شعر قایم باشک بازی که یاد آور دوران کودکی ست شاید نشانگر آن باشد که جهان
انسانی از نظر معنویات و اخلاقیات هنوز هم در عالم کودکی سیر می کند. جهانی
که بر روی معنویات و اخلاقیات به عمد چشم بسته است و از عالم غیب بی خبرست، جهانی ست که دست اندازی های توان آوری ، طبیعت آن را ، دچار تغییرات شگفت انگیز و گاه ویرانگری کرده است.این شعر حاوی صنایع بدیعی تشخیص ، حسن تعلیل ، استعاره و تلمح است مثلا آنجا که می گوید حالا باد چشم می گیرد / درخت قایم می شود ، حسن تعلیل و تشخیص دارد چرا که درخت به علت شرکت در بازی ، پنهان می شود ؛ البته نوعی تناقض هم در آن هست چون درختی که ثابت است کاری حرکت دار انجام می دهد و باد که ذاتا حرکت دارد کاری بی تحرک انجام می دهد. و دیگر اینکه شعر تلمیح دارد به یک نوع بازی کودکانه به نام قایم با شک بازی. شاید روزی برسد که براثر آلودگی محیط زیست در زمین ، انسان مجبور شود در ماه و کرات دیگر زندگی کند که آن روز در واقع ماه و زمین جایشان را عوض می کنند.
نمای دهکده، آیینه ی تهی دستی ست درخت خشک کجی، همچو دست مفلوجی شده ست بیهده از آستین جوی برون نه خرمنی و نه گاو آهنی، نه مزرعه ای نه آشیانه ی مرغی، نه گله ای به چرا شده ست قامتِ برج ِ بلندِ قریه نگون نگاه بی گنه کودکان ِخسته ی کوی چو مرغ بی پر و بالی که در قفس مرده ست قیافه ها همه در خشک سالی جاوید به رنگ خاربنان ِ کویرِ افسرده ست چه چشمه ها که در آن سوی دشت ها جاری ست چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی خدای را به چه امید این گروه ِ نژند نمی کنند از این قریه کوچ ، صبحدمی ؟ مگر نه زندگی اینجا، روان شان ، خسته ست ؟ نمی کنند چرا کوچ، زین ده ویران ؟ کدام رشته، بدین مشتِ خاک شان بسته ست ؟
صدم غم هست اما همدمی نیست وگر یک همدمم باشد غمی نیست هزاران رازم اندر سینه پژمرد دریغا و دریغا محرمی نیست خمار آلودم اما ساغری نه سراپا ریشم اما مرهمی نیست گنه ناکرده پادافره کشیدن خدا داند که این درد کمی نیست سیه چالی نصیبم شد جو بیژن چه گویم با که گویم رستمی نیست بمیر ای خشک لب در تشنه کامی که این ابر سترون را نمی نیست نصیحت ناپذیر و حرف نشنو دلی دارم که بی محنت دمی نیست خوشا بیدردی و شوریده رنگی که گویا خوشتر از آن عالمی نیست کم است "امید"اگر صد بار گویم صدم غم هست اما همدمی نیست
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
وازه نامه :
راز = به گونه ای استعاری به گلی مانند شده که پژمرده است. سراپاریش = سر تا پا زخمی پادافره = کیفر ، مجازات سترون = نازا ابر ِسِتَروَن = ابر ِ بی باران سیه چال = چاه - زندان محنت = رنج شوریده رنگی= رندی - عاشق صفتی - دیوانه وشی دم = لحظه
شنیدم که کشتی به دریای ژرف چو آزرده از خشم توفان شود، چو بر چهر دریای نیلوفری شکن ها و چین ها نمایان شود، بزاید ز هر سوی موجی چو کوه که شاید به کشتی شکست آورد، گشاید ز هر گوشه گرداب کام که شاید شکاری به دست آورد. بپیچد چو زرینه مار آذرخش دمی روشنایی زند آب را. خروشنده تندر بدزدد ز بیم ز دل ها توان و زتن تاب را. ز دل برکشد هر کسی ناله یی، براید ز هر گوشه فریادها، بیامیزد اندر دل تیره شب به فریادها ناله ی بادها... پس آنگاه کوشش کند ناخدای که بر خستگان ناخدایی کند: به دریا نهد زورق و ساز و برگ کسان را بدان رهنمایی کند... چو آسوده شد زانچه بایست کرد، به بالای کشتی رَوَد مردْوار- بر آن سینه ی قهرمان دلیر نشانهای مردانگی، استوار فروغی در آن دیده ی دلپذیر، سرودی به لبهای پر شور او... دمی این چنین چون بر او بگذرد، دل ژرف دریا شود گور او! چو فردا به بام سپهر بلند شود مهر، چون گوی زر، تابناک، نویسد به پهنای دریا به زر که: " دریا دلان را ز مردن چه باک؟…" چنین است آیین مردانگی که تا بود، این بود و جز این نبود ز من برچنان قهرمانان سپاس! ز من بر چنان ناخدایان درود!