" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب  مهدی   فر زه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
 

چو‌ بیند او

«فزون خواهی»

گذارد آذر سرخ

کف دست برادر

جای زر

آیا چنینیم ؟

 

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

 

پسینگاهان پاییز ست

و همرنگ شفق بر برکه ها

پای کوبِ رهگذاران

پنجه پنجه برگِ  بادآورده

اندر پچ پچ و خش خش

 

شاخساران

چشمه ها

ازشاخه های نازک و برگ ست آکنده

 

سوخته کاغذ ها را

بادِ  سرگشته

از چناری به کناری وز کناری به چناری برده

 

چون شفق در بوته های خاربن هر سو دوان

شعله های آب، کاندر شاخ وبرگِ  باغ افتاده

 

پسینگاهانِ  پاییزی

 شفق فام ست وهمرنگ شقایق ها


مهدی فر زه

1355

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

بر درِ

خانه ی

کننده ی

درِ

خیبر

از چه آتش نهاده اید دگر!!!

شاید این آرزوی شوم شماست

که کند اقتدا علی(ع)، به عمر!!!

 

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 


 

شب است

شبی تاریک و درد آلود و خاموش است

زبان آدمی از یاد انسان ها فراموش است

و جز توفان که می کوبد پلاس تیره ی خود را

صدایی بر نمی آید


 

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

در اتاق ِتاری، از تشویش

گوش می دادم

صداها می رسید از سقف

شاید گردبادی می خزد غرّان به روی بام

صداها می رسید از تِق تِق ِ دندان ِ درها

"  پدِ د..............دَر"

 

حصیر از بام شد کنده

درختی درشکست و آجری در آن

و قوطی های کژ در هم فروخوردند و درها

ز هم می کند گلها را ز ریشه

که ناگاهان به در کوبیده ؛ آمد

که در هم ریزد و پاشد...


و من گریان  کتاب مشق در دستم

برون رفتم.

 

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

 

 

 

نماز خون به قبله ی خورشید می کنم اکنون

نماز آخر من

این رسا

شکسته گرچه مرا قامت

"آه"

- می گوید :

که سر به کعبه ی خورشید می زند افلاک.

من آن درخت تناور به راه توفانم

شکسته شاخه ؛ خراشیده برگ ؛ می مانم

حماسه ی شکست ندیدی ؛ کنون ببین

پرنده ای که پر و بال ریزد و پوید

رهی به سوی زیارت ز کعبه ی خورشید

پرنده ای که چو آتش بسوزد و آنگاه

ز خاک و بسترِ خاکسترش دوباره برخیزند

پرندگان رهایی ، فرشتگان خدای

 

مهدی فر زه (میم مژده رسان)   

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

 

خرد دیوانه کُن ، مردی خردمند

کزو گریان شدی ، هر گونه لبخند

چو خالی دید ، تختِ پادشایی

برآن بَر شد ، به رختِ بی نوایی

فرو انداختند و ؛ زدَندَش

بدیدش پادشا  گریان به بندش

بگفتا از چه او  گریان شدستی

ز تحقیر ار ؛  ز دردِ چوبدستی

بگفتا گریه ام بر حالِ شاه ست

نه بر حالِ خودم ؛ ایزد گواه ست

به یک دم پادشایی ، این چنیینم

چه آید بر تو، من،  در فکر اینم

به یک دم پادشایی ، تیره روزیست

چه آید بر تو با این دوزخی زیست

که گر در باختر باشی ، به خاور

ستم بینند ؛ پرسندت ، به محشر


مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
محمد جواد محبت

****
حکایتی دوم از داستان دو کاج اثر استاد محمد جواد محبت برای اولین بار که تا امروز حتی استاد حمید سبزاواری همکلاسی قدیم ایشان نیز نشنیده بودند
در كنار خطوط سیم پیام

 خارج از ده دو كاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران

 آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پائیزی

زیر رگبار و تازیانه باد

یكی از كاجها به خود لرزید

 خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تأمل كن

ریشه‌هایم ز خاك بیرون است

چند روزی مرا تحمل كن

كاج همسایه گفت با نرمی

 دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی

ناگهان از برای من افتاد

مهر بانی بگوش باد رسید

 باد آرام شد ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم

 کم کمک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت

 دانه ها ریشه می زدندآسان

ابر باران رساند وچندی بعد

ده ما نام یافت کاجستان

****
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
شنیدن و دانلود 

 

