یکی بود یکی نبود زیر گُنبدِ کبود لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پَری نشسه بود.زار و زار گریه می کردن پریا مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.گیس شون قد ِکمون رنگ شَبَق از کمون بُلَن تَرک از شبق مِشکی ترک.روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر پشت شون سرد و سیا ، قلعه ی افسانه ی پیر. از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد از عقب از توی بُرج ، ناله ی شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنَه تونه؟ پریا! تشنَه تونه؟ پریا! خسته شدین؟ مرغ پر بسسه شدین؟ چیه این ، های های تون گریه تون ؛ وای وای تون؟ » پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا مث ابرای باهار گریه می کردن پریا *** « - پریای نازنین چه تونه زار می زنین؟ توی این صحرای دور توی این تنگِ غروب نمی گین برف میاد؟ نمی گین بارون میاد نمی گین گرگه میاد می خورتون؟ نمی گین دیبه میاد یه لقمه ؛ خام می کنه تون؟ نمی ترسین پریا؟ نمیاین به شهر ما؟ شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد- پریا! قدِ رشیدم ببینین اسب سفیدم ببینین:اسب سفید نقره نل یال و دمش ، رنگ عسل، مَرکَبِ صَرصَر، تَک من!آهویِ آهن ، رگ من! گردن و ساقش ببینین!باد ِ دماغش ببینین!امشب تو شهر چراغونه خونه ی دیبا داغونه مردم ده ، مهمونِ مان با دامب و دومب به شهر میان داریه و دُمبک می زنن می رقصن و می رقصونن غنچه ی خندون می ریزن نُقلِ بیابون می ریزن های می کِشَن هوی می کِشَن: « - شهر ، جای ما شد!عید مردماس، دیب گِله داره دنیا مال ماس، دیب گله داره سفیدی پادشاس، دیب گله داره سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ... ***پریا! دیگه تُک روز شیکسه درای قلعه ؛ بسّه اگه تا زوده ؛ بُلَن شین سوارِ اسبِ من شین می رسیم به شهرِ مردم،
ببینین: صداش میاد جینگ و جینگِ ریختنِ زنجیرِ بَرده هاش میاد.آره ! زنجیرا گرون، حلقه به حلقه، لابه لا می ریزن ز دست و پا.پوسیده ن، پاره می شن دیبا بیچاره میشن:سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]درِ بُرجا وا می شن، بَرده دارا رسوا می شن غُلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن هر کی که ؛ غصه داره غمشو ؛ زمین میذاره.قالی می شن حصیرا آزاد می شن اسیرا.اسیرا کینه دارن داس شونو ور می دارن سیل می شن: گُرگُرگُر!تو قلبِ شب که بد گِله آتیش بازی چه خوشگله! آتیش! آتیش! - چه خوبه!حالام تنگِ غروبه چیزی به شب نمونده به سوزِ تب نمونده، ها جَستن و واجَستن تو حوضِ نقره جَستن الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن بزنن به جونِ شب، ظلمتو داغونش کنن عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن به جائی که شنگولش کنن سکه یه پولش کنن:دست همو بچسبن دورِ یارو برقصن « حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن « قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن پریا! بسه دیگه های های تون گریه تون، وای وای تون! » ... پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ... *** « - پریای خط خطی، لُخت وعریون ؛ پاپَتی!شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک تخمه میشکستیم و بارون می اومد ؛
صداش ؛ تو نودون می اومد بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف قصه ی سبزه پری ؛ زرد پری قصه ی سنگ ِصبور، بُز روی بون قصه ی دختر ِشاه پریون، -شما یین اون پریا!اومدین دنیای ما حالا هی حرص می خورین، جوش می زنین، غصه خاموش می خورین که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟ دنیای ما قصه نبود پیغوم ِسر بسته نبود. دنیای ما ، عَیونه هر کی می خواد بدونه: دنیای ما خار داره بیابوناش مار داره هر کی باهاش کار داره دلش خبردار داره! دنیای ما بزرگه پُر از شغال و گرگه! دنیای ما - هی هی هی !عقب آتیش - لی لی لی !آتیش می خوای بالا تَرک تا کف پا ، تَرک تَرک... دنیای ما همینه بخوای ، نخواهی اینه! خُب، پریای قصه!مرغای پَرشیکسسه!آبِتون نبود، دونِتون نبود، چایی و قلیون تون نبود؟ کی بِتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما قلعه ی قصه تونو وِل بکنین، کارِتونو مشکل بکنین؟ » پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا مث ابرای باهار گریه می کردن پریا. ***دَس زدم به شونه شون که کُنم رَوونه شون -پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کَنده شدن، میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس شدن، ستاره ی نحس شدن ... وقتی دیدن ستاره به من اثر نداره:می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم هاج و واج و مَنگ نمی شم، از جادو ، سنگ نمی شم -یکیش تُنگٍ شراب شد یکیش دریای آب شد یکیش کوه شد و زُق زد تو آسمون تُتُق زد ... شرابه رو سَر کشیدم پاشنه رو وَر کشیدم زدم به دریا تَر شدم، از اون وَرش به دَر شدم دویدم و دویدم بالای کوه رسیدم اون وَر کوه ، ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم از ستم آزاد شدیم خورشید خانم آفتاب کرد کُلی برنج تو آب کرد.خورشید خانوم! بفرمائین!از اون بالا بیاین پائین ما ظلمو نفله کردیم از وقتی خلق به پا شد زندگی مال ما شد.از شادی سیر نمی شیم دیگه اسیر نمی شیم ها جستیم و واجستیم تو حوض نقره جستیم سیب طلا رو چیدیم به خونه مون رسیدیم ... » ***بالا رفتیم دوغ بود قصه بی بی م دروغ بود، پائین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود: قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید، هاچین و واچین زنجیرو ورچین!
احمد شاملو
واژه نامه :
شبق= اگر منظور شفق باشد که شفق مشکی و سیاه نیست .
در دهخدا و معین شبق به معنای ترکه ی نازک و سنبه ی تفنگ آمده است .
نقره نل = نقره نعل
صَرصَر = تُندباد
َتک = در اینجا به معنای مَرکَب آمده است
دیب = دیو
تُک = نوک
خارزار = خارستان
پاپَتی = پا برهنه
عَیونه = آشکار و عَیان است
یاس = ناامیدی
ستاره ی نحس = ستاره ی شوم
زُق زد = خیره شد
تُتُق = چادر و پرده ی بزرگ
نِفله کردیم = نابود کردیم
غلاغه = کلاغه
دیشب داشتم شعر پریان اثر نیما یوشیج را می خواندم متوجه شدم که شاملو از این اثر تاثیر گرفته و شعر زیبای پریا را سروده ، البته تاثیر پذیری هیچ ایرادی ندارد آنچه که ایراد دارد تقلید و کلیشیه سازی ست که شعر پریای شاملو از آن بری ست .
