با نوک بسته می زند هو ، هو
لانه بر روی لوله نتوان زد
یاکریم لانه کو؟ کو کو کو؟
مهدی فرزه
هر کودک و مادری که می بینم
هر تشنه ای که می بینم
هر ویرانه ای که می بینم
یاد فلسطین می افتم
مرا چه شده است؟
هر ظالمی که می بینم
هر مظلومی که می بینم
گردش روزگار می بینم
خدایا، مرا چه شده است؟؟؟
مهدی فرزه
گنه کرد در آلمان ، یک هیتلری
فلسطین زدند ، گردن ، ملتی
هوش سازه = هوش مصنوعی
=≠==========================
قفس در هم شکسته استخوان را
پرنده ناتوان بی دانه و آب
رهایی چشم دارد آسمان را
≠≠==≠≠=====≠==============
در شعرم آرام گرفته ام.
به زیارتم بیا...
آرامگاه با شکوهی ست
شعرم.
مهدی فرزه (میم. مژده رسان)
پادکست « رادیو نیماییان »
"یلدا"

"هزار افسانه" می گوید مُغِ پیر
پرستشگاهِ ناهیدست روشن
سهی سَروان به گرد آتشِ فَرمند

- اگرچه این هزاران شب به خوابِ خود نمی بیند ؛
همانا مهر می آید .
بتارانید خواب از چَشم
سرابِ شب بُوَد آبستنِ سرچشمه ی مهرآب .
گروهی خواب ، گروهی خسته و بی تاب
گروهی نیز بیدارند
- سرابِ خواب را آب نَبوَد
به بیداران بپیوندید ای یاران
همه خوابند ، گروه اندکی بیدار
بلی ،
گویا تنی چندند هشیار
مِهین بانگی برآمد آسمان کوب

- همانا مهر ، اینک مهر
همانا روشنی افزای پاینده
همانا مهر
مانا مهر ، اهورا مهر. . .
هلا مردم ، بر آمد مهر ، مهر آمد
هلا مردم ، بر آمد مهر ،
مهر آمد .
جهان در روشنی تن شست .
20/ 7 / 88
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
یلدایی2
یلدای سپید می بارد...
هر چشمه و برکه از سیاهی
ماننده ی غار مانده در برف.
یلدای سپید می بارد
بر برکه و چشمه های تاریک.
خورشید؛
برآی،
از سیا چال.
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
یلدایی3
آدمکِ شب یلدا
با شکلکی ز هندوانه و با خنده ی انار
با چشم های روشن و
فانوس ِ انتظار
چشم انتظار ِ رویش ِ خورشید مانده است
در سایه سار ِ سرو ِ کهن
در برف جاودان.
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
یلدایی 4

یلدا شب قدر شاهنامه ست
یلدا شب حافظ و تفال
بر خوان انار و هندوانه ست

ای سرو بلند شام یلدا
در محفل پیرهای برنا
خورشید کی از تو تابد آیا؟
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
یلدایی 5

با همه سرخ و بنفش و زرد
سرو یلدا را بیآذینید
چون درفش کاویان
اختری خورشید وش را
به یاد کیش مهر
بر فراز سرو بنشانید

گرد هم آیید
همچنان شهنامه خوانان
دست افشان
پای کوبان
نقلی از شهنامه بر خوانید
بهر هر یلدایی شب زنده دار امشب
فالی از حافظ بگیرید
پاس دارید
جشن فرهنگ هزاران ساله را
جشن یلدا را
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
===================================================================================================
چارشنبه سوری
به یاد دوست عزیزم که معصومانه در رویدادی تلخ در چهارشنبه ی آخر سال 1386؛ به دیدار خدا رفت.
متاسفانه، گاهی سنت های زیبا به مرور زمان بر اثر افراط و تفریط ها به پدیده ای زشت بدل می گردند.

چارشنبه سوگی شوم و پلید
با سیلِ اشک و آهِ آسیب دیدگان
کاشانه سوته ها و ...
انبوهِ سوته گان
در جمعِ ترس خورده ی مردم
فرا رسید
پیش از دمیدن خورشید سال نو
از کاخ تخت جمشید؛
زان بارگاهِ نوروز
آتش؛ زنو
زبانه کشید

انگار
در هر کنار
پری از بال ِ اهرمن
آتش فکنده اند
کاینسان
در پایکوبی پر انفجار او
با دستهای شعله فروز جهنمی
این خیل مسخیان
رقصیده اند...
ونبوه آدمک
در سور شوم او
مستانه رقص را به تماشا ستاده اند...
هشدار!
بار دگر ؛ سکندر
در کاخ جم
آتش فگنده است
جشن کتاب سوزان
امشب
ازنو ؛ به پا شده ست

هشدار !
کنج و پناه و سنگر ؛ جویید مرد و زن
شهر قشنگم اکنون
در چنگ اهرمن
چون مرغ نیم کُشته
پرو بال می زند
هشدار مردمان!
چارشنبه سوگی شوم
از ره رسیده است

یادش به خیر باد
چارشنبه سوری پیشینیان ما
با هفت بُته ، آتش کوچک به دشت ها
یا در حیاط ها
هریک
همتای بوته ی ، گل سوری
یادش به فرّخی

مردم
چونان سیاوُشان
زآتش گذشته اند
وآوایشان به شادی
در هرکران
پیچیده است
: زردی روی من ز تو
سرخی شاد تو تابد ز روی من
ای آتش...
یادش خجسته باد.
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
واژه نامه:
سوگ = عزا
سور =جشن و مهمانی
چارشنبه سوگی = چارشنبه ی عزا (چارشنبه سوگی ، داستان «اصحاب سبت» را به یادم می آورد)
چارشنبه سوری = چارشنبه ی جشن و مهمانی
کاشانه سوته = خانه سوخته
سوته = سوخته
تخت جمشید - کاخ جم = استعاره از "ایران"
مسخ = دگرگونی و تغییر شکل از زیبا و پسندیده به زشت و ناپسند
مسخیان = مسخ کنندگان - کسانی که سنت های زیبا را به پدیده هایی ناهنجار و ناپسند ، مسخ کنند.
کتاب = نماد فرهنگ
همتا = هم اندازه
گل سوری = گل سرخ
کاخ جم = تخت جمشید
=======================================================================================================
هفت سلام

سلام
ای نام و پیغام خداوند
سلام
ای کشتی ِ ماهی پدید ِ نوح
در تُنگ ِ جهان
سلام ای بت شکن
هم ای پدر
هم ای پسر
قربانگر هر بت
سلام
دریا شکافا
دو برادر
سلام ای آل یاس و سبزه و سنبل
سلام ای ماندگاران در بهشت جاودان
سلام
تا
بامدادان ِ
سپیده
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
واژه نامه :
ماهی پدید = پدیدار شده به مانند ماهی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هفت سین

پیش شمع و آینه ؛
قرآن.
دود عود و
کندر و اسپند
تخم مرغ رنگی و آیینه ای روشن.
نقل و شیرینی
میوه و آجیل.
سین را بگو
هر چند باری که می خواهد بیآید
در جای جای واژه ها
هر جا که می خواهد نشیند
کز میان آن همه سین
هفت سینی برگزیده؛
چیده ام.

