تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388


 

 

پنداشت او

- قلم

در دستهاي مرتعشش

باري، عصاي حضرت موساست.

 

مي گفت:

(( اگر رها كنمش اژدها شود

(( ماران و مورهاي

(( اين ساحران رانده  و  وامانده را

- فرو بلعد

مي گفت:

 "از هيبت ِ قلم

 فرعون اگر به تخت نلرزد

ديگر جهان ما به چه ارزد ؟"

***

بر كرسيِ قضا و قدر

قاضي

بنشسته با شكوهِ خدايانِ تندخو

تمثيلِ روزگارِ قيامت

انگشتِ اتهام ،گرفته، به سوي او:

"برخيز!

- از اتهام خود اينك دفاع كن.

 اين آخرين دفاع!

پيش از دفاع، زندگيت را وداع كن."

 

مي گفت :

 امان دهيد"



حميد مصدق

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388


 

 

دشت ها آلوده ست

در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه، مزرعه ی دلها را

علف ِ كين، پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم  ِ شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

« تابستان 57»

 

 

 

حميد مصدق
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388


 

 

تو ناز مثل قناري

تو پاك مثل پرستو

تو مثل بَدبَده خوبي

براي من تو هميشه،

- هميشه محبوبي

 

تو مثل خورشيدي

كه شرق شب زده را

- غرق نور خواهي كرد

تو مثل معجزه

- در وقت ياس و نوميدي -

ظهور خواهي كرد

 

پناهسايه ی آسايشي

پناهم ده

درونِ خلوتِ امن و اميد راهم ده

 

حمید مصدق

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388


 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست ِمست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رَستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه ی تمام قد ِ روبه رو شكست




حمید مصدق

جمعه نوزدهم تیر 1388


به روی در، به روی پنجره ها
به روی تخته های بام، در هر لحظه مقهور رفته، باد می کوبد.
نه از او پیکری در راه پیدا
نیاسوده دمی بر جا.
خروشان ست دریا

پنجشنبه هجدهم تیر 1388





مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا؛  باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

فریدون مشیری

شنبه سیزدهم تیر 1388

 


...

تعبير آه و قهقهه خاطر نشان كند
مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را
وين پرده ي بلیغ مجسم عيان كند
دنياي ظلم و جور سباع و وحوش را
آن يك به فوق مسكنت از ظلم و جور اين
اين يك به تخت مقدرت از دسترنج آن
اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين
و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان
گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر
تا كي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد
بر خيز و مرد باش، وليكن حذر ، حذر
زنهار، بي گدار نبايد به آب زد
همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا
آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست
مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا
كاري محال در بر مرد نبرد نيست
زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است
هنگام كوشش است اگر چشم وا كني
تا كي به انتظار قيامت توان نشست
برخيز تا هزار قيامت به پا كني


مهدی اخوان ثالث
چهارشنبه دهم تیر 1388

آدمی پرنده نيست‌

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود

سرنوشت برگ دارد آدمی‌

برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود

پايمال عابران کوچه‌ها شود...



قنبر علی تابش شاعر  مهاجر افغانی
جمعه پنجم تیر 1388

 

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند

ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند

نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند

نه رقص واژه ها ، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

 یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند

یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند

فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند

ملاح چین، سرودهّ سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند

روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند

از شوق هر سرودهّ حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند

فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند

اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند

زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند!

کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند

جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب ؛ امیّدِ ارجمند ،

بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند

آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند

واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

در حیرتم ز خاتمهّ شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!


دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

سه شنبه دوم تیر 1388



پانصد ششصد سال بود که شعر ما از زندگی حقیقی و حقیقت زندگی دور افتاده بود. چه ارزش های تازه که پیدا شده بود و چه حقایق معصوم که بی زبان مانده و شعر ما همچنان از آنها بی خبر، سرگشته  ی بیابان های بیدردی و حیران در پیچ و خم کوچه باغ های انتزاع و تجرید، تا نیما رسید بسان یکه سواری که شمشیرش فریادش بود، و سپرش صفا و صمیمیتش و می خواند :

در بیابان و راه دور و دراز

کیست کو خسته،کیست کو مانده ست؟

پس از "بازگشت ادبی" کلمه ی سبک بکلی اصالت معنی خود را از دست داد و دارای بار معنایی ثانوی شد که محتملا به جای ان کلمه ی "ادا" یا به اصطلاح حضرات سینمایی "نقش" مناسب تر است. یعنی باید بگوییم فلانی ادای سبک خاقانی را در می اورد. نقش خاقانی را و طبیعی است که البته بسیار غیر طبیعی و ضعیف و بد هم ! بازی می کند.

ادیبان ما در این قبیل موارد عفت قلم بیشتری خرج می کنند، می گویند،فلانی تتبع سبک خاقانی می کند! تمام تواریخ شعرای ما پس از بازگشت پر است از این گونه عفت قلم ها. ازآن پس هیچ شاعری نیست که در شرح احوالش حرف از تتبع به میان نیامده باشد.بعضی جاها که می خوانیم "فلانی چندی تتبع سبک منوچهری می کردبعد به شیوه ی مولانا راغب شد و در نهایت احوال اسلوب حکیم ناصر را پیشنهاد خاطر کرد." درست مثل اینکه صحبت از این هنرپیشه ها باشدکه در نقش این و آن به صحنه آمده باشند،دیروز نقش منوچهری،امروز نقش مولانا،فردا نقش حکیم ناصر،پس کی در نقش خودش است؟معلوم نیست.گرچه معلوم است نقش خودش این است که "نقش باز" باشد. چنانکه گفتیم و گذشت.تا آنجا که بعضی شعرای پس از بازگشت می گفتند :

مسعود سعد گر به در آید زگور خویش

تحسین بر این قصیده ی غرا کند همی

از مطلب دور نیفتیم. می گفتیم که سبک، ریشه های معنی خود را از دست داده بود. نیما حقیقت این معنی را باز گرداند او تنها شاعر صاحب سبک مستقلی است که ادبیات ما پس از شیوه ی هندی به خود دیده است.البته مقصودم سبکی است که استوار باشد بر بنیاد موجبات واقعی و جدّی وسنن اصیل گرچه به صورت دگر شکلی و تصرف در آن سنن-. وگرنه، به قول احمد شاملو "خزعبلاتی از طراز جیغ بنفش" که مجموعه ای از اصوات نیمه وحشیانه است.

می بینیم و دیدیم که به قول احمد شاملو :

از روزنامه های مبتذل بازاری گرفته تا مجلات به اصطلاح هنری طراز اول از انجمن های {بی ادبی می شود} ادبی گرفته تا بلند گو های رسمی، همه جا جیغ بنفش و نیما نامردانه در یک هاون کوبیده شد.

نیما کنج خانه ی خود نشسته بود، به این نامردی ها و ناسپاسی ها و نادانی ها نگاه می کرد؛ چشمش همه جا می کاوید و فریادش به هیچ جا نمی رسید.

 

 

 

دوشنبه یکم تیر 1388

 

ماخ اولا؛ پیکره ی رودِ بلند.
می رود نا معلوم
می خروشد هر دم
می جهاند تن، از سنگ به سنگ.
چون فراری شده ای
که نمی جوید، راه ِ هموار.
می تند سوی نشیب
می شتابد به فراز.
می رود بی سامان
با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.

رفته دیری ست به راهی کاو راست
بسته با جوی ِفراوان، پیوند.
نیست، دیری ست بر او کس نگران.
اوست در کار سراییدن گنگ
اوفتاده ست ز چشم دگران.
بر سر دامن این ویرانه.

با سراییدنِ گنگِ  آب اش
زآشنایی؛ ماخ اولا راست پیام
وز ره مقصد ، نه معلوم اش حرف.
می رود لیکن او
به هر آن ره که به او می گذرد
هم چو بیگانه که بر بیگانه.

می رود نامعلوم
می خروشد هر دم.
تا کجاش، آبشخور
هم چو بیرون شدگان از خانه.

نیما یوشیج