واسه خودش. نيما بدعتگذاره. خيلي مهمه نيما در تاريخ ادبيات. نيما، بعدش بنظر من شاملو، بعد اخوان و فروغ فرخزاد. فروغ هم مي اومد اينجا. همه شون كه مي خواستن نيما رو ببينن، مي اومدن اينجا. كه من آشنا شدم با اونا.
عظيمي: هنرمندان اون دوره را با حالا چطور قياس مي كنيد؟
دانشور: آدم هاي حسابي دراومدن دوره ي نيما. حالا كسي نيست. كسي نيست جايگزين اونها. مثلاً جاي شاملو هيچكي نيست به عقيده من. جايگزين فروغ فرخزاد هيچكي نيست. اخوان هم هيچ كي نيست. نيما كه هيچكس نيست. (با تاكيد).
عظيمي: شما به يوش هم رفته بوديد؟
دانشور: سه چهار بار به يوش رفتيم. مهموني مي داد نيما. ما اونوقت با قاطر مي رفتيم يوش و خيلي راه سختي بود.
عظيمي: از كدوم مسير مي رفتيد؟
دانشور: يادم نيست. ولي نوره ديگه. از راه ساري مي رفتيم نور. بعد مجبور بوديم با قاطر بريم يوش. من و جلال و نيما. شراگيم خيلي شر بود.
عظيمي: آيا قبل از ازدواج با جلال، نام نيما را شنيده بوديد؟
دانشور: چرا نشنيدم؟ نيما معروف شد. خيلي زياد. مي شناختم. شعرش را هم مي خوندم، ولي اون رو نديده بودم. منتها وقتي اومديم، خود نيما به جلال تلفن كرد. جلال خيلي مريدش بود. دعواشونم شد. ولي با اين حال پيرمرد چشم ما بود رو هم نوشت. جلال مي گفت كه نيما به او تلفن كرده بود و گفته بود كه اينجا يك زميني هست نزديك خونه ي من. گفت پاشيد بياين. اينجا تمام جاليز بود.
عظيمي: نيماي شاعر با نيماي شوهر چه تفاوتي داشت و رابطه ي نيما و عاليه چگونه بود؟
دانشور: وقتي براي رابطه ي خانوادگي نبود.
عظيمي: فكر مي كنم كه ما به نسبت سن، خيلي زود نيما رو از دست داديم. شايد يكي از دلايلش اين بود كه اون در زندگي شخصي اش يك آيدا كم داشت. اونطوري كه شاملو مي گه كه من در شرايط بسيار سخت نوميدي، با آيدا به زندگي بازگشتم و آيدا او را با فداكاري تيمار كرد. اين را نيما در زندگي خودش نداشت.
دانشور: درسته. او آيدا كم داشت.
عظيمي: يكبار هم نيما براي ارتباط نزديكتر عاطفي با عاليه، از شما نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چكار مي كند كه تو آنقدر با او خوب هستي؟ به من هم ياد بده كه من هم با عاليه همان كار را بكنم؟
دانشور: من گفتم آقاي نيما كاري كه نداره، به او مهرباني كنيد، مي بينيد اين همه زحمت مي كِشَد، به او بگوييد دستت درد نكند. در خانه ي من چقدر ستم مي كِشي. جوري كنيد كه بداند قدرِ زحماتش را مي دانيد. گاهي هم هديه هايي برايش بخريد. ما زنها، دلمان به اين چيزها خوش است كه به يادمان باشند. نيما پرسيد: مثلاً چي بخرم؟ گفتم: مثلاً يك شيشه عطرِ خوشبو يا يك جورابِ ابريشميِ خوش رنگ يا يك روسريِ قشنگ … نمي دانم از اين چيزها. شما كه شاعريد، وقتي هديه را به او مي دهيد يك حرفِ شاعرانه ي قشنگ بزنيد كه مدتها خاطرش خوش باشد. اين زن اين همه در خانه ي شما زحمتِ بي اجر مي كشد. اجرش را با يك كلامِ شاعرانه بدهيد، شما كه خوب بلديد. مثلاً بگوييد: عاليه! ديدم اين قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برايت خريدَمِش. نيما گفت: آخر سيمين، من خريد بلد نيستم، مخصوصاً خريد اين چيزها كه تو گفتي. تو مي داني كه حتي لباس و كفشِ مرا عاليه مي خرد. پرسيدم: هيچ وقت از او تشكر كرده ايد؟ هيچ وقت دستِ او را بوسيده ايد؟ پيشاني اش را؟ نيما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر ميوه ي خوبي ديديد مثلاً نارنگيِ شيرازيِ درشت يا ليمويِ ترشِ شيرازيِ خوشبو و يا سيبِ سرخِ درشت، يكي دو كيلو بخريد و با مِهر به رويش بخنديد … نيما حرفم را قطع كرد و گفت: و بگويم عاليه! بارِ خاطرم به تو بود. نيما خنديد، از خنده هاي مخصوصِ نيمايي و عجب عجبي گفت و رفت. حالا نگو كه آقاي نيما مي رود و سه كيلو پياز مي خرد و آنها را براي عاليه خانم مي آورد و به او مي گويد: بيا عاليه. عاليه خانم مي پرسد: اين چي هست؟ نيما مي گويد: پيازِ سفيدِ مازندراني، خانمِ آلِ احمد گفته. عاليه
خانم مي گويد: آخر مردِ حسابي! من كه بيست و هشت من پياز خريدم، توي ايوان ريختم. تو چرا ديگر پياز خريدي؟ نيما باز هم مي گويد كه خانمِ آلِ احمد گفته. عاليه خانم آمد خانه ي ما و از من پرسيد كه چرا به نيما گفته ام پياز بخرد. من تمام گفتگوهايم را با نيما، به عاليه خانم گفتم. پرسيد: خوب پس چرا اين كار را كرد؟ گفتم: خوب يك دهن كجي كرده به اَداهاي بوژوازي. خواسته هم مرا دست بياندازد و هم شما را. يك شب يادمان نيما گرفتند تو دانشكده هنرهاي زيبا. قضيه ي پياز رو گفتم. كه عوض اينكه بره كادو بخره، گفت بيا عاليه، پياز.
عظيمي: يكي از ويژگي هاي شخصي نيما، طنزپردازي و اجراي مسلط حالات افراد بود.
دانشور: آره، خيلي ادا درآوردن رو بلد بود. اداي جلالو درمي آورد. اداي منو درمي آورد. مي گفت وقتي تو وارد مي شي، عينهو اسبايي، فقط شيهه كم داري. چون من خيلي اسب دوست داشتم. اينجا سواري مي رفتم با يارشاطر. باشگاه سواركاران بود. اسب كرايه مي كرديم، مي رفتيم سواري. مي گفت عين اسبي. عين من ادا درمي آورد.
عظيمي: جلال در خرداد ماه 1332 نامه اي تحت عنوان كدخدا رستم به نيما مي نويسه. با توجه به اينكه نيما يك نيشي را در رابطه با لادبن خورده بود و در اين اواخر نيما ديگه از لادبن نااميد شده بود، چون هيچ نامه اي با هم رد وبدل نكردند و لادبن در شوروي گرفتار شده بود و يك نفرتي هم از حزب توده پيدا كرده بود و خليل ملكي و جلال هم در زمان نوشتن اين نامه از حزب توده جدا شده و نيروي سوم را راه انداخته بودند. آيا جلال هنوز فكر مي كرد كه ممكن است نيما جذب حزب توده بشود؟ با توجه به واكنشي كه هميشه نيما نسبت به حزب توده داشت و هيچ وقت حزبي نبود. حتي در پايان نامه اي كه به احسان طبري مي نويسد، مي گويد كه: آنكه منتظر است روزي شما را بيش از خود در نظر مردم ناستوده ببيند. نيما هم در اون نامه به جلال مي نويسه كه تو به هر شكلي دربيايي، مي شناسمت. تو همون جلال خودمي. جلال با توجه به شناخت نزديكي كه از نيما داشت، چرا اون نامه را با اسم مستعار كدخدا رستم چاپ كرد؟
دانشور: يعني مي دونيد نيما با توده اي ها ور رفت . يك برادري داشت بنام لادبن كه اين روسيه رفته بود. خيلي دلش مي خواست اينم بره روسيه. ولي اين كه سياسي باشه نه. سياسي نبود. ته اش سياسي بود. نيما آرزوش بود بره پيش لادبن. مي شه گفت كه اون نامه اي كه جلال مي نويسه تحت عنوان كدخدا رستم، وازده شد. مي دونيد اونا زياد روي مي كردند. سر مصدق كه توده اي ها قاطي كردند خودشون رو تقريباً، كه مصدق فهميد و دكشون كرد. احسان طبري و اينا هم بودند. ديگه نيما وازده شد از حزب توده.
عظيمي: در سال 1333 هم نيما را بازداشت مي كنند.