تاثیر پذیری نشانه ی ارتباط شخص با پیشینه ی ادبی کشور و نشانه ی وسعت اطلاعات ادبی ست و بسیاری از گذشتگان نیز ، مثل حافظ از خواجو ، از معاصران و یا ناهمعصران خود تاثیر پذیرفته اند و ادبیات را گامی و یا چند گامی به پیش برده اند .
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، و اندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شناسم من زندگی را دوست دارم ؛ مرگ را دشمن. وای،امّاـ با که باید گفت این؟ـمن دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
آسمان بی ماه بود آن شب بغض باران در گلویش بود ناودان با خویش نجوا داشت کوچه گرم از گفتگویش بود باد در شهر تهی می ریخت بوی شب های بیابان را تک چراغی خال می کوبید گونه ی خیس خیابان را من تهی بودم ، تهی از خویش من پر از اندوه او بودم با خیال دور و نزدیکش همچنان در گفتگو بودم دیدم از حسرت فرولغزید اشک بر سیمای غمناکش روزهای رفته را دیدم در فضای چشم نمناکش کوچه ی میعاد ما ، هر شب چون رگی از خون ما پر بود خنده ها طعمی گوارا داشت بوسه ها گرم و نفس بر بود بوی باران خورده ی دیوار پلک سنگین مرا می بست عطر زلفش در هوا می گشت تا به بوی خاک می پیوست ناگه از رفتن فرو می ماند تن چو پیچک بر تنم می دوخت تا از آن مستی به هوش آیم بوسه لب های مرا می سوخت راستی ای مونس دیرین یاد از آن شب ها که می دانی کوچه های پیچ پیچ شهر روزهای سرد بارانی آسمان ، امشب ندارد ماه بغض باران در گلوی اوست ناودان با خویش در نجواست کوچه گرم از گفتگوی اوست
قرآن کتابخانه ی عظیمی ست ، بسیار بی کرانه تر از وسعت اقیانوس های تدبر
و تعقل بشری . هرکس به اندازه ی ظرفی که دارد می تواند از این اقیانوس کوثربردارد اما اقیانوس ، همچناناقیانوس می ماند .
دو تا کفتر نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی که روییده غریب از همگِنان در دامنِ کوه قوی پیکر دو دلجو مهربان با هم دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم خوشا دیگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با هم دو تنها رهگذر کفتر نوازش های این آن را تسلی بخش تسلی های آن این را نوازشگر خطاب ار هست : خواهر جان جوابش : جانِ خواهر جان بگو با مهربانِ خویش درد و داستانِ خویش نگفتی ، جانِ خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز ، کو را دوست می داریم نگفتی کیست ، باری ، سرگذشتش چیست پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند شبانی گله اش را گرگها خورده و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها سپرده با خیالی دل نه ش از آسودگی ، آرامشی حاصل نه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها اگر گم کرده راهی بی سرانجامست مرا به ش ، پند و پیغام است در این آفاق من گردیده ام بسیار نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را نمایم تا کدامین راه گیرد پیش ازینسو ، سوی خفتنگاهِ مِهر و ماه ، راهی نیست بیابانهای بی فریاد و کُهساران خار و خشک و بی رحم ست وز آنسو ، سویِ رُستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست یکی دریای هولِ هایل است و خشم توفانها سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب و ان دیگر بسی از زمهریر است و زمستانها رهایی را اگر راهی ست جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟ غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی پناه آورده سوی سایه ی سدری ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست نشانی ها که در او هست نشانی ها که می بینم در او بهرام را ماند همان بهرامِ ورجاوند که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست هزاران کار خواهد کرد نام آور هزاران طُرفه خواهد زاد ازو بِشکوه پس از او گیو بن گودرز و با وی توس بن نوذر و گرشاسپِ دلیر ِشیرِ گُندآور و آن دیگر و آن دیگر اَنیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست پریشان شهر ویران را دگر سازند درفش کاویان را فَرَه و در سایه ش غبار سالیان از جهره بِزدایند برافرازند نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپایِ بیغاره ببنیش ، روزکورِ شوربخت ، این ناجوانمردی ست نشانی ها که دیدم دادمش ، باری بگو تا کیست این گمنام گرد آلود سِتان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان تواند بود کو باماست گوشش وز خلالِ پنجه بیندمان نشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست و از بسیارها ، تایی به رخسارش عرق هر قطره ای از مُرده دریایی نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست که گوید داستان از سوختنهایی یکی آواره مرد است این پریشانگرد همان شهزاده ی از شهر خود رانده نهاده سر به صحراها گذشته از جزیره ها و دریاها نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان بجای آوردم او را ، هان همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی به شهرش حمله آوردند بلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان و خیلِ غوغایی به شهرش حمله آوردند و او مانند سردارِ دلیری نعره زد بر شهر دلیران من ! ای شیران زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت اما پاسخی نشنفت اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند از اینجا نام او شد شهریارِ شهرِ سنگستان پریشانروزِ مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت و چون دیوانگان فریاد می زد : ای و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز دلیران من ! اما سنگها خاموش همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند نه دارد انتظارِ هفت تن جاویدِ ورجاوند دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه چو روح جغد ، گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل ز سنگستان شومش بر گرفته دل پناه آورده سوی سایه ی سدری که رُسته در کنارِ کوه بی حاصل و سنگستانِ گمنامش که روزی روزگاری شبچراغِ روزگاران بود نشیدِ همگِنانش ، آفرین را و نیایش را سرودِ آتش و خورشید و باران بود اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی به فَرِ سور و آذین ها ، بهاران در بهاران بود کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده در او جای هزاران جوی پر آبِ گِل آلوده و صیادان دریا بارهای دور و بُردنها و بُردنها و بُردنها و کَشتی ها و کَشتی ها و کَشتی ها و گزمه ها و گشتی ها سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست نگه کن ، روز کوتاه ست هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک شنیدم قصه ی این پیر مسکین را بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟ کلیدی هست آیا که ش طلسمِ بسته بگشاید ؟ تواند بود پس از این کوهِ تشنه ، درّه ای ژرف است در او ، نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن غبارِ قرنها دلمردگی از خویش بزداید اهورا ، ویزدان ، ومشاسپندان را سزاشان با سرودِ سالخوردِ نغز بستاید پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد در آن نزدیک ها چاهی ست کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد پس آنگه هفت ریگش را به نام و یادِ هفت امشاسپندان در دهانِ چاه اندازد ازو جوشید خواهد آب و خواهد گشت شیرین چشمه ای ، جوشان نشانِ آنکه دیگر خاستش بختِ جوان از خواب تواند باز بیند روزگارِ وصل تواند بود و باید بود ز اسب افتاده او ، نز اصل غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست غم دل با تو گویم غار کبوترهای جادوی بشارتگوی نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند من آن کالام را دریا فرو بُرده گله ام را گرگها خورده من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید دریغا دخمه ای در خوردِ این تنهای بدفرجام نتوان یافت کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟ اشارتها درست و راست بود اما بشارتها ببخشا گر غبار آلودِ راه و شوخگینم ، غار درخشان چشمه پیش چشم من خوشید فروزان آتشم را باد خاموشید فکندم ریگها را یک به یک در چاه همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه مگر دیگر فروغ ایزدی ،آذر ، مقدس نیست ؟ مگر آن هفت انوشه خوابشان، بس نیست ؟ زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟ گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بندِ دماوندست پشوتن مرده است آیا ؟ و برف جاودان بارنده سامِ گُرد را سنگِ سیاهی کرده است آیا ؟ سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان سخن می گفت با تاریکیِ خلوت تو پنداری مُغی دلمرده در آتشگهی خاموش ز بیدادِ انیران شِکوه ها می کرد ستم های فرنگ و ترک و تازی را شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد غمانِ قرنها را زار می نالید حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد غم دل با تو گویم ، غار بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟ صدا نالنده پاسخ داد : ...آری نیست ؟
امروز چهارم شهریور ، سالگرد بار یافتن ِ ماث ، شاعر نوپردار خراسان به بارگاهِ پرشکوهِ شاعر دل آزرده ی توس ، حکیم ابوالقاسم فردوسی ست .
