تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
جمعه هفدهم اسفند 1386

 

 

نوک پرنده رانبندید

بابالهایش

آواز خواهد خواند

بال پرنده را نبندید

با آوازش خواهد پرید

تا اوج کهکشان

لبان شاعر را...

نصرت رحمانی

 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

 


 

 مادر منشين چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بيارام و مكن فكر پسر را
 بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم
با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
 با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست
تا بستر من را سر ايوان نكشاند
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
 فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
 پيراهن من را به در خانه بياويز
 تا مردم اين شهر بدانند كه  بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
 جز نغمه آزادي شعري نسرودم
 اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
 هر چند كه كولي صفت از من برميده است
او پاك چودرياست تو ناپاك ندانش
 گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است
 بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
يك لاله وحشي بنشان بر سر مويش
 باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش
 او عشق من است آه ... مياور تو به رويش

 

نصرت رحمانی

سه شنبه هجدهم دی 1386



آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم

دیده ام مات به تاریکی راه

پنجه بر پنجره ات می سایم

 

چشم های حلبی باز امشب

نگه خویش به من دوخته اند

شمعها گرچه دمی خندیدند

عاقبت گریه کنان سوخته اند

 

آه...! این جام مسین از چه سبب

روی سکوی بدین سان گیراست

هوس میکده اش بود مگر

که به چنگال تو در زنجیر است

 

قفل بر چفت تو... سقاخانه

مادرم بست ؟ چرا ؟ راست بگو

تا که شب زود روم درخانه

نکنم مست ؟ چرا ؟ راست بگو

 

کهنه ؛ کی زد گره بر معجر تو ؟

اختر ؛ آن دختر مشکین گیسو ؟

چادر آبی خال خالی داشت ؟

رخت می شست همیشه لب جو؟

 

بخت او باز شد آخر یا نه ؟

پسر مشدی حسن اورا برد ؟

جادوی صغرابگم کاری کرد؟

یا گره بر گره دیگر خورد ؟

 

گردن شیر تو سقاخانه

مادری بست نظر قربانی

چشم زخمی نخورد کودک او

بعد از آه...! خودت می دانی

 

وای... این لاله ی گرد آلوده

یادگار دل خاموشی نیست

وای این آینه ی دودزده

عاقبت چهره نمای رخ کیست؟

 

 

آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم

قصه بس ! گرچه سخن بسیار ست

تا شب بعد سراغت آیم

   

نصرت رحمانی