تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388


 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...

...

- فریدون مشیری -

 

دانلود

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد


فرياد




با صداي محمد‌رضا شجريان، حسين عليزاده -
کيهان کلهر - همايون شجريان،

بر روی کلامي از اخوان ثالث



خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشي جانسوز.
هر طرف ميسوزد اين آتش،
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود.
من به هر سو ميدوم گريان،
در لهيب آتش پر دود؛

و زميان خنده‌هايم، تلخ،
و خروش گريه‌ام، ناشاد،
از درون خستهء سوزان،
مي كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشي بيرحم.
همچنان ميسوزد اين آتش،
نقش‌هائي را كه من بستم بخون دل،
بر سر و چشم در و ديوار،
در شب رسواي بي ساحل.

واي بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هائي را كه پروردم به دشواري.
در دهان گود گلدانها،
روزهاي سخت بيماري.

از فراز بامهاشان، شاد،
دشمنانم موذيانه خنده‌هاي فتحشان بر لب،
بر من آتش بجان ناظر.
در پناه اين مشبك شب.
من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد.
مي‌كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من بدستان پر از تاول
اينطرف را ميكنم خاموش،
وز لهيب آن روم از هوش؛
زآن دگر سو شعله برخيزد، بگردش دود.
تا سحرگاهان، كه ميداند، كه بود من شود نابود.
خفته‌اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛
واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب،
مهربان همسايگانم از پي امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد.
مي‌كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

اين نه آوازست … نفرين است

بشـــنويد

شعر زنده یاد اخوان ثالث با صدای ایرج گرگین


وقتي كه شب هنگام گامی چند دور از من
نزديك ديواري كه بر آن تكيه می‌زد بيشتر شبها
با خاطر خود می‌نشست و ساز می‌زد مرد
و موجهاي زير و اوج نغمه‌های او
چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌شد
من خوب می‌ديدم گروهی خسته از ارواح تبعيدی
در تيرگی آرام از سويی به سويي راه می‌رفتند
احوالشان از خستگی می‌گفت، اما هيچ يك چيزی نمی‌گفتند
خاموش و غمگين كوچ می‌كردند
افتان و خيزان، بيشتر با پشت‌های خم
فرسوده زير پشتواره‌ی سرنوشتی شوم و بی‌حاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعيد و اسارت، اين وديعه‌های خلقت را همراه می‌بردند

من خوب می‌ديدم كه بی‌شك از چگور او
می‌آمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون
وز زير انگشتان چالاك و صبور او

بس كن خدا را، اي چگوري، بس
ساز تو وحشتناك و غمگين است
هر پنجه كانجا می‌خرامانی
بر پرده‌های آشنا با درد
گويي كه چنگم در جگر می‌افكنی، اين ست
كه‌م تاب و آرام شنيدن نيست
اين است
در اين چگور پير تو، ای مرد، پنهان كيست؟
روح كدامين شوربخت دردمند آيا
در آن حصار تنگ زندانيست؟
با من بگو؟ ای بينوای دوره‌گرد، آخر
با ساز پيرت اين چه آواز، اين چه آيين است؟

گويد چگوری: «اين نه آوازست نفرين است
آواره‌ای آواز او چون نوحه يا چون ناله‌ای از گور
گوری ازين عهد سيه دل دور، اينجاست
تو چون شناسي، اين، روح سيه‌پوش قبيله‌ی ماست
از قتل عام هول‌ناك قرن‌ها جسته
آزرده و خسته
ديری‌ست در اين كنج حسرت مأمنی جسته
گاهی كه بيند زخمه‌ای دمساز و باشد پنجه‌ای هم‌درد
خواند رثای عهد و آيين عزيزش را
غمگين و آهسته»

اينك چگوری لحظه‌‌ای خاموش می‌ماند
و آنگاه می‌خواند:
«شو تا بشو گير،‌ ای خدا، بر كوهساران
می‌باره بارون، ای خدا، می‌باره بارون
از خان خانان، ای خدا، سردار بجنورد
من شكوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون
آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم
شش تا جوونم، ای خدا، شد تير بارون
ابر بهارون، ای خدا بر كوه نباره
بر من بباره، ای خدا، دل لاله‌زارون»

بس كن! خدا را بی‌خودم كردی
من در چگور تو صدای گريه‌ی خود را شنيدم باز
من می‌شناسم، اين صدای گريه‌ی من بود
بی‌اعتنا با من
مرد چگوری همچنان سرگرم با كارش
و آن كاروان سايه و اشباح
در راه و رفتارش

برگرفته از سایت : آخرین جرعه ی جام

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388


 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که با خاک گلویم

سوتکی سازد

 

به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

 

بسپارد


و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

 



دکتر علی شریعتی

 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

 


 

لنگ انداخت پیش پاهایم

مرد گرمابه دار، کیسه به دست

برد از پله ها مرا پایین

در حمام را به رویم بست

*

صبح جمعه چه قدر می چسبید

سیرت و صورتی صفا دادن

مثل ماهی در آمدن از تنگ

توی حوض بلور افتادن

*

شوخ چشمانه برد شوخ از من

کنج گرمابه، مرد حمامی

روی دیوار، محو من شده بود

شاه، با چشم های بادامی *

*

همه سو چشم هاش می چرخید

توی آیینه های زنگاری

سقف آیینه کاری حمام

باغ بادام بود انگاری

*

تیغ برداشت، تا صفا بدهد

صورتم را که گرد غربت داشت

تیغ لغزید و مرد حمامی

گل سرخی به گونه هایم کاشت

*

در میان بخارها می شد

از لب زخمی انار نوشت

یا که آرام رفت و بر دیوار

شعر سرخی به یادگار نوشت

*

آن طرف در میان کاشی ها

شاه با چشم های تلخ، اسیر

این طرف در میان آینه ها

سایه ی زخمی امیر کبیر...