او که خود را سوّم برادران ِ سوشیانت نیز نامیده است ، سبک خراسانی را با شعر نیمایی و شعر نیمایی را با سبک خراسانی ، آشنایی و آشتی داد . روانش شاد باد . ولی چرا او خود را سوم برادران سوشیانت نامید شاید به این جهت که کلمات این عبارت ، ترجمه ای از واژه های ثالث – اخوان و مهدی می باشند.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوشِ مغموم.
منم من، سنگِ تیپاخوردة رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمة ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرمابرده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نُهتوی مرگاندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخگفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
«زمستان» مهدی
اخوان ثالث به راستی یک کارگاه آموزشی شعر است. اثری است که با درنگ در جوانب
گوناگون آن، میتوان نکات بلاغی بسیاری را دریافت و خود به کار بست. به واقع این
شعر، هم به کار عموم مخاطبان میآید، برای حظ بردن; و هم به کار مخاطبان خاص میآید،
برای یاد گرفتن ظرایف و لطایفی که در آن نهفته است. و ما در این نوشته میکوشیم
که با سیری پا به پای هم در این شعر، بعضی از این ظرایف را دریابیم و تجزیه و
تحلیل کنیم.
هنرمندیهای زبانی و
موسیقیایی
زمستان از نظر قالب،
یک شعر نیمایی کامل است، همانند بسیاری از آثار اخوان. اصول و قواعد شعر نیمایی،
طبق پیشنهادهای نیما ـ که اخوان نیز آنها را در کتاب «بدعتها و بدایع نیمایوشیج»
تبیین و تفسیر کرده است ـ در آن به تمام و کمال رعایت شده است و این، خود میتواند
برای کسانی که در شیوة مصراعبندی شعر نیمایی لغزش و یا اهمالی دارند، به کار آید.
شعر، از نظر وزن
با زنجیرة «مفاعیلن» ها بنا شده است و این یکی از وزنهای مطلوب و دلخواه اخوان است. او شعرهای «آواز کرک»، «چاووشی»، «کتیبه» و «قصة
شهر سنگستان» را نیز با همین وزن سروده است.
چنان که میبینیم،
همه مصراعها از لحاظ زنجیرة هجاها از جایی یکسان شروع شدهاند و این، قانونی است
در قالب نیمایی. مثلاً در این زنجیرة خاص، همیشه باید اولین هجای مصراعها کوتاه
باشد و اینجا چنین است.
ولی مصراعهایی که از
اول زنجیره شروع نشدهاند و ادامة مصراع بالایی به حساب میآیند، طبق قاعده به
اواسط سطر میروند. ببینید.
سلامت را نمیخواهند
پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
ملاحظه میکنید که
مصراع «سرها در گریبان است» چون از نظر زنجیرة وزنی در ادامة مصراع بالاست، از
اواسط سطر شروع شده است. به واقع این دو مصراع از نظر وزن، یک مصراع کاملاند.
سلامت را نمیخواهند
پاسخ گفت، سرها در گریبان است.
از این که بگذریم،
بقیه مصراعها همه از اول زنجیره و همچنین اول سطر شروع شده است.
این شعر از لحاظ
قافیهآرایی نیز مقارنتی با کارهای نیمایوشیج دارد، یعنی یک ردیف و قافیة کلّی
دارد (ان است) که در پایان بندها تکرار میشود و تعدادی قافیة درونی مثل «تاریک /
نزدیک»، «آی / در بگشای»، «رنجور / ناجور»، «کوتاه / آه» و امثال اینها.
ولی وزن و قافیه
گام اول است و شاعری مثل اخوان هیچگاه به اینها بسنده نمیکند. این شعر از
تناسبهای لفظی و معنوی نیز در حدّ خوبی بهره دارد. مثلاً در عبارتهای «دیدار یاران»،
«پیر پیرهنچرکین»، «تگرگی نیست، مرگی نیست»، «سیلی سرد زمستان» و «بفروز، شب
با روز» نوعی تکرار حروف (واجآرایی) دیده میشود که گاه در اول کلمات است و گاه
در آخر آنها.
و نیز باید اشاره
کرد به تضاد و مراعات نظیر در کلمات «دور» و «نزدیک»، «مسیحا» و «ترسا»، «جوانمرد»
و «ناجوانمردانه»، «روم» و «زنگ»، «سال» و «ماه»، «مرده» و «زنده»، «شب و
روز».اما از شکلهای گوناگون موسیقی و آرایههای ادبی که بگذریم، برجستگی مهم دیگر
شعر «زمستان»، در زبان آن است. ما اخوان را به باستانگرایی زبانیاش میشناسیم،
ولی کمتر دقت کردهایم که زبان شعر او به واقع اجتماع نقیضین است. این زبان از یک
سو برخوردار از ویژگیهای زبان کهن نظم و نثر فارسی است و از سویی دیگر، از زبان
محاورة امروز بهره دارد. مثلاً در همین شعر زمستان، از سویی عبارتهایی با بافت
کهن، همچون «سر برنیارد کرد» و «دست محبت سوی کس یازی» و «من امشب آمدستم» دیده
میشود و از سویی نیز عبارتهایی بسیار محاورهای همچون «دمت گرم» و «تیپا خورده»
و «میهمان سال و ماه».
جمع میان این دو
خاصیتِ بهظاهر متضاد، آنهم به گونهای که به چشم نزند، کار سهلی نیست و تسلط
بسیاری بر هر دو نوع زبان میطلبد، همراه با قدرت در رعایت اصول بلاغی.