 

 

 

 روز قدس روز اسلام است. (امام خمینی(

 

 

 

 

 

...و کژدم اژدها خرچنگِ رنگارنگ

 

چو ابری از ملخ ها ، مورها ، زنبورها

 

و یا چون کهکشانی موریانه

 

به هر سو می پرید و می جهید و می خزید

 

به هر در می زد و یک در ازین همسایگان بر وی نمی شد باز

 

 

 

تنوره می کشید و دود می کرد...

 

 

 

به ژرفِ خانه ی زیتونی ما

 

کژدم اژدرچنگ

 

فرود آمد زچاهِ دودکش

 

نه از در

 

 نه  ز دیوار و...

 

 نه از روزن

 

 

 

 درون خانه ی زیتونی ما

 

همان خانه ی کهن

 

همان خانه ی نیا اندر نیا آباد

 

تنوره های آتش می زد او هر سو

 

به آتش می زد او هر چیز و ناچیزی که می دید

 

و این همسایگان

 

اورا فرود آرنده ی جاوید ورجاوندِ پاک آتش

 

 انگاشته

 

 و خانه ی باستانگانمان ،

 

 آتشکده ی فرمند.

 

 

 

سرک ها می کشند از بام و از دیوار

 

به این آتشکده ی اژدر

 

به این اژدرکده ی آتش

 

همانا باز هم ...

 

آیا چه چاره؟

 

 

 

نه تنها دست یاری سوی ما هرگز نمی یازند، اینان

 

نه تنها سنگ یا ریگی به سوی اژدها هرگز نمی پاشند، اینان

 

که گاهی دست و گاهی پای ما گیرند و گویند

 

که این فرجامِ ورجاوندِ پایانِ جهان باشد 

 

 

 

و از ما نیز می خواهند

 

دخیلی بر دُم و چنگش کنیم آذین

 

دخیلی تا نیازی زآن نیاز آران برآرَد نیز

 

اگر چه خانه مان در آتش و  بر باد .

 

 

 

فریاد...

 

 

 

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


حکمت او چون لدنی منطق و پنهانی است

درک موسی هم ز داد خضر حق نادانی است

گر هزاری هم بیابد صد سوال

پاسخ او را کی بجز حیرانی است


یک وقت خبر شدم که در گور

در محفل مار و مور  هستم

با کوله ای از گناه بر پشت

کوته شده ار ثواب دستم


دویدم و دویدم

هفت تا سراب دیدم

سراب آخر اما

چشمه ی آب دیدم


هرگاه کسی بینم

دستی به نیازی پیش

یادم  ز خدای آید

دستش ز فرازی پیش


مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

ز بی حد توی ِ بی حد راه ِ آینده

ز بی پایان نوشت ِ سرنوشت آیا

که می داند جز او

که دارد جملگان در بَر

که شاید لحظه اش یک بی نهایت بُرهه نوری است

و یا شاید خِرَد بر جملگان ِ خلق چیره ست

ز بی پایان نوشتِ سرگذشت ما که می داند؟


مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

دعا

 

 

 

آفریدی آدم و حوا و...

بسیار آدم و حوای دیگر را

یکی هم زان میان

 فرزند من

که گرچه ما ز زایش تا  بپروردن

هماره یار و هم دلدار وی ، شاید ؛ که باشیم...

 

هلا  ای آفرینشگر هماره!

 

ز ذرّه آفرینی ، پرورش ،

 تا زایش ِ بس ذرّه ای پیوسته با سامان

تویی هستی ده.

 

تویی هستی دهی ، کو ؛

ما و او را آفریده ست.

 

ز هیچ آفرینا!

شگرفا!

ز ناچیزانه ذره تا به نیکو آفرینش

پرتگاه ِ بس شگرفی

از زمین تا آسمان ست.

 

غلط گفتم

ببخشا فرزه را ؛

 مانا؛ غلط گفتم

به یک فرمان "شو. شد" هم زمین ؛ هم آسمان بسته ست.