دانشور: همين شعر ( واي بر من ) را كه گفت: كشتگاهم خشك مانْد و يكسره تدبيرها / گشتْ بي سود و ثمر. / تنگناي خانه ام را يافت دشمن، با نگاهِ حيله اندوزش / واي بر من! مي كند آماده بهر سينه يِ من، تيرهايي / كه به زهرِ كينه، آلوده ست. / پس به جاده هاي خونين، كلّه هاي مردگان را / به غبارِ قبرهاي كهنه اندوده / از پسِ ديوارِ من بر خاك مي چيند / وز پيِ آزارِ دل آزردگان / در ميان كلّه هاي چيده بنشيند / سرگذشتِ زجر را خوانَد. / واي بر من! / در شبي تاريك از اينسان / بر سر اين كلّه ها جنبان / چه كسي آيا ندانسته گذارد پا؟ /
شاه گفته بود كه به من زده و گرفته بودنش. چهار پنج روز هم بيشتر نبود زندان. زندان هم بهش خوش گذشت.
عظيمي: بعد از 28 مرداد هم نيما شعر و يادداشت ها رو پيش شما گذاشته بود؟
دانشور: بله. يك گوني شعر داشت. قلعه سقريم اينا، همه پيش ما بود. شعرهاش پيش ما بود. اينجا مي گذاشت شعرهاشو. مي ترسيد. پشت كاغذ سيگار، روي كاغذي كه اگه گير مي آورد.
عظيمي: من حتي شعرهاش رو، روي برگه هاي بانك ملي هم ديدم.
دانشور: درسته. بعد ديگه من كاغذ بردم. يك دفترچه بردم دادم بهش، گفتم بابا! شعرها رو اين جا بنويس. ديگه مي نوشت. بعد اينا پيش ما بود كه عاليه خانم اومد اونا رو برد.
عظيمي: نيما در يادداشتهاي روزانه از افرادي كه به خانه شما مي آمدند صحبت مي كنه. مثلاً از امام موسي صدر يا مهندس رضوي. چه خاطراتي از آن ديدارها در ياد شما مونده.
دانشور: نيما به موسي صدر حسودي اش شد. موسي صدر خيلي خوش تيپ بود. حالا ليبي (قذافي) يا گمش كرده يا كشتدش، نميدونم. غروب بود. موسي صدر اومد، در زد. اون يكي از زيباترين مردهاي دنيا بود. چشم هاي خاكستري، درشت، زيبا. لباس آخونديش هم شيك، از اين سينه كفتري ها. من در رو باز كردم. گفتم ببينم! شما امامي، پيغمبري! توحق نداري اينقدر خوشگل باشي! خنديد. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بيا تو. اومد تو. نيمام كه هميشه اينجا بود. ديگه من نرسيدم چايي به نيما بدم. نيما تو خاطراتش نوشته كه: سيمين محو جلال امام موسي صدر شد و چايي ما رو خودش نداد و منم چايي نخوردم. موسي صدر سه چهار روز اينجا موند. نيما خيلي حسوديش شد. نيما خيلي وسواسي بود. بايد چايي رو خودم مي ريختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اينقد خالي باشه. خودمم مي دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خيلي زيبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتيم قم. او رئيس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربي ترجمه كرد.
عظيمي: امام موسي صدر ترجمه كرد؟
دانشور: بله. آورده برد براي مون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه ديگه بيروني و اندروني بود. ولي ميديدمش. شام و نهار اينا مي ديديمش.
عظيمي: از وضعيت خانه نيما در اينجا بگوييد. گويا داشتن خرابش مي كردن.
دانشور: من نگذاشتم خراب كنن. من داشتم مي رفتم «سلموني». ديدم بناي اصلي رو دارن خراب مي كنن. فوري اومدم خونه. تلفن كردم به شهردار تجريش و رئيس ميراث فرهنگي، آقاي بهشتي. اينا فوري اومدن. گفتم اينا دارن خونه اصلي رو خراب مي كنن و اين ميراث فرهنگيه. با هم رفتيم. عروسه اومد گفت كه مي خواهيم اينجا را خراب كنيم و آپارتمان بسازيم. اينا نذاشتن، رفتن قولنامه كردند. اما خونه ي من رو هم قولنامه كردند. كه اين دو تا ميراث فرهنگي شد.
عظيمي: نيما مي گويد كه دنيا، خانه ي من است و به تعبيري، اينجا خانه ي دنياست. خانه اي كه نشانه ي ادبيات و ميراث فرهنگ معاصر سرزمين ماست و سپاس از شما كه در اين گفتگو شركت كرديد.
13/10/1385
محمد عظيمي
پدر
پَریا
جویبارِ لحظه ها
عشرت
کوچه میعاد
قرآن
قصه ی شهر سنگستان
م.امید
نقد زمستان
در آفاق ظهور

