طنز تنها در گفتار و
هنرهای زبانی جلوه نمی کند، گاه در رفتار انسانی، طنز، آگاه یا ناآگاه، خود را
نشان می دهد تا بدان جا که مجموعه ی حرکت یک اجتماع به مرحله ی طنز می رسد و
ساختار یک جامعه تبدیل به طنز می شود و اگر با تاریخ اجتماعی ایران آشنا باشیم، در
بسیاری از این لحظه ها طنز را آشکارا می توانیم مشاهده کنیم. رفتار بسیاری از
حکام، طنز است، یعنی در یک آن، دو سوی تناقض را در خویش دارد و شعارهای سیاسی شان
نیز، در تحلیل نهایی طنز است: هم گریه آور و هم خنده دار. به نظرم جامعه ی عصر
حافظ یکی از بهتر نمونه های شکل گیری این تناقض در ساخت جامعه است و شاید به عنوان
نمونه ، رفتار امیرمبارزالدین را بتوان از بهترین نمونه های تجسم این تناقض در
بافت جامعه دانست اما وقتی این تناقض ها با برخوردی هنری، چه از سوی عوام و چه از
سوی خواص، تصویر شود طنز به معنی ِ دقیق ِ کلمه آشکار می شود:
عیبم بپوش، زنهار ای خرقه ی می آلود
کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد
حافظ از «خرقه ی می آلود» خویش می خواهد تا «عیب» او را در برابر
آن « پاک پاکدامان» بپوشاند و این بهترین تصویر ِ هنری از اجتماع نقیضین یا ضدین
است. یا وقتی می گوید:
کرده ام توبه، به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رُخ ِ بزم آرایی
در این بیان طنز آمیز و
شگفت آور او، چندین نوع تناقض یا تضاد به یکدیگر گره خورده است ( و این از نوع
صنعت تضاد، که در کتب بدیع مورد بحث قرار گرفته است، نیست و در حقیقت ربطی به آن
صنعت ندارد) و به یاری بیان هنری معجزه آسای او حالت پذیرفتنی و قابل قبول یافته
است: نخست آن که «توبه» -با مفهومی که ما
در ذهن داریم و در شریعت آمده است- امری است که باید بر دست شخصی که از هرگونه
خلاف شرعی برکنار است انجام شود و در صورتی که «صنم باده فروش» هم به اعتبار
صَنَمیّت (در معنی لغوی کلمه یادآور بت و بت پرستی است) و هم به اعتبار معنی
استعاری آن (که زنی است زیبا) و هم به اعتبار این که باده فروش است ( وکاری خلاف
شرع انجام می دهد) هیچ گونه مناسبتی با «توبه دادن» ندارد. «توبه» در حقیقت، نقیض،
یا (اگر بخواهیم اصطلاح را درست تر به کار ببریم) متضاد ِ هویت ِ «صنم باده فروش»
است ولی در بیان هنری حافظ، توبه بر دست همین صنم باده فروش (اجتماع نقیضین یا
ضدین) حاصل شده است و اگر بخواهیم صورت کامل طنز را در این شعر دریابیم باید به
مصراع دوم توجه کنیم و به رابطه ای که میان این دو مصراع وجود دارد. در حقیقت،
تناقض اصلی در رابطه ی میان این دو مصراع نهفته است و توبه کردن، بر دست هرکس که
باشد، به هرحال، معنایی دارد که با موضوع آن (حاصل معنی مصراع دوم)
کاملا متناقض است:
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
کرده ام توبه / به دست صنم باده فروش
این خود یک تناقض که به تنهایی در کمال مهارت هنری تصویر شده است و مصراع دوم نیز به تنهایی همین تناقض را در ساخت مستقل خویش دارد:
که دگر می نخورم / بی رخ بزم آرایی
حال هرکدام از این دو ساخت مستقل متناقض را که در کنار دیگری قرار دهیم، ترکیب پیچیده ای از اسلوب طنز و تصویر هنری اجتماع نقیصین را در متعالی ترین شکل آن مشاهده می کنیم. یک بار دیگر از این چشم انداز به این ابیات توجه کنید:
خدا را محتسب ما را به فریاد ِ دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد
*
من که شب ها رَه ِ تقوی زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد!
*
خرقه ی زهد و جام می گرچه نه درخور هم اند
اینهمه نقش می زنم از جهت رضای تو
*
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