سیب و سرو و سبزه
سبزی خوردن و سنگک
نرگس و سین ِری و
سنبل و یاس و سمنو.
خُرّمی و فرخی را!
هفت سینم بهترست
هفت سین و، خوان ِنوروز و بهارم دیگر ست.
مهدی فر زه (میم. مژده رسان)
واژه نامه
سین ری = گل سینره که برخی سین ری گویند و چون این دومی از دو کلمه ی فارسی یعنی "سین" و "ری" تشکیل شده بود ؛ آن را پسندیدم.
خوان نوروز = سفره ی هفت سین - سفره ی پذیرایی نوروزی
فرزه هم رویشی لب جوبار
فرزه هم سین به سفره ی هفت سین
فرزه مژده رسان فصل بهار
==========================================================================================================

سیزده اندر،
در حیاط خانه ام ماندم.
خوشه هایی
" آسمانی تا بنفش"
از چنار و سردر و دیوار
آونگی.
تازه برگان نو آذین
دور و بر،
انگور و انجیر و چناران
استوار.
زان میان
از بنفشه های نارنجی و زرد
باغچه ماننده ی آذرکده
جوجه ها از آتش منقل بدر؛
ققنوس وار،
میهمان و خوان مهمانی به جای.
سبزه چون تاجی به پیشانی بام.
سیزده اندر
در حیاط خانه ام ماندم.
مهدی فر زه (میم. مژده رسان)
=========================================================================================================
"منظومه ی نوحیه" در آپارات


« هلا
ای مردم من
آفرینشگر؛ خداست.
الله
نه بت هایی
ز سنگ و گِل... »
« ز سنگ و گِل اگر بد
چوب بهتر
درودگر نوح
برای مردمت از چوب
بتگر شو.»
« ستایش می کنیم آن را
اگر زیباتر و بشکوه تر
یاد آورد ما را
نیاکان را »
« هلا مردم
خدا نادیدنی ست امّا
«پدیداری» از اوست.»
« هلا مردم
خدای ما
پس از چند آفرینش های دیگرگون
به تاریکی
برآرد آدمی زاد. »
« هلا ای مردم من
آفرینشگر
پرستش را سزاست »
« به انگشتان فرو بندید گوش خود
شنودن را نمی شاید.
رِدا بر سر کَشید.
نادیده انگارید او را.»
« بدانید این...
پدیداری ِ بت ها
ناتوانی ست.»
« فراوان ناسزا گفتی
به بت هامان چه ها بستی
سزاواری به سنگ و چوب
بت از سنگ است و این سنگ است از بت
که کوبد بت ستیزان را سر و روی
فرو کوبید.
برانید سنگ و چوب او را...
برانید.
خانه بنشانید او را»
«عروسک های سنگ و گل
رها سازید
نه دیگر کودکانید...»
«خداوندا
نهانی
آشکارا
روزها
شب ها
فراخواندم به سویت مردمم را
هراساندم ز پادافره
گریزان در گریزانند اما. »
«خداوندا
مرا برگیر از مردم
که خواهان نیستند از من
چه فرمانت ؛
چه اندرزم...»
« خدا را ؛
ای
خداوندا
ممان یک تن ز بت کیشان بر این خاک.»

" نیافزاید به یارانت دگر هیچ.
بجز نفرین و پادافره
مبادا بر ستمکاران.
دیده بانی رهنمایم
نوح
یک کشتی بساز "
"چیست کشتی؟"
"خانه ای؛
روان و هم فرو استا
به بسم الله
بر آب"

روزها در یک بیابان تا به شب
کار ِ کشتی بود و
کُشتی بود با کار
« درودگر نوح
درودی چوب ها مانند گندم
تراشیدی و پیوستی و بستی
هان
چه می سازی؟
بتی برساز
بتانی آفرین.
دیوانه ای آیا؟»
« نمی بینی مگر بازار پایاپای سود افزای بت ها را؟»
« نباشد آفریده آفریننده»
« بسازم خانه ای بر آب ؛
راهی»
« نمی بینیم آبی در بیابان. »
« چگونه خانه ای بر آب استد؟
بماند آب پیمایی ؛
کجا آب ؟
بیابان در بیابان است رویاروی. »
« تو و این بی سر و پایان ِ گردت
خنده دارانید ما را »
« اگر امروز می خندید
خنده دارد روزگارِ خنده های ما
ای شمایانی که می خندید»
پس از چندی
زبانه ور تنور ِ خشم
ستونی آب بالا زد ز تن نور
چو فانوسی که دریا را نشان باشد
نه خشکی.
"دودمان و پیروان اندکت
( نی آنانی که می دانی
کیانند)
نیز
ز دام و رام
گزین یک جفت از هر گونه
با خود بر به کشتی."

"بپوشد سرزمینت را همه ،
آب"
همه درهای تاریک آسمان
بگشوده شد
چنان چون چشمه ساران
آب
شاران.
پس از لختی؛
"پسر جانم
به کشتی آی
رها کن مردم بت کیش را
هان به کشتی آی
بسم الله"
فراز کوه خواهم رفت
" گریزی نیست از توفان
گزیری نیست جز کشتی
به کشتی آی
بسم الله"
پسر جانم...
" خداوندا
مرا از خاندانم
این پسر وامانده در آب "
« نیست هم پیمان تو
از خاندانت نیست.»
...که کوهی
نه.
که موجی کوه آسا در میانه شد فراز
آب روی آب می غلتید.

همانا
کشتی نوح
مثل ِ زیردریایی ِ پوشیده روی
رو و زیرشِ
شُرشُر و غُل غُل ز باران شار و آب
از زمین برخاست
بادبانش نیست مقصد ناپدید.
همچنان که صندوق موسی به روی آب
سوی ناکجا پویان
کشتی سرگشته هم
می نوردید
راه
تا چشم بیند
آب
حجاز و شام و ایران و فلسطین
و شاید
ربع مسکون زیر آب است.
« هلا ای خاندان و پیروان اندکم
ای یادگاران؛
زین سپس؛
از نوح می مانید.
ای بنی نوح
به "بسم الله"
ز چاه ِ مردم بت کیش رستیم
همه بت کیشها
بیننده بر ما.
هلا مردم
فراز پاره ای از تخته و میخ
به ژرف ِ چاه ِ تاریکای توفان
رهسپارانیم.
هلا
ای مردم من؛
دیده بانی هست.
هلا...
ای...
یا...
خدا را خواند باید؛ بی شماره.
فراوانی و نیکویی است
از اوی...»
پس از چل روز و شب
...و کشتی دامن کوهی به گل بنشست.
گفته شد :
"زمین آبت فرو بر
آسمانا ایست باران را"
فرو کاهید آب
فرموده شد فرمان.
فرود آیید
که جز نفرین و پادافره
مبادا بر ستمکاران
درود و هم فراوانی شما را باد.

کنون
سوای ِ کشتی بنشسته و پوشیده در گِل
دامن ِ کوه
هست توفانی و نوح دیگری در پیش
هان
ای برادر ها
به پیش.
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
واژه نامه :
مرا برگیر از مردم = بین من و قومم فاصله بینداز
که خواهان نیستند از من ... = زیرا به هیچ صراطی مستقیم نیستند چه صراط ؛ فرمانت باشد ، چه اندرزم
خدا را ؛ ای خداوندا... = محض رضای خودت ای خداوند...حالت استغاثه و تضرع در این گفته نمایان است...
چیست کشتی؟ = ممکن است پرسش از چگونگی باشد زیرا سرزمین نوح درکنار دریا نبود لذا اول کشتی پدید آمد بعد بجای دریا، سیلاب بزرگ پدیدآمد. چگونگی سازه و ساخت کشتی سیلاب نورد و توفان پیمای نوح نیز پرسش برانگیز است.
چیست کشتی؟ = روشنگری ها در باره ی کشتی چیست؟
خانه= محل آسایش و آرامش یک یا چندین و چند خانواده. کشتی نوح کشتی تجار ی یا کشتی ماهیگیری نبود بلکه شاید مانند نوعی مجتمع مسکونی بوده باشد. برخی افراد در کشورهایی دیگر ، تصوری فانتزی از ماجرای توفان نوح دارند و طوری القا می کنند که گویا قرار بوده نسل حیوانات جهان منقرض شود لذا از کشتی نوح به عنوان ناجی نسل حیوانات جهان ، به تخیل پرداخته اند در حالی که برابر فرمایش «قرآن کریم» هدف ،از سویی نجات مومنین به «الله» و پیروان حضرت نوح( ع ) و از طرفی غرق و نابودی مخالفین و دشمنان هدایت ؛ بوده است.
در پیش = پدیدار شدنی در آینده
فرو استا = فرو ایستنده
رِدا = بالاپوش
نا سزا = نا سزاوار
درودگر = نجار
پادافره = عذاب الهی- مجازات
بر آرد آدمی زاد = نوزاد آدمی را می آفریند
درودن = درو کردن
بالا زد = فواره زد - بالا آمد
تن = تنه
تن نور = تنّور (...و فار التنّور)
دام = حیوان اهلی گیاه خوار، مانندِ گاو، گوسفند، بز، و شتر.(فرهنگ عمید)
رام = حیوان وحشی که مأنوس و فرمانبردار شده باشد. (فرهنگ نظام) رام بعد صعوبت و سرکشی ؛ مانند قوچ و میش - بز کوهی - شتر و گاومیش وحشی...
ز دام و رام
گزین یک جفت از هر گونه
با خود بر به کشتی
با نگرش به روایتی منقول از امام جعفر صادق (ع) معنا می دهد :
از هر دو گونه ی «اهلی» و «وحشی رام و آرام شده» یک جفت ...
«من کل زوجین اثنین» « از هر جفت ؛ دوتا»
نکته ی جالب اینکه همه ی جانوران نامبرده در روایت یادشده ی بالا ، حلال گوشت بوده اند فلذا فراورده هاشان نیز حلال بوده اند.
افزون بر این ، از گاو و شتر برای کار های کشاورزی و حمل و نقل هم ، می توان استفاده کرد.
کشتی نوح ، در سرزمین عراق کنونی از خاک برمی خیزد ولی بیننده ای که گستردگی بی کران گونه ی آب را می بیند آن چنان در شگفت می افتد که گسترش آب را تا حجاز و شام و ایرا ن و فلسطین ؛ گمانه می زند.
گزیر = چاره
فرموده شد فرمان = فرموده شدن فرمان خداوند منوط به اقتضای صفات اسما الحسنی نظیر علم ، رحمت ، لطف ... و از همه مهمتر منوط به اقتضای حکمت است، فرمان که شد ؛ وقوع چه تکوینی باشد چه ناگهانی بی هیچ شک و شبهه ای حتمی و رخ دادنی ست.
کن و فیکون، لازم و ملزوم هم دیگرند مثل خورشید و نورش، لذا بجای «فرمان انجام شد » گفته شد : «فرموده شد فرمان»
چل = نشان دهنده ی کثرت هم هست مثل چلچراغ که ممکن است دقیقا چهل چراغ نباشد.
پاره ای از تخته و میخ = تخته پاره ای میخ دار
به پیش = فرمان پیشروی رزم آوران
/////////////////////////////////////////////////////////////////////
منزه است پروردگار با عظمتم و قدر دان و شکرگزارم که او سبحان است پروردگاری که رکوع کنندگان او را تعظیم کنند.
منزه است پروردگار بلند مرتبه ام و قدر دان و شکر گزارم که او سبحان است پروردگاری که سجده گزاران در برابرش به خاک افتند.
منزه است پروردگارم و قدر دان و شکرگزارم که او سبحان است لذا هیچ موجود و ماهیتی را به جز وجودش نمی پرستم؛ وجودی که بزرگی و عظمتش به وصف در نیاید
شنیدن و دانلود
"منظومه ی عمرانیان" در آپارات
"آنچه دارم در جهان جای دلم
پیمان ترا بندم خدای
تا سپارم مزگتت را خانه پایی رهنمای
می پذیر از من شنودارا و دانایا
(ای که بخشی بر سترون نیز
فرزندی؛
اگر خواهی.)"
چون برآمد ماه تاب از پشت ابر
باز گفتا:
-"کردگارا،
دختر آوردم!"
گرچه می دانستش او
از پیشتر
"در پناهت آور او
نیز فرزندان او زافسون اهریمن.
همچو مهتابی که نقشی زد بر آب
دختری آمد پدید
نام او را می نهم مریم.
و پسر را نیست هرگز
بهر پاس از مزگتت
ار هیچ
همسانی به دخت."
پس خدا اورا پذیرا شد به نیکویی
آن گل مریم همی بالید
تا که روزی زکریا
شد به محراب
دید مریم را و خوانی از بهشت
گر چه نَبوَد این زمان
هنگامه ی میوه
ولی...
"از کجا آوردی این؟"
گفت:
"این ز اکرام خداست
هرکه را خواهد؛
دهد او بی حساب."
چون بدید این داستان
آمد به شوق و انتظار:
" ای خداوندا؛
از نهان سویت
مرا هم بخش
فرزندی بجای و پاک
زانکه هستی تو شنودار ِ نیاز
ای برآورده نیازم بارها"
زکریا را نیایش بود و کرنش بود درمحراب
ناگهان هنگامه ی افرشتگان و روشن آوای خدای:
"ای پیمبر
مژده ات بادا به "یحیی"
که پذیرا باشد ایزد واژه؛ "عیسی" را
آنچنان عیسی...
آنچنان آنی پدیدآ!...
آن که ایزد واژه ی "...آ" تا دمید
در دم از "...آ" بُد پدید
همچنانک "...آ دم" نیای آدمی.
کن
فیکون
رهبر ی پرهیز دژ
پیغمبری؛ شایستگان"
"کردگارا
من چگونه یک پسر...؟
پیرم و هم
همسرم باشد سترون..."
"خدا
این گونه...
هر کاری که خواهد می کند."
"یک نشانه می نهی آیا ؟"
"سه شبانروزت نیارستی سخن گفتن مگر با رمز
الا بالاشاره
گرچه گویی دم به دم ذکر خدای
با زبانی تندرست
سلام بر یحیی
روزی که زاده شد
روزی که می میرد
روزی که از نو زنده خواهد شد
او که همنامی ندارد پیش ازین
بام و شام را
بس سپاس گوی خدا باش
ای زکریا"
زبانش بس نیایشگر ولی وامانده از گفتار
ز مزگت سوی مردم شد
اشارت گر نیایش را
شبانروز
000000000000000000000000
معتکف در پرده پوشی بود دور از خاندان مریم
که سروش خود فرستادیم بر او:
"از خدا خواهم پناهی
تا بپرهیزی"
"نیستم جز یک فرستاده ز سوی کردگار
تا تو را بخشد پسر
پاک و پاکیزه.
تا که باشد یک نشان از رحمت و از قدرت پروردگار
تا که باشد معجزه
ای معجزات"
"کردگارا من چگونه یک پسر...؟
هیچ انسانی نسوده دست بر من
نیستم هرگز
تیره کاری نیز"

پس ز مزگت زی بیابان شد.
چارچار درد و تنهایی
بی توشی و بی تابی
حرف ِ مردم.
تکیه گاهی ؛
سر پناهی نیست؛
انگاری.
تا تنه خشکیده ؛ تک افتاده خرمابن
برفت.

ناگهان بانگی برآمد از زمین
"به خاک افت و کرنش به همراه کرنشگران
ترا زیبد ای مریمی ماه تاب
از چه داری آرزوی مرگ و از یاد همه مردم فراموشی
بتکان خرما بن ای مادر
ای فشانده گوهر از نوری منوّر
بر زمین شب زده"

تکدرخت مرده از نو ؛
زنده بود
هم به فرمان خدای
آن تنه - خشکیده؛
خرما داده بود
جنب و جوش از آدم و بارش ز الطاف خداست
بتکان خرما بن ای مریم
هیچ تن آیا تکاند یا تواند که تکاند یک نخیل
جز به فرمان خدای؟
تکدرخت خشک
زنده می شود،
هم باردار
بی که باشد یک نفر نخل دگر نزدیک آن؛
بتکان خرما بن ای مریم
ریخت خرما های تازه از نخیل.
00000000000000000000000
"بخور خرمای تازه رس
بچش خرمای نوبر را
بنوش از چشمه ی نو زمزم ای
مریم
و چشمان تو روشن باد
خموشی برگزین بر مردمان امروز
بنماشان
که داری روزه ی خاموشی ای
مریم"
بس شگفتی آفریده آن شگفتی آفرین!
آنکه آرد اشتری از تخته سنگ ِ کوه بیرون
کودکی آرد ز یک دوشیزه مادر!
این چنین آری پدید آرد پدید آوردنی.
معجزه چیست؟
آفرینش های یزدانی نو
آفرینش های آنی و شگفت از هیچ
ور چیزی پدیدآیا ز هیچ.

گرفته کودکش در بر
بیامد تا به میدانی فرود مزگت دیرین
مردمانش گوش تا گوش
گرداگرد.
"بزه دور از پدرمادر تو را بوده ست مریم
شگفتی نابجا آورده ای مریم
به گهواره تو کودک از کجا آورده ای مریم؟"
و مریم چون گل مریم خموش
به انگشتان نشان می داد کودک را به گهواره؛
کزو پرسید.
"چگونه ما سخن گوییم با نوزاد؟"
ز گهواره برآمد بانگ توحید
"منم عیسای مریم ؛ عبد ِ الله
همان عیسای ورجاوند ؛
منم پیغمبری بنبشته آرنده
به مادر مهربانم ،
به پاکا مادر خود مهربانم؛ قدردانم
و تا هستم نماز آرم؛ دهش را نیز پردازم
( چنین می گفت
و او می گفت و می افزود اگر فرمان
- اگر بودند
نیوشنده
اگر بودند
یاد آور -
شاید بیش. شاید کم )
مسیحایم.
ز پیشین پیغم آور تا فرا آینده پیغمبر
"ستوده"
آن "ستوده تر" پیمبر
وزآنجا تا جهانگیری سلیمان فر
یکایک باور اومندم
وزایشان مژده ها دارم
مسیحایم
آمدستم تا بپیرایم ز بد آرایه ها دین را
مسیحا ؛ بنده ی الله
که هر کس می زند یک داستان دیگری از او.
به مشت گل بسازم یک پرنده
به پرواز آورد او را خداوند
دمم در مرده
جان را او ببخشد.
مسیحایی شفادستم به نابینای مادرزاد
پیسه را نیز.
هلا ;
خدا بخشد همانا
روشنی را
تندرستی را...

منم عیسای مریم ؛ عبد ِ الله
همان عیسای پیغمبر
که می گویند روزی بر چلیپایی
که می برد او به روی دوش
همانا اهرمن خویان بدآیین
فروکوبیده اندش
میخ آجین
زمین می داند این را
آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است.
و چون پنداری آیا در سراب ِ خواب
سایه هایی از چلیپا روی خاک افتاده بادش می برد تا دور...
چو نقشی روی آب
خدا پروردگار ماست
پرستش را سزاست
اینست
راه راست."

آسمانی نور
عیسی برگرفت
مهدی فر زه (میم. مژده رسان)
00000000000000000000000
واژه نامه و توضیحات:
عمران = پدر حضرت مریم (س)
عمرانیان = آل عمران
جهان جای دل = شکم مادر. هر انسانی که به دنیا می آید جهانی ست که در شکم مادر جای دارد در عین حال شکم مادر هم یکی از جهان هایی ست که هر انسانی روزگاری در آن زندگی می کند.
خانه پا = سرای دار
خانه پایی رهنما = خادم مکانی مقدس – محرّر
سترون = نا بارور
نهان سوی = لدن
فرزندی بجای = فرزندی جانشین - فرزندی شایسته
هنگامه ی میوه = هنگام فراوانی میوه
شنودار نیاز = شنونده ی دعا
کرنش = تعظیم – کنایه از رکوع که نوعی تعظیم است.
ایزد واژه = کلمه الله
پوش = خیمه
پرده پوش = سراپرده ای که با آویختن پارچه ها و گستردنی ها می سازند تا مکانی پوشیده و موقتی را فراهم کنند.
ور = وگر - و یا
چشمه ی نو زمزم = چشمه ی زمزم جدید = چشمه ای که به تازگی جوشیدن و زمزم و ترنم آغاز کرده است.
به خاک افت = سجده
گوهر = کنایه از : آفریده ؛ برگزیده و بنده ی خدا ؛ حضرت عیسی بن مریم (ع)
نوری منوّر = الله نور السّموات و الارض
روزه ی خاموشی = روزه ی سکوت
بزه = گناه
ورجاوند = ارجمند - گرامی + عبد صالح پروردگار - Saint (آبرومند در دنیا و آخرت و از مقربان الهی)
پیغمبری بنبشته آرنده = پیغمبری که آورنده ی کتاب آسمانی ست.
دهش = بخشش مالی – کنایه از زکات
بد آرایه ها = افزوده های غلط و تحریف ها
مسیح - (مسیحا) = مسح کننده
شفادستم ...= دستم شفا ست ...
پیسه = ابرص - جذامی
روشنی را = به رو شنی و آشکارا
پدید آیا = پدید آینده – موجود شونده
برگرفتن = بالا بردن – به اوج رساندن - پوشاندن (توفی - رفعت - تطهیر عیسی از کافران) - (آل عمران55 - نسا 157 - 158)
نیوشیدن = گوش فرا دادن و پذیرفتن
آسمانی نور عیسی برگرفت = یک آسمان نور گهواره را پوشاند کنایه از حمایت کامل الهی. –
یک آسمان نور؛ عیسی را به بالا برد و به اوج رساند.
زمین می داند این را
آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است. برگرفته از منظومه ی آرش کمانگیر اثر سیاووش کسرایی
پدید آ = پدید آینده
...آ = مخفف پدید آ = موجود باش = باش= ایزد واژه ی "کن" که همزمان "فیکون" است.
در دم = فوری - آنی
مزگت = مزدا کد - خدای خانه - مسجد
ایزد واژه = واژه ی خدایی ِ "کُن" که در همان آن و بی درنگ "فیکون" است.
ستوده تر پیمبر= احمد (ص)
جهانگیری سلیمان فر = جهانگیری الهی که شکوهی سلیمانی دارد و پیشوای جن و انس است و در سراسر جهان درفش الهی اسلام را بر می افرازد.
=============================================================================================================

