تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

 

آب را گل نکنیم‌:

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب‌.

یا که در بیشة دور، سیره‌ای پَر می‌شوید.

یا در آبادی‌، کوزه‌ای پُر می‌گردد.

 

آب را گل نکنیم‌:

شاید این آب روان‌، می‌رود پای سپیداری‌، تا فروشوید اندوه دلی‌.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب‌.

 

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم‌:

روی زیبا دوبرابر شده‌است‌.

 

چه گوارا این آب‌!

چه زلال این رود!

مردم بالادست‌، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان‌، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان‌،

بی‌گمان پای چپرهاشان جاپای خداست‌.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام‌.

بی‌گمان در ده بالادست‌، چینه‌ها کوتاه است‌.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است‌.

بی‌گمان آن‌جا آبی‌، آبی است‌.

غنچه‌ای می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه‌باغش پُرِ موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گِل نکردندش‌، ما نیز

آب را گل نکنیم‌.

 

دوشنبه هجدهم آذر 1387
/* /*]]>*/   درخت سیب را می آورند با دستبند به جرم این که چرا سیب هایش را چون سنگ، پرتاب کرده است!  درخت پرتقال را می آورند به جرم این که چرا میوه های امسالش خونین است  در خت زیتون را می آورند به جرم این که چرا یک در میان گلوله به دنیا آورده است!  دادگاه، رسمی ست   متّهم موجی ست که به او ایست دادند                             و نایستاد  متّهم کبوتری ست که از قبة الصخره نرفت  متّهم، گنجشکی ست که زبان عبری نمی داند!  دادگاه، رسمی ست  متّهم، درخت "سدرة المنتها" ست! و جاده ای که به معراج می رود  متّهم، تمام سنگ قبرهایند که "بسم الله" دارند  و تمام مادران که در شکم هاشان،            فرزندانی دارند                 سنگ در مشت! علی رضا قزوه     سلام.آقای قزوه ؛ هرچند عربی نمی دانم ازخواندن ترجمه ی شعر زیبایت لذت بردم .  دفاع از مظلوم به هر روش که مقدور باشد ؛ نشانه ای از معنویت  انسانی ست. مهدی فر زه
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387



 

حمیدرضا حسینی

 
مى گویند روزى حاج حسین ملک (یا چنان که در خراسان شهرت دارد، حاج حسین آقا ملک) همراه مباشر خود در راه مشهد بود. در قهوه خانه اى فرو آمدند تا چاى بنوشند و خستگى از تن به در کنند. کنار قهوه خانه باغى بود بزرگ و زیبا. حاج حسین فریفته اش شد و به فکر خریدش افتاد. مباشر را فرستاد که از قهوه چى بپرسد باغ از آن کیست. مباشر رفت و پرسید و قهوه چى پاسخ داد که مالک باغ را از نزدیک نمى شناسم و تا کنون نیز ندیده ام که بدین جا بیاید. اما نامش حاج حسین ملک است!

 این داستان شاید افسانه اى بیش نباشد؛ افسانه اى که نظیرش درباره حاج حسین ملک، متولد ۱۲۵۵ خورشیدى، بسیار گفته شده است.  اما نشان از آوازه ثروت او میان مردمان دارد؛ ثروتى که گمان مى رفت از اندازه بیرون باشد.

حاج حسین این ثروت انبوه را کجا به کار انداخت؟ قطعا او که از خانواده اى تاجر بود و پدر بزرگش "ملک التجار" خوانده مى شد، راه پول درآوردن و پول روى پول گذاشتن را خوب مى دانست، اما آن قدر علقه فرهنگى و عرق ملى داشت که هم خود از ثروت خویش بهره ببرد، هم چیزى عاید آیندگان سازد.

این که حسین در جوانى فارسى و عربى را نزد دو تن از نام آوران عصر یعنى شیخ مسیح طالقانى و میرزا ابوالحسن جلوه فرا گرفت،  نشان مى دهد که پدرش، محمدکاظم ملک التجار، تربیت فکرى فرزند خویش را در کنار پشتیبانى مالى او مهم تلقى مى کرد. این تربیت فکرى بدان پایه بود که وقتى حسین در ۲۵ سالگى همراه پدر به خراسان رفت و در نیشابور نسخه اى از دیوان ابن یمین فریومدى را بدست آورد، بى درنگ به استنساخ آن همت گمارد و به گردآورى کتب خطى علاقمند شد.

گرایش ها و آموزش هاى او تنها به علوم قدیم منحصر نمى شد. چند سال پیش در خانه قدیمى ملک در بازار تهران اسنادى را یافتند که میانشان ترجمه بخش هایى از دانشنامه بریتانیکا به خط او جلب توجه مى کرد. معلوم شد که ترجمه این دانشنامه بزرگ را پراهمیت مى دانسته و یکچند را به ترجمه آن گذرانده است؛ کارى که البته به دلایل نامعلوم ادامه پیدا نکرد.

این علقه هاى فرهنگى ملک را بر آن داشت تا از جوانى به گردآورى کتاب هاى خطى و آثار تاریخى همت گمارد. ۲۷ ساله بود که این کار را آغاز کرد و هنگامى که پدرش حدود سال ۱۲۹۷ خورشیدى از دنیا رفت، خانه پدرى را بدل به کتابخانه عمومى کرد.

ملک در سال ۱۳۱۶ بخش بزرگى از ثروت خود از جمله کتابخانه و مجموعه بزرگى از آثار تاریخى و هنرى را وقف آستان قدس رضوى کرد و تا تابستان سال ۱۳۵۱ که روى در نقاب خاک کشید، پیوسته بر شمار وقفیات و کمک هاى مالى اش افزوده شد، به گونه اى که در آن سال کتابخانه اش افزون بر ۳۰ هزار کتاب خطى و چاپى به زبان هاى مختلف دنیا داشت.

او در تمام زندگى علاقه وصف ناپذیرى به گردآورى آثار هنرى و تاریخى داشت و ثروت هنگفتى را صرف خرید این آثار کرد؛ آثارى که نهایتا به آستان قدس رضوى هدیه شدند. شم اقتصادى و ژرف نگرى فرهنگى اش نیز بدان پایه بود که اموال زیادى را وقف کتابخانه و موزه خود کند تا پس از مرگش درآمدى براى توسعه کمى و کیفى این دو فراهم باشد.

از همین راه است که امروزه کتابخانه ملک داراى ۳۵ هزار کتاب چاپى، ۱۹ هزار عنوان نسخه خطى، ، حدود ۳۲۰۰ جلد کتاب چاپ سنگى، ۲۰۰۰ نشریه ادوارى و بیش از ۲۵ هزار کتاب چاپى قدیمى  است.

حاج حسین ملک تنها ثروتمند ایرانى نبود و تنها ثروتمند نیکوکار نیز به شمار نمى آمد. اما نیکوکارى اش از جنس دیگر بود. در کشورى که بسیارى از ثروتمندان نیکوکار، کسب ثواب اخروى را منحصر به ساختن مسجد و حسینیه و نذرى ماه محرم مى دانند یا حداکثر به ساختن درمانگاه و بیمارستان و تدارک جهیزیه نوعروسان فکر مى کنند و اگر اهل فرهنگ باشند، مدرسه سازى را اوج نیکوکارى مى پندارند، خرید و وقف نسخه هاى خطى کمیاب یا تابلوى نقاشان اروپایى و هدیه آن ها به بارگاه هشتمین امام – آن هم نه امروز که هفتاد سال پیش- ازژرفاى نگاه مردى حکایت مى کند که تا به امروز کمابیش بى تکرار مانده است.

ساختمان پیشین کتابخانه و موزه ملک در خانه پدرى او در بازار تهران قرار داشت، اما چون برای مراجعات مردم  کافی نبود، آستان قدس رضوى در سال ۱۳۶۴ زمینى در باغ ملى تهران را که آن هم از اوقاف ملک بود، به ساختمان جدید موزه و کتابخانه اختصاص داد. کارهاى ساختمانى تا سال ۱۳۷۵ به پایان رسید و از آن زمان این محل پذیراى یادگارهاى حاج حسین ملک است.

 

شنبه نهم آذر 1387

 

 

      دنیا بسیار بی رحم تر و بی قانون تر از آنست که بتوانی تصور کنی. دنیا پر از تضاد و تناقض است. تضاد ها و تناقضاتی پرسش برانگیز وبی پاسخ. از آن گونه که گاه اندیشه ی طرح سوال هم خود نوعی تابوی هراس آور به شمار آید چه رسد به بیان آن.

گاهی بیان اندیشه ها از آن نظر هراس آور است که به علت های مختلفی نظیر خرافه گرایی و کفر پنداری عمومی ؛ فرد ناچار می شود که اندیشه های خود را در درونش سرکوب و پیرایش کند حال آنکه بیان عقاید گوناگون موجب یافتن پاسخهای گوناگون می گردد و به رشد منطقی- فلسفی اندیشه کمک می کند در عین حال، همیشه این گونه نیست که فردی که مطلبی دگر گونه و جدید ارایه می کند الزاما مطالبش غلط باشد اما معمولا در مقابل هر ایده و عقیده ی جدیدی ؛ جه درست باشد چه غلط؛ مخالفت و ایستادگی وجود دارد. واما تابو چیست؟
تابو یا پَرهیزه آن دسته از رفتارها، گفتارها یا امور اجتماعی است که بر طبق رسم و آیین یا مذهب، ممنوع ویا نکوهش‌پذیراست. حال باید اندیشید که آیا همه ی تابو ها تا آن اندازه صحیح و قابل رعایت هستند که سد راه هر اندیشه ی جدیدی گردند. .