اما بدایع زبانی
این شعر، به این جمع اضداد خلاصه نمیشود. شاعر در زبان شعر صاحب ابتکار است و
کمتر شعری از او میتوان یافت که خالی از ترکیبسازیها و واژهگزینیهای بدیع
باشد.
در شعر زمستان،
هم ترکیبهای زیبا میتوان یافت و هم واژگانی که برساختة شاعرند یعنی «گرمگاه»،
«پیرهنچرکین»، «لولیوش»، «مرگاندود» و «بلورآجین». شاعر بدین گونه، علاوه
بر وامگیری از ذخایر زبان، به این ذخایر میافزاید و علاوه بر آن، در اثرش نوعی
شگفتانگیزی هم میآفریند.
جمع نماد و واقعیت
شعر یک ساختار
نمادین دارد، یعنی شاعر، زمستان و متعلقات آن را نمادی دانسته است از یک سلسله
حقایق اجتماعی و سیاسی. مصداق این نماد، در اینجا برای ما چندان قابل بحث نیست.
آنچه مهم است، این است که شعر در صورت ظاهری ـ بدون درنظرداشت معانی باطنی ـ هم
کاملاً یک سیر منطقی دارد، بهگونهای که میتوان آن را توصیفی کامل از یک زمستان
واقعی دانست. به بیان دیگر، این شعر هم در بسترة واقعی خود معنی میگیرد و هم در
شکل نمادین.
حفظ توأم نماد و
واقعیت، کاری است دشوار و البته یکی از رموز توفیق یک شعر. بسیاری از شعرهای خوب
و ماندگار فارسی، این خاصیت را دارند، که من دوست میدارم در این میان به «آی
آدمها»ی نیمایوشیج، «آب» سهراب سپهری و «حیاط خانة ما تنهاست» فروغ فرخزاد
اشاره کنم. در ادبیات کهن ما، شعر حافظ غالباً این خاصیت را دارد و همین از دلایل
قوت آن است. ببینید این بیت را که هم مصداق واقعی دارد و هم مصداق نمادین.
هر چه هست از قامت
ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر
بالای کس کوتاه نیست
در زمستان اخوان
ثالث نیز با خاطرجمعی تمام، میتوان مدعی شد که شاعر یک زمستان واقعی را توصیف میکند
و نیز با جرأت میتوان گفت که در پشت این واقعیت، یک حقیقت دیگر نهفته است. جالب
است که شاعر در هیچ جای شعر، به این نکته تصریح نمیکند و این قضاوت را به ما وا میگذارد.
شعر «کتیبه» از نیز همین خاصیت را دارد .
گردآوری مصالح و
ابزار بیانی
اما این توصیف
عینی و واقعی، میسر نشده است، مگر با تلاش شاعر برای گردآوری هرآنچه در توصیفی
از زمستان به کارش میآمده است. تاریک و غبارآلود بودن راه، نفسی که ابر میشود،
بههم خوردن دندانها، بلورهای یخ آویزان از درختها، لغزنده بودن مسیر، در جیب بودن
دستها، سرخ شدن گوشها، همه جلوههای زمستان است. شاعر کوشیده است هرآنچه را در
زمستان قابل مشاهده است، در این شعر گردآورد.
این یک موضوع مهم
است که شاعر به تناسب فضایی که ایجاد میکند، همه مصالح و ابزار کارش را فراهم
کند، در زوایا و جلوههای گوناگون موضوع کارش خیره و دقیق شود و بکوشد که از هر یک
از این جلوهها بهرهای هنری بگیرد.
تخیّل ابتکاری و
شفّاف
شعر «زمستان» فضایی
تازه دارد. شاعر از چیزی سخن میگوید که در گنجینة شعر کهن ما کمتر نمونه دارد.
جالب این است که اخوان، دو شعر نیمایی جدّی دربارة فصلها دارد. یکی دربارة پاییز
است (باغ من) و دیگری دربارة زمستان (شعر حاضر). چرا شاعر توصیفی از بهار ارائه
نمیکند؟ شاید چون دیگر شیرة این موضوع کشیده شده است و کمتر میتوان در این موضوع
حرف تازهای گفت.(1) ولی زمستان، موضوعی است نسبتاً دستنخورده و این خود به
قدرت شاعر در تصویرگری، میافزاید.
ملاحظه میکنید که
سراینده در این شعر، میکوشد یک فضای اختصاصی ایجاد کند و این، خود امکان کشف های
تصویری را فراهم میآورد. میپذیرم که اخوان شاعری بسیار تصویرساز نیست، ولی با
این همه ، چون به فضاهای خاص میگراید، از آنها تصویرهایی تازه استخراج میکند .
تصویرهای شعر اخوان اندکاند، ولی غالباً شفّاف و عینی و حاصل کشف شاعر.
در این شعر نیز در
هیچ جایی شاعر تصویرهایی ذهنی، کلّی و متزاحم نیاورده است. کوشیدهاست در جلوههای
ملموس فصل زمستان خیره شود و با بیان هنری آنها ، شعر را عینیت تمام ببخشد. بر هم
خوردن دندان را صحبت سرما و دندان دانستن، یک مجاز زیباست و در عین حال، بسیار
عینی و ملموس. همینگونه است تشبیه درختان زمستان به اسکلتهای بلورآجین و تشبیه
سرخی شفق به گوش سرما بُرده.
یک نکتة جالب و قابل
یادکرد در اینجا، تشبیه «شخص لرزان» به «موج» است. چرا شاعر نگفته است «میهمان
سال و ماهت پشت در چون بید میلرزد»؟ شاید از آن روی که لرزیدن بید به سبب تکرار
بسیارش در زبان محاوره، دیگر نقش تصویریاش را از دست داده و به واقع به یک هنجار
بدل شده است. این قضیه بسیار اتفاق میافتد که یک تشبیه قوی، براثر تکرار بسیار،
خاصیت القایی خود را میبازد و چه بسا یک تشبیه نهچندان قوی ولی تازه، تأثیر
بیشتری از آن دارد. وقتی بگویند «او مثل بید میلرزد» ما شاید دیگر یک بید لرزان
را در ذهن مجسّم نکنیم، ولی اگر بگویند «او مثل موج میلرزد» این تجسّم زودتر رخ
میدهد.
رعایت ظرایف بلاغی
شعر زمستان، جدا از
بدایعی که در اجزایش میتوان یافت، در کلیّت نیز ساختاری جذاب و گیرا دارد. شروعش
بسیار غافلگیرکننده است. «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.» و این، بلافاصله ذهن
مخاطب را درگیر میکند که «بهراستی چرا نمی خواهند سلام را پاسخ بگویند؟» در
اینجا فضا کاملاً مهآلود است. هنوز نمیدانیم حکایت چیست. با «سرها در گریبان
است.» و عبارت های بعدی، فضا به تدریج روشن میشود و این روشنی، در آخرین مصراع
شعر، به نهایت میرسد. به واقع شاعر کلمة «زمستان» را به عنوان آخرین تیر تیرکش،
در آخرین مصراع شعر نهاده است و تا آنجا، خواننده را به دنبال خویش میکشد.