 

هلا ای بس شگفت آورتر از،

هر  بیکرانی، هر؛ شگرفی، هر؛ شگفتی

هلا ای آنکه نزدش سخت و آسان هردو یکسان ست و آسان

هلا ای بس توانا تر از آنچ آید به پندار

ورا دریاب

بیش ازپیش

 

شگفتی آفرینا!

شگفتا که تویی!

 

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

 

==================================

 

شعر آیینی ما پر شده از خنجر و سر

نه ز آیات و روایات ؛ نشانی ست دگر

بعضی گویند بیا ؛ بعض دگر نیز ؛ نیا

آمدن نآمدنی نیست؛ به دستور ؛ مگر

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

 

=====================================

 

 

پردیسِ پرندگان

 

 

 

 

پرندگان

حتی قفسی بی در را

به آشیان

برنمی گزینند.

تنها برای باد

شاخ و قفس یکی ست.

 

پرنده،

حتی از پَر و پنبه

در هیچ قفس

حتی قفسی بی در

گرفتار مباد

زیرا قفس

یاد آور "زندانی" ست.

 

 

روان های پرنده های قفسی

و پرنده های رها

بال در بال

بر بال باد

از شاخه ای به قفس

وز قفسی به شاخه پر می کشند

با شادی و شوخی و چکاچاک.

 

-: "به به !

پردیس ِ پرندگان چه زیباست."

 

 

89/3/12

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

=====================================
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

اسمش را نمي دانست
همينطور نام بچه هايش را
فقط مي دانست
بچه هايي دارد
که لابد آلزايمر گرفته اند
وگرنه
پدر مهربانشان را
فراموش نمي کردند

 

 حمیدرضا اقبالدوست

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

قرآن دانای خواندنی ست.

تاریکتر از نادانی

مانا ظلماتی نیست.

 

 

چشمه ساری از سراب

درسیاهی زار...

خدا ! کی روید آفتاب؟

 

 

قهقهه ی آتش ِ گیسوفشان

از ته ِ دوزخ به هوا شد که هان

باز بخواهم که خورم مردمان

 

 

از آتش ِ شب رنگ ، که چون کوه ِ تش افشان

افروخت شب ِ تار ، گذر کرد سیاووش

سرزنده و زنده ست سیاووش ؛ با فرَه ِ یزدان

 

 

چون ابرهای سپید آیا

زاینده و زنده می کند او

باغ ِ گل ِ مریم را

 

 

نهنگ ِ آتش سوزی و انفجار

شهرِ درتاریکی را ، فرو بُرد

خوشا دعای یونس و فانوس ِانتظار

 

 

 

کاش ما را آن قلم بود

که خدا به آن بنازد

قلمی فرقانی ، قلمی حزن آلود

 

 

 

با چراغ ِ فرقانی ، در آینه ی نماز؛ زیستنی باید

بر بُراق ِ سجده ، به معراج ِعشق ؛ رفتنی باید   

هم ازاینسان دلا ؛ به کمال ِجمیل ؛ پیوستنی باید

 

 

 

به دوزخ درّه ای، از آدم وسنگ

برآمد بانگ : کوکو... شادی ِ شوم

بَده... بَد بَد... هرآنچ آمد فراچنگ

 

 

 

مثل پروانه های سرگردان

همه از خواب ژرف برخیزند

همچومستان  تلو تلو خواران

 

 

 

عصر ما عصر ده رویی وگنه خواهی ست

عصر ما عصر گوشی و موشی

عصر ما عصر چشم در راهی ست

 

 

 

 

اعجاز خدا، همین قَدَرهست

سازد چو تویی، ز هر دوتان

امّا نه تویی، نه او؛ یکدگر(یک ، دگر) هست

 

 

خضری به ابَرسیاهی زار

بهارِ کبک پویه را

می نگارد   بارها  بار

 

 

 

 

در جنگل رکوع – های به هم پیوسته

چون گنبدی - تو به سجده فرو شوی

معراج و اوج ِعشق را ، شده گلدسته

 

 

 

 

هرچند ، شب از شب افزاید

یک شب ؛ سپیده دم

از نردبان نور، فرود آید

 

 

 

 

