به روی در، به روی پنجره ها
به روی تخته های بام، در هر
لحظه مقهور رفته، باد می کوبد.
نه از او پیکری در راه پیدا
نیاسوده دمی بر جا.
خروشان ست دریا
ماخ اولا؛ پیکره ی رودِ بلند.
می رود نا معلوم
می خروشد هر دم
می جهاند تن، از سنگ به سنگ.
چون فراری شده ای
که نمی جوید، راه ِ هموار.
می تند سوی نشیب
می شتابد به فراز.
می رود بی سامان
با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.
رفته دیری ست به راهی کاو راست
بسته با جوی ِفراوان، پیوند.
نیست، دیری ست بر او کس نگران.
اوست در کار سراییدن گنگ
اوفتاده ست ز چشم دگران.
بر سر دامن این ویرانه.
با سراییدنِ گنگِ آب اش
زآشنایی؛ ماخ اولا راست پیام
وز ره مقصد ، نه معلوم اش حرف.
می رود لیکن او
به هر آن ره که به او می گذرد
هم چو بیگانه که بر بیگانه.
می رود نامعلوم
می خروشد هر دم.
تا کجاش، آبشخور
هم چو بیرون شدگان از خانه.
نیما یوشیج
آیش = کَرتِ برنجکاری
تیرنگ = قرقاول جنگلی
شب پا = کسی که شبها مزرعه ی برنج - آیش - را می پاید.
اوجا = درختی جنگلی - یک قسم نارون
کله سی = اجاق
شماله : چوبی است از درختی جنگلی که نوعی زیت و روغن گیاهی طبیعی در آن است و اهالی جنگل آن را می افروزند و ازش مشعل می سازند - مشعلی که گالشها از چوب کراد می سازند و می سوزانند
و همچنین چوبی بوده است که از بالا خار خار می کردند و می نهادند تا خشک شود و شبها آنرا روشن کرده؛ از آن به عنوان چراغ و راهنما استفاده می کردند.
نپار: بستری از نی و چوب بست - خانه ی گالی پوش
بینجگر = شلتوک کار
پلم: نام گیاه بوته ای است
لم : ناک - گیاهی در هم پیچیده و تیغدار از گونه ی تمشک وحشی - تمشک و خار در هم
منابع :
دیوان نیما یوشیج به کوشش سیروس طاهباز
کتاب بدعت ها و بدایع نیما یوشیج نوشته ی مهدی اخوان ثالث

ماه می تابد، رود است آرام،
بر سر شاخة «اوجا»، «تیرنگ»
دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش»
کار شب پا نه هنوز است تمام.
* * *
می دمد گاه به شاخ
گاه می کوبد بر طبل به چوب،
وندر آن تیرگی وحشتزا،
نه صدایی است به جز این، کز اوست
هول غالب، همه چیزی مغلوب.
می رود دوکی، این هیکل اوست.
می رمد سایه ای، این است گُراز.
خواب آلوده، به چشمان خسته،
هر دمی با خود می گوید باز:
«چه شب موذی و گرمیّ و دراز
تازه مرده ست زنم،
گرْسِنه مانده دو تایی بچه هام،
نیست در «کپّه»ی ما مشت برنج،
بکنم با چه زبانشان آرام؟»
باز می کوبد او بر سر طبل،
در هوایی به مِه اندود شده،
گرد مهتاب بر آن بنشسته،
وز همه رهگذر جنگل و روی آیش
می پرد پشّه و پشّه ست که دسته بسته.
مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ
می دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.
هر چه، در دیدة او ناهنجار،
هر چه اش در بر، سخت و سنگین.
لیک فکریش به سر می گذرد،
همچو مرغی که بگیرد پرواز،
هوس دانه اش از جا برده،
می دهد سوی بچه هاش آواز.
مثل این است به او می گویند:
«بچّه های تو دو تایی ناخوش،
دست در دست تب و گرسِنگی داده به جا می سوزند.
آن دو بی مادر و تنها شده اند،
مرد!
برو آنجا به سراغ آنها
در کجا خوابیده،
به کجا یا شده اند... »
بچّة «بینجگر» از زخم پشه
بر نی آرامیده،
پس از آنی که ز بس مادر را
یاد آورده به دل، خوابیده.
پـِک و پـِک سوزد آنجا «کـَلِه سی»
بویی از پیه می آید به دماغ.
در دل در هم و بر هم شده، مَه
کورسویی ست ز یک مرده چراغ.
هست جولان پشه،
هست پرواز ضعیف شبتاب.
چه شب موذیی و طولانی!
نیست از هیچ کسی آوایی.
مرده و افسرده همه چیز که هست،
نیست دیگر خبر از دنیایی.
ده از او دور و کسی گر آنجاست،
همچو او زندگیش می گذرد:
خود او در آیش
و زن او به «نِپار»ی تنهاست.
«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می زند او
سگ خود را به بر خود. دالنگ!
می زند دور صدایش ؛ خوکی
می جهد، گویی از سنگ به سنگ،
یا به تابندگیِ چشمش همچون دو گل آتش سرخ،
یک درنده ست که می پاید و کرده ست درنگ.
نه کسیّ و نه سگی همدم او
بینجگر بی ثمر آنجا تنها
چون دگر همکاران.
تن او لخت و «شماله» در دست.
می رود، بازمی آید، چه بس افتاده به بیم،
دودناکی به شب وحشتزا
می کند هیکل او را ترسیم.
طبل می کوبد و در شاخ دمان
به سوی راه دگر می گذرد.
