لنگ انداخت پیش پاهایم
مرد گرمابه دار، کیسه به دست
برد از پله ها مرا پایین
در حمام را به رویم بست
*
صبح جمعه چه قدر می چسبید
سیرت و صورتی صفا دادن
مثل ماهی در آمدن از تنگ
توی حوض بلور افتادن
*
شوخ چشمانه برد شوخ از من
کنج گرمابه، مرد حمامی
روی دیوار، محو من شده بود
شاه، با چشم های بادامی *
*
همه سو چشم هاش می چرخید
توی آیینه های زنگاری
سقف آیینه کاری حمام
باغ بادام بود انگاری
*
تیغ برداشت، تا صفا بدهد
صورتم را که گرد غربت داشت
تیغ لغزید و مرد حمامی
گل سرخی به گونه هایم کاشت
*
در میان بخارها می شد
از لب زخمی انار نوشت
یا که آرام رفت و بر دیوار
شعر سرخی به یادگار نوشت
*
آن طرف در میان کاشی ها
شاه با چشم های تلخ، اسیر
این طرف در میان آینه ها
سایه ی زخمی امیر کبیر...
سعید بیابانکی
*آی امیر زاده ی کاشی ها
با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)

