ای بهاران پر ترانه
بر خاکسار سرایید
رنگین کمان دوگانه
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

حسینیه
یک به یک آمدیم و پیوستیم
دست ها بر سر
دست ها بر سینه
دست ها زنجیر
قطره قطره شدیم یک دریا
موج زن
کوبنده
توفان زا
کشتی نوح می نوردد
راه
مهدی فر زه (م. مژده رسان)

پرده هاي كعبه در آتش
فرو مي سوخت
چونان خورگرفت.
مرغكان ِ ريگ افگن
تشنه جان
در مِهي از دود و آتش
چرخ مي خوردند
پر ریزان و سرگردان
بر فراز نيزه ها
قرآن ورق مي خورد
گوييا هنگامه ي صفين ديگر بود ...
اشك ريزان
ناگهان از ترسخوابِ تلخ
برجَستم
مي رسيد آواي غمناكي به گوش:
"خيمه ها مي سوزد و شمع شب تار عزاست
كربلا
ماتم سراست."
مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

نیستم دعبل ؛ ولیکن آرزو دارم؛ بمویم
تا گلاب شعر ؛ از چشمان ؛ ببویم
ای امام مهربانی ؛ ای مسیحایی کرم
آرزومندم که شعری؛ درخور حزنت بگویم

از کنار حرمت دور شدیم
با چشم های گریان
وا پس نگران
لنگ لنگان
شاید کنارمان بودی
شاید هم روبرومان
میهمان نوازا
میزبان بودی و ما ...
مهمان.
مسیحای آل محمد
سلطان بودی و ما...
دریوزه گران.
همه ی درها به رویمان بسته بود
اما
درهای حرم همگی باز بودند
بار عام بود
بار عام.
مهدی فر زه ( میم . مژده رسان)
تا " دو دریا گاه" باید رفت ...
کشتی بشکسته در غرقاب.
صندوقی و کودکی بر آب.
پیرمردی شب شکار
کودکی دریا شکاف
گرچه هر دریا به سان شبنمی در دشت باران هاست
تا بدانجایی که دریایی بپیوندد
به پنهان روشنادریای ژرفاژرف
باید رفت
ماهی بی جان به دریا جست
تا " دو دریا گاه"
باید رفت
باید رفت ...
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
در راه مدرسه
گنجشگکی گرقتم
در سیاه چال کیفم
نهان کردم
برگشتنی
گفتم بگیرمش
که بداند
"منم که آزاد می کنم"
دیدم کلاغ بچه
تا نوک درخت
پر ریزان و
پر پر زنان بالا رفت
ولی پایین آمد
و با سگ ها و گربه ها
دوان دوان دور شد.
آه ؛ آزادی
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ، غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی افتاده دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویمهوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
چند رشته سیم برق
در سکنجی ایوان
پیداست.
به نوکش شاخه ی نازکی ز درخت
قُمریَک روی سیم برق نشست
شاخه را روی سیم ها بنهاد.
تا که از روی سیم پرید
شاخه از سیم ها فرو افتاد.
تا به پنجاه بار دیگر هم
پی به پی آمد و نشست و گسست
گرچه از آشیان نشانه نبود
بر زمین نقش آشیانه ای را بست
مردی از دور می نگریست
رفت و با چارپایه ای آمد
یک مقّوا به سیم ها پیوست
بعد ِ یکچند، قُمری آمد باز
به نوکش شاخ نازکی ز درخت
رفت و بر روی آن مقّوا باز
نقشی از آشیانه اش را بست.
مهدی فرزه (میم. مژده رسان)
افق ميگفت: - « آن افسانهگو
-«آن افسانه گوي شهر سنگستان،
به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارتگو»
سفر كردهست
شفق ميگفت:
«من ميديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،
ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كردهست.»
.»
ادامه مطلب...
« تأملي در شعر نماز » نقدي است از بهاء الدين خرمشاهي بر شعر « نماز » از دفتر «از اين اوستا».
اخوان،خود درباره اين شعر مي گويد: « درمورد قطعة نماز همينقدر مي دانم كه چند روزي در ييلاق زاگون مي گذراندم و خلوت و آسايشي داشتم، و مخصوصاً شبها در صميم طبيعت محض –كوه و دره و باغ و چشم اندازهاي زيباي ييلاق زاگون –انگار خود را با زمين و طبيعت و روح كائنات نزديك تر حس مي كردم، و در لحظه اي از لحظات خلوت محض و خالص و در حال مستي و تنهايي آن قطعه به خاطرم خطور كرد و نوشتم».
ادامه مطلب...

مهتاب رو به ساحل مغرب نهاده بود
قلب سیاه ساعت شماطه می تپید
شب می گذشت و لحظه ی میعاد می رسید
ادامه مطلب...
ای پیر ِ جوان ، تو کی می آیی؟
ای شاه ِجهان ، تو کی می آیی؟
ای آب ِسراب ؛ کی بجوشی؟
اعجاز ِ نهان ؛ تو کی می آیی؟
" : -همچو هاجر کُه به کُه باید دوید
در پی معجز به هر سو پَر کشید
آب ؛ هرگز می نجوشد از سراب
لیک از سعی و توکل ؛ جوشد آب"
مهدی فر زه

گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
ادامه مطلب...
چل
صبح حدیث رجعت خواندم
تا جان سپرم ره نگارم
بازآمدگی عشق و امیدم بوده ست
بر آمدنم رجای واثق دارم
بازآمدگان مرا دگر یاد کنید
در بیعت حق مرا چو خود شاد کنید
در وهله ی اولم نبوده حاصل چیزی
شاید به جهادم ز غم آزاد کنید
مهدی فر زه

آهسته
باز از بغل پله ها گذشت
در
فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما
گرفته دور و برش هاله اي سياه
او
مرده است و باز پرستار حال ماست
ادامه مطلب...
ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازهی جهان
آواره
مانده ، از وزش بادهای سرد
برشاخ
خیزران
بنشسته است
فرد
برگرد او
به هر سر شاخی پرندگان .
ادامه مطلب...

اما نمي داني چه شبهايي سحر كردم
بي آنكه يكدم مهربان باشند با هم پلكهاي من
در خلوت خواب گوارايي
و آن گاهگه شبها كه خوابم برد
هرگز نشد كايد بسويم هاله اي يا نيمتاجي گل
از روشنا گلگشت رؤيايي
در خوابهاي من
ادامه مطلب...
پرندگان
حتی قفسی بی در را
به آشیان
برنمی گزینند.
تنها برای باد
شاخ و قفس یکی ست.
پرنده،
حتی از پَر و پنبه
در هیچ قفس
حتی قفسی بی در
گرفتار مباد
زیرا قفس
یاد آور "زندان" ست.
روان های پرنده های قفسی
و پرنده های رها
بال در بال
بر بال باد
از شاخه ای به قفس
وز قفسی به شاخه پر می کشند
با شادی و شوخی و چکاچاک.
-: "به به !
پردیس ِ پرندگان چه زیباست."
12/3/89
مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آوازِ مُهرها ؛ به تسبیح ؛ بَرشده ست
گویی به مرغکان ؛ ز سپیده خبرشده ست
شاید ؛ ز چاهِ مناجاتِ شیرِ خدا
زمزم به زمزمه اینک به در شده ست
مهدی فر زه

اگرچه حالیا
دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده
ست
هنوز از خویش
پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی
نمناک ؟

