ناشر : آقای احمدی02144690761
خوان هشتم
... یادم آمد ، هان
داشتم می گفتم آنشب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی! چه سرمایی!
باد برف و سوز وحشتناک ،
لیک ، خوشبختنانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی .~
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس ،
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم .
گرم ،
از نفس ها ، دودها ، دم ها ،
از سماور، از چراغ ، از کپه آتش .
از دم انبوه آدم ها ،
و فزونتر ز آن دگر ها ، مثل نقطه ی مرکز جنجال ،
از دم نقّال.

ادامه مطلب...
متن آهنگ به کورمانجی
اوره آسمین ارمان ارمان دگورمژن
دگورمژن
کریه برخان خاده جان دبارژن
همدل هوال عزیز جان ته ناویژم
چاو شور پرن ارمان ارمان سره ساوو
اورزه لنگه هوال جان ورین راوه؟
بکن برا عزیز جان درد بلاوه
ادامه مطلب...

شوش را دیدم،
این ابرشهر، این فرازِ فاخر، این گُلمیخ
این فسیل ِ فخر ِ فرسوده
این دژِ ویرانه ی تاریخ

شوش را دیدم
این کهن تصویرِ تاریک، از شکوه و شوکتِ ایرانِ پارینه
تخت جمشید دوم، بامِ بلندِ آریایی- شرق
آن سُرور و مرگ را تسخَر زنان در قعر آیینه
شهرها در دهرها، چون کلبه های تنگ و لَت خورده
و مرور و مرگشان برده
شوش در باغی که ایران بود، چون قصری هزار اشکوب،
سالیان و هفته ها را روز های ِ عید و آدینه.
اینچنین یادم می آید خوب
با خط خوانای تاریخ اینچنین دیدم
- و پسندیدم -
بر رواق و طاق تقویم ابد مکتوب.
درنَوردیده چه بس طومار اعصار و سلاسل را.
آفتابی ساعتش را، عقربکهایی
پویه چون پرگارهای پرتو ِ خورشید
راه اعداد نجومی پوید و نوری
سالیان و قرنها کوتاه در فهرست تقویمش
با هزاره ها و بیور ها شمارد چند و چون ها را
شاخ زن صاحبقران ها در مطاوی-قرن ها؛ خفتند
دانیال و اِستر از ایشان
قصه ها گفتند.
مانده بر اوراق تورات کهن مکتوب.
بازهم زان دور دست ِ خواب ِ افسانه
می درخشد خوب.
با در و دیوارها ؛ سقف و ستونهایی چنان زیبا و رویایی
بَشن و بالا ، خشتی از زر خشتی از نقره
سطح و سقفِ آبگینه ، وآبگین آیینه و بلّور.
و ستون های شگرفش را
می تواند دید چشم کور.
کز فروغ شمعی، از بس تاب و تکرار و تصاعد ها
قصرها را، با همه تالار و طَنبی ها ، میانی ها و جَنبی ها
در تَگ ِ تاریکی ِ شبهای دَیمه نیز
معجز ِ معمار، روشن روز رویاند
با حصار و برج و باروها، چنان سُتوار و پولادین،
آنچنان در اوج و سر در اَبرِ افسانه
که به جَنبش قصه ی دیوار چین و سدّ ِ اسکندر
کاخسازی ، عنکبوت و خاکبازی ، کودکان را ، بیشتر ماند.
شاهشهری با جلال و هیبت افلاکی و خاکی
هاله ی گرم سعادت بافته در طوق گلهای بَرومندی
سایه می زد شادمانه تابش ِ خورشید ِ رویِش را
معتدل می کرد گرمای سعادت را، طراوتهاش
با نثار بی دریغ ابرها ی نعمت و راحت
کوچه ها و خانه هایش چون خط و رنگِ هماهنگی
نقش کرده خوشترین تدبیر را بر گستره ی تقدیر
مردمی با بیشتر سرشارکامی، کمترین امکان دلتنگی
در خیابان ها و برزن ها، ردیف خانه ها دمسازِ همسنگی
با سطوری شاد، فهرست سعادتنامه ی کوشایی و تدبیر
پیر و برنا، مرد و زن ها، چهره های زنده و مختار
غوطه ور در جبر جاوید و جمیل زندگی، با کار و کوشایی
عشق و شور و شوق و یکرنگی.
بر بساط دهر، نا هموار یا هموار

بازی بغرنج بودن را چمان با ساده تر هنجار
بدرستی دینشان می گشت و دنیا نیز،
بر مدار ِ راستی ها و درستی ها
و مدار سادگی ها نیز.
آن سوی افسانه، این روشن حقیقت را
دانیال از بخت بیدارش به رویا ها
خوانده، وین زیباترین شعر طلایی را
روز و راز روشنائی، آیت زیبائی و اشراق
مثل ِ سرمشق خدایان و خداوندان
خاطر افروز همه آفاق.
نقش بسته بر جبین دفتر مشرق،
شوش را؛ این شُهره شهر باستان را با همه شوکت
چون نگینی پر تلالو، دیده بر انگشتر مشرق.
این اُتاقه ی اورمزدی، تاج ِ هفت امشاسپندی را
دیده در اوج درخشش بر سر مشرق.

دانیال از بخت بیدارش
این زمستانگه دژ ِ نَستوه و سُتوار کیانی را
کوتوال ِ ایمنی ها دیده، در رویای گلبارش ...
آه، دیگر بس.
شوش را دیدم،
دیدنی اما چه دیدن، وای !
مثل ِ بیداری که از رویای شیرینی
با جلال و هیبت، اما خاک وخون فرجام
گنگ و مبهم لحظه هایی بی تداوم را به یاد آرد.
مثل پیری در سفر گم کرده دوران جوانی ها،
عیش ها و کامرانی ها،
نیم جانی ناتوان، در بُرده از تاراج ها، بیمار
اینک اینجا، با بَتر هنجار،
از عزیزانی که او را در حضَر بودند؛
می دهندش با روایت های گوناگون نشانی ها :
کاینچنین شد، کا ینچنین ها شد
و چه سان بود و چگونه، کان چها چون شد
وز گرامی تر عزیزانش
آن یکی پیراهنی آورده، صد پاره
زهر ِ مرگ اندود، قهر آغشت، دهر آلود
خاک و خون فرسود، چون نطع ِ شفق در شام توفانی.
وآن دگر آورده بازوبندی و مُهری
با خطی مرموز و نا خوانا
و خبرهایی
کاینچنین شد، کاینچنین ها شد
و چه سان بود و چگونه ، کان چها چون شد
آه، دیگر بس کن ای تاریخ، ای دانا گواه ِ چند وچون دیده،
این مسافر، این تماشاگر دلش خون شد ...

شوش را دیدم
- گو بماند آن شنیدن ها و خواندن ها-
دیدنی بسیار بود و گفتنی بسیار،
گو بماند گفتنی ها نیز،
لیک، تنها یک سخن، یک چیز:
راستی را که بدرستی نمی دانم
بر خرابِ این اَبَرشهر ِ شگفت انگیز
بر مزار آن شکوه وشوکت دیرین
ما پریشان نسل غمگین را
بر سر اَطلال این مسکین خراب آباد
فخر باید کرد، یا ندبه
شوق باید داشت، یا فریاد ؟
بارها پرسیده ام از خویش
نسل بدبختی که مایانیم
وارث ویران قصور و قصه ی اجداد،
با چه باید بودمان دل شاد؟
یادها یا بادها . یا هر چه بودا بود . باداباد؟
************* **************
از دل ویرانه ی اعصار،
می وزد هو هو کنان بادی
برگی از سویی بَرَد سویی.
شِکوه ای دارد، حدیثی می کند گویی،
این منم آهی شنیده، یا کشد دیوانه ای هویی؟
تا چه گوید، گوش بسپاریم:
" نسل بی گُند ! ای زهیچ انگاره، ای تندیس !
ای تَهی تصویر!"
- " با که گوید ؟ با تو یا من ؟"
{- "هبس!"
" با شمایم، با شمایانم."
ای شمایان هر که در هر جامه، در هر جای، بر هر پای
آی!
نسل بی گُند . آی !
من دگر از این تماشا ها و دیدن ها
شوکت افسانه ی پارین نهادن در بر ِ ناچیزی امروز،
شاهشهر قصه را دانستن و آنگاه،
دیدن این بی نوا چرکین،
همچو مسکین روستای کور و کودن، پیر
پوزخند طعنه و تسخَر
از نگاه دوست یا دشمن شنیدن ها و دیدن ها،
خسته شد روحم، به تنگ آمد دلم، جانم به لب آمد،
بسکه آمد دوست، دشمن رفت
بسکه آمد روز و شب آمد.
یا مرا نابود کن، با خاک یکسان کن، بروبَم جای
یا بسازم همچو پارین، نسل ِ بی گند، آی!"
های!
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
******
واژه نامه و توضیحات:
اُتاقه = جقه - نوعی کلاه و سرپوش گرانبها، آراسته به پر های رنگارنگ. (پرهما)
لَت خورده = لطمه خورده
بیوَر = ده هزار
دانیال و اِستر در تورات از عظمت و شکوه و زیبائی شوش سخن ها گفته اند .
دانیال = یکی از پیامبران بنی اسراییل در شوش هخامنشی
اِستر Esther= ملکه ی یهودی مذهب خشایارشا شاه هخامنشی
بَشن = پیکره – قد و بالا - تن
طَنَبی = طنابی - طَنَبی در اصل بر وزن ادبی ست به ضرورت بر وزن جَنبی آورده ام .
نوعی اطاق نشیمنِ مهمانخانه است در ساختمانهای قدیمی مثل شاه نشین.