ز پالان شتر ، تل پلگانی را برفرازید با بالا
و لختی ؛ از رِدا در زیر پای و ؛ لخت دیگر ؛ روی سر
" گرانسنگی دو را بر جای بگذارم...
و نُه فرزند از پیوند و پیمان حسَین ؛
ز قرآنم جدا هرگز نگردد خاندانم.
که باشد رهبری را بس سزاتر بر شما
" خدای و هم پیمبر داند این بهتر. "
هر آن سر را که رهبر بوده ام من
هر آن سر را که رهبر بوده ام من
هر آن سر را که رهبر بوده ام من
" گوارا بر تو باد ، ای پور بوطالب ؛
فرا پیمان شده ، گویان ، یکان یک :
" سلام بر تو ، امیرالمؤمنین ، مولا علی ،
که مولاشان" علی " دستی بر آن هَشت.
به مزگت آمد و رخ بر رخ پیغمبر آورد .
کنون گویی جوانی ؛ جانشینت ، رهبر ماست .
" هر آن سر را که رهبر بوده ام من
تل = تپه
تل پلگان = تپه ای پله پله
با بالا = بلند و مرتفع
پریوش مثل یاس رازقی بجای گلبرگ ریزی، گل افشانی دارد.
نسخ =. نسخه نسخه کردن - نابود کردن
تعلیق= علاقه مند ی - بلاتکلیفی
نسختعلیق = نستعلیق
کوهه = تپه
کوهان کوهه = تپه ای کوهان شتری
شکسته سُرا = شاعر نوپرداز نیمایی
نهان گشت آیین فرزانگان
پُر - آگنده شد کام دیوانگان= دیوانگان(شیفتگان ثروت ، قدرت و حیلت)، بسیار کامروا شدند
باز می گفت = تکرار می کرد
***********************************************************************

گویند: گور تو مانده ست بی نشان و شکوه
پاینده ای ؛ به گور و نشانت چه حاجت است

در عبا- پوشیده روی- آمد فراز
چون محمّد، کز حَرا ؛ آید فرود.
گفتنی ها دارد او ، گمراه را
از فَدک ، در نامه ی یزدان سرود.
" - ... چون ستایش ها ، فراوانی ، گشود
ازستایش ها ، فراوانی ، فزود
پس ستایش هرچه بیش ، او را کم ست
زانکه او ، گوهر فشانی ها نمود
آن که بی ، ماننده ای ؛ آرَد پدید
هیچ را ، هستی ؛ به آنی آفرید.
بی نیاز از آفرینش بود و هست
آن که حکمت دانی او را می سَزید.
در کتاب آنَک: "سلیمان بُرده از داوود، ارث"
کِی ترا سهم از بهشت ست ، ار مرا بر دود، ارث
ای که فرقان ، پشت سر افکنده ای
کِی ترا ارث از پدر بود و، مرا نا بود، ارث
این فَدک را نِی مسلمانان ، به تازش یافتند
جان بها را ، اهل خیبر ، تا به سازش ، یافتند
هان کنون این اسپ ، برگیر و بتاز
زان که رستاخیز ، یابم ؛ آن چه بازش یافتند."
مهدی فرزه (میم. مژده رسان)
واژه نامه :
پاینده = نامیرا
عبا = چادر عربی
پوشیده روی = روبنده پوش - محجبه
نامه ی یزدان سرود = کتاب خدا
ماننده = الگو
می سزید = سزاوار ست.
فرقان = قرآن کریم
پر کشیده از : "خطبه ی فدکیّه"
**************************************************************************
کوفیان
(اینجا بشنوید و دانلود کنید. )


بر درِ
خانه ی
کننده ی
درِ
خیبر
از چه آتش نهاده اید دگر!!!
شاید این آرزوی شوم شماست
که کند اقتدا علی(ع)، به عمر!!!
مهدی فرزه (میم. مژده رسان)
****************************************************************
ذره ای از مثقال

چو بیند او
«فزون خواهی»
گذارد آذر سرخ
کف دست برادر
جای زر
آیا چنینیم ؟
مهدی فرزه (میم. مژده رسان)
*************************************************************************
فزت و رب الکعبه 1

خرابِ سور تو خواهم ؛ رَوَم ز سوگ آباد
که انجمن شده شادی و ؛ غم ؛ پریشان شد
خرابِ شادی شیرین ؛ روم ز تلخ ؛ غم آباد
که رهنمون به آب حیاتم ؛ سراب ؛ سرگردان شد
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
واژه نامه و توضیحات :
این دو خط شعر دارای تعداد زیادی کلمات متضاد است که عبارتند از: خراب و آباد - سوگ و سور - انجمن و پریشان - شادی و غم - شیرین و تلخ -رهنمون و سرگردان - آب و سراب
خراب = ویران - مست - کنایه از شیفته و واله
سور = میهمانی - جشن - کنایه از رمضان ، ماه میهمانی خدا
سوگ = عزاداری
انجمن شدن = گرد هم آمدن
پریشان شدن = پراکنده شدن
رهنمون شدن = راهنمایی شدن
آب حیات = آب زندگانی ، که نوشیدن آن عمر جاودان آرد - کنایه از زندگی اخروی، که جاوید ست.
سوگ آباد - تلخ ؛ غم آباد - سراب = یک به یک ؛ کنایه از زندگی دنیوی اند.
******************************************************************
فزت و رب الکعبه 2

"چنان ضربتی زد به شمشیر، مرد
که در سجده افتاد و شمشیر رفت"
ز افغان عرش و ، ز لرز زمین
به "فزت و رب. . . " کعبه درهم شکست
مهدی فر زه (میم. مژده رسان)
می شد بجای واژه ی"مرد" واژه ی دیگری بنویسم که قافیه شود ولی نخواستم تغییری بدهم در آنچه که داستانی دارد.
"در سجده" = سجده گذار
به "فزت و رب ..." = قسم به "فزت و رب الکعبه" ای که علی(ع) پس از ضربت خوردن، فرموده بود ؛ همانا ؛ ارکان هدایت درهم شکست.
(ارکان) کعبه = ارکان الهدی
*****************************************************************


برداشت آزاد از " درخت آسوریک
مناظره ی "خرمابن و بزک " در آپارات
بنش خشک خرما بنی ، رسته بود
به شهر آسوریک ، آن سوی رود
گشن چتر سبزی نیین ، بر سرش
چو انگور ، بس خوشه ها ، می نمود
تنه سخت خرما ، به خرماستان
بسی بانگ می زد :
"منم پهلوان!
نیارست با من تنی را نبرد
به میدان رزمم ، یکی تک نورد."
بزی تشنه آمد که نوشد ز رود
سیه چرده ای دیو در آب بود
شنید آنچه آن دیو می گفت ،
گفت :
"نشاید ز خود گفت و از خود شنفت
الا "دیوخرمابن" برمنش
بگو تا چه داری ز برتر منش؟"
: "شه از من خورد چون نو آرم به بار
همه میوه ام ترد و شیرین گوار
رسن از منست ، گر ترا بسته اند
و چوب از منست ، گر ترا می زنند
تنه ام کنند ، کشتی و دیرک ش
ز کنده م بسازند ، جو کوب را
ز شاخ و ز ساقم کنند بام ها
ز برگم بسازند ، جاروب را
منم آن درختی که پر بهره ام
به سود آوری یکه و چهره ام
نباشد ز من سودآورتری
بزک !
برترم من ز هر برتری.
منم آن که با تو سخن آورم
وگرنه ز تو ، رزم را برترم."


