تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387


درختان را دوست می دارم
كه به احترام تو قيام كرده اند
و آب را
كه مهر مادر توست،

خون تو شرف را سرخگون كرده است:
شفق ، آينه دار نجابتت,
و فلق محرابي
كه تو در آن نماز صبح شهادت گزاردي.

در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي را چنان رفيع نديده بودم
در حضيض هم مي توان عزيز بود
از گودال بپرس!


***

آه

 اي مرگ تو معيار!
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد
كه مردني چنان،
غبطه بزرگ زندگاني شد!

***

تو را بايد تنها در خدا ديد
هر كس ،هر گاه ، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست

***

چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد

***

اي خدای گون!

مرگ در پنجه ی تو
  بیچاره تر از پروانه یی
ست
که کودکان در دست گیرند

و یزید ، بهانه ای.
دستمال پلیدی
که ستم  در آن تف شد
ه ست
و در زباله ی تاریخ ؛

 فگنده شده ست.

یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید.

مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت:
"سرقت نام انسان"

و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است

***

يا ذبيح الله
تو اسماعيل برگزيده ی  خدايي
و روياي به حقيقت پيوسته ي ابراهيم

***

مرگ تو
مبدا تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگي است

 ***
 
خط تو با خون تو آغاز مي شود.
از آن زمان كه تو ايستادي
دين راه افتاد

و چون فرو افتادي
حق برخاست.

 ***

هيچ شاخه اي نيست
كه شكوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزمي است ناروا بر درخت مانده

***
یاثارالله
آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور،
باغی ست که باید با چشم عشق دید

اکبر را
صنوبر
بوفضایل را
و نخل های سرخ کامل را

***

و  رد خونت
راهی
که راست به خانه ی خدا می رود...

***

اي باغ بينش
ستم ، دشمني زيباتر از تو ندارد
و مظلوم ، ياوري آشناتر از تو

تو كلاس فشرده تاريخي
كربلاي تو
مصاف نيست
منظومه بزرگ هستي است.
طواف است.

***

پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري...

 

دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی

چهارشنبه یکم خرداد 1387

                   

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیوارۀ اهرام می گذرد یا بر خشتی خام.
تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای
و زمین گویچه ای است به بازی در مشت تو
و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو
و رود عظیم تاریخ
جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد

پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای
و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را از سر طیبت با انگشت خاطر می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نا
ن توشۀ افطار را به سحر می شکستی
و یا در آوردگاه به شکستن بندگان بت کمر می بستی

چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانۀ بچّگان یتیم،
و در بازار تنگ کوفه؟!

پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوستۀ تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا فصل خدایی حجاز، فیصله یافته است؟
نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!

خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد
با گریۀ یتیمکان کوفه همنوا مباش

شگرفی تو عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خودسوزی وا می دارد
خرد به قبضه شمشیرت بوسه می زند
و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید
امّا
چون از این آمیزۀ خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و طوفان، از خشم تو، خروش را
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است
سحر از سپیدۀ چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازِۀ زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار لبخند تو نیست

زمان در خشم تو از بیم سترون می شود
شمشیرت به قاطعیت سجّیل می شکافد
و به روانی خون از رگها می گذرد
 به ظرافت شعر در مغز می نشیند
و چون فرود آید جز با جان بر نخواهد خاست

چشمی که ترا دیده است چشم خداست
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانۀ عمار
یا در کاسۀ سر ابوذر!

هلا ای رهگذار دارالخلافه
ای خرما فروش کوفه
ای ساربان سادۀ روستا
تمام بصیرتم برخیل چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشتید
علی را دیده اید
گیرم  که هیچش نشناخته باشید!

چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟
چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!

به پای تو می گریم
با اندوهی بالاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشم همۀ محرومان می گریم
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام شعر شبانۀ غم توست

هنگام که همراه آفتاب
به خانۀ یتیمان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دست مایۀ شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه که پیامبر پای نهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هُرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید
آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای نمانده بود؟

در احد که گل بوسه ی زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،
از کدام بادۀ مهر مست بودی
که با تازیانۀ هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!

کدام وام دارترید؟
دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من روسیاه ماند
 که در فضای تو به بی وزنی افتاد
-هر چند کلام از تو وزن می گیرد-
وسعت ترا چگونه در سخن تنگمایه بگنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی

الله اکبر!
خدا نیز به شگفتی در تو می نگرد؟
تبارک الله ، تبارک الله
تبارک اللهُ احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی.

  علی موسوی گرمارودی
                                                                       رمضان 97