چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، و اندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شناسم من زندگی را دوست دارم ؛ مرگ را دشمن. وای،امّاـ با که باید گفت این؟ـمن دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
دو تا کفتر نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی که روییده غریب از همگِنان در دامنِ کوه قوی پیکر دو دلجو مهربان با هم دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم خوشا دیگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با هم دو تنها رهگذر کفتر نوازش های این آن را تسلی بخش تسلی های آن این را نوازشگر خطاب ار هست : خواهر جان جوابش : جانِ خواهر جان بگو با مهربانِ خویش درد و داستانِ خویش نگفتی ، جانِ خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز ، کو را دوست می داریم نگفتی کیست ، باری ، سرگذشتش چیست پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند شبانی گله اش را گرگها خورده و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها سپرده با خیالی دل نه ش از آسودگی ، آرامشی حاصل نه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها اگر گم کرده راهی بی سرانجامست مرا به ش ، پند و پیغام است در این آفاق من گردیده ام بسیار نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را نمایم تا کدامین راه گیرد پیش ازینسو ، سوی خفتنگاهِ مِهر و ماه ، راهی نیست بیابانهای بی فریاد و کُهساران خار و خشک و بی رحم ست وز آنسو ، سویِ رُستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست یکی دریای هولِ هایل است و خشم توفانها سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب و ان دیگر بسی از زمهریر است و زمستانها رهایی را اگر راهی ست جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟ غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی پناه آورده سوی سایه ی سدری ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست نشانی ها که در او هست نشانی ها که می بینم در او بهرام را ماند همان بهرامِ ورجاوند که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست هزاران کار خواهد کرد نام آور هزاران طُرفه خواهد زاد ازو بِشکوه پس از او گیو بن گودرز و با وی توس بن نوذر و گرشاسپِ دلیر ِشیرِ گُندآور و آن دیگر و آن دیگر اَنیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست پریشان شهر ویران را دگر سازند درفش کاویان را فَرَه و در سایه ش غبار سالیان از جهره بِزدایند برافرازند نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپایِ بیغاره ببنیش ، روزکورِ شوربخت ، این ناجوانمردی ست نشانی ها که دیدم دادمش ، باری بگو تا کیست این گمنام گرد آلود سِتان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان تواند بود کو باماست گوشش وز خلالِ پنجه بیندمان نشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست و از بسیارها ، تایی به رخسارش عرق هر قطره ای از مُرده دریایی نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست که گوید داستان از سوختنهایی یکی آواره مرد است این پریشانگرد همان شهزاده ی از شهر خود رانده نهاده سر به صحراها گذشته از جزیره ها و دریاها نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان بجای آوردم او را ، هان همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی به شهرش حمله آوردند بلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان و خیلِ غوغایی به شهرش حمله آوردند و او مانند سردارِ دلیری نعره زد بر شهر دلیران من ! ای شیران زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت اما پاسخی نشنفت اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند از اینجا نام او شد شهریارِ شهرِ سنگستان پریشانروزِ مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت و چون دیوانگان فریاد می زد : ای و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز دلیران من ! اما سنگها خاموش همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند نه دارد انتظارِ هفت تن جاویدِ ورجاوند دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه چو روح جغد ، گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل ز سنگستان شومش بر گرفته دل پناه آورده سوی سایه ی سدری که رُسته در کنارِ کوه بی حاصل و سنگستانِ گمنامش که روزی روزگاری شبچراغِ روزگاران بود نشیدِ همگِنانش ، آفرین را و نیایش را سرودِ آتش و خورشید و باران بود اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی به فَرِ سور و آذین ها ، بهاران در بهاران بود کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده در او جای هزاران جوی پر آبِ گِل آلوده و صیادان دریا بارهای دور و بُردنها و بُردنها و بُردنها و کَشتی ها و کَشتی ها و کَشتی ها و گزمه ها و گشتی ها سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست نگه کن ، روز کوتاه ست هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک شنیدم قصه ی این پیر مسکین را بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟ کلیدی هست آیا که ش طلسمِ بسته بگشاید ؟ تواند بود پس از این کوهِ تشنه ، درّه ای ژرف است در او ، نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن غبارِ قرنها دلمردگی از خویش بزداید اهورا ، ویزدان ، ومشاسپندان را سزاشان با سرودِ سالخوردِ نغز بستاید پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد در آن نزدیک ها چاهی ست کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد پس آنگه هفت ریگش را به نام و یادِ هفت امشاسپندان در دهانِ چاه اندازد ازو جوشید خواهد آب و خواهد گشت شیرین چشمه ای ، جوشان نشانِ آنکه دیگر خاستش بختِ جوان از خواب تواند باز بیند روزگارِ وصل تواند بود و باید بود ز اسب افتاده او ، نز اصل غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست غم دل با تو گویم غار کبوترهای جادوی بشارتگوی نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند من آن کالام را دریا فرو بُرده گله ام را گرگها خورده من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید دریغا دخمه ای در خوردِ این تنهای بدفرجام نتوان یافت کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟ اشارتها درست و راست بود اما بشارتها ببخشا گر غبار آلودِ راه و شوخگینم ، غار درخشان چشمه پیش چشم من خوشید فروزان آتشم را باد خاموشید فکندم ریگها را یک به یک در چاه همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه مگر دیگر فروغ ایزدی ،آذر ، مقدس نیست ؟ مگر آن هفت انوشه خوابشان، بس نیست ؟ زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟ گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بندِ دماوندست پشوتن مرده است آیا ؟ و برف جاودان بارنده سامِ گُرد را سنگِ سیاهی کرده است آیا ؟ سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان سخن می گفت با تاریکیِ خلوت تو پنداری مُغی دلمرده در آتشگهی خاموش ز بیدادِ انیران شِکوه ها می کرد ستم های فرنگ و ترک و تازی را شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد غمانِ قرنها را زار می نالید حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد غم دل با تو گویم ، غار بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟ صدا نالنده پاسخ داد : ...آری نیست ؟
امروز چهارم شهریور ، سالگرد بار یافتن ِ ماث ، شاعر نوپردار خراسان به بارگاهِ پرشکوهِ شاعر دل آزرده ی توس ، حکیم ابوالقاسم فردوسی ست .
او که خود را سوّم برادران ِ سوشیانت نیز نامیده است ، سبک خراسانی را با شعر نیمایی و شعر نیمایی را با سبک خراسانی ، آشنایی و آشتی داد . روانش شاد باد . ولی چرا او خود را سوم برادران سوشیانت نامید شاید به این جهت که کلمات این عبارت ، ترجمه ای از واژه های ثالث – اخوان و مهدی می باشند.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوشِ مغموم.
منم من، سنگِ تیپاخوردة رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمة ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرمابرده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نُهتوی مرگاندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخگفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
«زمستان» مهدی
اخوان ثالث به راستی یک کارگاه آموزشی شعر است. اثری است که با درنگ در جوانب
گوناگون آن، میتوان نکات بلاغی بسیاری را دریافت و خود به کار بست. به واقع این
شعر، هم به کار عموم مخاطبان میآید، برای حظ بردن; و هم به کار مخاطبان خاص میآید،
برای یاد گرفتن ظرایف و لطایفی که در آن نهفته است. و ما در این نوشته میکوشیم
که با سیری پا به پای هم در این شعر، بعضی از این ظرایف را دریابیم و تجزیه و
تحلیل کنیم.
هنرمندیهای زبانی و
موسیقیایی
زمستان از نظر قالب،
یک شعر نیمایی کامل است، همانند بسیاری از آثار اخوان. اصول و قواعد شعر نیمایی،
طبق پیشنهادهای نیما ـ که اخوان نیز آنها را در کتاب «بدعتها و بدایع نیمایوشیج»
تبیین و تفسیر کرده است ـ در آن به تمام و کمال رعایت شده است و این، خود میتواند
برای کسانی که در شیوة مصراعبندی شعر نیمایی لغزش و یا اهمالی دارند، به کار آید.
شعر، از نظر وزن
با زنجیرة «مفاعیلن» ها بنا شده است و این یکی از وزنهای مطلوب و دلخواه اخوان است. او شعرهای «آواز کرک»، «چاووشی»، «کتیبه» و «قصة
شهر سنگستان» را نیز با همین وزن سروده است.
چنان که میبینیم،
همه مصراعها از لحاظ زنجیرة هجاها از جایی یکسان شروع شدهاند و این، قانونی است
در قالب نیمایی. مثلاً در این زنجیرة خاص، همیشه باید اولین هجای مصراعها کوتاه
باشد و اینجا چنین است.
ولی مصراعهایی که از
اول زنجیره شروع نشدهاند و ادامة مصراع بالایی به حساب میآیند، طبق قاعده به
اواسط سطر میروند. ببینید.
سلامت را نمیخواهند
پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
ملاحظه میکنید که
مصراع «سرها در گریبان است» چون از نظر زنجیرة وزنی در ادامة مصراع بالاست، از
اواسط سطر شروع شده است. به واقع این دو مصراع از نظر وزن، یک مصراع کاملاند.
سلامت را نمیخواهند
پاسخ گفت، سرها در گریبان است.
از این که بگذریم،
بقیه مصراعها همه از اول زنجیره و همچنین اول سطر شروع شده است.
این شعر از لحاظ
قافیهآرایی نیز مقارنتی با کارهای نیمایوشیج دارد، یعنی یک ردیف و قافیة کلّی
دارد (ان است) که در پایان بندها تکرار میشود و تعدادی قافیة درونی مثل «تاریک /
نزدیک»، «آی / در بگشای»، «رنجور / ناجور»، «کوتاه / آه» و امثال اینها.
ولی وزن و قافیه
گام اول است و شاعری مثل اخوان هیچگاه به اینها بسنده نمیکند. این شعر از
تناسبهای لفظی و معنوی نیز در حدّ خوبی بهره دارد. مثلاً در عبارتهای «دیدار یاران»،
«پیر پیرهنچرکین»، «تگرگی نیست، مرگی نیست»، «سیلی سرد زمستان» و «بفروز، شب
با روز» نوعی تکرار حروف (واجآرایی) دیده میشود که گاه در اول کلمات است و گاه
در آخر آنها.
و نیز باید اشاره
کرد به تضاد و مراعات نظیر در کلمات «دور» و «نزدیک»، «مسیحا» و «ترسا»، «جوانمرد»
و «ناجوانمردانه»، «روم» و «زنگ»، «سال» و «ماه»، «مرده» و «زنده»، «شب و
روز».اما از شکلهای گوناگون موسیقی و آرایههای ادبی که بگذریم، برجستگی مهم دیگر
شعر «زمستان»، در زبان آن است. ما اخوان را به باستانگرایی زبانیاش میشناسیم،
ولی کمتر دقت کردهایم که زبان شعر او به واقع اجتماع نقیضین است. این زبان از یک
سو برخوردار از ویژگیهای زبان کهن نظم و نثر فارسی است و از سویی دیگر، از زبان
محاورة امروز بهره دارد. مثلاً در همین شعر زمستان، از سویی عبارتهایی با بافت
کهن، همچون «سر برنیارد کرد» و «دست محبت سوی کس یازی» و «من امشب آمدستم» دیده
میشود و از سویی نیز عبارتهایی بسیار محاورهای همچون «دمت گرم» و «تیپا خورده»
و «میهمان سال و ماه».
جمع میان این دو
خاصیتِ بهظاهر متضاد، آنهم به گونهای که به چشم نزند، کار سهلی نیست و تسلط
بسیاری بر هر دو نوع زبان میطلبد، همراه با قدرت در رعایت اصول بلاغی.
اما بدایع زبانی
این شعر، به این جمع اضداد خلاصه نمیشود. شاعر در زبان شعر صاحب ابتکار است و
کمتر شعری از او میتوان یافت که خالی از ترکیبسازیها و واژهگزینیهای بدیع
باشد.