به نیم جو نَخَرم طاق ِ خانقاه و رباط
مرا که مَصطَبه ایوان و، پای ِ خُم، طنبی ست
"حافظ"
کوتوال = قلعه بان - دژبان – محافظ و فرمانده دژ .
نَطع = سفره چرمین که زیر محکومان به مرگ می گسترده اند که خونشان اطراف را آلوده نکند .
اَطلال = ویرانه و بازمانده های ویران عمارات .
تندیس = مجسمه
دَهر = حادثه – روزگار
دهرها = حوادث روزگار
دهر آلود =آسیب دیده از حوادث روزگار
دَیمه = باران آرامی که پیوسته و یکریز ببارد. بارانی مناسب کشت دیم
در مَطاوی- قرن ها = در پیچ و خم قرون . مَطاوی جمع مَطوی؛ به معنای نَوردهای مار است.
که به جَنبش قصه ی دیوار چین ... = که در برابرش قصه ی دیوار چین...
سلاسل = سلسله ها
هزار اَشکوب= هزار طبقه
شاخ زن صاحبقران ها = فرمانروایان کشور گشا
قصیده نیمایی "شوش را دیدم." که در کتاب "سواحلی و خوزیات" درآمده، برایم یادآور ایوان مداین خاقانی است.
در این شعر اخوان از تاراج باستانه های سر زمینش چنان به خشم آمده که ناچار پرخاش می کند...
شاید روزی برسد که هر باستانه ای به زادبوم خود برگردانده شود.
شاید روزی برسد که از هر باستانه ای در باستانسرای زادبوم؛ پرتودیسی لیزری افراشته شود.

عاشورا حماسه اي ست كه هماره، همه را به انديشه وا مي دارد.
عاشورا ، مثل يك علامت سوال ِ هميشگي ست ، علامت سوالي كه پاسخ هايي فراوان و پايان ناپذيردارد.
عاشورا حماسه اي تكرار نشدني و معمايي ست، كه هر حركت، در آن، مثل آيه اي از قرآن تاويل و تفسيرپذير ست.
عاشورا، حماسه اي قرآني ست. چنس واقعه، از جنس داستان هاي قرآني ست.
هر چند در قرآن، از آن نام ونشاني نباشد.
عاشورا روزی است که قرآن به دفاع از حقانیت خود قیام کرد.
عاشورا دژ سربلند و بی گزند "لا اله الا الله" است ؛ با همه ی شرطها و شروطها
عاشورا حماسه اي ست اشك و خون آميز، كه هيچ حماسه اي درجهان ؛ به آن نمي رسد.
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

اما نمي داني چه شبهايي سحر كردم
بي آنكه يكدم مهربان باشند با هم پلكهاي من
در خلوت خواب گوارايي
و آن گاهگه شبها كه خوابم برد
هرگز نشد كايد بسويم هاله اي يا نيمتاجي گل
از روشنا گلگشت رؤيايي
در خوابهاي من
ادامه مطلب...

اگرچه حالیا
دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده
ست
هنوز از خویش
پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی
نمناک ؟
از تهی سرشار،
جویبارِ لحظه ها جاری ست .
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، و اندر آب بیند
سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست دارم ؛
مرگ را دشمن.
وای،امّاـ با که باید گفت این؟ـمن دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبارِ لحظه ها جاری ست.
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
یاسین ز چه خوانی ای برادر
خر مثل در است و خلق دیوار
دیوار چه بشنود ز یک در
دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگِنان در دامنِ کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازش های این آن را تسلی بخش
تسلی های آن این را نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جانِ خواهر جان
بگو با مهربانِ خویش درد و داستانِ خویش
نگفتی ، جانِ خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز ، کو را دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری ، سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی ، آرامشی حاصل
نه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش ، پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاهِ مِهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کُهساران خار و خشک و بی رحم ست
وز آنسو ، سویِ رُستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هولِ هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی از زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانی ها که در او هست
نشانی ها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرامِ ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طُرفه خواهد زاد ازو بِشکوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپِ دلیر ِشیرِ گُندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
اَنیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند
بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویران را دگر سازند
درفش کاویان را فَرَه و در سایه ش
غبار سالیان از جهره بِزدایند
برافرازند
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپایِ بیغاره
ببنیش ، روزکورِ شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانی ها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
سِتان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود کو باماست گوشش وز خلالِ پنجه بیندمان
نشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها ، تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مُرده دریایی
نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
که گوید داستان از سوختنهایی
یکی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان و خیلِ غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردارِ دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریارِ شهرِ سنگستان
پریشانروزِ مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظارِ هفت تن جاویدِ ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد ، گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رُسته در کنارِ کوه بی حاصل
و سنگستانِ گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغِ روزگاران بود
نشیدِ همگِنانش ، آفرین را و نیایش را
سرودِ آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فَرِ سور و آذین ها ، بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آبِ گِل آلوده
و صیادان دریا بارهای دور
و بُردنها و بُردنها و بُردنها
و کَشتی ها و کَشتی ها و کَشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
شنیدم قصه ی این پیر مسکین را
بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست آیا که ش طلسمِ بسته بگشاید ؟
تواند بود
پس از این کوهِ تشنه ، درّه ای ژرف است
در او ، نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبارِ قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا ، ویزدان ، ومشاسپندان را
سزاشان با سرودِ سالخوردِ نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد
در آن نزدیک ها چاهی ست
کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یادِ هفت امشاسپندان در دهانِ چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای ، جوشان
نشانِ آنکه دیگر خاستش بختِ جوان از خواب
تواند باز بیند روزگارِ وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او ، نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو بُرده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خوردِ این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلودِ راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی ،آذر ، مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان، بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بندِ دماوندست
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سامِ گُرد را سنگِ سیاهی کرده است آیا ؟
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکیِ خلوت
تو پنداری مُغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیدادِ انیران شِکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمانِ قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد :
...آری نیست ؟
مهدی اخوان ثالث
واژه نامه
سِتان = طاق باز
همگنان = همنوعان
خفتنگاهِ مِهر و ماه = غرب
رُستنگاه ماه و مهر = شرق
هولِ هایل = وحشتِ وحشتناک
پُرتاب = پُر از تابش وتشعشع
اَنیران = غیر ایرانی ها
رایات = رایت ها ، پرچم ها
آبخوست ،آبخُست= جزیره
روسپی = بدکاره
سلام .