بزک سر فرازید و آنگاه گفت :
"مرا ننگ آید که در هر کجای
ستایش کنم خود ، به جای خدای
مرا نیز چون تو بسی سود هاست.
سپاسم به یزدان ، که سودآورم.
من آنم که ایزد ... جهان آفرید...
نه چون تو بگویم که من برترم.
مکن برتری ، زانکه برتر خداست
به سودآوری نیز ، بسیارهاست.
به دیگر بار ،
برتر بر توام پند ،
که دانم برتری را با خداوند."
* * *
بزک رفت بر کوه و بر کوه ها
و خرمابن میخ ، مانده به جا...
مهدی فرزه (میم. مژده رسان)
واژه نامه :
شهر = کشور _ سرزمین
آسوریک = عراق مرکزی فعلی - سرزمین آشور
درخت آسوریک = درخت خرما - درخت سرزمین آشور
گشن = ( زبر بر گاف و شین ) - انبوه
می نمود = نشان می داد
سیه چرده = آنکه رنگ چهره اش تیره باشد.
منش = خلق و خو - اخلاق
خرماستان = نخلستان
تک نورد = در اینجا به معنی " همیشه پیروز"
برمنش = متکبر
برتر منش = اخلاق فاضله
دیرک = تیرک بادبان
"مرغ دریا" دکلمه از : آقای محسن مهدی بهشت
می زند چرخ، گرد کشتی ها
مرغ دریا، به بال های بلند
رهسپار ست هر کجا که روند
گرچه گرداب ها ، هراس آرند.
گاه گیرند مرغ دریا را
(بال هایش بلند و پارو وار)
پادشاه سپهر ، شرم آگین
می خزد، می خورد تلو، هربار
-: " وه چه ناکاردان و بی حال ست،
دلقک آساست جوجه اردک زشت!"
آن یکی می زند چپق به نوکش
وان یکی لنگ می دود از پشت.

"شاعر" آن آسمان نورد را مانَد
که به توفان و تیر می خندد
بال های بلند ؛ پابندش
در هیاهو ، به دور ؛ اندیشد...
مهدی فر زه (میم. مژده رسان)
توضیحات :
آن یکی می زند چپق به نوکش ... = یکی از کارکنان کشتی با چپقی که گاه مثل منقار بر لب می گذارد به منقارش می نوازد.
یکی دیگر از کارکنان کشتی لی لی کنان ، مرغ دریای پر قیچی را دنبال می کند.
منظومه ی حماسی "چترنگ نامه"

سرستون بشکسته ای از دو همای
پیش ِپای ِغار ِتاریک اوفتاده،
کُنده ی سنگ ست انگار.
تویِ تاریکیِ غارِ چاهسار
در گریزی ناگزیر از باد و توفان ِشگرف...
گوشه ای بگرفته ام
ناگهان تاریک شد درگاه ِغار
گوییا شب شد
وگرخورشید خفت
وه چه دود آسا و تاریک ست...
می بینم...
دیو بی موی و دُمی بگرفته ره در پیشگاه
کآمد و...
بر کُنده ی سنگین؛
نشست.
خوان ِچترنگی به روی خاک،
گسترانید،
با سر و دستش، فرا خواندم به پیش.
ترس ترسان
پای لرزان
پیش رفتم.
مُهره ها برخوانِ چترنگین،
نهاد
مهره ها، سیاه.
مهره ها، سپید.

من سپیدی را، بجنباندم.
زان سپس با مهره ای از سنگ خارای سیاه،
بازی آغازید.


جنگ سختی بود.
مُهره هایم یک به یک می سوخت
مات،
می دیدم،
کیش نزدیک ست و مات؛
که پیاده م،
جان فشانانه
ماز ناپیدای جادو
خان ِهفتم،
درنوشت.
خواستم تا مهره ای را برگزینم
ناگهان ؛
یال و دُم زرّینه ام
اسپ ِسپیدم
جان گرفت و زنده شد
آذرخشی رخش آسا برجهید
دیو ِدودآسا، به جا خشکید.
رخش،
روی پاها شد بلند
با دو دست ِ آذَرَخش
ترس تندیس ِسیاهی
پیکره ی بی یال و دُم را
کوفت
دیو،
تُندر برکشید
از پرتگاهِ آسمان لغزید...

من دویدم پای لرزان
لرز لرزان تا لب ِ غار
جنگ ِ هولی آسمان در برگرفت.
جنگ ِدیو ِ ابر ِتاریکی و رخش ِآذرخش.
جنگ ِ دیو و رخش.
بر نیایش دست بُردم آسمان.
ای خداوند...
کو؟
کجاست؟
رستم ِ اژدرکُش ِ دیو افکن ِ شیران شکار،
رستم یاری گر اسب درخشنده.
جنگ ِ ناپیدا سرانجام ِ شگرفی بود...
***
آه
همچو تندیسی ز سنگ
چشم بر راهم هنوز
جنگ ِ ناپیدا سرانجام ِ سپیدی با سیاهی
چون هماره
آسمان در برگرفتستی هنوز.
چشم بر راهم هنوز...
همگنانی
چشم بر راهیم
نوز...
25/2/88
مهدی فرزه ( میم مژده رسان)
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
منظومه ی حماسی "هفت خوان نامه"

هفت خوان دیگری
اژدهای هفت سر مانند
پیش پای ِ مردم آتش به دست و، رستمان نو به نو
گسترانیده ست
یال و کوپال ستبر
همچنانک اکوان ِ دیو



خوانِ یک،
خوان اژدرهاست
رنگ آن، رنگ شب یلدا
دهان، آتشفشان ِزهر و خون
زخم آجین اژدهایی خون فشان
چتر های آتشین بی شمار


خوان دوم
خوانِ آن ساعت شنی آسا، که پوشانَد جهان
اندک اندک همچو برفی جاودان
زَهردودش هم، ببارد زآسمان.
وای؛
گر بدینسان پوشد و، بارد چنان
نِی نشان از خانه ماند، نِی ز خوان


خوانِ سوّم؛ خوانِ درد،
خوانِ بس، مردم شکار
خوانِ خرچنگ،
خوانِ شیرین تلخ
خوانِ کم دزبان دژان، درهم شکن
خوانِ آسیب ِ جگر
خوانِ کژدم، خوانِ اژدر، خوانِ اژدرمار...
هان
گر بدینسان بر شمارم خوان به خوان
هفت خوانم می شود هفتاد – خوان

خوانِ چارم
نِی نشان از آب یابی، نِی سراب
چون نی انبان ها
تَهی از سکّه و، از نان و، آب
- کیسه هایی پر ز باد -

همچنان
آبستن بی چیزی و هر پوچ و هیچ
با شکم هایی که آماسیده است از گشنگی.
خوان چارم ، انفجاری ساعتی.


خوانِ پنجم هم ، همان خوان کهن
خوان پنجم
باز هم،
هنگامه ی دیو سپید
دیو دودآسادَم ِ، افسون دَمِ ، ناگه پدید
یا همان پتیاره ی
بر خاک وخاکستر نشان.

ابروان، کژدم
دهان، غاری لجن بو
گیسوان مانند مارانی پریشان روی دوش.
هم به مانندِ دژِ ویرانه ی پاییز
دندانهاش، نا همگون
ناخن و دندان و شاخش زهرآگین و پلید
دیو جادوی سپید.



خوانِ شش
خوان وارون دژ
استخوان تازه در آخور، برای آهوان
یونجه در بند ِ هُمای

خوانِ هفت
خوان آهرمن نشانِ زشت رو
خوانِ خویِ بد
خوان زشتی ها، پلشتی ها
بد کُنشتی ها.


رستم دستان، ز چاهِ داستان ، دیگر نخواهد خاست
هفت خوان را
هم ،خوان اوّل
خوان هشتم بود.
مردم آتش به دست و، رستمان نو به نو را
چاره و اندیشه ای،
دیگر نمی آید به یاد
رستمی دیگر بباید با نیایش زآسمان خواست
رستمی بشکوه و نستوه و سترگ
رستمی
افسانه ای
هفت خوان را
رستمی دیگر بباید
رستمی دیگر...

رستمی دیگر بباید
تا که جادو بشکند
رستمی دیگر بباید
تا بهاران، بشکفد
رستمی با فَرَّهی، ایزد نشان
رستمی، بس پارسا همواره و،
فرماندهی دادار - داد
رستمی رویینه تن
رستمی،آهرمنی در هم شکن
دشمن شکن.

رستمی دیگر بباید؛ تا جهان را نو کند .
89/1/25
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
واژه نامه:
هر "هفت خوان" ، نموداری از یک زندگی ، به نیز ، داستانی نمادین از هجرت و تکامل مردمان است.
یال و کوپال= بر و بازو
یال و کوپال گسترانیدن = عرض اندام کردن- بر و بازو ستبر گردانیدن
مردم آتش به دست= آتش نماد انرژی و نماد ایمان در آخرالزمان.
در روایتی آمده است که نگهداری ایمان در آخرالزمان همانند نگهداری آتش در کف دست است.
مردم آتش به دست = مشعل داران
رستمان نو به نو = نسل اندر نسل؛ فرهیختگان در زمینه های گوناگون
همچنانک... = همچنان که... – به مانند ...
اژدرها = اژدهای جنگ
زَهردودش هم، ببارد زآسمان = باران اسیدی
خوانِ آن ساعت شنی آسا، که پوشانَد جهان
اندک اندک همچو برفی جاودان = بیابان زایی
خوان = مشکل لاینحل – معضل جهانی – دشواری آسان نشدنی – بیماری سخت درمان
خوان = سفره
درد = بیماری
دزبان = کنایه از گلبول سفید که وظیفه ی تامین ایمنی را در قلعه ی بدن به عهده دارد.
خوانِ کم دزبان دژان، درهم شکن = بیماری ایدز
شیرین تلخ = دیابت – فزونی یا کمی قند خون در یاخته های بدن فرد دیابتی گاه منجر به نتایجی تلخ و ناگوار می گردد.
خرچنگ = سرطان
آسیب جگر = هپاتیت
آماسیده = ورم کرده
انبان = کیسه
نی انبان = نوعی ساز بادی
راستش؛ وقتی عکس آدم قحطی زده ی آفریقایی را می بینم با آن دست و پای خیلی لاغر و شکم متورم؛ ناخودآگاه تصویری از نی انبان
در خاطرم نقش می بندد. به راستی؛ چرا اینهمه افراط و تفریط در جهان است ؟ دیدار برخی از مردم در جهان یاد آور نی انبان و دیدار برخی دیگر یاد آور بوفالو
.چرا باید این گونه باشد؟
چون نی انبان ها
تَهی از سکّه و، از نان و، آب
کیسه هایی پر ز باد = انبان ها یی مثل نی توخالی... اما پر از باد.
همچنان
آبستن بی چیزی و هر پوچ و هیچ
با شکم هایی که آماسیده است از گشنگی = شکم آدم ها در کشور های قحطی زده از فرط گرسنگی ورم کرده و گویی کما فی السابق؛ آبستن پدید آوری فقر و ابتذال و نابودی ست.
هنگامه ی دیو سپید = خوان هفتم رستم در شاهنامه
هنگامه ی دیو سپید = چون بیشتر مواد مخدر سفید رنگ هستند مواد مخدر به دیو سپید تشبیه شده است.
دیو دودآسادَم = دیوی که نفسش شبیه دود است.
افسون دَمِ = جادوگر= چه جادویی بدتر از اینکه انسانی به فطرت، پاک؛ به انسانی دیگرگون تبدیل شود.
ناگه پدید = اعتیاد بیشتر وقت ها ناگهانی در افراد شناخته می شود.
پتیاره = بلا
دیو جادو = دیو جادوگر
جادوی سپید = مواد مخدر
همای = پرنده ای استخوان خوار و کمیاب که نماد خوشبختی ست. شماری اندک از این پرنده هم اکنون در ایران می زیند.
بند = زندان
پلشتی = ناپاکی – پلیدی
بد کنشتی ها = بد کرداری ها – رفتارهای ناشایست
رستم = نماد جهان پهلوانی
هم ، خوان اول = همان خوان اول
خوان هشتم = نام شعری از مهدی اخوان ثالث - به چاه افتادن رستم و رخش
رستمی دیگر بباید با نیایش زآسمان خواست = اللهم عجل لولیک الفرج
افسانه ای = بی همتا و شگرف
رستمی افسانه ای = جهان پهلوانی در همه ی ابعاد و صفات انسانی ؛ الهی.
رستمی دیگر بباید
تا که جادو بشکند = لا اله ...
رستمی دیگر بباید
تا بهاران، بشکفد = الا الله.
فرّه ایزدی = در اینجا فرّه ایزدی به معنای عصمت و کرامتی ست که خداوند به برگزیدگان
پارسایش، پیامبران و امامان(ع) می بخشد و نیز؛ پشتیبانی و کمک ها و اعجازهای خداوندی.
رستمی، بس پارسا همواره و، = رستمی که همیشه و همواره، بسیار متقی و پرهیزکار ست و...
فرماندهی دادار – داد = فرماندهی که خداوند اورا به فرماندهی مردم برگزیده ست.
فرماندهی دادار – داد =فرماندهی که عدالتش؛ عدالتی الهی است.
رویینه تن = گزند ناپذیر
(در شاهنامه؛ هر چند رستم ببربیان در بر دارد ؛ اسفندیاراست که رویین تن ست.)
رستمی دیگر بباید؛ تا جهان را نو کند .= (نظم نوین الهی در جهان)
============================================================================================================

زنهار!
دیگر ز چرم پاره نخیزد
صدای ِطبل ِنبرد
از کاوه و درفش مگویید.
موسی کجاست؟


موسی کجاست تا فِکَنَد چوبدست خویش
در کاخِ سنگواره ی سنگ آسا
در کاخِ پوچ و هیچ
در کاخِ پنجه دژ
به سرابِ هزار توی مِه آلوده ی فریبنده ؛
تا اژدهای مار دوش
رَوَد در دهان ِچوب.
آن اژدها،
که مغزهای جهانم خوراک اوست.
آن اژدها؛
که به افسون ِ اهرمن
روییده مارهای فزونش به روی دوش.

زنهار!
دیگر نشان ز فریدون مجو؛ مجوی
او کشته شد
به کشتار ِکودکان.
موسی کجاست تا که ز دستش دمد سپیده دمان.

موسی بجوی
درکعبه؛
کوفه؛
در کرب و؛ دربلا
موسی بجوی
به غار حرا؛
به ثَور و، به کوه طور
موسی بجوی
برنیل؛ برفرات
به زمزم
موسی بخواه شب و روز
کآرام دل هموست.
موسی...

موسی چو کاوه برآید به ناگهان
با او شوند مردم گیتی
همدست؛
هم رآی و همزبان.
کَشتی او یگانه خُشکی و تنها چراغ دریایی
بر کوهه کوهه ی توفان ِخون
روان گردد...

موسی بخواه دمادم
که جهان؛ کشور همه ست.
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
87/8/1
============================================================================================================
منظومه ی «مینو»

فرشته ها
ز هر سو رو نمایند
«سلام و عافیت باشد شما را»
درختان شاخه های میوه را از هم گشایند.
به آنی
جادوانه
میوه های شاخه ها دیگر شوند
آن سان که خواهی.
نسیمی می وزد خوشبو
صدای نهر ها در گوش می پیچد.
بهارانی هماره در بهارستان
سایه سارانی
شکوفه سار

[ مینو چهر
تو ورزیده به "پرهیزی" و "نیکی"
هواپیما که خواهی ؛ اینت .
هواپیما و خودرو ها همه بازیچه ی عهد عتیق اند
تو «آن پیمایی» اینجا
بخوان «قرآن» و بالا رو
همان رایانه و گوشی که خواهی ؛
اینت.
گوشی و رایانه بیهوده است ؛
تو «آنی یاب»و «آنی گفت و گویی».]
درختان خوشه خوشه میوه شان
بی هسته و پر آب
فرو لغزند هر شاخه
بخواهد مردمان آن را
« بسم الله
بر خوارید
گواراتان.»
نه از بیماری و از مرگ نامی هست
نه از خاور
نه از باختر
نه از خورشید
همه نور است نورانور
بهشت بی کران روشنایی.
همه مرغان به گرد صوت داوودی قرآن پر گشایند
بهشتی پیکران سبز در سبز
خرامان در خرامانند اینجا
همه دوشیزگانی آبگین نای
فروهشته نگاهانی که جز نیکو نمی گویند
بسان گوهر و زر مانده اند آذین هر کاخ
به نهر ها
به جای ریگ و سنگ
گوهر های رنگارنگ
می غلتند.
زمستان هم اگر خواهی
اگر پاییز
بهشت ؛
نقشی است آنی
که روی بومی از جادوی پاک
بنگاری آن را

اگر خواهی ببینی داستان های قرآن
چنان بینی که انگاری در آنی :
داستان یونس و دریا
کلیم و نیل
ابراهیم و بت ها
نوح و توفان
اگر خواهی
ببینی دوزخی ها را؛
ببینی آتش دوزخ
ببینی جایگاه و مرده ریگ خود به دوزخ ؛
اگر بودی
ستمکاران.
نداند زندگی روی زمین
رویان ِ در ظلمت.
نیز
نخواهد هیچ انسانی
که برگردد به دوران جنینی.
سعی و طواف بس
هنگامه ی نماز است.
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
واژه نامه :
مینو = بهشت
فرو لغزند = فرو بلغزانند - پایین بیاورند
بسم الله = بفرمایید با نام خدا تناول کنید.
بر خوارید = میوه بخورید
جادوی پاک = کنایه از اعجاز و کرامت
بنگاری = (بر وزن انگاری) نقّاشی کنی
مینو چهر = بهشتی روی
اینت = صوتی نشان دهنده ی تحسین و تعجّب و ملامت
کلیم = موسی (ع)
رویان = جنین
سعی و طواف = وقتی صدای اذان از بلندگو های مسجد الحرام بر می خیزد سعی و طواف قطع می شود و همه به نماز می ایستند
سعی و طواف = کنایه از گشت و گذار - کنایه از کوشش و بررسی
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
منظومه ی «معراجیه»

برفتم تا کتبخانه
بدیدم شهر صد دروازه ای آنجا
به هر دروازه صدها در
به هر در گنجه و گنجینه ای دیگر
«خدا - داد - نامه» را برگی زدم از چپ
به دیگر سوی در بودم.
در آن ظلمتگه سوزان
که دود انبوه ِ تلخ و
دیده آزارش دمادم...
خدا داند شمارِ آدمان
کز چهرشان آتش
زبانه ور شود تاریک.
بتان و بت پرستان
هیزم ِ آتش.
درآن درهم شکن ظلمت
که هر اخگر به کاخ شعله ور ماند
خورند آنجا گدازه هایی از زقّوم
گدازه هایی از آهرمنی سر
میوه ی پر خار و دشخوار
که از هم بگسلاند روده هاشان را
و مانند شترهای هماره تشنه آشامند
چرکداغ ِ بولجن ، آن سان
که افزاید فزون تر تشنگی شان را
پیام آور کُشان ؛
آدمکشان
دروغ گویان
دروغ بندان به یزدان
بی نمازان
ربا خواران؛
پدرمادر گدازان
بت پرستان
ستمکاران ؛
دو رویان
بد زبانان
همه ، پیمانه کاهان
همه ، پیمان تباهان.
بتان و بت پرستان
هیزم ِ آتش.
«مگر نامد شما را پیغم آور
که آرد از خدا فرمان
و بنماید شما را این چنین روزی؟»
«چرا ؛ آمد.
ولی بر کافران بایست
پادافره.»
«همه ، ما ناتوان بودیم و فرمانبر ز سرکش ها»
«نبود آیا زمینتان نیز گسترده ؟»
بتان و بت پرستان
هیزم ِ آتش
نه مرگ آزادی و آرام آرد
نه دیگر زندگی گردد فراهم.
نه دیگر بازگشتی هست
نباشد آرزویی جز که نابودی
و نابودی شده نابود.
بتان و بت پرستان
هیزم ِ آتش.
بپوشانند ز آتش رخت بر آنان.
به گاه تشنگی ریزند بر سرشان
چنان داغابه ای سوزان
که بگدازد همه تن را
بیندازند از تن پوست
به دیگر بار روید پوست بر تن
که بگدازد ؛ فرو ریزد پیاپی
بی شماره
بارها بار.
چَشید ؛ اینت ؛ آتش سوزنده ی دوزخ.
ببینید.
ببینید جایگاه و مرده ریگ خود به مینو
اگر بودید
پارسایان
همه نیکی فراز آرم
خداوندا
چه آید گر که باشد آزمونی دیگرم ؟
«...»
موذن بانگ برداشت :
«بشتابید
هنگام نماز ست.»
مهدی فرزه (میم. مژده رسان)
واژه نامه :
پسندم نیست که فقط با کلمات روزمره و روزنامه ای شعر بگویم و از طرفی دوست دارم همگان شعرم را بی هیچ ابهامی بخوانند لذا لازم می دانم که معانی برخی کلمات و بعضی ترکیبات تازه را بنویسم ٬ پیشاپیش از استادانی که این معانی برایشان توضیح واضحات است ٬ عذر خواهم.
چپ = سمت و سوی اصحاب شمال
دود انبوه = دود متراکم
درهم شکن ظلمت = تاریکی غلیظی که درهم شکننده ی دوزخیان است.
اخگر = جرقه
دشخوار = دشوار
میوه ی پر خار و دشخوار= هنگام شنیدن شاید اینطور تداعی شود (میوه ی پُرخوار و دُش خوار) و در نتیجه ممکن است میوه ی پرخورده شونده یا میوه ی پرخورانده شونده و بد خوراک و ناگوار را به ذهن تداعی کند هر چند که پرخوار به معنای فرد بسیارخور ، مفهومی فاعلی دارد نه مفعولی .
زقّوم = میوه ی درختی جهنمی - درختی جهنمی
آهرمنی سر = زقّوم ، که میوه ای به شکل سر شیاطین است
هماره تشنه = همیشه تشنه
پدرمادر گدازان = عاق والدین
پیمانه کاهان = مطفّفین - کم فروشان
برخی از واژه ها در شعر « معراجیه » معانی و مصادیق دیگری هم ؛ می توانند داشته باشند به مانند واژه ی« بد زبانان» که می تواند غیبت کنندگان - ناسزا گویان - سخن چینان و آمران به منکر... را نیز در بر گیرد .
سرکش = طاغوت
پاد افره = عذاب - مجازات
چشید = بچشید
اینت = صوتی نشان دهنده ی تحسین و تعجّب و ملامت
مرده ریگ = میراث
مینو = بهشت
فراز آرم = فراهم کنم