 

سعید بیابانکی

 

*آی امیر زاده ی کاشی ها

با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388


 

چهارم مهرماه من سی و هشت مهررا پشت سر گذاشتم .این شعرهمان شب متولد شد :

 

اناری پرترک، از شاخه افتاد

سر شب بی صدا، تو حوض خونه

نفهمید و، یهو پخش و پلا شد

همه دار و ندارش، دونه دونه

 

تموم ماهیا، تو حوض اون شب

صدایی توی تاریکی شنیدن

پریدن روی پاشویه نشستن

اناری پرترک، رو آب دیدن

 

انار پرترک، تنهای تنها

دلش صد تیکه شد، تو اون سیاهی

یهو اون ماهیای با محبت

شدن بی رحم، عین کوسه ماهی

 

به جون اون انار افتادن و ...آخ

نخوردن آب ها اصلا تکونی

چی شد؟  از اون انار تیکه پاره

نه جونی موند و نه دونی، نه خونی

 

اناره یادش اومد اون شبا رو

که اون بالا بالاها آشیون داشت

برای ماهی یا، لالا یی می خوند

لبی خندون، دلی از غصه خون داشت

 

دلش خون بود، مبادا تو دل شب

بیاد باد  و،  رو  آبا  چین بیفته

نمی دونس، که تیکه تیکه می شه

ازاون بالا، اگه پایین بیفته

 

انار تیکه تیکه، تازه فهمید

که دست مهربونش، بی نمک بود

رفیقا م کا شکه یک روزی بفهمن

دل من اون انار پر ترک بود ...!

 

                                                     سحر   04/07/85

 

سعید بیابانکی

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 

 

 


 

 

پشت شهزاده قاجار شكست

چون سر ميز به اجبار نشست

سند ِصلح به امضاي تزار

و قاجار

گشت مكتوب و سر ِايران را

هيفده شهر،

بهين شهرستان را

به يك امضا ز تن مام وطن بركندند

 

 

شاهزاده سوي شاه

با دل و جان پريشان آمد

سوي تهران آمد

حيرتش گشت فزون

شور و غوغايي ديد

همه جا جشن و چراغاني بود

سخن از فتح ِ ايراني بود

 

شاه قاجار

نشسته بر تخت

شاعران ِ وقاد

- يا نه -

جمله، قواد

فتحنامه به كف ،همه از فتح سخن مي گفتند

تهنيت ها به شه و مام وطن مي گفتند

 

دل شهزاده شكست

صبحگاهان از غم

ديده بر دنيا بست

 

حميد مصدق

واژه نامه

وقاد :  روشن اندیش- تیز هوش- زیرک

قواد : یک جور دشنام است

 

 

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

 

 

برای مادر و پدری که نیستند

 

شب آن شب است که باری تو را بهانه بگیرم

ره اتاق تو با شوق کودکانه بگیرم

 

انار دیده و دل را چنان به هم بفشارم

که ازتمام تنم اشک دانه دانه بگیرم

 

شبیه فا خته کو کو کنم فراز سرایت

بر آن خرابه ی خاموش آشیانه بگیرم

 

شبانه مجلس سوگی به پا کنم سر خاکت

تورا بهانه کنم فال عاشقانه بگیرم

 

تمام عمر سرم را به روی شانه گرفتی

بر آن سرم بشتابم تو را به شانه بگیرم

 

تورا به شانه بگیرم  وَ الوداع بخوانم

شرر به پاکنم آتش شوم زبانه بگیرم

 

بگو چگونه تو را ای تمام دارو ندارم

به خاک ها بسپارم  وَ  را ه خانه بگیرم

 

رها نمی کندم شعر گریه خیز و بر آنم

که طبع سرکش خودرا به تازیانه بگیرم

 

سلام می دهم از دور خانه ی پدری را

جواب خود مگراز خشت های خانه بگیرم.....

 

 

سعید بیابانکی

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
 


 

ماسه ها دانه دانه می افتند

زندگی نرم نرم می میرد

شیشه ی نیمه خالی تنها

نم نمک رنگ مرگ می گیرد

*

ماسه ها دانه دانه در شیشه

اشک ها قطره قطره بر گونه

لب به لب های هم گذاشته اند

روز و شب این دو جام وارونه

*

مرگ در دور دست منتظر است

سایه ها خواب دیده اند انگار

کاش دستی مرا بچرخاند

ماسه ها ته کشیده اند انگار !

 

سعید بیابانکی

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

  

 

برف سنگین و سرد و خشم آلود

مثل ببری نشسته است به کوه

بی صدا مثل رد پای پلنگ

کُرد علی نقش بسته است به کوه

 

 

رفته هیزم بیاورد سر شب

کردعلی مرد کوچ و کوهستان

ناگهان برف ... ناگهان کولاک

ناگهان باد.... ناگهان باران

 

 

مانده چشم انتظار هرم تنور

کنج مطبخ تغار سرد خمیر

مرد آتش بیار کوهستان

مانده در پنجه های برف اسیر

 

 

خانه خاموش و روستا بی نان

برف سنگین و راه بی برگشت

برف سنجاق کرده است انگار

دامن کوه را به دامن دشت

 

 

چه شب سرد بی سرانجامی

پهن کرده است رخت بر تن کوه

کاشکی خون به پا کند فردا

تیغ خورشید روی دامن کوه...

 

 

سعید بیابانکی