از این که بگذریم،
موقعیت کلمات و ارتباط آنها با هم، در بسیاری از جملات، سنجیده و حسابشده است.
شعر با کلمة «سلام» شروع میشود و این خود خالی از ظرافتی نیست. شاعر نمیگوید
«سلامت را پاسخ نمیگویند»، بلکه فعل «نمیخواهند پاسخ گفت» را به کار میبرد که
علاوه بر باستانگرایی، از تعمّد اشخاص در پاسخنگفتن حکایت میکند. همین گونه است
کاربرد «دید نتواند» به جای «نمیبیند» که در اولی نوعی اجبار نهفته است و در دومی
نوعی اختیار.
تعبیر «دمت گرم»
بعد از یادکرد سردی هوا، یک انتخاب آگاهانه است. شاعر قصد تحسین و تحبیب دارد،
ولی از میان عبارتهای گوناگونی که این معنی را میرسانند، همان را برمیگزیند که
در آن، یک «گرم» نهفته است و به نوعی میتواند با آن سرما مقابله کند.
شعر با جملاتی
طولانی و تفصیلی شروع میشود و شاعر در آنها میکوشد همه چیز را با جزئیات تمام
توصیف کند. ولی جملات در آخرین سطرهای شعر، به طرزی شتابآلود کوتاه میشوند و این
خود میتواند استیصال آدمی را تصویر کند که به خاطر هوای سرد و بیرون در ماندن،
دیگر حوصلة اطناب ندارد و سخت به اجمال میگراید.
با آنچه گفته شد،
شعر «زمستان» را میتوان گنجینهای از هنرمندی ها و هنرنمایی های شاعرانه دانست.
در این شعر سهصفحهای، آنقدر ظرافت جمع شده است که در بسیار کتاب های شعر از
دیگر شاعران جمع نمیشود; و اینها برای یک شاعر جوان امروز، آموزنده و راهگشاست.
فراموش نکنیم که اخوان ثالث این شعر را در 28 سالگی سروده است و این میتواند برای
ما معنایی خاص داشته باشد. به راستی شاعران زیر سی سال امروز، تا چه مایه بر این
ظرافتها و هنرمندی ها وقوف دارند و آنها را در شعرشان به کار میبندند؟
پینوشت
1. البته اخوان
دربارة بهار هم سرودهای دارد، ولی نه چندان جدی و آن هم در قالب کهن است و از
کارهای دوران جوانی او، با این مطلع:
شهرام شکوهی هنرمندی نوپدید است که آمیزه ایدلنشین ازموسیقی ایرانی و موسیقی اسپانیا را
پدید می آوَرَد و ترانه هایش را با نوای گیتار همراهی می کند. شنیده ام که وی آهنگساز و شاعر ترانه هایش نیز هست .
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم اگر از عاشقی پرسی، بدان دلتنگ آن هستم بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل
خسته م اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم
مجنونم ومستم به پای تو نشستم آخر ز بدیهات ، بیچاره ، شکستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خسته م بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن
هستم اگر از زخم دل پُرسی بدان مرهم برآن
بستم
مجنونم ومستم به پای تو نشستم آخر ز بدیهات ، بیچاره ، شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم اگر از مقصدم پرسی بدان راهِ رها جُستم برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او
بستم اگر از عاقبت پُرسی بدان از دام تو جَستم
مجنونم و دستم به دامان تو بستم هشیار شدم آخر، از دام تو جستم
نیما به این اعتبار که شعرش در قلمرو شعر نابو بری از آمیختگی و آلودگی است و سرشار از عصمت
و صفای روستایی،به باباطاهر می ماند؛ مخصوصا حساسیت و سوز سخنش، و به این اعتبار
که در کُنه اعراض تصاویر و تماثیل و واقعیات عینی، جوهر شعرش متکی به قائمه ی فکری
و عمق درد های بشری است و جهان بینی دارد، به خیام می ماند، البته بی قاطعیت و
صراحت خیام که از لطائفهنر اوست ، بلکه
با الهامی غالبا معتدل، و این ابهام زائیده ی همان بیان تمثیلیو تویه دار و عینی اوست.
اما از حیث استقلال سبک در گزینش الفاظ و شیوه ی جمله بندی
و برش ها و فصل ها و عطف ها و نحوه ی آوردن صفت و قید و خلاصه آنچه مربوط به جنبه
ی لفظی کار های اوست، بی شبیه است. فقط از لحاظ تشخیص و شبهت ناپذیری و ممتاز و
بارز بودن سبک،اگر بخواهیم بنا به جهاتی
در بزرگان و اساتید گذشته برای او مانندی بیابیم، من گاهی ناصر خسروو غالبا خاقانی را به خاطر می آورم. شعر نیما
از حیث لفظ اغلب هیچ پخ و پهلوی ملایمی ندارد. درشتناک، مضرس و خشن است و گاهی
نسبت به بعضی از گذشته های زبان ما، بدوی می نماید.
اینکه گفتم آمیختگی و آلودگی توضیح بیشترش این است که در
میراث بزرگی که از شعر پیشینیان به ما رسیده شعر ناب کم داریم، بسیار کم. شعر
گذشتگان ما غالبا یا آمیخته است یا آلوده.
آلودگی : یک بدنه ی عظیم مدایحی است که بیشتر دواوین قدمای
ما را تا پیش از مشروطیت فربه کرده و با سنجش های امروزی - که ترازش و ترازویش را
نیما به ما بخشید -آیا براستی حق داریم
95% از دیوانهای خداوندانی چون عنصری و فرخی و انوری و خاقانی و نظایر اینان را
شعر بنامیم؟
آمیختگی : بدنه ی عظیم دیگر ادبیات پند آمیز و نکته آموز
ماست . مثلا بیشتر بوستان و قصاید سعدی و 80% از قصاید ناصر خسرو و سنائی و عطار و
دیگران غالبا خطابه ها و مواعظ منظوم اند نه شعر محض و مطلق.
آمیختگی و آلودگی سواد اعظم ادبیات گذشته ی ما را فرو خورده
است. در دوره ی مشروطیت، سیاست روز و حتی"خبر" عنصر دخیل در شعر شد. نیما بود که بخوبی به این مسئلهتوجه کرد و بکلّی عناصر دخیل را طرد کرد و ترک
گفت و نمونه های عالی از شعر محض در حد متعادل شکل و محتوا به ادب ما ارزانی داشت.