آسمان – سقفی گُدازان

کوه - تپّه های ماسه بادی

ای دریغ ، آیا چه افتاده ست ؟ هان ؟

 

 

 

همچو آدم  ز دَم آمد عیسا

او که دَم یافت دَمی داد به گِل

کان پرنده بپرید از دَمِ جانان به هوا

 

 

 

 

آنچه دادی و ندادی ، داد ست

هر گرفتار به بند تو ، ز بند آزاد ست

همه ویرانی و آباد ، همه برباد ست

 

 

 

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

نارون ها که تهی ست

قفس برگ چناران شد

جای مرغان چه تهی ست

 

پله های جویبار

در خزانی ِبهار

شد شکوفه زار

 

پنجه های زرین ِ چنار

بر نوک شاخه ها تکان می خورد

 واپسین یادگار بهار

 

 

پنجه های رنگ رنگ

در کنار چشمه می شویند

لکّه از پیراهن ِابر ِ قشنگ

 

 

باربد های چنگی باران

بردرختان نشسته بنوازند

خسروانی سرود ِ بی پایان

 

آسمان ِ لاژورد

شنبه یکشنبه...

پیرهن پوشد

 


چون آشیانه ای فرو ریخته

شاخه های بریده بریده

در چنار برهنه آویخته

 


گلهای سپیدِ  بی ساق

برموج نسیم جنبید

مانند ستارگان ِ برآب

 

 

آفتاب بیمار بود

گاه دیدگان می بست

گاه دیده می گشود

 

 

پاجوش ِچناران

ازباد ِخزان

شد لانه ی برگان

 

 

برگها با نسیم خزان

پنجه در پنجه می دوند

ازمیان ِفتادگان ، فتان برگان

 

 

چون ابرهای سپید آیا

زاینده و زنده می کند او

باغ ِ گل ِ مریم را

 

 

خورشید ز لای ابر پاره

آهسته گذر ، گهی نگه می کرد

جنگل شده زو ؛ گاه روشن ، گاه تیره

 

 

داس ِ پرتو ِ خودرو

ساقه های باران را

می کند ، دم ، به دم ، درو

 

 

اژدرچنار همهمه می کرد و پوست می انداخت

خورشید شعله ورشده بود از دهان او

وز شعله ، ابرهای ِ پُر از پنجه ؛ می گداخت

 

 

شاخه ها از شکوفه برفینه ست

همچو پروانه ی سپید و زیبا یی

یک شکوفه به روی گل بنشست

 

 

بوته ها و پاجوشان

در اداره ی خزان

شد برگ پاره دان

 

 

 

دراین شکوفه ریز

خورشید تابد و بارد

باران ریز ریز

 

 

پنجه پنجه برگ باران نوک زده

در چناران خزان آباد

چنگ ها بر چنگ باران ها زده

 

 

برگان پا به بند

بر شاخه های لخت

گویی پرندگانند

 

 

یک رشته آشیانه ی ویرانه ی کلاغ

بر یک ردیف چنارِ تهی ز برگ..

زیباست باغ و راغ !.

 

گوئیا لانه ی کلاغان است

پشته هایی ز برگ خزان

که سکنجی شاخه ها را بست

 

 

برشاخه های کاج ِ بلندی ، تهی و سیاه

کز کرده اند ، پرنده های  زغالی

مبهوت ِ چهر ِ ماه

 

 

ابرها بر زمین خزیده ؛ می رفتند

راه ؛ گه آشکار و گه پنهان

دیدگان ، راه را نمی دیدند

 

 

بید از سرما می لرزید

ابر، تن پوشی از مِه

بر تن او پوشید

 

 

خانه ها آرامند و باسامان

هرچند ، باد وباغ

آشفته اند ، پاییزان

 

 

شب چارشنبه سوری ، ماهتاب

پشت ابری فالگوش ستاده بود

رهگذران را سخن ازروزبود و، آفتاب

 

 

زنبور و پروانه

زین بوته به آن بوته

 دیوانه ی پیمانه

 

 

شاخه ها کنار خیابان ها ، انباشته شده

شهر ها ، رنگ و جارو و شسته شده

مژده مژده ، زمستان ؛ زیبای خفته شده

 

 

برشکوفه، به مَثل

چکّه ای زر بود

زنبور عسل

 

 

مانند آتشی که به خاکسترش نشست

چارشنبه سوری ِ پیشینیان ما ، افسرد

جز سوگ و انفجار، زین سور، برنخاست

 

گُل بِهی و یاسِ زرد.