امروز چهارم شهریور ، سالگرد بار یافتن ِ ماث ، شاعر نوپردار خراسان به بارگاهِ پرشکوهِ شاعر دل آزرده ی توس ، حکیم ابوالقاسم فردوسی ست .
او که خود را سوّم برادران ِ سوشیانت نیز نامیده است ، سبک خراسانی را با شعر نیمایی و شعر نیمایی را با سبک خراسانی ، آشنایی و آشتی داد . روانش شاد باد . ولی چرا او خود را سوم برادران سوشیانت نامید شاید به این جهت که کلمات این عبارت ، ترجمه ای از واژه های ثالث – اخوان و مهدی می باشند.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیاردکرد پاسخگفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبّت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون;
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوشِ مغموم.
منم من، سنگِ تیپاخوردة رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمة ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرمابرده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نُهتوی مرگاندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخگفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
«زمستان» مهدی اخوان ثالث به راستی یک کارگاه آموزشی شعر است. اثری است که با درنگ در جوانب گوناگون آن، میتوان نکات بلاغی بسیاری را دریافت و خود به کار بست. به واقع این شعر، هم به کار عموم مخاطبان میآید، برای حظ بردن; و هم به کار مخاطبان خاص میآید، برای یاد گرفتن ظرایف و لطایفی که در آن نهفته است. و ما در این نوشته میکوشیم که با سیری پا به پای هم در این شعر، بعضی از این ظرایف را دریابیم و تجزیه و تحلیل کنیم.
هنرمندی های زبانی و موسیقیایی
زمستان از نظر قالب، یک شعر نیمایی کامل است، همانند بسیاری از آثار اخوان. اصول و قواعد شعر نیمایی، طبق پیشنهادهای نیما ـ که اخوان نیز آنها را در کتاب «بدعتها و بدایع نیمایوشیج» تبیین و تفسیر کرده است ـ در آن به تمام و کمال رعایت شده است و این، خود میتواند برای کسانی که در شیوة مصراعبندی شعر نیمایی لغزش و یا اهمالی دارند، به کار آید.
شعر، از نظر وزن با زنجیرة «مفاعیلن» ها بنا شده است و این یکی از وزنهای مطلوب و دلخواه اخوان است. او شعرهای «آواز کرک»، «چاووشی»، «کتیبه» و «قصة شهر سنگستان» را نیز با همین وزن سروده است.
چنان که میبینیم، همه مصراعها از لحاظ زنجیرة هجاها از جایی یکسان شروع شدهاند و این، قانونی است در قالب نیمایی. مثلاً در این زنجیرة خاص، همیشه باید اولین هجای مصراعها کوتاه باشد و اینجا چنین است.
ولی مصراعهایی که از اول زنجیره شروع نشدهاند و ادامة مصراع بالایی به حساب میآیند، طبق قاعده به اواسط سطر میروند. ببینید.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
ملاحظه میکنید که مصراع «سرها در گریبان است» چون از نظر زنجیرة وزنی در ادامة مصراع بالاست، از اواسط سطر شروع شده است. به واقع این دو مصراع از نظر وزن، یک مصراع کاملاند.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است.
از این که بگذریم، بقیه مصراعها همه از اول زنجیره و همچنین اول سطر شروع شده است.
این شعر از لحاظ قافیهآرایی نیز مقارنتی با کارهای نیمایوشیج دارد، یعنی یک ردیف و قافیة کلّی دارد (ان است) که در پایان بندها تکرار میشود و تعدادی قافیة درونی مثل «تاریک / نزدیک»، «آی / در بگشای»، «رنجور / ناجور»، «کوتاه / آه» و امثال اینها.
ولی وزن و قافیه گام اول است و شاعری مثل اخوان هیچگاه به اینها بسنده نمیکند. این شعر از تناسبهای لفظی و معنوی نیز در حدّ خوبی بهره دارد. مثلاً در عبارتهای «دیدار یاران»، «پیر پیرهنچرکین»، «تگرگی نیست، مرگی نیست»، «سیلی سرد زمستان» و «بفروز، شب با روز» نوعی تکرار حروف (واجآرایی) دیده میشود که گاه در اول کلمات است و گاه در آخر آنها.
و نیز باید اشاره کرد به تضاد و مراعات نظیر در کلمات «دور» و «نزدیک»، «مسیحا» و «ترسا»، «جوانمرد» و «ناجوانمردانه»، «روم» و «زنگ»، «سال» و «ماه»، «مرده» و «زنده»، «شب و روز».اما از شکلهای گوناگون موسیقی و آرایههای ادبی که بگذریم، برجستگی مهم دیگر شعر «زمستان»، در زبان آن است. ما اخوان را به باستانگرایی زبانیاش میشناسیم، ولی کمتر دقت کردهایم که زبان شعر او به واقع اجتماع نقیضین است. این زبان از یک سو برخوردار از ویژگیهای زبان کهن نظم و نثر فارسی است و از سویی دیگر، از زبان محاورة امروز بهره دارد. مثلاً در همین شعر زمستان، از سویی عبارتهایی با بافت کهن، همچون «سر برنیارد کرد» و «دست محبت سوی کس یازی» و «من امشب آمدستم» دیده میشود و از سویی نیز عبارتهایی بسیار محاورهای همچون «دمت گرم» و «تیپا خورده» و «میهمان سال و ماه».
جمع میان این دو خاصیتِ بهظاهر متضاد، آنهم به گونهای که به چشم نزند، کار سهلی نیست و تسلط بسیاری بر هر دو نوع زبان میطلبد، همراه با قدرت در رعایت اصول بلاغی.
اما بدایع زبانی این شعر، به این جمع اضداد خلاصه نمیشود. شاعر در زبان شعر صاحب ابتکار است و کمتر شعری از او میتوان یافت که خالی از ترکیبسازیها و واژهگزینیهای بدیع باشد.
در شعر زمستان، هم ترکیبهای زیبا میتوان یافت و هم واژگانی که برساختة شاعرند یعنی «گرمگاه»، «پیرهنچرکین»، «لولیوش»، «مرگاندود» و «بلورآجین». شاعر بدین گونه، علاوه بر وامگیری از ذخایر زبان، به این ذخایر میافزاید و علاوه بر آن، در اثرش نوعی شگفتانگیزی هم میآفریند.
جمع نماد و واقعیت
شعر یک ساختار نمادین دارد، یعنی شاعر، زمستان و متعلقات آن را نمادی دانسته است از یک سلسله حقایق اجتماعی و سیاسی. مصداق این نماد، در اینجا برای ما چندان قابل بحث نیست. آنچه مهم است، این است که شعر در صورت ظاهری ـ بدون درنظرداشت معانی باطنی ـ هم کاملاً یک سیر منطقی دارد، بهگونهای که میتوان آن را توصیفی کامل از یک زمستان واقعی دانست. به بیان دیگر، این شعر هم در بسترة واقعی خود معنی میگیرد و هم در شکل نمادین.
حفظ توأم نماد و واقعیت، کاری است دشوار و البته یکی از رموز توفیق یک شعر. بسیاری از شعرهای خوب و ماندگار فارسی، این خاصیت را دارند، که من دوست میدارم در این میان به «آی آدمها»ی نیمایوشیج، «آب» سهراب سپهری و «حیاط خانة ما تنهاست» فروغ فرخزاد اشاره کنم. در ادبیات کهن ما، شعر حافظ غالباً این خاصیت را دارد و همین از دلایل قوت آن است. ببینید این بیت را که هم مصداق واقعی دارد و هم مصداق نمادین.
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
در زمستان اخوان ثالث نیز با خاطرجمعی تمام، میتوان مدعی شد که شاعر یک زمستان واقعی را توصیف میکند و نیز با جرأت میتوان گفت که در پشت این واقعیت، یک حقیقت دیگر نهفته است. جالب است که شاعر در هیچ جای شعر، به این نکته تصریح نمیکند و این قضاوت را به ما وا میگذارد. شعر «کتیبه» از نیز همین خاصیت را دارد .
گردآوری مصالح و ابزار بیانی
اما این توصیف عینی و واقعی، میسر نشده است، مگر با تلاش شاعر برای گردآوری هرآنچه در توصیفی از زمستان به کارش میآمده است. تاریک و غبارآلود بودن راه، نفسی که ابر میشود، بههم خوردن دندانها، بلورهای یخ آویزان از درختها، لغزنده بودن مسیر، در جیب بودن دستها، سرخ شدن گوشها، همه جلوههای زمستان است. شاعر کوشیده است هرآنچه را در زمستان قابل مشاهده است، در این شعر گردآورد.
این یک موضوع مهم است که شاعر به تناسب فضایی که ایجاد میکند، همه مصالح و ابزار کارش را فراهم کند، در زوایا و جلوههای گوناگون موضوع کارش خیره و دقیق شود و بکوشد که از هر یک از این جلوهها بهرهای هنری بگیرد.
تخیّل ابتکاری و شفّاف
شعر «زمستان» فضایی تازه دارد. شاعر از چیزی سخن میگوید که در گنجینة شعر کهن ما کمتر نمونه دارد. جالب این است که اخوان، دو شعر نیمایی جدّی دربارة فصلها دارد. یکی دربارة پاییز است (باغ من) و دیگری دربارة زمستان (شعر حاضر). چرا شاعر توصیفی از بهار ارائه نمیکند؟ شاید چون دیگر شیرة این موضوع کشیده شده است و کمتر میتوان در این موضوع حرف تازهای گفت.(1) ولی زمستان، موضوعی است نسبتاً دستنخورده و این خود به قدرت شاعر در تصویرگری، میافزاید.
ملاحظه میکنید که سراینده در این شعر، میکوشد یک فضای اختصاصی ایجاد کند و این، خود امکان کشف های تصویری را فراهم میآورد. میپذیرم که اخوان شاعری بسیار تصویرساز نیست، ولی با این همه ، چون به فضاهای خاص میگراید، از آنها تصویرهایی تازه استخراج میکند . تصویرهای شعر اخوان اندکاند، ولی غالباً شفّاف و عینی و حاصل کشف شاعر.
در این شعر نیز در هیچ جایی شاعر تصویرهایی ذهنی، کلّی و متزاحم نیاورده است. کوشیدهاست در جلوههای ملموس فصل زمستان خیره شود و با بیان هنری آنها ، شعر را عینیت تمام ببخشد. بر هم خوردن دندان را صحبت سرما و دندان دانستن، یک مجاز زیباست و در عین حال، بسیار عینی و ملموس. همینگونه است تشبیه درختان زمستان به اسکلتهای بلورآجین و تشبیه سرخی شفق به گوش سرما بُرده.
یک نکتة جالب و قابل یادکرد در اینجا، تشبیه «شخص لرزان» به «موج» است. چرا شاعر نگفته است «میهمان سال و ماهت پشت در چون بید میلرزد»؟ شاید از آن روی که لرزیدن بید به سبب تکرار بسیارش در زبان محاوره، دیگر نقش تصویریاش را از دست داده و به واقع به یک هنجار بدل شده است. این قضیه بسیار اتفاق میافتد که یک تشبیه قوی، براثر تکرار بسیار، خاصیت القایی خود را میبازد و چه بسا یک تشبیه نهچندان قوی ولی تازه، تأثیر بیشتری از آن دارد. وقتی بگویند «او مثل بید میلرزد» ما شاید دیگر یک بید لرزان را در ذهن مجسّم نکنیم، ولی اگر بگویند «او مثل موج میلرزد» این تجسّم زودتر رخ میدهد.
رعایت ظرایف بلاغی
شعر زمستان، جدا از بدایعی که در اجزایش میتوان یافت، در کلیّت نیز ساختاری جذاب و گیرا دارد. شروعش بسیار غافلگیرکننده است. «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.» و این، بلافاصله ذهن مخاطب را درگیر میکند که «بهراستی چرا نمی خواهند سلام را پاسخ بگویند؟» در اینجا فضا کاملاً مهآلود است. هنوز نمیدانیم حکایت چیست. با «سرها در گریبان است.» و عبارت های بعدی، فضا به تدریج روشن میشود و این روشنی، در آخرین مصراع شعر، به نهایت میرسد. به واقع شاعر کلمة «زمستان» را به عنوان آخرین تیر تیرکش، در آخرین مصراع شعر نهاده است و تا آنجا، خواننده را به دنبال خویش میکشد.
از این که بگذریم، موقعیت کلمات و ارتباط آنها با هم، در بسیاری از جملات، سنجیده و حسابشده است. شعر با کلمة «سلام» شروع میشود و این خود خالی از ظرافتی نیست. شاعر نمیگوید «سلامت را پاسخ نمیگویند»، بلکه فعل «نمیخواهند پاسخ گفت» را به کار میبرد که علاوه بر باستانگرایی، از تعمّد اشخاص در پاسخنگفتن حکایت میکند. همین گونه است کاربرد «دید نتواند» به جای «نمیبیند» که در اولی نوعی اجبار نهفته است و در دومی نوعی اختیار.
تعبیر «دمت گرم» بعد از یادکرد سردی هوا، یک انتخاب آگاهانه است. شاعر قصد تحسین و تحبیب دارد، ولی از میان عبارتهای گوناگونی که این معنی را میرسانند، همان را برمیگزیند که در آن، یک «گرم» نهفته است و به نوعی میتواند با آن سرما مقابله کند.
شعر با جملاتی طولانی و تفصیلی شروع میشود و شاعر در آنها میکوشد همه چیز را با جزئیات تمام توصیف کند. ولی جملات در آخرین سطرهای شعر، به طرزی شتابآلود کوتاه میشوند و این خود میتواند استیصال آدمی را تصویر کند که به خاطر هوای سرد و بیرون در ماندن، دیگر حوصلة اطناب ندارد و سخت به اجمال میگراید.
با آنچه گفته شد، شعر «زمستان» را میتوان گنجینهای از هنرمندی ها و هنرنمایی های شاعرانه دانست. در این شعر سهصفحهای، آنقدر ظرافت جمع شده است که در بسیار کتاب های شعر از دیگر شاعران جمع نمیشود; و اینها برای یک شاعر جوان امروز، آموزنده و راهگشاست. فراموش نکنیم که اخوان ثالث این شعر را در 28 سالگی سروده است و این میتواند برای ما معنایی خاص داشته باشد. به راستی شاعران زیر سی سال امروز، تا چه مایه بر این ظرافتها و هنرمندی ها وقوف دارند و آنها را در شعرشان به کار میبندند؟
پینوشت
1. البته اخوان دربارة بهار هم سرودهای دارد، ولی نه چندان جدی و آن هم در قالب کهن است و از کارهای دوران جوانی او، با این مطلع:
منشور فرودین چو زمان رد کند همی
اردیبهشت تکیه به مسند کند همی
(ارغنون، صفحة 132)
نقد از : محمد کاظم کاظمی
چاپ شده در مجله شعر، شماره 54 ـ زمستان 1386
عُقده ی خود را فرو می خورد
چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می بُرد :
لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود...
"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
آه!...آه! امّا
او چرا این را نمی داند، که در اینجا
من دلم تنگ ست . یک ذرّه ست؟
شاتقی هم آدمست ، ای داد برمن ، داد !
ای فغان! فریاد !
من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟
که من بیچاره هم در سینه دل دارم .
که دل من هم دل ست آخر؟
سنگ و آهن نیست .
او چرا این قدر از من غافل ست آخر ؟
آه ،آه ، ای کاش
گاهگاهی بچّه ها را نیز می آورد .
کاشکی .... اما .... رهاکن هیچ"
و رها می کرد .
او رها می کرد حرفش را
حرفِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .
و نمی بُرد و نمی شُد بُرد از یادش .
اغلب او این جا دهان می بست
گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از دردِ دل گفتن .
شاتقی این ترجمان ِ درد ،
قهرمان ِ درد ،
آن یگانه مردِ مردانه ،
پوچ و پوک زندگی را نیم دیوانه .
و جنون ِ عشق را چالاک و یکتا مرد .
او به خاموشی گرایان ، شِکوه بَس می کرد .
و سپس با کوشش ِ بسیار.
عُقده ی خود را فرو می خورد
چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می بُرد :
لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود .
تا جه ها می کرد . خود پیداست ،
چون گُوارَد ، یا چه می آرَد ؛
جرعه ی خنجر به کام و سینه و حنجر ؟
و چه سینه و ، چه حنجر، شاتقی را بود !
دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .
زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .
گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .
چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .
خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .
تنگنا غم راهه ای ، نَقبِ خراش و خون .
شاتقی آنگاه
چند لحظه چشم ها می بست و بعد از آن ،
می کشید آهی و می کوشید
- با چه حالت ها و حیلت ها –
باز لبخند غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،
با خطوط چهره ی خود آشنا می کرد .
لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،
از غریبِ غربت ِخود مویه ها می کرد .
َو چنان چون تکّه ای وارونه از تصویر ،
- یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قابِ بیگانه-
در خطوط چهره ی او ، جا نمی افتاد .
حس غربت در غریبه چشم ما می کرد.
شاتقی آن گاه در می یافت .
روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگا می کرد .
همزمان با سرفه یا خمیازه یا با خارش چانه
- می نمود این گونه ، یا می کرد –
تکّه ی وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛
و خطوطِ چهره اش را جا به جا می کرد .
تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ،
آن لبخند ،
باز جای ِغصب وا می کرد .
عصر بود و راه می رفتیم ،
در حیاط کوچکِ پاییز ، در زندان .
چند تن زندانی ِباهم ، ولی تنها .
آن چنان با گفت وگو سرگرم ؛
این چنین با شاتقی خندان.
واژه نامه
عُقده = گره – کنایه از بغض است.
دُشخواری = دُشواری
قُوتِ غالب = اصطلاحی فقهی ست به معنای غذایی که بیشتر خورده می شود .
شاتقی = یکی از هم زندانیان اخوان ثالث
دَم دَر می کشید = ساکت می شد
ترجمان = مترجم
او به خاموشی گرایان = او در حالی که تمایل به سکوت داشت...