از قلل افتخارات گذشتههای دور فرود آییم، چند صد سال بود که زندگی و اندیشه و هنر - و مثلا شعر
که موضوع بحث ماست - در همه ی آفاق باختر و خاور پیش می رفت و ما که روزی توانگر
این هنر بودیم دیگر چیز کرامندی نداشتیم. باید قرنی می آمد و قرنی می رفت و ما چرت
می زدیم تا اتفاقا صیحه ی بشری بلندی، چون ترجیع بند هاتف به گوش ما می رسید. یا
نعره ی از جگر کنده ی خشم و خروشی درد مندانه، مثل قصیده ی "دماوند" بهار، و
یا تک و توکی چیز های دیگر.
دیگر چیزی نداشتیم. واگر گاهی گوهری نادرمان می افتاد، کم
بود خاصه نسبت به غنای گذشته مان ناچیز بود.
ما ماندیم و کاروان روز وشب کوچید. مادرجازدیمو مواریث گذشته را نشخوار
کردیم و دنیا آمدو آمد تا از ما پیش
افتاد، اکنون دیگر لاک پشت بدل به خرگوش گردیده بود و از غزال و گوزن پیش تر
افتاده.
نیما همه ی این مراتب را می دید و می اندیشید. خاصه و خاصه
می دید که دنیا به سوی دیگری روان است.
کم کم همه ی شئون زندگی و از آن جمله فرهنگ و هنر، دارد از دوایر
محدود و قلمرو محلی و حتی آفاق ملی سرک به در و بر و برتر می کشد و در این صورت ما
چه داشتیم که روزی روزگاری اگر پاش افتاد، به
آدینه بازار های جهانی عرضه کنیم؟
دنیا گذشته ی ما را تا آنجا که ممکنش بود می شناخت هیچ یک
از امتعه ی ارزشمند ما – حتی نقش قالی و کوزه ی سفالی – برای دنیا
تقویم نشده و نا شناخته نمانده بود. با خیام ما به صد زبان همدردی می کردند، پیرهاشان
حافظ ما را نماز می بردند. نه فقط فردوسی و عطار و سنائی و بزرگان دیگر که حتی
انوری و جامی ما را نیز در حد خود بجای می آوردند.
و نیما بود که باز ما راتوانگر کرد و راه توانگری نیز به ما
بنمود. او گویی هزار بار خود را در این گونه جشن های گلریزان جهانی دیده بود. همو
بود که سبد خالی افتاده ی شعر ما را برداشت و به جنگل خویش برد و باز آورد پر از
گلها و میوه ها و دیگر مواعید زمینی و آسمانی.او شعر ما را از تنگنا ی نصاب های محلی رهاند و با تکیه بر اصول اصیل ملیت
ما، برای شعر امروزمان کسب حیثیت و آبروی جهانی کرد. امروز اگر دنیا بگوید ما فلان
و فلان و فلان را داریم، شما که را ؟می گوییم نیما یوشیج را، می گوییم و از عهده بر
می آییم. زیرا که نیما هم، متعلق به عالم انسانیت بود. اگر در کنج دنج و خلوت
خاموش خویش بر پوست تختش نشسته بود – کنار آتشی که
تنش را گرم می کرد – دلش می لرزید با لرزش درختانی که در شهر ها و بیابانهای دور
و نزدیک عالم می لرزیدند زیر برفها و بادها. زیرا که نیما سرما ها و آتش را می
شناخت. و دوست داشت آتش را ،چون نیاکانش.
من دچار خفقانم خفقان... من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ، آی آی با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضائی می گردم لب بامی ... سر کوهی... دل صحرائی ... که در آنجا نفسی تازه کنم می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره ی درد مرا؛ باید این داد کند از شما خفته ی چند چه کسی می آید با من فریاد کند
تعبير آه
و قهقهه خاطر نشان كند مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را وين پرده ي بلیغ مجسم عيان كند دنياي ظلم و جور سباع و وحوش را آن يك به فوق مسكنت از ظلم و جور اين اين يك به تخت مقدرت از دسترنج آن اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر تا كي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد بر خيز و مرد باش، وليكن حذر ، حذر زنهار، بي گدار نبايد به آب زد همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا كاري محال در بر مرد نبرد نيست زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است هنگام كوشش است اگر چشم وا كني تا كي به انتظار قيامت توان نشست برخيز تا هزار قيامت به پا كني
پانصد ششصد سال بود که شعر ما از زندگی حقیقی و حقیقت زندگی
دور افتاده بود. چه ارزش های تازه که پیدا شده بود و چه حقایق معصوم که بی زبان
مانده و شعر ما همچنان از آنها بی خبر، سرگشتهی بیابان های بیدردی و حیران در پیچ و خم کوچه باغ های انتزاع و تجرید، تا
نیما رسید بسان یکه سواری که شمشیرش فریادش بود، و سپرش صفا و صمیمیتش و می خواند
:
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو خسته،کیست کو مانده ست؟
پس از "بازگشت ادبی" کلمه ی سبک بکلی اصالت معنی خود را از
دست داد و دارای بار معنایی ثانوی شد که محتملا به جای ان کلمه ی "ادا" یا به اصطلاح حضرات سینمایی "نقش" مناسب تر است. یعنی باید بگوییم فلانی ادای سبک خاقانی را
در می اورد. نقش خاقانی را – و طبیعی است که البته بسیار غیر طبیعی و ضعیف و بد هم ! – بازی می کند.
ادیبان ما در این قبیل موارد عفت قلم بیشتری خرج می کنند،
می گویند،فلانی تتبع سبک خاقانی می کند! تمام تواریخ شعرای ما پس از بازگشت پر است
از این گونه عفت قلم ها. ازآن پس هیچ شاعری نیست که در شرح احوالش حرف از تتبع به
میان نیامده باشد.بعضی جاها که می خوانیم "فلانی چندی تتبع سبک منوچهری می کردبعد به شیوه ی مولانا
راغب شد و در نهایت احوال اسلوب حکیم ناصر را پیشنهاد خاطر کرد." درست مثل اینکه صحبت از این هنرپیشه ها باشدکه در نقش این
و آن به صحنه آمده باشند،دیروز نقش منوچهری،امروز نقش مولانا،فردا نقش حکیم
ناصر،پس کی در نقش خودش است؟معلوم نیست.گرچه معلوم است نقش خودش این است که "نقش باز" باشد. چنانکه گفتیم و گذشت.تا آنجا که بعضی شعرای پس از
بازگشت می گفتند :
مسعود سعد گر به در آید زگور خویش
تحسین بر این قصیده ی غرا کند همی
از مطلب دور نیفتیم. می گفتیم که سبک، ریشه های معنی خود را
از دست داده بود. نیما حقیقت این معنی را باز گرداند او تنها شاعر صاحب سبک مستقلی
است که ادبیات ما پس از شیوه ی هندی به خود دیده است.البته مقصودم سبکی است که
استوار باشد بر بنیاد موجبات واقعی و جدّی وسنن اصیل – گرچه به صورت دگر شکلی و تصرف در آن سنن-. وگرنه، به قول
احمد شاملو "خزعبلاتی از طراز جیغ بنفش" که مجموعه ای از اصوات نیمه وحشیانه است.
می بینیم و دیدیم که به قول احمد شاملو :
از روزنامه های مبتذل بازاری گرفته تا مجلات به اصطلاح هنری
طراز اول – از انجمن های {بی ادبی می شود} ادبی گرفته تا بلند گو های رسمی، همه جا جیغ
بنفش و نیما نامردانه در یک هاون کوبیده شد.
نیما کنج خانه ی خود نشسته بود، به این نامردی ها و ناسپاسی
ها و نادانی ها نگاه می کرد؛ چشمش همه جا می کاوید و فریادش به هیچ جا نمی رسید.
ماخ اولا؛ پیکرهی رودِ بلند. می رود نا معلوم می خروشد هر دم می جهاند تن، از سنگ به سنگ. چون فراری شده ای که نمی جوید، راه ِ هموار. می تند سوی نشیب می شتابد به فراز. می رود بی سامان با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.
رفته دیری ست به راهی کاو راست بسته با جوی ِفراوان، پیوند. نیست، دیری ست بر او کس نگران. اوست در کار سراییدن گنگ اوفتاده ست ز چشم دگران. بر سر دامن این ویرانه.
با سراییدنِ گنگِ آب اش زآشنایی؛ ماخ اولا راست پیام وز ره مقصد ، نهمعلوم اش حرف. می رود لیکن او به هر آن ره که به او می گذرد هم چو بیگانه که بر بیگانه.
می رود نامعلوم می خروشد هر دم. تا کجاش، آبشخور هم چو بیرون شدگان از خانه.
بحث خود را از هبوط آدم شروع نکنیم.، و از اینکه مثلا آدمی
ابتدا رقاصی کرد یا آواز خواند؛ بعد از اسلام شعر ما چه حالی پیدا کرد،یا چه و چه
ها، و حتی شروع نکنیم از دوره ی قبل و بعد مشروطیت هم. در این باره سخن هایی گفته
اند و بحث هایی شدهکه ما بی نیازیم از
اعاده و تکرارشان.
با صداي محمدرضا شجريان، حسين عليزاده - کيهان کلهر - همايون شجريان،
بر روی کلامي از اخوان ثالث
خانهام آتش گرفتهست، آتشي جانسوز. هر طرف ميسوزد اين آتش، پردهها و فرشها را، تارشان با پود. من به هر سو ميدوم گريان، در لهيب آتش پر دود؛
و زميان خندههايم، تلخ، و خروش گريهام، ناشاد، از درون خستهء سوزان، مي كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
خانهام آتش گرفتهست، آتشي بيرحم. همچنان ميسوزد اين آتش، نقشهائي را كه من بستم بخون دل، بر سر و چشم در و ديوار، در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد غنچههائي را كه پروردم به دشواري. در دهان گود گلدانها، روزهاي سخت بيماري.
از فراز بامهاشان، شاد، دشمنانم موذيانه خندههاي فتحشان بر لب، بر من آتش بجان ناظر. در پناه اين مشبك شب. من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد. ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛ و آنچه دارد منظر و ايوان. من بدستان پر از تاول اينطرف را ميكنم خاموش، وز لهيب آن روم از هوش؛ زآن دگر سو شعله برخيزد، بگردش دود. تا سحرگاهان، كه ميداند، كه بود من شود نابود. خفتهاند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛ واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب، مهربان همسايگانم از پي امداد؟ سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد. ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
وقتي كه شب هنگام گامی چند دور از من نزديك ديواري كه بر آن تكيه میزد بيشتر شبها با خاطر خود مینشست و ساز میزد مرد و موجهاي زير و اوج نغمههای او چون مشتی افسون در فضای شب رها میشد من خوب میديدم گروهی خسته از ارواح تبعيدی در تيرگی آرام از سويی به سويي راه میرفتند احوالشان از خستگی میگفت، اما هيچ يك چيزی نمیگفتند خاموش و غمگين كوچ میكردند افتان و خيزان، بيشتر با پشتهای خم فرسوده زير پشتوارهی سرنوشتی شوم و بیحاصل چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعيد و اسارت، اين وديعههای خلقت را همراه میبردند
من خوب میديدم كه بیشك از چگور او میآمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون وز زير انگشتان چالاك و صبور او
بس كن خدا را، اي چگوري، بس ساز تو وحشتناك و غمگين است هر پنجه كانجا میخرامانی بر پردههای آشنا با درد گويي كه چنگم در جگر میافكنی، اين ست كهم تاب و آرام شنيدن نيست اين است در اين چگور پير تو، ای مرد، پنهان كيست؟ روح كدامين شوربخت دردمند آيا در آن حصار تنگ زندانيست؟ با من بگو؟ ای بينوای دورهگرد، آخر با ساز پيرت اين چه آواز، اين چه آيين است؟
گويد چگوری: «اين نه آوازست نفرين است آوارهای آواز او چون نوحه يا چون نالهای از گور گوری ازين عهد سيه دل دور، اينجاست تو چون شناسي، اين، روح سيهپوش قبيلهی ماست از قتل عام هولناك قرنها جسته آزرده و خسته ديریست در اين كنج حسرت مأمنی جسته گاهی كه بيند زخمهای دمساز و باشد پنجهای همدرد خواند رثای عهد و آيين عزيزش را غمگين و آهسته»
اينك چگوری لحظهای خاموش میماند و آنگاه میخواند: «شو تا بشو گير، ای خدا، بر كوهساران میباره بارون، ای خدا، میباره بارون از خان خانان، ای خدا، سردار بجنورد من شكوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم شش تا جوونم، ای خدا، شد تير بارون ابر بهارون، ای خدا بر كوه نباره بر من بباره، ای خدا، دل لالهزارون»
بس كن! خدا را بیخودم كردی من در چگور تو صدای گريهی خود را شنيدم باز من میشناسم، اين صدای گريهی من بود بیاعتنا با من مرد چگوری همچنان سرگرم با كارش و آن كاروان سايه و اشباح در راه و رفتارش
کوشش حافظ برای تصویر هنری اجتماع
نقیضین در ساخت ِ جامعه، و نشان دادن اینکه یکی از دو سوی این تناقض را عنصری از
عناصر مذهب تشکیل می دهد، بازگشتش به جنبه ی سیاسی شعر اوست. شعر حافظ، در تاریخ
ادبیات ایران، ضمنا، سیاسی ترین شعرهاست. حتما خوانندگان مقام شعر را در حد منظومات
سیاسی بعضی از گویندگان قدیم و جدید پایین نخواهند آورد. اما
چرا این شعر سیاسی، طنز خویش را همواره به عنصری از عناصر مذهب گره می زند زیرا
حکومت عصر قدرت خویش را به مذهب و عناصر اعتقادی مردم گره زده است و در عمل بیش از
حکومت های دیگر از زبان مذهب و از نیروی اعتقاد مردم می خواهد به نفع خویش استفاده
کند. این یک واقعیت انکار ناپذیر است که حاکمیت، در طول تاریخ ایران، همواره
حاکمیت مذهبی بوده است:«الملک و الدین توامان» از گفته های عصر ساسانی است ولی
شاید کهن تر از عصر ساسانی نیز سابقه داشته باشد. همواره حکومتها، متکی به روحانیت
بوده اند حتی لامذهب ترین حکام، باز، برای ادامه ی قدرت خویش به گونه ای به مذهب و
روحانیت باج می داده اند، اما در سرزمینی که همواره حکومت ومذهب «تومان» بوده اند،
در بعضی از ادوار بنابر دلایل مختلف، بعضی از حکام تکیه و تاکید بیشتری بر مذهب داشته
اند. تصور من برآن است که عصر حافظ، بویژه روزگار امیر مبارزالدین، یکی از نمونه
های برجسته ی این ویژگی در تاریخ ایران است: اوج بهره وری حاکمیت از نیروی تعصب
مذهبی برای ایجاد فشار و سرکوب نیروهای مختلف. طبیعی است که در چنین شرایط تاریخی
یی طنز شاعر که ناظر بر تناقض های داخل نظام اجتماعی و سیاسی و ساختار حکومت است،
متوجه اهرم قدرت عصر که همانا مذهب است، می شود. استفاده
ی حافظ از سنت ِ شعرهای مُغانه و ادبیات ملامتی گویندگان ِ قبل از خویش، و بویژه
سنایی، خود از سرچشمه های اصلی توانایی او در خلق این فضای هنری است. شاید در این
قلمرو، سنایی را بتوانیم مؤسس و بنیادگذار به حساب آوریم. بیهوده نیست اگر او را
«آدم» شعر فارسی خوانده اند.