مرده در گور گرفته ست تکان، پنداری،
جَسته یا زنده ای از زندگی خود که شما ساخته اید.
نفرت و بیزاری،
می گریزد این دم
که به گوری بتپد
یا در امّیدی
می رود تا که دگر باز بجوید هستی.
»چه شب موذی و گرمیّ و سمج،
بچّگانم ز ره خواب نگشتند به در.
چه قدَر شب ها می گفتمشان:
خواب. شیطانزدگان! لیک امشب
خواب هستند. یقین میدانند
خسته مانده ست پدر،
بس که او رفته و بس آمده، در پاهایش
قوّتی نیست دگر.»
دالنگ، دالنگ، گرْسِنه سگ او هم در خواب.
هر چه خوابیده، همه چیز آرام،
می چمد از «پَلَم»ی خوک به «لَم»
برنمی خیزد یک تن به جز او
که به کار است و نه کار است تمام.
پشّه اش می مکد از خون تن لخت و سیاه
تا دم صبح صدا می زند او.
دم که فکرش شده سویی دیگر
گردن خود، تن خود خارد و در وحشت دل افکند او.
می کند بار دگر دورش از موضع کار،
فکرتِ زادة مهر پدری،
او که تا صبح به چشم بیدار،
بینج باید پاید تا حاصل آن
بخورد در دل راحت دگری.
باز می گوید:
»مرده زن من،
بچه ها گرْسِنه هستند مرا
بروم بینمشان روی دمی.
خوک ها گوی بیایند و کنند
همه این آیش ویران به چرا. «
چه شب موذی و سنگین! آری
همچنان است که او می گوید.
سایه در حاشیة جنگل باریک و مهیب
مانده آتش خاموش،
بچّه ها بی حرکت با تن یخ،
هر دو تا دست به هم خوابیده،
برده شان خواب ابد لیک از هوش.
هر دو با عالم دیگر دارند
بستگی در این دم،
وارهیده ز بد و خوبْ سراسر کم و بیش.
نگهِ رفتة چشم آنها
با درون شب گرم
زمزمه می کند از قصّة یک ساعت پیش.
تن آنها به پدر میگوید:
بچّه هایت مرده ند.
پدر! امّا برگرد،
خوک ها آمده اند،
بینج را خورده ند... «
چه کند گر برود یا نرود؟
دم که با ماتم خود می گردد،
می رود شب پا، آن گونه که گویی به خیال
می رود او، نه به پا.
کرده در راه گلو بغض گره،
هر چه می گردد با او از جا.
هر چه... هر چیز که هست از بر او.
همچنان گوری دنیاش می آید در چشم
و آسمان سنگ لحد بر سر او.
هیچ طوری نشده، باز شب است،
همچنان کاوّل شب، رود آرام،
می رسد ناله ای از جنگل دور،
جا که می سوزد دلمرده چراغ،
کار هر چیز تمام است، بریده ست دوام،
لیک در آیش
کار شب پا نه هنوز است تمام.
نیما یوشیج
ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازهی جهان
آواره
مانده ، از وزش بادهای سرد
برشاخ
خیزران
بنشسته است
فرد
برگرد او
به هر سر شاخی پرندگان .
او نالههای گمشده تركیب میكند
از رشتههای
پارهی صدها صدای دور
در ابرهای
مثل خطی تیره روی كوه
دیوار یك
بنای خیالی
میسازد .
از آن زمان
كه زردی خورشید روی موج
كمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال
و مرد دهاتی
كردهاست
روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به
چشم ، شعلهی خردی
خط میكشد
به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط
دور
خلقند در
عبور .
او آن نوای نادره ، پنهان چنان كه هست
از آن مكان
كه جای گزیدهاست ، میپرد
در بین
چیزها كه گره خورده میشود
با روشنی و
تیرگی این شب دراز
میگذرد .
یك شعله را
به پیش
مینگرد .
جایی كه نه گیاه در آنجاست ، نه دمی
تركیده
آفتاب سمج روی سنگهاش
نه این
زمین و زندگی اش چیز دلكش است حس میكند كه آرزوی مرغها چو او
تیرهاست
همچو دود ، اگر چند امیدشان
چون خرمنی
ز آتش
در چشم مینماید
و صبح سفیدشان .
حس میكند
كه زندگی او چنان
مرغان دیگر
ار به سر آید
در خواب و
خورد
رنجی بود
كز آن نتوانند نام برد .
آن مرغ نغز خوان
در آن مكان
ز آتش تجلیل یافته
اكنون ، به
یك جهنم تبدیل یافته
بستهاست
دمبهدم نظر و میدهد تكان
چشمان
تیزبین .
وز روی تپه
ناگاه چون
به جای پر و بال میزند
بانگی
برآرد از ته دل سوزناك و تلخ
كه معنیاش
نداند هر مرغ رهگذر
آنگه ز
رنجهای درونیش مست
خود را به
روی هیبت آتش میافكند.
باد شدید
میدمد و سوختهاست مرغ ؟
خاكستر تنش را اندوختهاست مرغ !
پس جوجههاش
از دل خاكسترش به در .
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم.
نیما یوشیج
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
نیما یوشیج
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره ،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا .
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
_"آی آدمها" .....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها".......
نیما یوشیج
خوب و بدشان به هم در آمیخته ام
خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریخته ام
نیما یوشیج
پدر
پَریا
جویبارِ لحظه ها
عشرت
کوچه میعاد
قرآن
قصه ی شهر سنگستان
م.امید
نقد زمستان
در آفاق ظهور