گاهی پرسش هایی برایم پیش می آید مثلا اینکه با نگرش به اینکه خداوند؛ قادر مطلق است ؛ می توانست بشر را از نظر غریزه ی جنسی همانند جانوران بیافریند. جانوران در کاربری غریزه ی جنسی دنبال تنوع نیستند و صرفا در فصل خاصی جهت بقای نسل این غریزه به طور محدود در آنها بیدار می شود و اگر بشر از نظر غریزه ی جنسی همانند جانوران بود فساد و بیماری های مقاربتی  نبود ویا کم بود.  یا می شد کاری کند که انسان بدون نیاز به دستگاه های خاصی به صورت نرم افزاری تولید مثل شود مثل عمل کپی پی ست در کامپیوتر. یا می شد کاری کند که انسان مثل ویروس ها و میکرب ها منتها با سرعتی بسیار ناچیز و تک واحدی تکثیر یابد. مثلا در 20 الی 30 سالگی یک بار یک انسان از انسان متولد می شد یا به قولی تکثیر می شد البته آن موقع موضوع عشق و عاشقی از میان می رفت چون ویروس ها و میکرب ها گویا مذکر و مونث ندارند و انگار غریزه ی جنسی در میان میکرب ها و ویروس ها موضوعی ناشناخته باشد. یا می شد کاری کند که انسان  مثل گلها و درختان میوه که با وزش بادها و نیز همیاری زنبور و پروانه  گرده می افشانند در فصلی از سال  گرده افشانی می کرد ؛ اما نه. این طوری خیلی هر که هرکه می شد ؛ بگذریم. اما این همسانی ساختمان جانداران از نظر اعضا و اندام ها و نیز همسانی ساختمان اجرام آسمانی و ذرات هسته ؛ انسان را به این یقین می رساند که خالق همه ی موجودات یک وجود است و اینکه همه ی جانداران در هفت مورد وجه اشتراک دارند :تنفس- تغذیه – رشد – تولد -  بقای نسل – مرگ – تجزیه – مسلما انسان را به این صرافت می اندازد که آفریننده ی همه ی  جانداران تنها یک وجود است.

 

مهدی فر زه

 

پنجشنبه هفتم آذر 1387


 

خوشا از دل نم اشكي فشاندن
به آبي آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان ياد كردن
زبان را زخمه فرياد كردن

خوشا از ني، خوشا از سر سرودن
خوشا ني¬نامه¬اي ديگر سرودن

نواي ني نوايي آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است

نواي ني، نواي بي نوايي است
هواي ناله هايش، نينوايي است

نواي ني دواي هر دل تنگ
شفاي خواب گُل، بيماري سنگ

قلم، تصوير جانگاهي است از دل
عَلَم، تمثيل كوتاهي است از ني

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط ني رقم زد

دل ني ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است ني را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در انديشه ني
كه اينسان شد پريشان بيشه ني؟

سري سرمست شور و بي قراري
چو مجنون در هواي ني سواري

پر از عشق نيستان سينه او
غم غربت، غم ديرينه او

غم ني بند بند پيكر اوست
هواي آن نيستان در سر اوست

دلش را با غريبي، آشنايي است
به هم اعضاي او وصل از جدايي است

سرش بر ني، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال

ره ني پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد

سري بر نيزه اي منزل به منزل
به همراهش هزاران كاروان دل

چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر
كه با خود باري از سر دارد اشتر؟

گران باري به محمل بود بر ني
نه از سر، باري از دل بود بر ني

چو از جان پيش پاي عشق سر داد
سرش بر ني، نواي عشق سر داد

به روي نيزه و شيرين زباني!
عجب نبود ز ني شكر فشاني

اگر ني پرده اي ديگر بخواند
نيستان را به آتش ميكشاند

سزد گر چشم ها در خون نشيند
چو دريا را به روي نيزه بيند

شگفتا بي سر و ساماني عشق!
به روي نيزه سرگرداني عشق!

ز دست عشق عالم در هياهوست
تمام فتنه ها زير سر اوست

 

 

قيصر امين پور

چهارشنبه ششم آذر 1387
 

 

آسيمه سر رسيدي
از غربت بيابان

دلخسته ديدمت در
آوار خيس باران

وامانده در تبي گنگ
ناگه به من رسيدي

من خود شکسته از خود
در فصل نا اميدي

در برکه ی دو چشمت
نه گريه و نه خنده

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق
هرگز  نبرده بودم

پيدا نمي شدي تو
شايد که مرده بودم
 
من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود
تا اين ترانه گفتم

در خلوت سرايم
يکباره پر کشيدي

آنگاه اي پرنده
بار دگر پريدي

شعر از :‌اکبر آزاد

شنبه دوم آذر 1387
 


موج‌موج خزر از سوگ سيه‌پوشان‌اند

بيشه دلگير و گياهان همه خاموشان‌‌اند

بنگر آن جامه كبودان افق صبحدمان

روح باغ‌اند كز اين گونه سيه‌پوشان‌اند

چه بهاري‌ست؟ خدا را، كه در اين دشت ملال

لاله‌ها آينة خون سياووشان‌اند

آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد

كز مي جام شهادت همه مدهوشان‌اند

نامشان زمزمة نيمه ‌شب مستان باد

تا نگويند كه از ياد فراموشان‌اند

گر چه زين زهر سمومي كه گذشت از سر باغ

سرخ گلهاي بهاري همه بيهوشان‌اند

باز در مقدم خونين تو، اي روح بهار!

‌بيشه در بيشه درختان همه آغوشان‌اند

 

دکتر محمدرضا شفيعي‌ كدكني