رستخیز ِ شکوفه ها

مژده ی بهار آورد.

 

 

خضری به ابَرسیاهی زار

بهارِ کبک پویه را

می نگارد   بارها  بار

 

 

از خاکسار و کوهسار

جوشیده چشمه سار.

گریان شده بهار.

 

 

از تندی رگبار

گلهای نو بهار

نگونند و خاکسار

 

 

ای بهاران پر ترانه

برخاکسار سرایید

رنگین کمان ِ دوگانه

 

 

باران به تازیانه بسته مِه آلوده راه را

خودرو چو قو، دسته به دسته ، دوان شده

بر آبراه مِهگون، که فروبرده راه را

 

 

دایره های تو در تو

می زند به همدگر پهلو

روی برکه ها، همه سو

 

 

نارون های تهی- انبوه

ازچکاچاکِ گنجشکها

آکنده شده ست بشکوه

 

 

 

گوی ِبزرگ ِسبز، نهانگاه ِ مرغکان

آن لایه لایه نارون آن ، تو به تو درخت

استاده برستون کوته و گسترده سایبان

 

 

پُر های و هو ز نغمه ی شاداب مرغکان

جُنگی ز چند گوی بزرگ و به سبزه رنگ

استاده برستونِ کوته و گسترده سایبان

 

 

هرچند،  بیدِ مجنونِ گریان ،

با باد رَوَد ؛ آرام آرام . . .

درختانند ، مجنون و ، پریشان .

 

 

فَرزِه هم رویشی لبِ جوبار

فرزه هم، سین ِ هفت سین جهان

فرزه مژده رسانِ فصل بهار

 

 

باغچه ی بهار

فرودگاهِ  پروانه هاست

یا بنفشه زار؟

 

 

مهدی فر زه (میم . مزده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


درپس پنجره های گریان

شمع ها افسردند

سوسوزنان، پت پت کنان

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

قارچ

 

خوراکی یا سمی یا....

فرقی نمی کند

من هم مثل تو

از قارچ میترسم

هیروشیما

حمید رضا اقبالدوست

======================================================

 

عاشورا

 

عاشورا

شرح شرحه شرحه شدن عشق

در اجتهاد شریح

آنروز که خون خدا را

 مباح میکرد

و اوج منزلت ری

که جای بهشت نشست

در نگاه پسر سعد

عاشورا

فریادی رسا

از حلقوم بریده تاریخ

خطبه خطبه اشک

برگونه های خشک وارثان آب

عاشورا

عباس عباس حماسه

که تا همیشه جاری

در طریقت یاران

و حسین حسین

 آزادگی

       ایمان

           عشق

                 و

                   و

                      و ....

حمید رضا اقبالدوست

===================================================

 

سونامی

عجیب بود

زلزله ۹ ریشتری

پیچ و تاب سازه ها

و فرونریختن ساختمان ها

عجیب بود سونامی

پیچ  و تاب اقیانوس

و کاغذ وار

برآب رفتن خانه ها و ماشین ها

عجیب بود ....

اما عجیب ترین حادثه

نظم بود

در صف فروشگا هها

تدفین

مراسم همدردی

انگار که آب از آب

تکان نخورده بود

حمید رضا اقبالدوست

================================================================================

مدرن

مو ها مدل جدید

ادکلن  مد روز فرانسه

لباس های مارک دار خارجی می پوشم

گفته ام دکوراسیون آپارتمان را

پست مدرن طراحی کنند

چقدر مدرن شده ام

لطفا برایم اسپند دود کنید

حمید رضا اقبالدوست

======================================================

 

نجیب

چند هزار سال است

آدم ها

اسب ها را اهلی کرده اند

غافل آنکه اسب ها

چه آدم هایی را

که بر پشت شان وحشی نکرده اند

حمید رضا اقبالدوست

===================================================

 

گریه

 

گریه زیباست

آنگاه که نوزاد

دردهایش را فریاد میکند

خوب است

وقتی در آخرین وداع

از هجوم عقده ها میکاهد

جالب است

آنگاه که کاراترین سلاح زن میشود

     .........