در شعر زمستان،
هم ترکیبهای زیبا میتوان یافت و هم واژگانی که برساختة شاعرند یعنی «گرمگاه»،
«پیرهنچرکین»، «لولیوش»، «مرگاندود» و «بلورآجین». شاعر بدین گونه، علاوه
بر وامگیری از ذخایر زبان، به این ذخایر میافزاید و علاوه بر آن، در اثرش نوعی
شگفتانگیزی هم میآفریند.
جمع نماد و واقعیت
شعر یک ساختار
نمادین دارد، یعنی شاعر، زمستان و متعلقات آن را نمادی دانسته است از یک سلسله
حقایق اجتماعی و سیاسی. مصداق این نماد، در اینجا برای ما چندان قابل بحث نیست.
آنچه مهم است، این است که شعر در صورت ظاهری ـ بدون درنظرداشت معانی باطنی ـ هم
کاملاً یک سیر منطقی دارد، بهگونهای که میتوان آن را توصیفی کامل از یک زمستان
واقعی دانست. به بیان دیگر، این شعر هم در بسترة واقعی خود معنی میگیرد و هم در
شکل نمادین.
حفظ توأم نماد و
واقعیت، کاری است دشوار و البته یکی از رموز توفیق یک شعر. بسیاری از شعرهای خوب
و ماندگار فارسی، این خاصیت را دارند، که من دوست میدارم در این میان به «آی
آدمها»ی نیمایوشیج، «آب» سهراب سپهری و «حیاط خانة ما تنهاست» فروغ فرخزاد
اشاره کنم. در ادبیات کهن ما، شعر حافظ غالباً این خاصیت را دارد و همین از دلایل
قوت آن است. ببینید این بیت را که هم مصداق واقعی دارد و هم مصداق نمادین.
هر چه هست از قامت
ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر
بالای کس کوتاه نیست
در زمستان اخوان
ثالث نیز با خاطرجمعی تمام، میتوان مدعی شد که شاعر یک زمستان واقعی را توصیف میکند
و نیز با جرأت میتوان گفت که در پشت این واقعیت، یک حقیقت دیگر نهفته است. جالب
است که شاعر در هیچ جای شعر، به این نکته تصریح نمیکند و این قضاوت را به ما وا میگذارد.
شعر «کتیبه» از نیز همین خاصیت را دارد .
گردآوری مصالح و
ابزار بیانی
اما این توصیف
عینی و واقعی، میسر نشده است، مگر با تلاش شاعر برای گردآوری هرآنچه در توصیفی
از زمستان به کارش میآمده است. تاریک و غبارآلود بودن راه، نفسی که ابر میشود،
بههم خوردن دندانها، بلورهای یخ آویزان از درختها، لغزنده بودن مسیر، در جیب بودن
دستها، سرخ شدن گوشها، همه جلوههای زمستان است. شاعر کوشیده است هرآنچه را در
زمستان قابل مشاهده است، در این شعر گردآورد.
این یک موضوع مهم
است که شاعر به تناسب فضایی که ایجاد میکند، همه مصالح و ابزار کارش را فراهم
کند، در زوایا و جلوههای گوناگون موضوع کارش خیره و دقیق شود و بکوشد که از هر یک
از این جلوهها بهرهای هنری بگیرد.
تخیّل ابتکاری و
شفّاف
شعر «زمستان» فضایی
تازه دارد. شاعر از چیزی سخن میگوید که در گنجینة شعر کهن ما کمتر نمونه دارد.
جالب این است که اخوان، دو شعر نیمایی جدّی دربارة فصلها دارد. یکی دربارة پاییز
است (باغ من) و دیگری دربارة زمستان (شعر حاضر). چرا شاعر توصیفی از بهار ارائه
نمیکند؟ شاید چون دیگر شیرة این موضوع کشیده شده است و کمتر میتوان در این موضوع
حرف تازهای گفت.(1) ولی زمستان، موضوعی است نسبتاً دستنخورده و این خود به
قدرت شاعر در تصویرگری، میافزاید.
ملاحظه میکنید که
سراینده در این شعر، میکوشد یک فضای اختصاصی ایجاد کند و این، خود امکان کشف های
تصویری را فراهم میآورد. میپذیرم که اخوان شاعری بسیار تصویرساز نیست، ولی با
این همه ، چون به فضاهای خاص میگراید، از آنها تصویرهایی تازه استخراج میکند .
تصویرهای شعر اخوان اندکاند، ولی غالباً شفّاف و عینی و حاصل کشف شاعر.
در این شعر نیز در
هیچ جایی شاعر تصویرهایی ذهنی، کلّی و متزاحم نیاورده است. کوشیدهاست در جلوههای
ملموس فصل زمستان خیره شود و با بیان هنری آنها ، شعر را عینیت تمام ببخشد. بر هم
خوردن دندان را صحبت سرما و دندان دانستن، یک مجاز زیباست و در عین حال، بسیار
عینی و ملموس. همینگونه است تشبیه درختان زمستان به اسکلتهای بلورآجین و تشبیه
سرخی شفق به گوش سرما بُرده.
یک نکتة جالب و قابل
یادکرد در اینجا، تشبیه «شخص لرزان» به «موج» است. چرا شاعر نگفته است «میهمان
سال و ماهت پشت در چون بید میلرزد»؟ شاید از آن روی که لرزیدن بید به سبب تکرار
بسیارش در زبان محاوره، دیگر نقش تصویریاش را از دست داده و به واقع به یک هنجار
بدل شده است. این قضیه بسیار اتفاق میافتد که یک تشبیه قوی، براثر تکرار بسیار،
خاصیت القایی خود را میبازد و چه بسا یک تشبیه نهچندان قوی ولی تازه، تأثیر
بیشتری از آن دارد. وقتی بگویند «او مثل بید میلرزد» ما شاید دیگر یک بید لرزان
را در ذهن مجسّم نکنیم، ولی اگر بگویند «او مثل موج میلرزد» این تجسّم زودتر رخ
میدهد.
رعایت ظرایف بلاغی
شعر زمستان، جدا از
بدایعی که در اجزایش میتوان یافت، در کلیّت نیز ساختاری جذاب و گیرا دارد. شروعش
بسیار غافلگیرکننده است. «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.» و این، بلافاصله ذهن
مخاطب را درگیر میکند که «بهراستی چرا نمی خواهند سلام را پاسخ بگویند؟» در
اینجا فضا کاملاً مهآلود است. هنوز نمیدانیم حکایت چیست. با «سرها در گریبان
است.» و عبارت های بعدی، فضا به تدریج روشن میشود و این روشنی، در آخرین مصراع
شعر، به نهایت میرسد. به واقع شاعر کلمة «زمستان» را به عنوان آخرین تیر تیرکش،
در آخرین مصراع شعر نهاده است و تا آنجا، خواننده را به دنبال خویش میکشد.
از این که بگذریم،
موقعیت کلمات و ارتباط آنها با هم، در بسیاری از جملات، سنجیده و حسابشده است.
شعر با کلمة «سلام» شروع میشود و این خود خالی از ظرافتی نیست. شاعر نمیگوید
«سلامت را پاسخ نمیگویند»، بلکه فعل «نمیخواهند پاسخ گفت» را به کار میبرد که
علاوه بر باستانگرایی، از تعمّد اشخاص در پاسخنگفتن حکایت میکند. همین گونه است
کاربرد «دید نتواند» به جای «نمیبیند» که در اولی نوعی اجبار نهفته است و در دومی
نوعی اختیار.
تعبیر «دمت گرم»
بعد از یادکرد سردی هوا، یک انتخاب آگاهانه است. شاعر قصد تحسین و تحبیب دارد،
ولی از میان عبارتهای گوناگونی که این معنی را میرسانند، همان را برمیگزیند که
در آن، یک «گرم» نهفته است و به نوعی میتواند با آن سرما مقابله کند.
شعر با جملاتی
طولانی و تفصیلی شروع میشود و شاعر در آنها میکوشد همه چیز را با جزئیات تمام
توصیف کند. ولی جملات در آخرین سطرهای شعر، به طرزی شتابآلود کوتاه میشوند و این
خود میتواند استیصال آدمی را تصویر کند که به خاطر هوای سرد و بیرون در ماندن،
دیگر حوصلة اطناب ندارد و سخت به اجمال میگراید.
با آنچه گفته شد،
شعر «زمستان» را میتوان گنجینهای از هنرمندی ها و هنرنمایی های شاعرانه دانست.
در این شعر سهصفحهای، آنقدر ظرافت جمع شده است که در بسیار کتاب های شعر از
دیگر شاعران جمع نمیشود; و اینها برای یک شاعر جوان امروز، آموزنده و راهگشاست.
فراموش نکنیم که اخوان ثالث این شعر را در 28 سالگی سروده است و این میتواند برای
ما معنایی خاص داشته باشد. به راستی شاعران زیر سی سال امروز، تا چه مایه بر این
ظرافتها و هنرمندی ها وقوف دارند و آنها را در شعرشان به کار میبندند؟
پینوشت
1. البته اخوان
دربارة بهار هم سرودهای دارد، ولی نه چندان جدی و آن هم در قالب کهن است و از
کارهای دوران جوانی او، با این مطلع:
نیما به این اعتبار که شعرش در قلمرو شعر نابو بری از آمیختگی و آلودگی است و سرشار از عصمت
و صفای روستایی،به باباطاهر می ماند؛ مخصوصا حساسیت و سوز سخنش، و به این اعتبار
که در کُنه اعراض تصاویر و تماثیل و واقعیات عینی، جوهر شعرش متکی به قائمه ی فکری
و عمق درد های بشری است و جهان بینی دارد، به خیام می ماند، البته بی قاطعیت و
صراحت خیام که از لطائفهنر اوست ، بلکه
با الهامی غالبا معتدل، و این ابهام زائیده ی همان بیان تمثیلیو تویه دار و عینی اوست.
اما از حیث استقلال سبک در گزینش الفاظ و شیوه ی جمله بندی
و برش ها و فصل ها و عطف ها و نحوه ی آوردن صفت و قید و خلاصه آنچه مربوط به جنبه
ی لفظی کار های اوست، بی شبیه است. فقط از لحاظ تشخیص و شبهت ناپذیری و ممتاز و
بارز بودن سبک،اگر بخواهیم بنا به جهاتی
در بزرگان و اساتید گذشته برای او مانندی بیابیم، من گاهی ناصر خسروو غالبا خاقانی را به خاطر می آورم. شعر نیما
از حیث لفظ اغلب هیچ پخ و پهلوی ملایمی ندارد. درشتناک، مضرس و خشن است و گاهی
نسبت به بعضی از گذشته های زبان ما، بدوی می نماید.
اینکه گفتم آمیختگی و آلودگی توضیح بیشترش این است که در
میراث بزرگی که از شعر پیشینیان به ما رسیده شعر ناب کم داریم، بسیار کم. شعر
گذشتگان ما غالبا یا آمیخته است یا آلوده.
آلودگی : یک بدنه ی عظیم مدایحی است که بیشتر دواوین قدمای
ما را تا پیش از مشروطیت فربه کرده و با سنجش های امروزی - که ترازش و ترازویش را
نیما به ما بخشید -آیا براستی حق داریم
95% از دیوانهای خداوندانی چون عنصری و فرخی و انوری و خاقانی و نظایر اینان را
شعر بنامیم؟
آمیختگی : بدنه ی عظیم دیگر ادبیات پند آمیز و نکته آموز
ماست . مثلا بیشتر بوستان و قصاید سعدی و 80% از قصاید ناصر خسرو و سنائی و عطار و
دیگران غالبا خطابه ها و مواعظ منظوم اند نه شعر محض و مطلق.
آمیختگی و آلودگی سواد اعظم ادبیات گذشته ی ما را فرو خورده
است. در دوره ی مشروطیت، سیاست روز و حتی"خبر" عنصر دخیل در شعر شد. نیما بود که بخوبی به این مسئلهتوجه کرد و بکلّی عناصر دخیل را طرد کرد و ترک
گفت و نمونه های عالی از شعر محض در حد متعادل شکل و محتوا به ادب ما ارزانی داشت.
