تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
دوشنبه پنجم اسفند 1387
به آنها که از مرگ نهراسیدند.


شنیدم که کشتی به دریای ژرف
چو آزرده از خشم توفان شود،
چو بر چهر دریای نیلوفری
شکن ها و چین ها نمایان شود،
بزاید ز هر سوی موجی چو کوه
که شاید به کشتی شکست آورد،
گشاید ز هر گوشه گرداب کام
که شاید شکاری به دست آورد.
بپیچد چو زرینه مار آذرخش
دمی روشنایی زند آب را.
خروشنده تندر بدزدد ز بیم
ز دل ها توان و زتن تاب را.
ز دل برکشد هر کسی ناله یی،
براید ز هر گوشه فریادها،
بیامیزد اندر دل تیره شب
به فریادها ناله ی بادها...
پس آنگاه کوشش کند ناخدای
که بر خستگان ناخدایی کند:
به دریا نهد زورق و ساز و برگ
کسان را بدان رهنمایی کند...
چو آسوده شد زانچه بایست کرد،
به بالای کشتی رَوَد مردْوار-
بر آن سینه ی قهرمان دلیر
نشانهای مردانگی، استوار
فروغی در آن دیده ی دلپذیر،
سرودی به لبهای پر شور او...
دمی این چنین چون بر او بگذرد،
دل ژرف دریا شود گور او!
چو فردا به بام سپهر بلند
شود مهر، چون گوی زر، تابناک،
نویسد به پهنای دریا به زر
که: " دریا دلان را ز مردن چه باک؟…"
چنین است آیین مردانگی
که تا بود، این بود و جز این نبود
ز من برچنان قهرمانان سپاس!
ز من بر چنان ناخدایان درود!

سیمین بهبهانی
جمعه هفدهم اسفند 1386




سرخوش و خندان زجا برخاستم
خانــــه را همچــون گلي آراستم
شمع‌هاي رنگ رنگ افــــــروختم
عود و اسپند اندر آتش سوختم
جـــلوه‌دادم هـــر کجا را با گلي
نرگسي يا ميخکي يا سنبلي
کودکم آمد ؛ به بر خواندم ورا
جامه هاي تازه پوشاندم ورا
شادمان رو جانب برزن نهاد
تا بداند عيد، ياران را چه داد
ساعتي بگذشت و بازآمد ز در
همچو طوطي قصه‌ساز آمد ز در
گفت: «مادر! جامه‌ام چرکين شده
«قيــــرگون از لکــــــــه‌هاي کين شده
«بس که بر او چشم حسرت خيره شد
«رونقش بشکست و رنگش تيــــره شد
«هـــــر نگاه کينه کـــــز چشمي گسست
«لکـــه‌اي شــــــــد روي دامانــــم نشست
«از حسد هــــــــرکس شــــراري بــــرفروخت
«زان شـــرر يک گوشـــه از اين جامه سوخت
«مانــــد بــــــر اين جامــــــه، نقش چشمشان
«کينـــــه و انــــدوه و قهـــــر و خشمشــــــــتتان»
گفتمش: «اين گفتـــــه جــــــــز پنـــــدار نيست»
گفت:«مـــــــادر! ديـــــــــده‌ات بيــــــــــــدار نيست
«جامـــــه را تنها نــــه، جان فرســـــــــوده شــد
«بس کــــه با چشمان حسرت ســــــوده شــد
«از چـــه رو خـــواهي کــــه من با جامـــــه‌اي
«افکنـــــــــم در بــــــــرزني، هنگامـــــــــه‌اي
«جلـــــوه در اين جامــــــه آخــــر چون کنم
«کز حســــد در جـــام خلقي خـــون کنم
«شـــــرمم آيد من چنين مست غـــــــرور
«ديگــــران چــــــون شاخه‌ي پاييز، عـــور
«همچــــو ماهي کش نباشد هاله‌اي
«يا چـــوشمعــــي کــــو ندارد لاله‌اي
«بر تنـــم اين پيرهن ناپاک شـــــــد
«چون دل غمديدگان صد چاک شـد
«يا مـرا عريان، چـــــو عريانان بساز
«يا لباسي هـــــــم پي آنان بساز»
اين سخن گفت و در آغوشــم فتاد
کاکلش آشفت و بر دوشـــــــم فتاد
اشک من با اشک او آميخت، نــرم
بوسه‌هايم بـــر لبانش ريخت، نــرم
گفتمش: «آنان که مال اندوختنـــــد
«از تو کاش اين نکته مي‌آموختنــــد
«کاخشان هـــــرچند نغز و پُربهاست
«نقش ديوارش زخشم چشمهاست
«گــــر شـــرابي در گلوشان ريختــــه
«حســـرت خلقي بــــدان آميختـــــه
«شــــاد زي، اي کودک شيــرين من
«اي رخت باغ و گـــل و نســرين من!
«از خــــــدا خواهــــم برومندت کنــــد
«ســــــربلنـــد و آبرومنــــــــدت کنــــد
«ليک چون سرسبز شمشادت شود
«خـــود مبـــــادا نـــرمي از يادت شود
«گـــــر ترا روزي فلک سرپنجـــــــه داد
«کس زنيــــــرويت مبـــــادا رنجه باد!»

سيمين بهبهاني

 

جمعه دوم شهریور 1386


بچه ها صبحتان بخیر ......سلام
درس اول فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ، می دانید؟
نسبت ما به فعل مفعول است
در دهانم زبان چو آویزی
در تهی گاه زنگ میلرزید
صوت ناساز آن ، چنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
(ﮊاله)را زان میان صدا کردم
(ﮊاله) از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود سکوت بود
د... جوابم بده ، کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم( هپروت) ؟
خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق (ﮊاله) چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
خشمگین ، انتقامجو ، گفتم :
بچه ها گوش (ﮊاله) سنگین است
دختری طعنه زد که : نه ، جانم ،
درس در گوش (ﮊاله) یاسین است.
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پی گیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده ی من
(ﮊاله ) آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره ی او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود
(فعل مجهول) فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت از تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله ی او
شسته میشد به قطره های سر شک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه ی غم تست
تو بگو من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدریست
که ترا بیگناه می سوزد
آن حریق هوس بود ، که در او
مادری بی پناه می سوزد.
سیمین بهبهانی