و چقدر تلخ

وقتی لبریز میشوی

از اشک هایی که

نتوانسته ای بباری

حمید رضا اقبالدوست

======================================================

 

شعر

 

سراغم که نمی آید

سراغش را میگیرم

لای کتاب ها

روزنامه ها

کوچه ها و خیابانها

هزارتوی خاطره ها

 .....

و هرچه بیشتر

کمتر می یابم

خسته که میشوم

از جایی که نمیدانم

 می آید

چشمهایم را می بندد

و غافلگیرم میکند

دوست خوب من

 

حمید رضا اقبالدوست

 

==================================================================

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

   پیامبر

همیشه هنگام از تو نوشتن

دستهایم می لرزد

پس   از تو و خدای تو

یاری می طلبم

می خواهم تاریخ انبیارا

از آدم تا خاتم

به تماشا بنشینم

جمال آدم ابوالبشر را

در تو می بینم

که پدر زهرای مرضیه ام الائمه هستی

و آن هنگام

که کتاب خدا و اهل بیت را

کشتی نجات امت قراردادی

نوح را دیدم

که آمده است

از سیلاب ها عبورمان دهد

 

و روزی که علی بر دوش هایت

بت های کعبه را

فرو می انداخت

ابراهیم را دیدم و گلستان را

و آتشی را که نمرودیان درآن می سوختند

 

آنگاه که قرآن می خواندی و

کلام وحی را

در جان مومنین جاری می ساختی

آن روزها که تو را شاعر و ساحر نامیدند

به موسی رسیدم

که با عصایش

به جنگ ساحران فرعون می رفت

 

و وقتی که در شعب ابی طالب

سنگ بر معده می بستی و

آماج فتنه ها و طعنه ها بودی

به ایوب رسیدم  و

صبر بر مصیبت هایش

 

و چون به عیادت نامسلمانی رفتی

که در مسیر هر روزه ات

خاکروبه بر سرت می ریخت

جمال عیسی را

در تو به تماشا نشستم

 

و آن هنگام

که کافران حجاز

بر تو تاختند

تا دین و دنیای تو را نابود کنند

شمشیر از غلاف بیرون کشیده و

حکومت را در مدینه بنیان نهادی

سلیمان بود که نور از جمالت می یافت

 

و آنروز تا همیشه

که اخلاق را

مراد بعثت و

عصاره دینت نامیدی

تو را خاتم الانبیاء والمرسلین

یافتم

حمید رضا اقبالدوست

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

مولا علی

 

عشق را

در در ابتذالی یافته بودم

که نام مقدسش را

لوث کرده بود

عدالت را در طعم شعاری

که دهانم دوخت

و حقیقت را

پشت کامیونی که می گفت

گشتم نبود

نگرد نیست

به تو رسیدم

و عاشقت شدم

آنگاه که فزت  ورب الکعبه میگفتی

و مرگ

عادلانه ترین حقیقتی که می شناختم

در پیشگاهت

زانو زده بود

حمید رضا اقبالدوست

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

 

 تحریف

 

آقا خیال میکنم

هنوز دلت خون است

و اگر دوباره بیایی

حماسه ای دیگر به پا میکنی

آقا به جای علم علمدارت

که تا ابد

بیرق آزادگی برافراشت

زیر علم های بیست و چند شاخه

گویی رقابت زیبایی اندام به پاست

آقا

بساط سفره های چرب و شیرین روبراست

و سفره سخاوت اباالفضل العباس

گاهی محفل زنانه نمایش مد میشود

آقا اینروزها

دیگر صورتهایتان را

مثل ماه نمی کشند

پناه بر خدا

محاسنتان را ستاری اصلاح کرده اند

آقا شنیده ام

سپاه یزید روز عاشورا

آنقدر بر ساز و دهل و طبل و سنج کوفتند

تا هل من ناصرا ینصرنی ات

به گوش هیچکس نرسد

که گاهی خیال میکنم

هنوز هم نمیرسد

  آقا.          

 

 

حمید رضا اقبالدوست

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر