تبليغاتX
" شاهکارهای شعر نو پارسی"
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

 


 

لنگ انداخت پیش پاهایم

مرد گرمابه دار، کیسه به دست

برد از پله ها مرا پایین

در حمام را به رویم بست

*

صبح جمعه چه قدر می چسبید

سیرت و صورتی صفا دادن

مثل ماهی در آمدن از تنگ

توی حوض بلور افتادن

*

شوخ چشمانه برد شوخ از من

کنج گرمابه، مرد حمامی

روی دیوار، محو من شده بود

شاه، با چشم های بادامی *

*

همه سو چشم هاش می چرخید

توی آیینه های زنگاری

سقف آیینه کاری حمام

باغ بادام بود انگاری

*

تیغ برداشت، تا صفا بدهد

صورتم را که گرد غربت داشت

تیغ لغزید و مرد حمامی

گل سرخی به گونه هایم کاشت

*

در میان بخارها می شد

از لب زخمی انار نوشت

یا که آرام رفت و بر دیوار

شعر سرخی به یادگار نوشت

*

آن طرف در میان کاشی ها

شاه با چشم های تلخ، اسیر

این طرف در میان آینه ها

سایه ی زخمی امیر کبیر...

 

سعید بیابانکی

 

*آی امیر زاده ی کاشی ها

با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388


 

چهارم مهرماه من سی و هشت مهررا پشت سر گذاشتم .این شعرهمان شب متولد شد :

 

اناری پرترک، از شاخه افتاد

سر شب بی صدا، تو حوض خونه

نفهمید و، یهو پخش و پلا شد

همه دار و ندارش، دونه دونه

 

تموم ماهیا، تو حوض اون شب

صدایی توی تاریکی شنیدن

پریدن روی پاشویه نشستن

اناری پرترک، رو آب دیدن

 

انار پرترک، تنهای تنها

دلش صد تیکه شد، تو اون سیاهی

یهو اون ماهیای با محبت

شدن بی رحم، عین کوسه ماهی

 

به جون اون انار افتادن و ...آخ

نخوردن آب ها اصلا تکونی

چی شد؟  از اون انار تیکه پاره

نه جونی موند و نه دونی، نه خونی

 

اناره یادش اومد اون شبا رو

که اون بالا بالاها آشیون داشت

برای ماهی یا، لالا یی می خوند

لبی خندون، دلی از غصه خون داشت

 

دلش خون بود، مبادا تو دل شب

بیاد باد  و،  رو  آبا  چین بیفته

نمی دونس، که تیکه تیکه می شه

ازاون بالا، اگه پایین بیفته

 

انار تیکه تیکه، تازه فهمید

که دست مهربونش، بی نمک بود

رفیقا م کا شکه یک روزی بفهمن

دل من اون انار پر ترک بود ...!

 

                                                     سحر   04/07/85

 

سعید بیابانکی

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

 

 

برای مادر و پدری که نیستند

 

شب آن شب است که باری تو را بهانه بگیرم

ره اتاق تو با شوق کودکانه بگیرم

 

انار دیده و دل را چنان به هم بفشارم

که ازتمام تنم اشک دانه دانه بگیرم

 

شبیه فا خته کو کو کنم فراز سرایت

بر آن خرابه ی خاموش آشیانه بگیرم

 

شبانه مجلس سوگی به پا کنم سر خاکت

تورا بهانه کنم فال عاشقانه بگیرم

 

تمام عمر سرم را به روی شانه گرفتی

بر آن سرم بشتابم تو را به شانه بگیرم

 

تورا به شانه بگیرم  وَ الوداع بخوانم

شرر به پاکنم آتش شوم زبانه بگیرم

 

بگو چگونه تو را ای تمام دارو ندارم

به خاک ها بسپارم  وَ  را ه خانه بگیرم

 

رها نمی کندم شعر گریه خیز و بر آنم

که طبع سرکش خودرا به تازیانه بگیرم

 

سلام می دهم از دور خانه ی پدری را

جواب خود مگراز خشت های خانه بگیرم.....

 

 

سعید بیابانکی

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
 


 

ماسه ها دانه دانه می افتند

زندگی نرم نرم می میرد

شیشه ی نیمه خالی تنها

نم نمک رنگ مرگ می گیرد

*

ماسه ها دانه دانه در شیشه

اشک ها قطره قطره بر گونه

لب به لب های هم گذاشته اند

روز و شب این دو جام وارونه

*

مرگ در دور دست منتظر است

سایه ها خواب دیده اند انگار

کاش دستی مرا بچرخاند

ماسه ها ته کشیده اند انگار !

 

سعید بیابانکی

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

  

 

برف سنگین و سرد و خشم آلود

مثل ببری نشسته است به کوه

بی صدا مثل رد پای پلنگ

کُرد علی نقش بسته است به کوه

 

 

رفته هیزم بیاورد سر شب

کردعلی مرد کوچ و کوهستان

ناگهان برف ... ناگهان کولاک

ناگهان باد.... ناگهان باران

 

 

مانده چشم انتظار هرم تنور

کنج مطبخ تغار سرد خمیر

مرد آتش بیار کوهستان

مانده در پنجه های برف اسیر

 

 

خانه خاموش و روستا بی نان

برف سنگین و راه بی برگشت

برف سنجاق کرده است انگار

دامن کوه را به دامن دشت

 

 

چه شب سرد بی سرانجامی

پهن کرده است رخت بر تن کوه

کاشکی خون به پا کند فردا

تیغ خورشید روی دامن کوه...

 

 

سعید بیابانکی