از قلل افتخارات گذشتههای دور فرود آییم، چند صد سال بود که زندگی و اندیشه و هنر - و مثلا شعر
که موضوع بحث ماست - در همه ی آفاق باختر و خاور پیش می رفت و ما که روزی توانگر
این هنر بودیم دیگر چیز کرامندی نداشتیم. باید قرنی می آمد و قرنی می رفت و ما چرت
می زدیم تا اتفاقا صیحه ی بشری بلندی، چون ترجیع بند هاتف به گوش ما می رسید. یا
نعره ی از جگر کنده ی خشم و خروشی درد مندانه، مثل قصیده ی "دماوند" بهار، و
یا تک و توکی چیز های دیگر.
دیگر چیزی نداشتیم. واگر گاهی گوهری نادرمان می افتاد، کم
بود خاصه نسبت به غنای گذشته مان ناچیز بود.
ما ماندیم و کاروان روز وشب کوچید. مادرجازدیمو مواریث گذشته را نشخوار
کردیم و دنیا آمدو آمد تا از ما پیش
افتاد، اکنون دیگر لاک پشت بدل به خرگوش گردیده بود و از غزال و گوزن پیش تر
افتاده.
نیما همه ی این مراتب را می دید و می اندیشید. خاصه و خاصه
می دید که دنیا به سوی دیگری روان است.
کم کم همه ی شئون زندگی و از آن جمله فرهنگ و هنر، دارد از دوایر
محدود و قلمرو محلی و حتی آفاق ملی سرک به در و بر و برتر می کشد و در این صورت ما
چه داشتیم که روزی روزگاری اگر پاش افتاد، به
آدینه بازار های جهانی عرضه کنیم؟
دنیا گذشته ی ما را تا آنجا که ممکنش بود می شناخت هیچ یک
از امتعه ی ارزشمند ما – حتی نقش قالی و کوزه ی سفالی – برای دنیا
تقویم نشده و نا شناخته نمانده بود. با خیام ما به صد زبان همدردی می کردند، پیرهاشان
حافظ ما را نماز می بردند. نه فقط فردوسی و عطار و سنائی و بزرگان دیگر که حتی
انوری و جامی ما را نیز در حد خود بجای می آوردند.
و نیما بود که باز ما راتوانگر کرد و راه توانگری نیز به ما
بنمود. او گویی هزار بار خود را در این گونه جشن های گلریزان جهانی دیده بود. همو
بود که سبد خالی افتاده ی شعر ما را برداشت و به جنگل خویش برد و باز آورد پر از
گلها و میوه ها و دیگر مواعید زمینی و آسمانی.او شعر ما را از تنگنا ی نصاب های محلی رهاند و با تکیه بر اصول اصیل ملیت
ما، برای شعر امروزمان کسب حیثیت و آبروی جهانی کرد. امروز اگر دنیا بگوید ما فلان
و فلان و فلان را داریم، شما که را ؟می گوییم نیما یوشیج را، می گوییم و از عهده بر
می آییم. زیرا که نیما هم، متعلق به عالم انسانیت بود. اگر در کنج دنج و خلوت
خاموش خویش بر پوست تختش نشسته بود – کنار آتشی که
تنش را گرم می کرد – دلش می لرزید با لرزش درختانی که در شهر ها و بیابانهای دور
و نزدیک عالم می لرزیدند زیر برفها و بادها. زیرا که نیما سرما ها و آتش را می
شناخت. و دوست داشت آتش را ،چون نیاکانش.
تعبير آه
و قهقهه خاطر نشان كند مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را وين پرده ي بلیغ مجسم عيان كند دنياي ظلم و جور سباع و وحوش را آن يك به فوق مسكنت از ظلم و جور اين اين يك به تخت مقدرت از دسترنج آن اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر تا كي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد بر خيز و مرد باش، وليكن حذر ، حذر زنهار، بي گدار نبايد به آب زد همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا كاري محال در بر مرد نبرد نيست زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است هنگام كوشش است اگر چشم وا كني تا كي به انتظار قيامت توان نشست برخيز تا هزار قيامت به پا كني
پانصد ششصد سال بود که شعر ما از زندگی حقیقی و حقیقت زندگی
دور افتاده بود. چه ارزش های تازه که پیدا شده بود و چه حقایق معصوم که بی زبان
مانده و شعر ما همچنان از آنها بی خبر، سرگشتهی بیابان های بیدردی و حیران در پیچ و خم کوچه باغ های انتزاع و تجرید، تا
نیما رسید بسان یکه سواری که شمشیرش فریادش بود، و سپرش صفا و صمیمیتش و می خواند
:
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو خسته،کیست کو مانده ست؟
پس از "بازگشت ادبی" کلمه ی سبک بکلی اصالت معنی خود را از
دست داد و دارای بار معنایی ثانوی شد که محتملا به جای ان کلمه ی "ادا" یا به اصطلاح حضرات سینمایی "نقش" مناسب تر است. یعنی باید بگوییم فلانی ادای سبک خاقانی را
در می اورد. نقش خاقانی را – و طبیعی است که البته بسیار غیر طبیعی و ضعیف و بد هم ! – بازی می کند.
ادیبان ما در این قبیل موارد عفت قلم بیشتری خرج می کنند،
می گویند،فلانی تتبع سبک خاقانی می کند! تمام تواریخ شعرای ما پس از بازگشت پر است
از این گونه عفت قلم ها. ازآن پس هیچ شاعری نیست که در شرح احوالش حرف از تتبع به
میان نیامده باشد.بعضی جاها که می خوانیم "فلانی چندی تتبع سبک منوچهری می کردبعد به شیوه ی مولانا
راغب شد و در نهایت احوال اسلوب حکیم ناصر را پیشنهاد خاطر کرد." درست مثل اینکه صحبت از این هنرپیشه ها باشدکه در نقش این
و آن به صحنه آمده باشند،دیروز نقش منوچهری،امروز نقش مولانا،فردا نقش حکیم
ناصر،پس کی در نقش خودش است؟معلوم نیست.گرچه معلوم است نقش خودش این است که "نقش باز" باشد. چنانکه گفتیم و گذشت.تا آنجا که بعضی شعرای پس از
بازگشت می گفتند :
مسعود سعد گر به در آید زگور خویش
تحسین بر این قصیده ی غرا کند همی
از مطلب دور نیفتیم. می گفتیم که سبک، ریشه های معنی خود را
از دست داده بود. نیما حقیقت این معنی را باز گرداند او تنها شاعر صاحب سبک مستقلی
است که ادبیات ما پس از شیوه ی هندی به خود دیده است.البته مقصودم سبکی است که
استوار باشد بر بنیاد موجبات واقعی و جدّی وسنن اصیل – گرچه به صورت دگر شکلی و تصرف در آن سنن-. وگرنه، به قول
احمد شاملو "خزعبلاتی از طراز جیغ بنفش" که مجموعه ای از اصوات نیمه وحشیانه است.
می بینیم و دیدیم که به قول احمد شاملو :
از روزنامه های مبتذل بازاری گرفته تا مجلات به اصطلاح هنری
طراز اول – از انجمن های {بی ادبی می شود} ادبی گرفته تا بلند گو های رسمی، همه جا جیغ
بنفش و نیما نامردانه در یک هاون کوبیده شد.
نیما کنج خانه ی خود نشسته بود، به این نامردی ها و ناسپاسی
ها و نادانی ها نگاه می کرد؛ چشمش همه جا می کاوید و فریادش به هیچ جا نمی رسید.
بحث خود را از هبوط آدم شروع نکنیم.، و از اینکه مثلا آدمی
ابتدا رقاصی کرد یا آواز خواند؛ بعد از اسلام شعر ما چه حالی پیدا کرد،یا چه و چه
ها، و حتی شروع نکنیم از دوره ی قبل و بعد مشروطیت هم. در این باره سخن هایی گفته
اند و بحث هایی شدهکه ما بی نیازیم از
اعاده و تکرارشان.
با صداي محمدرضا شجريان، حسين عليزاده - کيهان کلهر - همايون شجريان،
بر روی کلامي از اخوان ثالث
خانهام آتش گرفتهست، آتشي جانسوز. هر طرف ميسوزد اين آتش، پردهها و فرشها را، تارشان با پود. من به هر سو ميدوم گريان، در لهيب آتش پر دود؛
و زميان خندههايم، تلخ، و خروش گريهام، ناشاد، از درون خستهء سوزان، مي كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
خانهام آتش گرفتهست، آتشي بيرحم. همچنان ميسوزد اين آتش، نقشهائي را كه من بستم بخون دل، بر سر و چشم در و ديوار، در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد غنچههائي را كه پروردم به دشواري. در دهان گود گلدانها، روزهاي سخت بيماري.
از فراز بامهاشان، شاد، دشمنانم موذيانه خندههاي فتحشان بر لب، بر من آتش بجان ناظر. در پناه اين مشبك شب. من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد. ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛ و آنچه دارد منظر و ايوان. من بدستان پر از تاول اينطرف را ميكنم خاموش، وز لهيب آن روم از هوش؛ زآن دگر سو شعله برخيزد، بگردش دود. تا سحرگاهان، كه ميداند، كه بود من شود نابود. خفتهاند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛ واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب، مهربان همسايگانم از پي امداد؟ سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد. ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
وقتي كه شب هنگام گامی چند دور از من نزديك ديواري كه بر آن تكيه میزد بيشتر شبها با خاطر خود مینشست و ساز میزد مرد و موجهاي زير و اوج نغمههای او چون مشتی افسون در فضای شب رها میشد من خوب میديدم گروهی خسته از ارواح تبعيدی در تيرگی آرام از سويی به سويي راه میرفتند احوالشان از خستگی میگفت، اما هيچ يك چيزی نمیگفتند خاموش و غمگين كوچ میكردند افتان و خيزان، بيشتر با پشتهای خم فرسوده زير پشتوارهی سرنوشتی شوم و بیحاصل چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعيد و اسارت، اين وديعههای خلقت را همراه میبردند
من خوب میديدم كه بیشك از چگور او میآمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون وز زير انگشتان چالاك و صبور او
بس كن خدا را، اي چگوري، بس ساز تو وحشتناك و غمگين است هر پنجه كانجا میخرامانی بر پردههای آشنا با درد گويي كه چنگم در جگر میافكنی، اين ست كهم تاب و آرام شنيدن نيست اين است در اين چگور پير تو، ای مرد، پنهان كيست؟ روح كدامين شوربخت دردمند آيا در آن حصار تنگ زندانيست؟ با من بگو؟ ای بينوای دورهگرد، آخر با ساز پيرت اين چه آواز، اين چه آيين است؟
گويد چگوری: «اين نه آوازست نفرين است آوارهای آواز او چون نوحه يا چون نالهای از گور گوری ازين عهد سيه دل دور، اينجاست تو چون شناسي، اين، روح سيهپوش قبيلهی ماست از قتل عام هولناك قرنها جسته آزرده و خسته ديریست در اين كنج حسرت مأمنی جسته گاهی كه بيند زخمهای دمساز و باشد پنجهای همدرد خواند رثای عهد و آيين عزيزش را غمگين و آهسته»
اينك چگوری لحظهای خاموش میماند و آنگاه میخواند: «شو تا بشو گير، ای خدا، بر كوهساران میباره بارون، ای خدا، میباره بارون از خان خانان، ای خدا، سردار بجنورد من شكوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم شش تا جوونم، ای خدا، شد تير بارون ابر بهارون، ای خدا بر كوه نباره بر من بباره، ای خدا، دل لالهزارون»
بس كن! خدا را بیخودم كردی من در چگور تو صدای گريهی خود را شنيدم باز من میشناسم، اين صدای گريهی من بود بیاعتنا با من مرد چگوری همچنان سرگرم با كارش و آن كاروان سايه و اشباح در راه و رفتارش
صدم غم هست اما همدمی نیست وگر یک همدمم باشد غمی نیست هزاران رازم اندر سینه پژمرد دریغا و دریغا محرمی نیست خمار آلودم اما ساغری نه سراپا ریشم اما مرهمی نیست گنه ناکرده پادافره کشیدن خدا داند که این درد کمی نیست سیه چالی نصیبم شد جو بیژن چه گویم با که گویم رستمی نیست بمیر ای خشک لب در تشنه کامی که این ابر سترون را نمی نیست نصیحت ناپذیر و حرف نشنو دلی دارم که بی محنت دمی نیست خوشا بیدردی و شوریده رنگی که گویا خوشتر از آن عالمی نیست کم است "امید"اگر صد بار گویم صدم غم هست اما همدمی نیست
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
وازه نامه :
راز = به گونه ای استعاری به گلی مانند شده که پژمرده است. سراپاریش = سر تا پا زخمی پادافره = کیفر ، مجازات سترون = نازا ابر ِسِتَروَن = ابر ِ بی باران سیه چال = چاه - زندان محنت = رنج شوریده رنگی= رندی - عاشق صفتی - دیوانه وشی دم = لحظه
بَدَه ... بَدبَد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ کَرَک جان ! خوب می خوانی من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش بخوان آواز تلخت را ، ولیکن دل به غم مسپار کَرَک جان ! بنده ی دم باش بده ... بد بد ؛ ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست قفس تنگ است و در بسته ست کَرَک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت من این آواز تلخت را... بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند دروغین است هر سوگند و هر لبخند و حتی دلنشین آواز ِجفت تشنه ی پیوند من این غمگین سرودت را هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد به شهر آواز خواهم داد بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟ کَرَک جان ! خوب می خوانی خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
واژه نامه :
کَرَک = بلدرچین ؛ بَدبَده
گَرَت دستی دهد = اگر برایت امکان پذیر است...
نرم نرمک = به آهستگی
گرانان = آدم های مغرور و متکبر
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز ِجفت تشنه ی پیوند = یکی از شیوه های شکار ِبلدرچین ، تقلید صدای این پرنده است.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، و اندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شناسم من زندگی را دوست دارم ؛ مرگ را دشمن. وای،امّاـ با که باید گفت این؟ـمن دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
شب پا = کسی که شبها مزرعه ی برنج - آیش - را می پاید.
اوجا = درختی جنگلی - یک قسم نارون
کله سی = اجاق
شماله : چوبی است از درختی جنگلی که نوعی زیت و روغن گیاهی طبیعی در آن است و اهالی جنگل آن را می افروزند و ازش مشعل می سازند - مشعلی که گالشها از چوب کراد می سازند و می سوزانند و همچنین چوبی بوده است که از بالا خار خار می کردند و می نهادند تا خشک شود و شبها آنرا روشن کرده؛ از آن به عنوان چراغ و راهنما استفاده می کردند.
نپار: بستری از نی و چوب بست - خانه ی گالی پوش
بینجگر = شلتوک کار
پلم: نام گیاه بوته ای است
لم : ناک - گیاهی در هم پیچیده و تیغدار از گونه ی تمشک وحشی - تمشک و خار در هم
منابع :
دیوان نیما یوشیج به کوشش سیروس طاهباز
کتاب بدعت ها و بدایع نیما یوشیج نوشته ی مهدی اخوان ثالث
قاصدک! هان ، چه خبر آوردی؟ از کجا ، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی ، امّا ، امّا گردِ بام و درِ من بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ، برو آنجا که ترا منتظرند . قاصدک! در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب، قاصدِ تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ؛ که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی! کجا رفتی؟آی...! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکسترِ گرمی ، جایی؟
در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟
چکیده
ای از مقاله ی اخوان ثالث درباره ي به اتمام رساندن قصه ی شهر سنگستان
شاید نیما حق دارد و به قول آن پیر و پیشوا :(( نازنین دلخواه ،
ناز بسیار دارد که بسیار دیر می آید )) .
عین عبارت نیما به یادم نمانده است اما مقصود او – که امری تجربی
در کار شعر است و کسانی که با سرایندگی سر و کار دارند ؛ آزمونده اند و می دانند – در یکی
از موارد و مصداقهایش این است که وقتی معنا و مضمونی ، یا لطیفه ی روحی و حس و
حالی در دل سراینده ای چنگ زد و خاطرش را تسخیر کرد ، آن دل و خاطر تا آن معنی را
بیان نکند و آن لطیفه ی نهانی و ذهنی را متجلی و عینی نسازد ، آرام نمی گیرد ،
مدام بی قرار و بیخود است ، انگار عقده ای در گلو یا رازی در دل دارد که باید به هر
نحوی شده آنرا بگشاید و راز را ابراز کند . به کسی بسپارد . و به نخستین آشنا – یا
حتی بیگانه ای – که می رسد بی اختیار اولین حرفش این است که می گوید : (( ای ،
راستی ، شنیده ای ؟ دیشب... )) و آن نهفته را آشکار می سازد .
بعضی این حالت مسخر و بی تاب شدن در دل سرایشگر را به آبستنی و
باروری تشبیه کرده اند ، بعضی به زخمی که باید سر باز کند ، به هر حال و با هر تعبیر
و تشبیه (( باید )) این بار به زمین نهاده شود ، این ترانه سر بگیرد.
اما گاه هست که موجبات دیگر؛ برای رویش و جوشش آماده نیست
بسیارند هنر مندانی که به یک (( تِم)) یا یک موضوع چند بار
پرداخته اند و شعرایی که یک مضمون را چند بار گفته اند . مقصودم راجع به کسانی است
که شعر و هنر را به جد می گیرند ، جدی ترین امر ِ زندگیشان است ، نه آنان که تفنن
می کنند . سوال این است که این تکرار؛ چراست ؟ البته بعضی تکرارها هست که نشانه ی
تنزل و رکود هنرمند است ، نوعی بازگشت را می رساند و حاکی از مرحله ای است که
هنرمند از خلاقیت و ابتکار باز مانده است و دیگر به جایی رسیده که خودش خود
را تقلید می کند . مقصود من این نوع تکرارها نیست . نشانه ی این نوع ؛ همان تنزل و
فرود آمدن است که هر باز گویی و تکراری ، از بار ِ پیشین پایین تر و کم ارزش تر
است . مقصود من ان نوع تکرار روایت و تجدید مطلع است که هر بار از بار پیش بهتر و
عالی تر است تا برسیم به مرحله ای که دیگر برای هنرمند ، قناعت و رضایت حاصل شود. دیگر
پس از این است که خاطر آرام می گیرد و از آن جانب انصراف حاصل می کند . یعنی وقتی
می رسد که تصویر و نقش خاطر او قالب و شکل خارجی خود را کاملا و چنانکه دلخواه هنر
مند است ، پیدا می کند و (( معنی )) درست همان صورت را که باید می یابد و می گیرد
. بعد از آن دیگر بازگشت و تکرار تقریبا غیر ممکن می شود؛ برای هنر مندان واقعی
مشکل می شود و دیگر بار نمی توانند گفته ی کمال یافته ی خود را تکرار کنند ، مگر
به همان تنزل مبتلا شوند ، که مباد .
***
من این حالت و معنی را به تجربه دریافته بودم و نظائر آنرا هم
دیده بودم ، از طریق آزمون شخصی بود که عمق کلام نیما را در می یافتیم ، می دیدم
چه راست می گوید و چه سنجیده .
نخست در (( سترون )) به خاطرم می آید که { سروده بودم } : ((
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید )) ؛ آنگاه چندی می گذرد و در (( گرگ هار
)) باز از درون خود می شنوم : (( جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه )) تا سرانجام
در (( میراث )) می بینم ان که می جستم پیدا شد :
(( كاندر اخم
جنگلی ، خمیازه ی کوهی ))
گاه فاصله ی نخستین جلوه ی یک معنی با دومین یا آخرین جلوه ی آن زیاد
است - مدتی طول می کشد – و گاه
چندان زیاد نیست اما به هر حال میوه باید دوره ای بر شاخ یا بوته طی کند تا برسد ،
خواه ماهی یا بیش یا بیشتر . در آبانماه 1339 بود ، که من یکی دو روز یا بیشتر با
معانی (( قصه شهر سنگستان )) گلاویز بودم و آن قصه را سرودم ولی نه تمامش را ،
بلکه تا آنجا که شهریار شهر سنگستان اشارتهای آن دو کفتر جادو را شنیده بود ،
بدنبال نشانیها رفته بود ، آنچه گفته بودند ، کرده بود ، اما افسوس که اکنون باید
خسته و نومید سر در غار می کرد و غم دل با غار می گفت ...
تا اینجا آمده بودم و راضی بودم ، اما نقش پایان خوش نمی نشست
و من به آغاز و پایان هر شعر یا روایت توجهی خاص دارم . موجبات دیگری هم پیش آمد
که شعر را نا تمام رها کردم ، بعضی از آن موجبات ، دریغهاو مضایقه های همین مرده
شو ببردش – زندگی- بود که از همه جوانبش می شنیدم که می گفت (( نیست ! نیست ! نیست
! )) . هر چیز و هر کس را که بنام می خواندم و آواز می دادم ، همان ورد ِ وحشتناک
، جواب می آمد :
(( نیست ! نیست
! ))
اسفند آمده بود و عید نوروز داشت می آمد و من همچنان از همه
آفاق ِ این مرده شو برده ، همان جواب را می شنیدم . در همین کشاکشها و خم و چمها
بود که من این قطعه را نوشتم ، چون ضجه ای در تنهایی و درماندگی که شاید آدم
نخواهد کسی بشنود :
مثل عارف ، مثل بودا ، مثل جغد
گه نشینم بر خراب زندگی
جز حقارت ، جز حقارت ، جز حقیر
چیست جز این در نقاب زندگی ؟
چیست جز این ؟ نیست جز این ؛ خوانده ام
زیر و بالای کتاب زندگی
(( نیست)) گویم (( نیست)) می گوید
صدا
کوه را ماند جواب زندگی
نیست جز کابوس وحشتهای تلخ
کاش بر خیزم ز خواب زندگی
ای حبیبم ، ای طبیبم ، ای اجل
وا رهانم زین عذاب زندگی
خب ، این برای خودم بود و خیلی هم خصوصی ؛ تازه گیرم آنرا برای
کسی می خواندم و او می گفت بده چاپ کنند و من قبول می کردم ، این قطعه با این حال
، از (( خاصه ی )) خصوصی آن گذشته ، بعضی موارد دارد که برای هیچکس مفهوم نیست .
مردم چه تقصیر دارند و چگونه بفهمند که من وقتی گفته ام (( مثل عارف)) مقصودم
تصویری بوده است که از عارف قزوینی دیده بودم با چشمهای مات درد آلود و براق و بعد
گفته ام که (( مثل بودا )) حالت نشستن مجسمه ای از او را در نظر داشته ام و از
مجموعه ی این دو با (( مثل جغد )) ، خود را می دیده ام در آن حالت که بر خراب
زندگی نشسته ام ؟
مردم از کجا اینها را دریابند ؟ چون بیت رساننده ی مقصود من
چنانکه باید ، نیست .
اینها بجای خود و من البته آن قطعه را برای انتشار نگفته بودم
ولی بهر حال جرقه ای از آنچه می خواستم و باید خواسته باشم ، در ذهنم روشن و خاموش
شده بود که :
(( نیست )) گویم
(( نیست )) می گوید صدا و کوه را ماند جواب زندگی
روزی در عالم غزل و دلبستگی به محبتی شوم و تلخ ، غزلی را نیز همچنان در دفتر خصوصی خود نوشتم که
بهر حال بیرون از شعاع آن روحیه و حال نبود و نمی توانست باشد : که مطلع آن این بود
در آرزوی تو مرگ آرزوست رای من
بقای خضر برد رشک این فنای مرا
و به این بیت می رسید که
چو نعره نیست زنم نیست می رسد پاسخ
فلک چو کوه صدا میکند ندای مرا
نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری
تهی ست آینه مرداب انزوای مرا
خوش آنکه سر رسدم روز و سرد مهر سپهر
شبی دو گرم گرم به شیون کند سرای مرا
خدا بصیر و سمیع است (( امید)) لیک دریغ
ندیده و نشنیده ست ماجرای مرا
خوب ، بهر حال اینهم غزلی شد ، در همان فراز و فرودهای سنن
غزلسرایی . از یک دو بیتش خودم چندان بدم نمی آمد : نه زورقی و نه سیلی الخ و بیت
بعدش . اما باز آن جرقه ی خاموش ، روشن شده بود و این بار تداوم بیشتر یافته بود و
دنباله ی ذهنیات کشیده شد به آن شعر نا تمام و ناگهان در دل این شوق درخشید که
گویا آن گمشده پیدا شد ، انکه می جستم آمد ، همان که نیما می گفت ، دلخواهی که دیر
می آید . و من بدین گونه (( قصه ی شهر سنگستان)) را سرانجام دادم :
... سخن می گفت، سر در غار كرده، شهریار شهر سنگستان.
مثل درياچه ی بزرگي، راه هاي رودها مسدود بر آن مانده ؛ پيوسته
مي خورد از مايه تا گردد كويري خشك
نم نمك ، آهسته آهسته
معبر دلخسته ي بس قتل عام آتشينش اين
خوب گويم بدترينش اين.
آي مار قهقهه ، آيينه ی دلخسته را بردار
چند و چون بشكسته را بردار
خويش را لختي در آن بنگر
دلبر اي دلبر
اي درونت كُشته ما را و برونت كُشته با آوازه عالم را
-اي فقط آوازه ، ديگر هيچ-
خويش را بنگر، ببين چوني؟
چيستي ، آزار يا آزر؟
يا مَهيب خويش خور، آذر؟
آي مار قهقهه ، هم زشت ، هم پستي
همچنان بي رحم و سيري ناپذيري دون
تا چه ديدي تو در اين آيينه ی سُرخم
كه چنينش خُرد بشكستي؟
از درون بينان
نيست در گيتي كه اوصاف تو نشناسد
هيچ كس.
من چرا زين بيشتر گويم؟
پس بس.
ميهنم آيينه اي سُرخ است
(و مار قهقهه زان دور)
با شكافي چند...
*در افسانه ها داريم كه مار قهقهه ماري آنچنان بوده كه
شهري را به ستوه آورده بود از آتشباري ها،كشت و كشتارها و حمله ها وچه و چها ،
و هيچ دليري حريف او نمي شد تا سرانجام پهلوان پيري جهان ديده ، داوطلب و مدعي مي
شود شرار او را دفع كند. مي رود و آيينه ی بزرگي قد نما پيش روي آن اژدها مي گيرد
و آن مار با ديدن حقيقت و چهره ی واقعي خود چنان به قهقهه مي افتد ، واپس مي افتد
و باز مي بيند و قهقهه ، تا مي ميرد.
مهدي اخوان ثالث
واژه
نامه :
التیام = بهبودی
مَعبر = گذرگاه
آوازه = شهرت
آزر = عموی حضرت ابراهیم (ع ) که بت تراشی ، بت پرست بود.
مَهیب = هولناک
یا مَهیبی خویش خور ، آذر = یا آتش هولناکی هستی که خودت را می خوری؟
دون = فرو مایه
شرار = آتش
در شعر ضد استعماری ِ مارقهقهه ، اخوان با استعمارگر جهانی ، به ستیزه
خاسته است. استعمار گری که کشور شهادت خیزش را محاصره و تحریم کرده است و
درعین حال ، می پندارد که دلفریب و دلرباست .دراین شعر از
آینه ی خونرنگ و شکسته ای سخن می رود که با قاب و قلابهایی محاصره شده است
به مانند دریاچه ای که راه همه ی رودها را بر آن سد کرده باشند که شاید
این محاصره و تحریم ، نتیجه ی خفتن اژدهای زهر افشان بر
رهگذار رود باشد. اخوان ؛ زبانی حماسی- طنز آمیز را ، در این شعر به کار گرفته است.
راویم
من, راویم آری,
... راوی افسانههای رفته از یادم. (خان هشتم
– در حیاط كوچك پاییز(...
به جرأت میتوان گفت, در میان شاعران
هم روزگار ما, اخوان بیش از هر شاعری از شیوه روایت و داستانسرایی در شعر خود
بهره برده است؛ به گونهای كه میتوان روایت را یكی از ویژگیهای سبكی و
ساختاری شعر اخوان دانست؛ به همین سبب بسیاری او را شاعری روایتگر و داستانسرا
نامیدهاند. او خود نیز به این نكته اشاره دارد و
میگوید: اصولاً من راوی هستم و در این كار هم هیچ ایرادی نمیبینم. 1) او بارها در خلال شعرش نیز, خود را
راوی و داستانسرا نامیده است؛ چنانكه در شعر آخر شاهنامه و از زبان چنگی كه
قصه شعر را روایت میكند, میگوید:
ما راویان قصّههای شاد و شیرینیم ... ما ... راویان قصههای رفته از یادیم.
او در شعر خان هشتم نیز در قالب
نقالی كه قصه مرگ رستم را روایت میكند, چنین میگوید: خان هشتم را من روایت میكنم اكنون, من كه نامم ماث
[ آری خان
هشتم را ] ماث راوی توسی روایت میكند اینك ... قصه است
این, قصه, آری قصه ی دردست. شعر نیست, این عیار مهر و كین مرد و نامرد است.
اخوان كه خود را ماث ( = مهدی
اخوان ثالث ) مینامد, این گونه ادامه میدهد: راویم من, راویم آری... راوی افسانههای رفته از یادم. او در مؤخّره ی از این اوستا نیز
خود را راوی قصههای از یاد رفته و آرزوهای برباد رفته (2) مینامد. در حقیقت قصه و روایت ابزاری است كه
اخوان اندیشههای اجتماعی و فلسفی خود را به یاری آن بیان میكند. از آنجا كه ساختار بسیاری از شعرهای
اخوان بر قصه استوار است, برای بیان داستان شعر خویش, شیوه روایی را برمیگزیند؛
كه یا خود راوی داستان است – مانند شعر « كتیبه » و « سترون » - و
یا مانند شعر « آخر شاهنامه » آن را از زبان دیگری نقل میكند. شاعر با بهكارگیری «روایت» تلاش میكند
تا با بهرهگیری از عناصر داستانی, وقایع و رویدادهای سیاسی – اجتماعی, و همچنین
دریافت و شناخت خود از آنها را در قالب داستان, و با زبانی نمادین و تمثیلی بیان
كند. در چنین شعرهای تمثیلی و نمادینی, داستان دارای یك رویه و معنای ظاهری است كه
روایت براساس آن شكل میگیرد؛ و مفاهیم اجتماعی و ایدههای فلسفی در پس نمادها و
رمزهای شعر پنهان است. به باور اخوان, در شعر اجتماعی شاعر
باید به وقایع زمانه و روایتی كه از رویدادهای سیاسی و اجتماعی میكند, جلوهای
شاعرانه دهد, نه اینكه آن را گزارش كند و یا به آن پوشش خبری دهد ( نقل به مضمون (. از سوی دیگر بسیاری از شعرهای اخوان
محتوایی اسطورهای و حماسی دارند؛ و بنا بر ماهیت داستانی اسطوره, روایت بهترین
شیوه برای بیان چنین قصههایی است. در شیوه روایی, تصویر و توصیف نقش بهسزایی
در شكلگیری روایت دارد؛ چرا كه خواننده به یاری تصویرهای زنده و توصیفهای گویاست
كه در فضای داستان قرار میگیرد, و وقایع و رویدادهای قصّه را به درستی درمییابد.
بنابراین راوی برای به دست دادن روایت دقیق و درستی از وقایع و واقعیات, به
تصویرها و توصیفهای بسیار نیاز دارد, كه این خود سبب پرگویی راوی میشود. اخوان نیز در روایتهای خود از تصویر و
به ویژه توصیف بهره میگیرد. او نخست چون بینندهای تیزبین, پدیدهها و رویدادها
را مینگرد, و آنگاه كه وقایع را با تمام جزئیات و جنبههای گوناگونشان دید و
كاوید, با تصویرهای روشن و توصیفهای دقیق, روایت كامل و مفصّلی در برابر خواننده
شعرش مینهد. توصیفهای بسیار شاعر برای فضاسازی و
زمینهسازی بیان داستان, گاه موجب اِطناب و تفصیل در شعر او میشود؛ به گونهای كه
این پرگوییها و اِطنابهای توصیفی از ویژگیهای شعر روایی اخوان است. یاد آوری این نكته ضروری است كه روایت
همواره با تفصیل همراه نیست, و گاه همچون روایتی كه شاملو در شعر «مرگ ناصری» و
بسیاری شعرهای دیگر به دست میدهد, بر ایجاز و اختصار استوار است. روایتهای اخوان موضوع و محتوای یكسانی
ندارند. روایتهای او گاه محتوا و شكل تمثیلی
دارند؛ مانند شعرهای «میراث», «سترون» و «آنگاه پس از تندر». گاه داستانی اسطورهای را روایت میكند؛
همچون « كتیبه», « قصه شهر سنگستان » و «خان هشتم». و گاه نیز روایتهای او بیان سرگذشت و
خاطرهای است؛ مانند «طلوع», «دستهای خان امیر» و شعرهای مجموعه «زندگی میگوید:
اما باز باید زیست...». اكنون برخی از شعرهای روایی اخوان را
از این منظر مینگریم. «كتیبه » از
شعرهای روایی شاعر است كه شكلی نمایشی و دراماتیك دارد. شیوه روایت و داستان
پردازی در این شعر به گونهای است كه شاعر با توصیفهای خود, فضایی میآفریند كه
خواننده از زاویه دید دلخواه او به اجزا و عناصر داستان بنگرد. «كتیبه » با
تصویر و توصیف تخته سنگی آغاز میشود كه چون كوه استوار و پا برجا مینماید؛ تا
خواننده از آغاز بداند كه محور و مركز داستان تخته سنگ است. اشاره شاعر به كوه وار
بودن آن هم از این روست كه بدانیم جابهجا كردن آن به دشواری تكان دادن كوهی است. در تصویر بعدی, قومی در بند را می بینیم
كه یكایك آنها پای در زنجیر دارند و اخوانِ راوی, خود یكی از زنجیریان است. شاعر, این تبار در بند را كه «این سو»
نشستهاند, نه تنها از نظر قرارگیری و موقعیتشان در برابر تخته سنگی كه « آن سو»
افتاده است, قرار میدهد؛ بلكه بدین ترتیب رویارویی و چالش میان زنجیریان و تخته
سنگ را نیز نمایان میسازد. بند دوم شعر نیز – كه توصیف آوایی است
كه به گوش زنجیریان رسیده – با توصیف تخته سنگ پایان مییابد, تا همچنان آن را در
كانون توجه خواننده نگاه دارد. او در ادامه روایت, تلاش زنجیریان را
برای تكان دادن تخته سنگ با شمارش آنها نشان میدهد و برای آنكه خواننده دشواری و
كندی كار آنها را در یابد, در میان شمارش آنها, نقطهچین قرار میدهد: « هلا, یك
... دو ... سه ... دیگر بار . » اما هنگامی كه سنگ كمكم تكان میخورد
و كارشان سرعت میگیرد, دیگر خبری از نقطه چینها نیست و
اعداد را پیاپی میآورد: هلا, یك,
دو, سه, دیگر بار. شاعر برای آنكه نشان دهد كه زنجیریان
بارها و بارها برای جابهجا كردن و چرخاندن تخته سنگ تلاش كردهاند, در پایان هر
شمارش، عبارت دیگر بار را تكرار میكند و سرانجام هم تأكید میكند كه: ... زینسان
بارها بسیار.. پس از تمام تلاشها و دشواریها برای
چرخاندن تخته سنگ, اخوان تصویر و توصیفی از لحظه پیروزی زنجیریان به دست نمیدهد,
و تنها با آوردن واژه «پیروزی» و «شیرینی» آن, به پیروزی
آنها بر تخته سنگ اشاره میكند و از زیر و رو شدن صخره خبر میدهد.
« چه سنگین
بود اما سخت شیرین بود پیروزی » هنگامی كه راوی (= شاعر) از تلاش
زنجیریان برای خواندن راز تخته سنگ سخن میگوید, یكایك رفتارهای آنان را بیان میكند
و با توصیف تمامی حالات و گفتههای آنان, هم اشتیاق و بیتابی آنها را برای دانستن
راز تختهسنگ نشان میدهد و هم خواننده را چشم انتظار و تشنه ی راز صخره میگذارد. شاعر در این بخش – بر خلاف بخشی كه با
ضربآهنگی تند, تلاش بندیان را برای چرخاندن تخته سنگ نشان میدهد- روایت را به
كندی و آهستگی پیش میبرد تا انتظار و التهاب زنجیریان را برای خواندن و دانستن
راز صخره, در ما نیز برانگیزد. سرانجامِ داستان, آشكار شدن سنگ نوشته
و راز تخته سنگ است؛ رازی كه پوچ از آب در میآید و راوی این گونه ضربه نهایی خود
را فرود میآورد. بند پایانی داستان – هوشمندانه – از
ضربآهنگ (ریتم ) بسیار كندی برخوردار است, كه با سكون و سكوت مرگ بار حاكم بر
زنجیریان همگونی دارد. روند قصه در سطرهای پایانی شعر چنان
كند است كه « نشستیم» در یك سطر و حتی «و» نیز به تنهایی در یك سطر مینشیند
و به آن همه جوش و خروش, و امید و انتظار پایانی تلخ میدهد. آنچه در « كتیبه » و دیگر شعرهای روایی
اخوان دیده میشود, تفاوت لحن راوی(= شاعر) در توصیفها و
گفتگوهاست. در شعر « كتیبه » هنگامی كه شاعر, تخته
سنگ و اسیرانِ در بند و تلاش آنان را توصیف میكند, با زبانی فخیم و فاخر و كهنگونه
سخن میگوید؛ و از عبارتهایی همچون « فتاده, اوفتاده, رخصت, خیل و ...» بهره میگیرد.
اما آنگاه كه گفتگوی میان زنجیریان را روایت میكند, به زبان گفتار روزمره نزدیك
میشود تا فضایی واقعیتر و ملموستر بیافریند؛ و عباراتی چون: « هان,
نگا میكرد, تر كرد و ...» را به كار میگیرد.
شعر « قصه شهر سنگستان » نیز شعری
داستانی با ساختاری روایی است. نام شعرهم - كه عنوان « قصه » بر خود
دارد – بیانگر داستانگونگی آن است. شاعر داستان را به شیوه افسانهها و
قصههای عامیانه آغاز میكند. درخت كهنسال, كبوترانی كه بر شاخههای درخت نشستهاند,
با یكدیگر سخن میگویند و درماندهای را یاری میكنند؛ در افسانهها و قصهها
پیشینه داشته و برگرفته از ادبیات عامه ( فولكلور ) است. پس از توصیف آغازین داستان, راوی
گفتگوی كبوتران را نقل میكند؛ كه بخش بزرگی از شعر را شامل میشود و میتوان گفت
كه داستان در خلال این گفتگوهاست كه شكل میگیرد و پیش میرود. بخش نخست داستان, گفتگوی بلند
كبوترهاست, كه شاعر در طی آن, شهزاده را به ما میشناساند و آنچه بر او و سرزمینش
گذشته, روایت میكند. به عبارتی اخوانِ راوی, داستان شهزاده و آنچه را كه میخواهد
بگوید بطور مستقیم روایت نكرده و آن را از زبان كبوترها بیان میكند. با پایان یافتن گفتگوی كبوترها و
پرواز آنها به سوی آشیانهشان, بخش نخست روایت پایان مییابد. بخش دوم قصه از آنجا آغاز میشود كه
شهزاده خود وارد داستان میشود. شهزادهای كه تا كنون تنها در لابهلای
گفتوگوی كبوترها هویت و شخصیت یافته و معرفی شده بود, اینك به راه میافتد تا
آنچه را كبوتران به او آموختهاند, انجام دهد. این بخش شعر نیز در گفتوگو مفهوم مییابد.
چرا كه بخش بزرگی از آن تك گویی شهزاده با غار است؛ شهزادهای كه مناسك دینی و
آیین مقدسی را كه از كبوتران آموخته, به جا آورده است؛ اما پاسخی نگرفته و اینك
درمانده و پریشان با غار سخن میگوید. پایان داستان كه شكلی دوگانه و
رمزآمیز دارد؛ ابتدا توصیفی از شهزاده و سپس نقل گفتوگوی او با غار است. گفتگویی
كه در میان پرسش و تكرار (پژواك) پرسش, و نیز پرسش و پاسخ در رفتوآمد
است؛ به گونهای كه از یك سو, پژواك پرسش شهزاده و بیپاسخ ماندن آن را تداعی میكند؛
و از سوی دیگر, پاسخی تلخ را به گوش ما میرساند كه : « آری, راه نجاتی نیست. »
- « ... غم
دل با تو گویم, غار ! بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟» صدا نالنده پاسخ داد: « آری نیست؟»
نمونه دیگر بهرهگیری از افسانهها و
قصههای عامیانه, سرآغاز شعر «چاووشی» است. اخوان در بند نخست این
شعر, ره نوردانی را توصیف میكند كه با كوله بار و چوبدست خود, در خلوتی افسانهای
راه میپویند:
« بسان
رهنوردانی كه در افسانهها گویند, گرفته كولبار زاد ره بر دوش, فشرده چوبدست خیزران در مشت گهی پرگوی و گه خاموش, در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه
میپویند...»
چنانكه میبینیم شاعر در سطر نخست
شعر, خود به ریشه افسانهای آنچه میگوید, اشاره میكند. بند دوم شعر نیز توصیف یك « سه راهی
», است كه هر راه آن به مقصد و سرنوشتی میانجامد؛ و راهروان و سالكان تنها باید
یك راه را برگزینند. « سه ره
پیداست. نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر, حدیثی كهش نمیخوانی بر آن دیگر. »
این مضمون نیز در قصهها و افسانهها
پیشینه دارد و برگرفته از ادبیات عامه است. شعر « هنگام » - از مجموعه « از این
اوستا » - نیز به گونهای برگرفته از افسانهها و قصههاست. اخوان در این شعر از
سرزمین طلسم شدهای سخن میگوید كه جنگلی جادویی و ترسناك گرداگرد آن روییده و آن
را در ترس و هراس فرو برده است. مردم آن دیار جادو شده نیز در آرزوی شكستن طلسم
جنگل, چشم انتظار پرندهای هستند كه بناست
با خواندن او طلسم جنگل بشكند و جادوی آن باطل شود. چنانكه میبینیم, گذشته از كاركرد
نمادین و رمزآمیز شعر- كه جنبههای سیاسی و اجتماعی نیز مییابد – مضمون آن ریشه
در فرهنگ عامیانه و افسانهها دارد. به این ترتیب شاعر با روایت و
بازآفرینی قصههای عامیانه, و با بهرهگیری از عناصر این داستانها, و آمیختن آنها
با اسطورهها و نمادهای اساطیری ایران باستان, بافت و ساخت یكپارچهای فراهم میسازد
كه در قالب آن, به موقعیت و وضعیت سیاسی– اجتماعی امروز ایران اشاراتی تمثیلی و
نمادین میكند. شیوه دیگری كه اخوان در روایتهای خود
به كار میگیرد, شیوه گفت و گوست؛ كه در طی آن – بی هیچ توصیفی – گفتگوی میان
افراد داستان نقل میشود. در شعرهایی چون « گفت و گو» ( از دفتر
آخر شاهنامه ) , « آواز كرك » ( از دفتر زمستان ) و «ندانستن» ( از دفتر از این
اوستا) شاعر از این شیوه بهره میگیرد. در چنین شعرهایی كه گفتگو ابزار اصلی
روایت است؛ فضا سازی, شخصیت پردازی و پیشبرد روند داستان در خلال گفتگوها انجام میشود. شاعر در شعر« گفتوگو», بیهیچ توضیح
و توصیفی, مكالمه میان دو فرد را نقل میكند؛ كه یكی برای دیگری از شهری آرمانی
سخن میگوید. روایت تنها شامل جملههایی است كه این دو نفر به یكدیگر میگویند, و
ما در حقیقت خواننده گفتگوی آنان هستیم. در شعر «گفت و گو», پیش از آنكه
شنونده هم سخنی بگوید و به طور فعال وارد شعر شود, از كلام گوینده به رفتارها و
واكنشهای او پیمیبریم.
« ... و همچنین
شنیدهام آنجا ... چی؟ لبخند میزنی؟ من روستائیم, نفسم پاك و راستین, باور نمیكنم كه تو باور نمیكنی.»
چنانكه دیدیم, از گفته گوینده درمییابیم
كه شنونده به نشانه ناباوری و ریشخند, لبخندی تمسخرآمیز زده است. در شعر « گفتوگو» و «آواز كرك», با
بهرهگیری از نشانههایی چون باز و بسته شدن گیومه, ناتمام گذاشتن جملهها و
بازتاب رفتارها و واكنشهای دو سوی گفتگو در خلال جملههایی كه گفته میشود, جای
خالی راوی پر شده, و روایتی را بدون حضور محسوس راوی میخوانیم. در شعر «آواز كرك», اخوان راوی گفتگوی
خود با پرندهای اسیر قفس است؛ و از درون این گفتوگوست كه روایت جان میگیرد و
خواننده بهگونهای غیرمستقیم درمییابد كه پرنده چگونه به دام افتاده و اكنون چه
میاندیشد. در بسیاری از روایتهای اخوان, شیوه «
توصیف و گفتگو» به كار رفته است. دراین شیوه روایت شامل توصیفهای راوی
و نقل گفتگوهایی است كه میان افراد داستان درمیگیرد؛ و این توصیفها و گفتگوها در
طول داستان بهطور متناوب تكرار میشوند. برای نمونه در شعر « قصه شهر سنگستان
», شاعر ابتدا درختی كهنسال و كبوتران و حالات و حركات آنان را توصیف میكند, و
سپس گفتوگوی میان آنها را نقل میكند. مكالمه كبوترها با یكدیگر, گفتگوی بسیار
بلندی است؛ به گونهای كه گاه فراموش میكنیم كه آنچه میخوانیم حرفهایی است كه
كبوترها به هم میگویند. پس از پایان گفتگوی كبوتران, نوبت به
تكگویی طولانی شهزاده با غار میرسد. و سرانجام در پایان شعر, ابتدا توصیفی از
چگونگی سخن گفتن شهزاده میخوانیم و در آخر نیز گفتوگوی رمزآمیز شهریار با غار
است؛ كه پرسش و پاسخ پایانی شعر چیزی جز پرسش شهریار و پژواك صدای او نیست. در شعر « هنگام » نیز شیوه تناوب
توصیف و گفتگو به كار رفته, و در طی روایت, بارها توصیف راوی و سپس نقل گفتههای
افراد قبیله را – كه درون گیومه آمده – میخوانیم. در شعر «سترون» ( از مجموعه زمستان )
نیز شاعر همین شیوه را به زیبایی به كار برده است. شیوه دیگری كه در شعر «گفت و گو» و
«آواز كرك» به چشم میخورد, آغاز شعر (= روایت) از میانههای گفتگوست. بدین
معنا كه خواننده از نشانهگذاریها و سیاق جمله درمییابد كه گفتگو پیش از این آغاز
شده و بخشی از آن در شعر نیامده است. شعر «گفت و گو» چنین آغاز میشود:
«... باری,
حكایتی است. حتی شنیدهام بارانی آمدهست و براه اوفتاده سیل. »
نقطهچین آغاز جمله, و واژههای «حتی»
و «باری» نشانگر این است كه شعر تمامی گفتگو را از آغاز روایت نمیكند, و شعر از
میانههای گفتگو شروع شده است. در شعر «آواز كرك» نیز خواننده از
نخستین جمله درمییابد كه گفتگو پیش از این نیز جریان داشته؛ اما آغاز آن در شعر
نیامده, تا شاید خیال خواننده را به بازی گیرد:
« بده...
بدبد... چه امیدی؟ چه ایمانی؟ »
گویی كرك در پاسخ خود – كه به امید و
ایمان میاندیشد – و یا در پاسخ كسی – كه او را به ایمان و امیدواری فرا میخواند
– چنین میگوید. اخوان در شعر « آنگاه پس از تندر» (از
مجموعه از این اوستا) و « خوان هشتم » ( از مجموعه در حیاط كوچك پاییز در
زندان ) نیز داستان را از میانههای آن آغاز میكند. در آغاز شعر«آنگاه پس از تندر» شاعر
میگوید:
« ... اما نمیدانی
چه شبهایی سحر كردم. »
جای گرفتن « اما » در ابتدای جمله
نشانگر این است كه آنچه در شعر میخوانیم, تمام گفتههای راوی نیست و پیش از این
هم سخن میگفته است. چنین شیوهای – كه گفتوگو از میانههای
آن روایت میشود – زمینه برداشتی دوگانه را فراهم میسازد: نخست اینكه, گفتگو پیش از این آغاز
شده بوده و ما به میانه آن رسیدهایم؛ و دیگر اینكه, گوینده پیش از این, در درون
خود و با خود گفتگویی داشته؛ و شعر از آنجا آغاز شده است, كه گوینده به سخن آمده و
آنچه را كه میاندیشیده, به زبان آورده است. این شیوه سبب میشود كه شعر گستره
زمانی بیشتری یافته و به آغاز و پایان شعر محدود نشود؛ و خواننده احساس كند كه
درونمایه شعر و موضوع گفتگو دیر زمانی است كه مطرح بوده و مدتهاست كه درباره آن
سخن میگویند. اما درباره شعر «خوان هشتم» به ذكر
چند نكته بسنده میكنیم؛ چرا كه در آینده به طور كامل درباره آن سخن میگوییم. نخست اینكه, این شعر نیز از میانه
كلام آغاز میشود:
« ... یادم آمد,
هان, داشتم میگفتم: آنشب نیز سورت سرمای دی بیدادها میكرد.»
نقطهچین آغاز شعر و عبارتهای « یادم
آمد » و « داشتم میگفتم » بهروشنی نشانگر این است كه آنچه میخوانیم ادامه یك
گفتگوست. نكته دیگر اینكه راوی از نقالی سخن میگوید
كه خود را « ماث » ( = مهدی اخوان ثالث ) مینامد. اخوان در این شعر, در قامت
نقالی چهره مینماید كه سوگ نامه مرگ رستم را در قهوهخانهای نقل میكند. در حقیقت آنچه در این شعر میخوانیم,
نقل نقال است كه راوی برایمان بازگو میكند؛ به عبارتی «خوان هشتم» روایتی است در
روایت دیگر؛ و نقلی در دل نقل دیگر. و سرانجام اینكه, این شعر همان گونه
كه با نقطهچین آغاز میشود, با نقطه چین نیز پایان مییابد:
« میتوانست
او اگر میخواست. لیك ... »
شاعر به این ترتیب خواننده را به
اندیشیدن فرا میخواند تا با پایان شعر, داستان را پایان یافته نپندارد؛ و
بداند كه گرچه شعر پایان یافته, همچنان «رستم» و «رستمها» در ته چاه نیرنگ
ناجوانمردان جان میبازند؛ و ما نیز در این تقدیر و شكست با آنان همزاد و همراهیم.
بسیاری دیگر از شعرهای اخوان نیز
ساختار روایـی دارند؛ كه در بخش «تفسیر و خوانش شعر» به آنها نیز خواهیم پرداخت. این گفتار را با كلامی از او به پایان
میبریم:
« اصولاً قصه
یكی از پراهمیتترین قسمتهای زندگی است؛ اصلاً خود زندگی است. قصه یكی از زیباترین آفرینشهای هنر
انسانی است؛ زیرا در آن انسان هست, حركت و زندگی انسان هست و كار و كلمات انسان ...
... من شعر را
به حد روایت [ و قصه ] تنزل ندادهام بلكه روایت [ و قصه ] را تا حد شعر اوج دادهام.
» (1)
1- مرتضی كاخی
( گرد آورنده), صدای حیرت بیدار ( گفت و گوهای مهدی اخوان ثالث ), چاپ اول,
انتشارات زمستان, تهران 1369, «شعر من با دل مردم سر و كار دارد», ص 200 .
2- مهدی اخوان
ثالث, از این اوستا, چاپ هشتم, انتشارات مروارید, تهران 1369, «مؤخره» , ص 110 .
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم چنین می گفت فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت چنین می گفت چندین بار صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت و ما چیزی نمی گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی و حتی در نگه مان نیز خاموشی و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود شبی که لعنت از مهتاب می بارید و پاهامان ورم می کرد و می خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : باید رفت و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود به جهد ما درودی گفت و بالا رفت خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند و ما بی تاب لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم و ساکت ماند نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم بخوان ! او همچنان خاموش برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد نشاندیمش بدست ما و دست خویش لعنت کرد چه خواندی ، هان ؟ مکید آب دهانش را و گفت آرام نوشته بود همان کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود
اگرچه گرمای تابستان جنوب اجازه نداد زودتر از
این به دیدار شاعر خراسانی که اکنون در خوزستان و آبادان زندگی می کند ، بشتابیم ،
اکنون به جبران این تاخیر می توانیم ساعتها از حضور یکی از بهترین شاعران امروزی
سرزمینمان کسب فیض کنیم. شوق گفتگو بسیاراست ، اما شاعر خود از تخلص و چگونگی
گزینش این نام سخن می گوید : " در خراسان وقتی که تازه به شاعری رو کرده بودم
، به یک انجمن ادبی دعوت می شدم که استاد کهنسالی به نام " نصرت منشی
باشی" در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا می شنید ، می پرسید تخلصت چیست؟ او واجب
می دانست که هر شاعری تخلصی داشته باشد و من نام دیگری نداشتم. سرانجام یک روز
خودش نام "امید" رابه عنوان تخلص بر من نهاد. امید ، " این لکه ابر
عابر آفاق نومیدی..." و من همچنان این نام را حفظ کرده ام."...
استاد پیر و تیز هوش که آن زمان اخوان را
"امید شعر ایران" خواند ، شاید نمی دانست که اخوان را عشق شاعر کرد، اما
شما بدانید که خودش می گوید : " نوجوان بودم ، شاید 15 – 14 ساله ، در آن
عالم به دختری تعلق خاطر پیدا کردم و تا آن زمان هیچ نوع برخوردی با شعر نداشتم و
اصلا در رشته فنی تحصیل می کردم . درآن زمان برای خود رازی پیدا کرده بودم و اغلب
، تنها که می ماندم ، شعر قدما را می خواندم . پدرم بزرگان شعر فارسی را می شناخت
و شعرهاشان را می خواند. وقتی که با شعر گذشتگان بیشتر آشنا شدم ،ناگهان متوجه شدم که من خود حرفی دارم ، غیر از
حرف آنها . غصه ام زیاد شده بود و گله های فراوان داشتم و در خلوتهای بسیارم –
معتقدم برای هر شاعر خلوت ضرورتسازندگیدارد- خودم را شناختم .
پدرم عطار و طبیب با تجربه ای بود . برایم کتابها خرید و به سبب توجه و تشویق او ،
به طور جدی به شعر و ادب رو آوردم و از این زمان شعر و شاعری برایم حکم مرکب کوچکی
را پیدا کرد که با آن راه زندگی را بپیمایم .
به زودی با نیما آشنا شدم ، در حالی که با شیوه
های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال داشته باشد آشنا شده
بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودی بود. نیما به مرکب من چرخی افزودو مرا به جلو راند. و من که همیشهمعتقد بودم که شاعری یک نوع پیامبری فردی ست،
شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد."
اگر که
اخوان به شعری که نیما مبتکر آن بود ،توجه و اعتقاد مخصوص نشان می دهد ، از سر دقت و تجربه و آزمایش است. اخوان
شعر قدیم ایران را خوب می شناسد ،همچنان
که شعر و ادبیات عرب را. او علم شعر وشاعری خوانده است و قول و غزل به شیوه قدیم
بسیار دارد.اگر چه از سر آزمون به سرودن شعر آزاد امروزی هم دست زده است. اگر چه
آنها را فقط آزمایش و تجربه می خواند و معتقد است که آنچه در شعر بیوزن گفته است
،فقط به همان شکل می توانسته بگوید و
برایش دلنشین بوده است.اخوان به لزوم موزون بودن شعر فارسی معتقد است و می گوید :
"هر ملتی برای خود تربیت ذهنی و سنتی ویژه ای دارد. مردم ما شعری را که خالی
از ترنم و وزن باشد شعر به معنی کامل نمی شناسند .البته ما امروز شعر منثور هم
داریم. اما این آن شعری نیست که واگو شود ،یعنی مردم حفظ شوند و زمزمه کنند و بخوانند. وزن شعر ما می تواند عروضی
قدیم باشد یا نیمایی ، یا ترانه های عامیانه ،به هر حال ضرب وریتم ضرورت شعر ماست.
در اتاقی که به گفتگونشسته ایم و در ودیوار های
آن را قفسه های کتاب پوشانده است ، در گوشه ای تاری به دیوار آویخته است . از شاعر
می پرسم : " بدون تردید شما با موسیقی سرو کار دارید ، در میان شعر هایتان
قولی در ابو عطا یا کرشمه ی درآمد و بازگشت و قولی در سه گاه
و ... را خوانده ام. "
جواب می دهد : " پیش از اینکه با شعر آشنا
شوم ، با موسیقی آشنا شدم. در همان روزگار عاشقی ، همان زمان که به دنبال همزبان و
همدل می گشتم با تار آشناشدم. به نظر من بین همه ی هنرها رابطه ای وجود دارد ،
مخصوصا بین شعر و موسیقی و نقاشی.و در
تاریخ ادب ما و همه ی دنیا کسانی که در هنری به حد خاصی می رسند با هنر دیگری هم
سر وسری پیدا می کنند.مثلا رودکی و فرخی
...میان قدیمی ها ، و میان شاعران امروزی هم نمونه هایی داریم. سخن شاعرانی که با
موسیقی سر و کار دارند ، فصاحت بیشتری پیدا می کند. چراکه در موسیقی کلام ، ضربه
هایی به جز ضربه های کلامی هم پیدا می شود.شاعرانی که با نقاشی سر و کار دارند
خلاقیت ذهنیشان در تصویر سازی کلام بیشتر می شود. حافظ آواز می خواند ، مولانا
موسیقی می شناخت و کلام پر طنینش را زخمه های رباب همراهی می کرد و می بینیم که
بیشتر شعر هایش ریتم رقص های صوفیانه دارد. شهریار ساز می زند ، سهراب سپهری نقاشی
می کند."
اخوان در کاربرد صنایع بدیعی در شعرش سلیقه و
روش خاصی دارد و فقط به آن دسته از صنایعی که سخن را ظریف تر یا در واقع دلنشین تر
و جذابتر کنند توجه دارد. عقیده اش را راجع بهکاربرد صنایع بدیعی در شعر می پرسم. می گوید :" در روزگار قدیم ، شعر سه فن عمده داشته
است : وزن ، قافیه و بدیع. و در بدیع از همان روزگاران دو صنعت وجود داشته است :
اول صنایع جهانی و همزاد شعر که به کار گرفتن آنها خود هنری به شمار می رود و دیگر
، صنایع تقلیدی و دست وپا گیر و آرایشهای بیهوده در شعر یا نثر. در هر دوره ی
انحطاطی سخنوران به شیوه ی دوم گرایش بیشتری داشته اند درقدیمی ترین کتابهای بدیع
که به دست ما رسیده است در حدود 111 صنعت درشعر بر شمرده شده است.و امروز بیش از
450 صنعت نام برده می شود.طی سالیان صنایع شعری عرب و قرآن و غیرهبه آن افزوده شده است. آنچه مطرود و نازیبا ست
صنایعی است که بهره ای به فصاحت وتاثیر و قوت و رسایی کلام نمی رساند و فقط
بازیگری های لفظ است. امروز نوترین و پیشتازترین شاعران هم به صنایع ظریف تشبیه و
استعاره و ایهام و تکرار به جاتوجه
دارند.تکرار ؛صنعت زیبایی است ، زندگی خود نوعی تکرار است ،
شب و روز ، سراپای وجود خود ما تکرار آفرینش است.وزن و قافیه در شعر تکرار
است.البته شاعر باید آنقدر تجربه و دقت داشته باشد که تکرارش ملال و خستگی
نیاورد."
زبان شعری م .امید را نمی توان زبانی
ساده دانست . اگرچه از لغات سنگین و قلنبه هم اثری نمی بینم ، وحتی گاه لغات به
اصطلاح غیر شعری و نامانوس با شعر را می بینم که سخت به جا وزیبا نشسته است.
اخوان معتقد است که : " کلام فخیم یا ساده
به محتوای شعر بستگی دارد. مثلا ساده گویی ماند ایرج یا متشخص گویی مانند ناصر
خسرو ، هریک شکل کلامخود را متناسب با
معنایی که می خواسته اند بگویند، انتخاب کرده اند .یعنی انتخاب کلام بستگی کامل به
موضوعی دارد که شاعر می خواهد بگوید. هرشعری هدفی دارد ،اگر غزل گفته می شود
،اقتضا و تناسب آن در سادگی و لطافت آن است. کلمات غزل باید از میان دو لب به
روانی بگذرد،نه اینکه بینحنجره و لب گیر کند ، به خصوص اگر خطاب به کسی باشد . اما
در یک شعر حماسی که مثلادرد شکست
یک ملت را باز می گوید و طرف خطاب ان زمانه و تاریخ است ، دیگر نمی شود زبان سخن
را ساده گرفت .به این ترتیب می بینیم که فرمول و قاعده ای نمی توان به دست داد ،
هماهنگی ؛ معنی و شکل کلمات را معین می کند."
اگرچه هرگز برای این سئوال ، جواب روشنی دریافت
نکرده ام، اما از امید هم می پرسم :" آقای اخوان ، جه می شود که شما
شعر می گویید و شعر در ذهنتان چگونهتکوین
و تکامل می یابد؟ "
پاسخ می دهد: " اگر شعر گفتن را به الهام و
ماورا الطبیعیه مربوط ندانیم ، باید گفت که امری کاملا غیر اختیاری است. به راستی
ناگهان در ذهن جرقه ای می درخشدکه باید
شعله ای شود، تا دلی بسوزد و یا دستی گرم شود. و البته این جرقه معمولا دلیل و
انگیزه می خواهد. من هم از سختی ها فغانم بر می خیزد. سختی ها و مشقات می توانند
مادی و یا روحی باشند .یک وقت عشق است و زمانی مرثیه. به علاوه آدمی مثل من ، به
سرزمینش تعصب و عشق دارد، تامل و قریحه اجتماعی دارد ، من بدون اینکه پیغمبر باشم
غم امتمی خورم."
پیش از این نیز بارها نوشته اند و گفته اند که
شعر اخوان ، شعری اجتماعی است و آینه ی حوادث زندگی مردم .
بسیاری معتقدند شعر سنتی ایران در واقع به یک سیر قهقرایی و عقب گرایی
رسیده بود و به سیر عادی ادب این مملکت لطمه زده بود. اخوان می گوید: " به
نظر من، سبک هندی که در زمان نادر شاه متداول شد در واقع سیری قهقرایی و بازگشت
بود.آن زمان ، مناسبترین زمان برای ظهور کسی مانند نیما بود. یعنی نیما
شاید حدود 150 سال دیر آمد.
باید گفت شعر امروز ایران دنباله ی شعر قدیم است و باید به اینجا می
انجامید. نیما از 50 سال پیش به قول خودش، خاری بود که رشد کرد.البته نیما هم می توانست بهترباشد. به نظر من نیما یک ضرورت شعری ایران بود.
منهمواره با همه ی عیب و حسن او ،
ستاینده اش خواهم ماند."
آقای اخوان، زبان شعر امروز که اصولا میدان وسیعی پیدا کرده است ، به
نظر شما ، زبان فارسی را رو به ابتذال می برد؟
من درست به چیزی که می گویید علت ابتذال زبان امروز شده ، امتیاز می
دهم. راحتی کاربرد لغات ، امتیاز زبان است. کسانی که زبان امروز را رو به ابتذال
می بینند،به علت ناتوانی است که در ادراک حرکت درست دارند.به نظر منبدون شک در این دوران هم مانند دیگر دوره ها
کسانی هستند که واقعا کار را به فساد کشانده اند، ولی امکانات زبان اصولا بیشتر
شده و همین پیوندی که با فرهنگ غربی پیدا کرده، زبان سخن گفتن را آسانتر کرده است.
تصنع ها و انشا های سخت از میان رفته است و زبان رو به تکامل می رود. پیوند های
زایا و زندهپیدا کرده، حتی زبان عامه به
زبان ادبی کمک کرده است. البته شیوه ها متفاوت است. مثلا شیوه ی نگارش چوبک و
گلستان با یکدیگر متفاوت است ، اما هردو درست و دلچسب است.در حالی که در زمان سعدی
یا مولانا فقط زبان آنها معیار بود.وضع امروزی دلیل رشد و پرورش زبان است.
بیش از 5 ساعت است که با اخوان شیرین سخنو خانواده ی مهربانش نشسته ام. جز کوتاه کردن
سخنعلی رغم میل باطنی چاره ای ندارم.
اگرچه فرصتی هم نیست، تا چند ساعت دیگر آبادان را ترک می کنم و می دانمکه خاطره ی گفتگو با اخوان ؛ این شاعر درویش را
که به گفته ی خودش ، زردشت و مانی و مزدک را در ذهن خود آشتی داده است ، هرگز
فراموش نخواهم کرد.
بازجانبخشی به گفتگو یی که در مجله ی پیک جوانان آذرماه سال 1352منتشرگردید.
به زودی با نیما آشنا شدم ، در حالی که با شیوه
های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال داشته باشد آشنا شده
بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودی بود. نیما به مرکب من چرخی افزودو مرا به جلو راند. و من که همیشهمعتقد بودم که شاعری یک نوع پیامبری فردی ست،
شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد."
اگر که
اخوان به شعری که نیما مبتکر آن بود ، توجه و اعتقاد مخصوص نشان می دهد ، از سر دقت و
تجربه و آزمایش است. اخوان شعر قدیم ایران را خوب می شناسد ، همچنان که شعر و ادبیات عرب را. او علم شعر
وشاعری خوانده است و قول و غزل به شیوه قدیم بسیار دارد.اگر چه از سر آزمون به
سرودن شعر آزاد امروزی هم دست زده است. اگر چه آنها را فقط آزمایش و تجربه می
خواند و معتقد است که آنچه در شعر بیوزن گفته است ، فقط به همان شکل می توانسته بگوید و برایش
دلنشین بوده است.اخوان به لزوم موزون بودن شعر فارسی معتقد است و می گوید :
"هر ملتی برای خود تربیت ذهنی و سنتی ویژه ای دارد. مردم ما شعری را که خالی
از ترنم و وزن باشد شعر به معنی کامل نمی شناسند .البته ما امروز شعر منثور هم
داریم. اما این آن شعری نیست که واگو شود ، یعنی مردم حفظ شوند و زمزمه کنند و بخوانند. وزن
شعر ما می تواند عروضی قدیم باشد یا نیمایی ، یا ترانه های عامیانه ،به هر حال ضرب وریتم ضرورت شعر ماست.
لحظه ای خاموش
ماند ، آنگاه بار دیگر سیب سرخی را که در کف داشت به هوا انداخت سیب چندی گشت و باز آمد سیب را بویید گفت گپ زدن از آبیاریها و از پیوند ها کافیست خوب تو چه می گویی ؟ آه چه بگویم ؟ هیچ سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار با حریری که به آرامی وزیدن داشت روح باغ شاد همسایه مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت و حدیث مهربانش روی با من داشت من نهادم سر به نرده ی آهن باغش که مرا از او جدا می کرد و نگاهم مثل پروانه در فضای باغ او می گشت گشتن غمگین پری در باغ افسانه او به چشم من نگاهی کرد دید اشکم را گفت ها ، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین گاه با شوق است ، یا لبخند یا اسف یا کین و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم آه خامشی بهتر ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟ گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است خامشی بهتر گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست چه بگویم ؟ هیچ جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر بر لب جو؛ بوته های بار هنگ و پونه و ختمی خوابشان برده ست با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا می بردشان آب ، شاید نیز آبشان برده ست به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن همچو ابر حسرت خاموشبار من ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود یادگار خشکسالی های گردآلود هیچ بارانی شما را شست نتواند
دیده ای بسیار و می بینی می وزد بادی، پری را می برد با خویش، از کجا؟ ازکیست؟ هرگز این پرسیده ای از باد؟ به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ خواه غمگین باش ، خواهی شاد باد بسیار است و پر بسیار ، یعنی این عبث جاری ست .
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک خالی فتاده لانه ی آن لک لک او رفت و رفت غلغل غلیانش پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش سر زی سپهر کردن غمگینش تن با وقار شستن شیرینش پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک رفتند مرغکان طلایی بال از سردی و سکوت سیه خستند وز بید و کاج و سرو نظر بستند رفتند سوی نخل ، سوی گرمی و آن نغمه های پاک و بلورین رفت پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک این کوره راه ساکت بی رهرو آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک آن کوچه باغ خلوت و خاموشت از یاد روزگار فراموشت پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود چون من تو نیز تنها ماندستی ای فصل فصلهای نگارینم سرد سکوت خود را بسراییم پاییزم ! ای قناری غمگینم
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید چون پر افشان پر یهای هزار افسانه ی از یادها رفته باد چونان آمری مأمور و ناپیدا بس پریشان حکمها می راند مجنون وار بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.
برف می بارید و ما خاموش فار غ از تشویش نرم نرمک راه می رفتیم کوچه باغ ساکتی در پیش هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی
بود زاد سروی را به پیشانی با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی.
برف می بارید و ما آرام گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم چه شکایتهای غمگینی که می کردیم یا حکایتهای شیرینی که می گفتیم.
هیچ کس از ما نمی دانست کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این
بادبرف آغاز هم نمی دانست کاین راه خم اند خم به کجامان می کشاند باز برف می بارید و پیش از ما دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود زیر این کج بار خامشبار ،از این راه رفته بودندو نشان پایهایشان بود
2 پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار
ما گاه شنگ و شاد و بی پروا گاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهان جای پا جویان زیر این غمبار ، درهمبار سر به زیر افکنده و خاموش راه می رفتند وز قدمهایی که پیش از این رفته بود این راه را ،افسانه می
گفتند.
من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و
آزاد می سپردم راه و در هر گام گرم می خواندم سرودی تر می فرستادم درودی شاد این نثار شاهوار آسمانی را که به هر سو بود و بر هر سر.
راه بود و راه -این
هر جایی افتاده -این همزاد پای آدم خاکی
برف بود و برف - این آشوفته پیغام - این
پیغام سرد پیری و پاکی و سکوت ساکت آرام که غم آور بود و بی فرجام.
راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می
گفتم : کو ببینم ، لولی ای لولی! این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟ و من بودم که بدین سان خستگی نشناس چشم و دل هشیار گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر
نرمک سیلی صوتی می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.
3 اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون
نورش مرده دل نزدیکش و دورش و در این هنگام من دیدم بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف همنشین و غمگسارش برف مانده دور از کاروان کوچ لکلک اندوهگین با خویش می زد حرف :
“ بیکران وحشت انگیزی ست.
خامش خاکستری هم بارد و بارد. وین سکوت پیر ساکت نیز هیچ پیغامی نمی آرد پشت ناپیدایی آن دورها شاید گرمی و نور و نوا باشد بال گرم آشنا باشد لیک من ، افسوس مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم. ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم. ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به
روی باد همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و
متروک هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و
پرهایم آسمان تنگ است و بی روزن بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای
کاروانها را عرصه ی سردرگمی ها مانده و بی در
کجاییها باد چون باران سوزن ، آب چون آهن بی نشانیها فرو برده نشانها را یاد باد ایام سرشار برومندی و نشاط یکه پروازی که چه بشکوه و چه شیرین بود کس نه جایی جسته پیش از من من نه راهی رفته بعد از کس بی نیاز از خفت آیین و ره ج