من دچار خفقانم خفقان... من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ، آی آی با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضائی می گردم لب بامی ... سر کوهی... دل صحرائی ... که در آنجا نفسی تازه کنم می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره ی درد مرا؛ باید این داد کند از شما خفته ی چند چه کسی می آید با من فریاد کند
تعبير آه
و قهقهه خاطر نشان كند مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را وين پرده ي بلیغ مجسم عيان كند دنياي ظلم و جور سباع و وحوش را آن يك به فوق مسكنت از ظلم و جور اين اين يك به تخت مقدرت از دسترنج آن اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر تا كي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد بر خيز و مرد باش، وليكن حذر ، حذر زنهار، بي گدار نبايد به آب زد همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا كاري محال در بر مرد نبرد نيست زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است هنگام كوشش است اگر چشم وا كني تا كي به انتظار قيامت توان نشست برخيز تا هزار قيامت به پا كني
پانصد ششصد سال بود که شعر ما از زندگی حقیقی و حقیقت زندگی
دور افتاده بود. چه ارزش های تازه که پیدا شده بود و چه حقایق معصوم که بی زبان
مانده و شعر ما همچنان از آنها بی خبر، سرگشتهی بیابان های بیدردی و حیران در پیچ و خم کوچه باغ های انتزاع و تجرید، تا
نیما رسید بسان یکه سواری که شمشیرش فریادش بود، و سپرش صفا و صمیمیتش و می خواند
:
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو خسته،کیست کو مانده ست؟
پس از "بازگشت ادبی" کلمه ی سبک بکلی اصالت معنی خود را از
دست داد و دارای بار معنایی ثانوی شد که محتملا به جای ان کلمه ی "ادا" یا به اصطلاح حضرات سینمایی "نقش" مناسب تر است. یعنی باید بگوییم فلانی ادای سبک خاقانی را
در می اورد. نقش خاقانی را – و طبیعی است که البته بسیار غیر طبیعی و ضعیف و بد هم ! – بازی می کند.
ادیبان ما در این قبیل موارد عفت قلم بیشتری خرج می کنند،
می گویند،فلانی تتبع سبک خاقانی می کند! تمام تواریخ شعرای ما پس از بازگشت پر است
از این گونه عفت قلم ها. ازآن پس هیچ شاعری نیست که در شرح احوالش حرف از تتبع به
میان نیامده باشد.بعضی جاها که می خوانیم "فلانی چندی تتبع سبک منوچهری می کردبعد به شیوه ی مولانا
راغب شد و در نهایت احوال اسلوب حکیم ناصر را پیشنهاد خاطر کرد." درست مثل اینکه صحبت از این هنرپیشه ها باشدکه در نقش این
و آن به صحنه آمده باشند،دیروز نقش منوچهری،امروز نقش مولانا،فردا نقش حکیم
ناصر،پس کی در نقش خودش است؟معلوم نیست.گرچه معلوم است نقش خودش این است که "نقش باز" باشد. چنانکه گفتیم و گذشت.تا آنجا که بعضی شعرای پس از
بازگشت می گفتند :
مسعود سعد گر به در آید زگور خویش
تحسین بر این قصیده ی غرا کند همی
از مطلب دور نیفتیم. می گفتیم که سبک، ریشه های معنی خود را
از دست داده بود. نیما حقیقت این معنی را باز گرداند او تنها شاعر صاحب سبک مستقلی
است که ادبیات ما پس از شیوه ی هندی به خود دیده است.البته مقصودم سبکی است که
استوار باشد بر بنیاد موجبات واقعی و جدّی وسنن اصیل – گرچه به صورت دگر شکلی و تصرف در آن سنن-. وگرنه، به قول
احمد شاملو "خزعبلاتی از طراز جیغ بنفش" که مجموعه ای از اصوات نیمه وحشیانه است.
می بینیم و دیدیم که به قول احمد شاملو :
از روزنامه های مبتذل بازاری گرفته تا مجلات به اصطلاح هنری
طراز اول – از انجمن های {بی ادبی می شود} ادبی گرفته تا بلند گو های رسمی، همه جا جیغ
بنفش و نیما نامردانه در یک هاون کوبیده شد.
نیما کنج خانه ی خود نشسته بود، به این نامردی ها و ناسپاسی
ها و نادانی ها نگاه می کرد؛ چشمش همه جا می کاوید و فریادش به هیچ جا نمی رسید.
ماخ اولا؛ پیکرهی رودِ بلند. می رود نا معلوم می خروشد هر دم می جهاند تن، از سنگ به سنگ. چون فراری شده ای که نمی جوید، راه ِ هموار. می تند سوی نشیب می شتابد به فراز. می رود بی سامان با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.
رفته دیری ست به راهی کاو راست بسته با جوی ِفراوان، پیوند. نیست، دیری ست بر او کس نگران. اوست در کار سراییدن گنگ اوفتاده ست ز چشم دگران. بر سر دامن این ویرانه.
با سراییدنِ گنگِ آب اش زآشنایی؛ ماخ اولا راست پیام وز ره مقصد ، نهمعلوم اش حرف. می رود لیکن او به هر آن ره که به او می گذرد هم چو بیگانه که بر بیگانه.
می رود نامعلوم می خروشد هر دم. تا کجاش، آبشخور هم چو بیرون شدگان از خانه.