این که می گویند، و گویا در اصل، سخن
بودلر است که «هر هنری از گناه سرچشمه می گیرد» (1) به نظر من معنایی جز این ندارد
که توفیق هر اثر هنری بستگی دارد به میزان تجاوزش به حریم تابوهای یک جامعه. در
مورد طنز هم، که گونه ای از هنر است، می توان گفت که عمق آن و یا استمرار و ارزش
آن وابسته به میزان تجاوزی است که به حریم تابوها دارد. تابو را در معنی عام آن به
کار می برم که شامل هر نوع مفهوم «مسلط» یا «مقدس» در محیط اجتماعی باشد، بویژه از
این دیدگاه که می تواند مورد سوء استفاده ی حاکمیت و قدرتها قرار گیرد و جامعه را
از سیر تکاملی باز دارد. مثلا « صومعه» یک مفهوم مسلط و مقدس است. «خانقاه» در عصر
حافظ یک مفهوم مسلط و مقدس است. سکس یک امر مسلط است که در شرق حالت تابو دارد. هر
قدر تجاوز طنز، به حریم این تابوها بیشتر باشد، نفوذش و استمرارش بیشتر است .
مقایسه کنید عبید و سوزنی و حافظ را.
سوزنی تجاوزی که دارد تجاوز به حریم واژگان سکس است یا به حریم چیزی که آن را
«ناموس» خوانده اند. شاید به جای تابو اصلا بشود ناموس را به کار برد. لغتا هم
معنایی شبیه به همین دارد . مسلما در مشرق زمین، بویژه در قدیم، مردم به مسئله ی
ناموس اهمیت بسیار می داده اند، سوزنی اساس کار خود را بر حمله یا اعتراض و تجاوز
به قلمرو ناموس اشخاص قرار داده است. از مادر و خواهر و زن شخص مورد هجو، با
کلماتی و اوصافی سخن گفته است که در حقیقت آن تابو یا آن ناموس مورد تجاوز شعر وی
واقع شده است. اما حافظ هرگز چنین کاری نکرده است. حافظ تابوهای دیگری را مورد
هجوم قرار داده است: صومعه را، خانقاه را محتسب و شحنه را و عبید حدّ فاصل سوزنی و
حافظ است. با این تفاوت که عبید در مقایسه ی با سوزنی با «نوع» سروکار دارد و نه
با شخص و به همین دلیل هنرش استمرار دارد. اما تفاوتی که به لحاظ اسلوب با سوزنی
دارد، این است که کار او طنز است و کار سوزنی هجو، و به لحاظ نوع تابوها، تفاوت او
با حافظ در این است که حافظ در دایره ی تابوهای خاصی شبکه ی طنز خود را گسترش می
دهد، تابوهایی که مردم زمانه نسبت به آنها همان حالت آمبیوالانس را احساس می کنند
و شاید هم انسان درتاریخ این آمبیوالانس را نسبت به آنها دارد، بویژه که مفاهیم
اساطیری و رمزی آنها در حال تحول مداوم است. افلاطون
گفته است: در کمدی، روح آمیزه ای از رنج و لذت را تجربه می کند. در طنز حافظ نیز
وضع چنین است. آنجا که شعر او لحن طنز به خود می گیرد، آمیزه ای از لذت و رنج است
که ما را در خود فرو میبرد:
صوفیان واستدند از گرو ِ می همه رَخت دلق
ما بود که در خانه ی خمّار بماند داشتم
دلقی و صد عیب مرا می پوشید خرقه
رهن ِ می و مطرب شد و زنار بماند
* نقد
صوفی نه همین صافی بی غش باشد ای
بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
* وقتی
خواننده ای اهل آشنا در این بیت خاقانی که می گوید: از
اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه زیر
پی پیلش بین شهمات شده نعمان
تامل کند، هرقدر درکار هنر مدعی باشد،
احساس نوعی شگفتی و تعجب به او دست می دهد که شاعر به تناسب موضوع مورد نیازش، چه
شبکه ی گسترده ای از زندگی و شطرنج و اسطوره را، یک مرتبه در چنین فضای محدودی، به
هم نزدیک کرده است. به راستی کیمیا کاری است. در حد اعجاز است. ما از او در شگفت
می شویم. و در آن هنگام که خیام می گوید:
«جامی
است که عقل آفرین می زندش» ، به آخر رباعی که رسیدیم نه از کار شاعر، بلکه با او،
به همراه او حالت شگفتی به ما دست می دهد که این چه تجربه ای است، این چه لحظه ای
است؟ ولی در مورد حافظ شما هر دو کار را در یک زمان انجام می دهید: هم از او تعجب
می کنید و هم با او: من
که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ این
زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد و
این همان چیزی است که هگل در مورد کمدی گفته است: عالی ترین نوع کمدی آن است که
تماشاگر به جای اینکه به بازیگر خنده کند با او خنده کند.
-------------------- این
مقاله از سایت ماهوربرداشته شده است.