تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
جمعه دوم مرداد 1388


 

 

چرا نمي گويند

كه آن كشيده سر از شرق...

 چرا نمي گويند

- آن بلند اندام

سياه جامه به تن،

دلبرِ دلير،

آن شير

نويد روز ده،

- آن شب شكاف با تدبير

ز شاهراه كدامين ديار مي آيد

و نور صبح طراوت

بر اين شب تاريك

چه وقت مي تابد ؟

 

در انتظار اميدم،

در انتظاراميد

طلوع پاك فلق را،

چه وقت آيا من

به چشم - غوطه ورم در سرشك -

خواهم ديد ؟

***

بيا كه ديده من

به جستجوي تو گر از دري شده نوميد

گمان مدار كه هرگز

- دري دگر زده است

سپيده گر نزده سر، بيا بلند اندام

كه از سياهي چشمم

سپيده سر زده است



حمید مصدق

دوشنبه بیست و نهم تیر 1388


 

 

پنداشت او

- قلم

در دستهاي مرتعشش

باري، عصاي حضرت موساست.

 

مي گفت:

(( اگر رها كنمش اژدها شود

(( ماران و مورهاي

(( اين ساحران رانده  و  وامانده را

- فرو بلعد

مي گفت:

 "از هيبت ِ قلم

 فرعون اگر به تخت نلرزد

ديگر جهان ما به چه ارزد ؟"

***

بر كرسيِ قضا و قدر

قاضي

بنشسته با شكوهِ خدايانِ تندخو

تمثيلِ روزگارِ قيامت

انگشتِ اتهام ،گرفته، به سوي او:

"برخيز!

- از اتهام خود اينك دفاع كن.

 اين آخرين دفاع!

پيش از دفاع، زندگيت را وداع كن."

 

مي گفت :

 امان دهيد"



حميد مصدق

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388


 

 

دشت ها آلوده ست

در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه، مزرعه ی دلها را

علف ِ كين، پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم  ِ شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

« تابستان 57»

 

 

 

حميد مصدق
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388


 

 

تو ناز مثل قناري

تو پاك مثل پرستو

تو مثل بَدبَده خوبي

براي من تو هميشه،

- هميشه محبوبي

 

تو مثل خورشيدي

كه شرق شب زده را

- غرق نور خواهي كرد

تو مثل معجزه

- در وقت ياس و نوميدي -

ظهور خواهي كرد

 

پناهسايه ی آسايشي

پناهم ده

درونِ خلوتِ امن و اميد راهم ده

 

حمید مصدق

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388


 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست ِمست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رَستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه ی تمام قد ِ روبه رو شكست




حمید مصدق

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

 

ديدم در آن كوير درختي غريب را

محروم از نوازش يك سنگ رهگذر

تنها نشسته اي،

بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوي آب

***

ابري رسيد،

- چهر درخت از شعف شكفت

دلشاد گشت و گفت :

« اي ابر، ای بشارت باران

« آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟

 

غريد تيره ابر،

برقي جهيد و چوب درخت كهن

بسوخت.


حمید مصدق

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 

 

 


 

 

پشت شهزاده قاجار شكست

چون سر ميز به اجبار نشست

سند ِصلح به امضاي تزار

و قاجار

گشت مكتوب و سر ِايران را

هيفده شهر،

بهين شهرستان را

به يك امضا ز تن مام وطن بركندند

 

 

شاهزاده سوي شاه

با دل و جان پريشان آمد

سوي تهران آمد

حيرتش گشت فزون

شور و غوغايي ديد

همه جا جشن و چراغاني بود

سخن از فتح ِ ايراني بود

 

شاه قاجار

نشسته بر تخت

شاعران ِ وقاد

- يا نه -

جمله، قواد

فتحنامه به كف ،همه از فتح سخن مي گفتند

تهنيت ها به شه و مام وطن مي گفتند

 

دل شهزاده شكست

صبحگاهان از غم

ديده بر دنيا بست

 

حميد مصدق

واژه نامه

وقاد :  روشن اندیش- تیز هوش- زیرک

قواد : یک جور دشنام است

 

 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387


حمید مصدق در سال 1318 در شهرضا یکی از شهرهای پیرامونی اصفهان بدنیا آمد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در زادگاهش و نیز، اصفهان به پایان رساند و در ۲۰ سالگی به تهران آمد و در رشته های بازرگانی و حقوق فارغ التحصیل شد. حمید مصدق از دوران نوجوانی با شعر مانوس شد و کم کم به سرودن پرداخت.
 
 سیمین بهبهانی : زبان شعري او چند بعدي نيست ولي شعر مصدق از عمق جانش ميجوشد تا احساس به او فرمان نمي داد هيچ شعري را روي كاغذ نمي آورد.


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

به ادامه مطلب رجوع شود
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت، بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد

یکشنبه شانزدهم دی 1386

 

 

آه چه شام تیره ای ، از چه سحر نمی شود
دیو سیاه شب چرا، جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان ، سوده شده ست، زاختران
ماه چه؟ ماه آهنی؟ اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه، تر نمی شود
مادر داغدار من، طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت، گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من، گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من ، بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده ، بلبل زار را بگو
از چه ز بانگ زاغها ، گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من ، چشم من و چراغ من
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود

 

 

حمید مصدق




یکشنبه هجدهم شهریور 1386

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او؟



حمید مصدق
چهارشنبه دهم مرداد 1386

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ، غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق