- : راهی به آسمان نیست
زین شاخه های همسان
آزادی آسان نیست
ای کاش آزادی آسان بود
آزادی تو ای کاش
آزادی کُل ِ مرغکان بود
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
مگو چرا و چون و چند
مجو نشان ز بیش و کم
مجو محال
مشو دژم
به سیل و خیلی از گزینه ها
تو بهترین گزینه ای
که بهترین گزین خدای
پدید کرده است
پس
درود بر پدیده آفرین
درود و بی کران سپاس
بر
خدایگان خدای
مهدی فر زه
اعجاز خدا، همین قَدَرهست
سازد چو تویی، ز هر دوتان
امّا نه تویی، نه او؛ یکدگر(یک ، دگر) هست
ما چون گَوَنیم
تا که چشم بگشاییم
می گرییم
پنجه های رنگ رنگ
در کنار چشمه می شویند
لکّه از پیراهن ِابر ِ قشنگ
نارون ها که تهی ست
قفس برگ چناران شد
جای مرغان چه تهی ست
تک درخت آیا ز شیبِ تند بالا می رود
یا که پایین می خرامد
کس نمی داند
آسمان ِ لاژورد
شنبه یکشنبه...
پیرهن پوشد
سنجاقکِ فریاد
مانند ِچلیپا
بر سرخ لاله ستاد
حلزون سپید
بر گلابیِ لک وچال
با شتاب می خزید
شب چارشنبه سوری ، ماهتاب
پشت ابری فالگوش ستاده بود
رهگذران را سخن ازروزبود و، آفتاب
پاجوش ِچناران
ازباد ِخزان
شد لانه ی برگان
دانه های برف، ضربدروار
می خورد به شیشه ی خودرو
کمانه می کند هربار؛ انگار
در هزاره گردشگاه
گوی قلوه آیینه ای شگرف آساست
یک دگرگون نگاره گاه
برگها با نسیم خزان
پنجه در پنجه می دوند
ازمیان ِفتادگان ، فتان برگان
چون ابرهای سپید آیا
زاینده و زنده می کند او
باغ ِ گل ِ مریم را
هان؛ این چه آیینی ست
آیا زیبا بینی
مایه ی زیبا بینی ست
نام ؛ یک چند حرفیِ بی اعتبارست
عکس ؛ خاک است و بر باد ست و آب
آنچه مانند روان ماناست ؛ پندار ست
بوته ها و پاجوشان
در اداره ی خزان
شد برگ پاره دان
بر گُلان ِ سپید و سیاه
گرده افشانی کند خاکستری
گویی از خرمنی ببارد کاه
سیاووش
زدریایی از دود و مِه بَر شده ست
چلیپای آتش کشیده به دوش
برفِ برفک گونه بارد ذرّه شار
چکه آذین شاخه ها و بند ها
برکه ها و خاک ها شد برف خوار
آینه های تاشو
بال های بینایی ست
کنج شیشه ی خودرو
به بهمن دژ و؛ شیر و تخت و کلاه
به بهرام و خسرو نمودند راه
که یزدان چه خواهد به آوردگاه
همیشه می اندیشم
این آخرین سرود ست ، اما باز
در پیله اش بتند کرم، ابرشم
کرمی درون پیله بسوزد به ناگهان
پروانه ای زپیله ی بُگسسته پرکشد
پروانه بهترست ویا کرم، زین وآن
عصر ما عصر ده رویی وگنه خواهی ست
عصر ما عصر گوشی و موشی
عصر ما عصر چشم در راهی ست
مانند آتشی که به خاکسترش نشست
چارشنبه سوری ِ پیشینیان ما ، افسرد
جز سوگ و انفجار، زین سور، برنخاست
باران به تازیانه بسته مِه آلوده راه را
خودرو چو قو، دسته به دسته ، روان شده
بر آبراه مِهگون، که فروبرده راه را
استخوان های شکارش، زآسمان
پی به پی می افکند، اکنون همای...
کِی خورد آیا ز مغز استخوان؟
دور از دسترس دشمنان پرندگان
جای آشیانه می سازم
تا که بنگرم راز زندگانی پرندگان
گوی ِبزرگ ِسبز، نهانگاه ِ مرغکان
آن لایه لایه نارون آن ، تو به تو درخت
استاده برستون کوته و گسترده سایبان
پُر های و هو ز نغمه ی شاداب مرغکان
جُنگی ز چند گوی بزرگ و به سبزه رنگ
استاده برستونِ کوته و گسترده سایبان
در جنگل رکوع – های به هم پیوسته
چون گنبدی - تو به سجده فرو شوی
معراج و اوج ِعشق را ، شده گلدسته
هرچند، بیدِ مجنونِ گریان ،
با باد رَوَد ؛ آرام آرام . . .
درختانند ، مجنون و ، پریشان .
گرفته سازِ تن تارش در آغوش
سراید باربد ، از نو سرودی .
شهی ، رام ِشُکوهی ، مانده مدهوش
هرچند ، شب از شب افزاید
یک شب ؛ سپیده دم
از نردبان نور، فرود آید
همچو آدم ز دَم آمد عیسا
او که دَم یافت دَمی داد به گِل
کان پرنده بپرید از دَمِ جانان به هوا
آنچه دادی و ندادی ، داد ست
هر گرفتار به بند تو ، ز بند آزاد ست
همه ویرانی و آباد ، همه برباد ست
عجب سیمرغ زیبایی ست آزادی
به دور از بند و زندان باد، زیرا
هماره مایه ی شادی ست آزادی
آشیانِ تندرستی رفته بر باد.
زین معماگونه دادِستانِ بیدادان نشان؛
داد
فَرزِه هم رویشی لبِ جوبار
فرزه هم، سین ِ هفت سین جهان
فرزه مژده رسانِ فصل بهار
مهدی فر زه
انجیربن سایه گسترم
چه گردو های درشتی داده بود!
هرچه می تکاندم
باز هم
از گردو های سبز و درشت
پر بود.
زیر درخت هم
لای برگ های زیتونی انجیر
پر گردو.
مهدی فر زه
بر زبان گنجشگ و عرعر های این نخچیرگاه
بس نکیسا بر نشسته روی شاخ
چنگ ناسازی به کف
می خراشد چنگشان
هر تار چنگ
مردمان سردرد
گوش گردون گشته کر
باربد کنجی نشسته
او خموش...
هر نکیسایی بر آورده خروش...
ناگهان آوای مرغان بهشت
آسمان در آسمان
افکند غوغا و شور و غلغله...
باربد می خواند و آوای عشق
می رود تا گنبد نه توی دوار سپهر
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین گنبد دوار بماتد."
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
"شنا نمی دانم
چگونه فرزندم را
برهانم"
تماشا می کرد...
فرزندش در باتلاق فرو می رفت...
مهدی فر زه
در اورمزد روز از فروردین ماه 1336 چشمم به دیدار جهان و جهانیان روشن شد. یکی دوتن از بستگان گفتند نوزاد را نوروز بنامید ولی پدر پیمان بسته بود که پسر را مهدی نام گذارد. دوران کودکی در چهارصد دستگاه ژاله و دبستان باباطاهر سپری شد. بعد به تهرانپارس رفتیم و در دبیرستان هرمزد آرش درس خواندم . در سال 54 در نیروی هوایی استخدام شدم و برای تحصیل در رشته ی بال و بدنه ی هواپیما به کشور آمریکا اعزام گردیدم مدت شش ماه (یک بهار و تابستان) آنجا بودم . دو سال بعد از برگشتنم ؛ ازدواج کردم و همراه خانواده در کناره ی شهرهای اصفهان ؛ تهران ؛ امیدیه ؛ دزفول و سرانجام در فردیس زندگی کردم . حوادث مهم زندگیم تا کنون به ترتیب عبارتند از :
1- فوت پدر
2- اعزام به کشور آمریکا
3- ازدواجم که نتیجه ی آن تولد پسرم بود و دو دخترم که حالا به خانه ی بخت رفته اند.
4- شهادت تنها برادرم بسیجی غواص شهید"احمد فرزه" در عملیات بیت المقدس (2)
5- حادثه ای تلخ (ضربه ی مغزی) که در مورخه ی 21/7/88 برای تنها پسرم ؛ بر اثر بی احتیاطی یک راننده ؛ پیش آمد.
6-سپردن کتاب شعرم "جام روشنایی" به نشر ... که نشد .
7- انتشار اینترنتی اشعارم در وبلاگ چند ساله ام " شاهکارهای شعر نو پارسی"
شعر وشاعری را از اوایل دبیرستان ؛ یکی دوسال قبل از فوت پدر آغاز کردم . شادروان پدرم مرا با قرآن و دعا ؛ شعر حافظ ؛ تاریخ ایران باستان و شاهنامه فردوسی آشنا کرد . آن وقت ها رسانه ها این قدر گسترده و همه گانی نبود. پدر مرا کنار خود می نشاند ؛ کتاب برایم می خواند و معنا می کرد. کم کم کتاب خوان شدم با اشعار شهریار ؛ نیما و شاعران نوپرداز آشنا شدم. از اشعار اخوان ثالث و نیز ؛ شعر آرش کمانگیر کسرایی ؛ به خاطر کهن گرایی ؛ لحن حماسی و اسطوره گرایی لذت می بردم .
در پایان خوب است چند جمله ای هم درباره سبک شعرم بنویسم . در شعرم بیشتر به واج آهنگی و روان خوانایی شعر (موسیقی درونی) اهمیت می دهم و اگر شعرم عروضی شود همین طوری پیش آمده و قصد و تعمدی در کار نبوده است . از بدیع معنوی و قافیه در شعرم استفاده می کنم و دیگر اینکه تا وقتی بتوانم از واژه های پارسی بهره مند گردم از واژه های زبان های دیگر استفاده نمی کنم مگر اینکه واژه ؛ اسم خاص و یا واژه ای متداول باشد . سه دیگر اینکه هرچند برونمایه ی شعرم به فرهنگ ایرانی آراسته است ؛ درونمایه ی بیشتر اشعارم ؛ آیینی ست.
درچلیپای وجودم
می زند ناقوس های گونه گونه
دم به دم
زنگ.
از بلندای چلیپای فرامش گشته می خوانم
مسیحادم
دلارامم.
: " من ترا می خوانم
اینجایی که غیر از ما دوتا
کس نیست،
تا بدانم این؛
که تنها با تو دارم گفتگو؛
ور مرا نادیده و نشنیده انگاری
آنچنان از درد و انده
بانگ بردارم
که همه مردم به سویت سر بگردانند
و گروهی هم مرا دیوانه پندارند...
دلاراما "
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
پرده هاي كعبه در آتش
فرو مي سوخت
چونان خورگرفت.
مرغكان ِ ريگ افگن
تشنه جان
در مِهي از دود و آتش
چرخ مي خوردند
پر ریزان و سرگردان
بر فراز نيزه ها
قرآن ورق مي خورد
گوييا هنگامه ي صفين ديگر بود ...
اشك ريزان
ناگهان از ترس خوابِ تلخ
برجَستم
مي رسيد آواي غمناكي به گوش:
"خيمه ها مي سوزد و شمع شب تار عزاست
كربلا
ماتم سراست."
مهدی فر زه (میم. مژده رسان)
از بلندای گریه ، سرو ، خمید
اسبِ گم کرده ره ، چو ماه ِ خونین را
سوی انبوه ِ دشمنان ؛ بکشید
با بانگ ِ طبل ؛ مپوشان صدای حسین
آید صدای قرآن ، ازنیزه ها ، هنوز
بگذار تا بگریند ؛ مردم برای حسین
کوش تا گریه ی تو گریه ی بن سعد نباشد
از شمس ولایت بطلب نور هدایت
تا سیف تو از خون علی گریه گر بعد نباشد
یزید ِ تشنه تر از اهل کربلا ؛ دیگر
بنوش آتش چرکاب و تشنه تر از پیش
برآر بانگ؛ ز ژرفای روده پاره ها و جگر
مهدی فرزه

عاشورا حماسه اي ست كه هماره، همه را به انديشه وا مي دارد.
عاشورا ، مثل يك علامت سوال ِ هميشگي ست ، علامت سوالي كه پاسخ هايي فراوان و پايان ناپذيردارد.
عاشورا حماسه اي تكرار نشدني و معمايي ست، كه هر حركت، در آن، مثل آيه اي از قرآن تاويل و تفسيرپذير ست.
عاشورا، حماسه اي قرآني ست. چنس واقعه، از جنس داستان هاي قرآني ست.
هر چند در قرآن، از آن نام ونشاني نباشد.
عاشورا روزی است که قرآن به دفاع از حقانیت خود قیام کرد.
عاشورا دژ سربلند و بی گزند "لا اله الا الله" است ؛ با همه ی شرطها و شروطها
عاشورا حماسه اي ست اشك و خون آميز، كه هيچ حماسه اي درجهان ؛ به آن نمي رسد.
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
داشتم افسانه ی "کچل کفتر باز" را می خواندم دیدم اخوان در آغاز قصه ی شهر سنگستان تلمیحی ملیح به کبوتر های این افسانه دارد. تاثیر پذیری تقریبا همیشه دلنشین و پذیرش پذیر است همه ی شاعران بزرگ از نویسندگان و شعرای دیگر تاثیر می پذیرند. تاثیرپذیری "حافظ" از خواجوی کرمانی را نمی شود نادیده انگاشت.
حالا قسمتی از افسانه ی کچل کفتر باز و دو قسمت از قصه ی شهر سنگستان را برای مقایسه می آورم. در هر دو مطلب کفتر های روی درخت ؛ مردی گرفتار و به بن بست رسیده را که زیر درخت آرمیده است به شیوه ی "هم گفتمانی " راهنمایی می کنند و به او راه کار نشان می دهند.
کچل کفترباز
سر هفته کچل آمد نشست زیر درخت توت که کمیهواخوری بکند و دلش باز شود. داشت فکر میکرد کفترهاش را کجا خاک کند که صدایی بالای سرش شنید. نگاه کرد دید دو تا کبوتر نشسته اند روی درخت توت و حرف میزنند.
یکی از کبوترها گفت: خواهر جان، تو این پسر را میشناسی اش؟
دیگری گفت: نه، خواهر جان.
کبوتر اولی گفت: این همان پسری است که دختر پادشاه از عشق او مریض شده و افتاده و پادشاه به وزیرش امر کرده، وزیر و نوکرهاش را فرستاده کفترهای او را کشته اند و خودش را کتک زده اند و به این روزش انداخته اند. پسر تو فکر این است که کفترهاش را کجا چال بکند.
کبوتر دومیگفت: چرا چال میکند؟
کبوتر اولی گفت: پس تو میگویی چکار بکند؟
کبوتر دومیگفت: وقتی ما بلند میشویم چهار تا برگ از زیر پاهامان میافتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شیر بز به سر و گردن کفترهاش بمالد کفترها زنده میشوند و کارهایی هم میکنند که هیچ کفتری تاکنون نکرده...
کبوتر اولی گفت: کاش که پسر حرفهای ما را بشنود!..
"قصه ي شهر سنگستان"
دو تا كفتر
نشسته اند روي
شاخه ي سدر كهنسالي
كه روييده غريب
از همگنان در دامن كوه قوي پيكر
دو دلجو مهربان
با هم
دو غمگين قصه
گوي غصه هاي هر دوان با هم
خوشا ديگر خوشا
عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر
كفتر
نوازشهاي اين آن
را تسلي بخش
تسلي هاي آن اين
را نوازشگر
خطاب ار هست :
خواهر جان
جوابش : جان
خواهر جان
بگو با مهربان
خويش درد و داستان خويش
نگفتي ، جان
خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست
ستان خفته ست و
با دستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداري نمي
خواهد ببيند روي ما را نيز كو را دوست
مي داريم
نگفتي كيست ،
باري سرگذشتش چيست...
***
سخن بسيار يا كم ، وقت بيگاه ست
نگه كن ، روز
كوتاه ست
هنوز از آشيان
دوريم و شب نزديك
شنيدم قصه ي اين
پير مسكين را
بگو آيا تواند
بود كو را رستگاري روي بنمايد ؟
كليدي هست آيا
كه ش طلسم بسته بگشايد ؟
تواند بود
پس از اين كوه
تشنه دره اي ژرف است
در او نزديك
غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن
از اينجا تا
كنار چشمه راهي نيست
چنين بايد كه
شهزاده در آن چشمه بشويد تن
غبار قرنها
دلمردگي از خويش بزدايد
اهورا وايزدان
وامشاسپندان را
سزاشان با سرود
سالخورد نغز بستايد
پس از آن هفت
ريگ از ريگهاي چشمه بردارد
در آن نزديكها
چاهي ست
كنارش آذري
افزود و او را نمازي گرم بگزارد
پس آنگه هفت
ريگش را
به نام و ياد
هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشيد خواهد
آب
و خواهد گشت
شيرين چشمه اي جوشان
نشان آنكه ديگر
خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بيند
روزگار وصل
تواند بود و
بايد بود
ز اسب افتاده او
؛ نز اصل ...
دانه ی فلفل سیا و خال مهرویان سیا
هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟
به دیگر سخن ؛ هر دو مطلب دلنشین و ارزشمند است و هر دو اثر زیبایی و دلنشینی شاهکار را دارند و هیچ یک از این دو اثر ؛ علی رغم تاثیر پذیری ؛ تقلیدی نیست.