شِکوه = گله - گله گزاری
پنجره ی کور = پنجره ی مسدود
خَسَک نال = ناله ای که کمی خس خس دارد. نال به معنای نای نیز هست.
چاه راه = تونل
گریه آواز = آواز گریه مانند
گره گیر = گره دار - بغض آلود
نقب = تونل
مهدی اخوان ثالث (م . امیّد)
نیما به این اعتبار که شعرش در قلمرو شعر ناب و بری از آمیختگی و آلودگی است و سرشار از عصمت و صفای روستایی،به باباطاهر می ماند؛ مخصوصا حساسیت و سوز سخنش، و به این اعتبار که در کُنه اعراض تصاویر و تماثیل و واقعیات عینی، جوهر شعرش متکی به قائمه ی فکری و عمق درد های بشری است و جهان بینی دارد، به خیام می ماند، البته بی قاطعیت و صراحت خیام که از لطائف هنر اوست ، بلکه با الهامی غالبا معتدل، و این ابهام زائیده ی همان بیان تمثیلی و تویه دار و عینی اوست.
اما از حیث استقلال سبک در گزینش الفاظ و شیوه ی جمله بندی و برش ها و فصل ها و عطف ها و نحوه ی آوردن صفت و قید و خلاصه آنچه مربوط به جنبه ی لفظی کار های اوست، بی شبیه است. فقط از لحاظ تشخیص و شبهت ناپذیری و ممتاز و بارز بودن سبک، اگر بخواهیم بنا به جهاتی در بزرگان و اساتید گذشته برای او مانندی بیابیم، من گاهی ناصر خسرو و غالبا خاقانی را به خاطر می آورم. شعر نیما از حیث لفظ اغلب هیچ پخ و پهلوی ملایمی ندارد. درشتناک، مضرس و خشن است و گاهی نسبت به بعضی از گذشته های زبان ما، بدوی می نماید.
اینکه گفتم آمیختگی و آلودگی توضیح بیشترش این است که در میراث بزرگی که از شعر پیشینیان به ما رسیده شعر ناب کم داریم، بسیار کم. شعر گذشتگان ما غالبا یا آمیخته است یا آلوده.
آلودگی : یک بدنه ی عظیم مدایحی است که بیشتر دواوین قدمای ما را تا پیش از مشروطیت فربه کرده و با سنجش های امروزی - که ترازش و ترازویش را نیما به ما بخشید - آیا براستی حق داریم 95% از دیوانهای خداوندانی چون عنصری و فرخی و انوری و خاقانی و نظایر اینان را شعر بنامیم؟
آمیختگی : بدنه ی عظیم دیگر ادبیات پند آمیز و نکته آموز ماست . مثلا بیشتر بوستان و قصاید سعدی و 80% از قصاید ناصر خسرو و سنائی و عطار و دیگران غالبا خطابه ها و مواعظ منظوم اند نه شعر محض و مطلق.
آمیختگی و آلودگی سواد اعظم ادبیات گذشته ی ما را فرو خورده است. در دوره ی مشروطیت، سیاست روز و حتی"خبر" عنصر دخیل در شعر شد. نیما بود که بخوبی به این مسئله توجه کرد و بکلّی عناصر دخیل را طرد کرد و ترک گفت و نمونه های عالی از شعر محض در حد متعادل شکل و محتوا به ادب ما ارزانی داشت.
از قلل افتخارات گذشته های دور فرود آییم، چند صد سال بود که زندگی و اندیشه و هنر - و مثلا شعر که موضوع بحث ماست - در همه ی آفاق باختر و خاور پیش می رفت و ما که روزی توانگر این هنر بودیم دیگر چیز کرامندی نداشتیم. باید قرنی می آمد و قرنی می رفت و ما چرت می زدیم تا اتفاقا صیحه ی بشری بلندی، چون ترجیع بند هاتف به گوش ما می رسید. یا نعره ی از جگر کنده ی خشم و خروشی درد مندانه، مثل قصیده ی "دماوند" بهار، و یا تک و توکی چیز های دیگر.
دیگر چیزی نداشتیم. واگر گاهی گوهری نادرمان می افتاد، کم بود خاصه نسبت به غنای گذشته مان ناچیز بود.
ما ماندیم و کاروان روز وشب کوچید. ما درجا زدیم و مواریث گذشته را نشخوار کردیم و دنیا آمد و آمد تا از ما پیش افتاد، اکنون دیگر لاک پشت بدل به خرگوش گردیده بود و از غزال و گوزن پیش تر افتاده.
نیما همه ی این مراتب را می دید و می اندیشید. خاصه و خاصه می دید که دنیا به سوی دیگری روان است.
کم کم همه ی شئون زندگی و از آن جمله فرهنگ و هنر، دارد از دوایر محدود و قلمرو محلی و حتی آفاق ملی سرک به در و بر و برتر می کشد و در این صورت ما چه داشتیم که روزی روزگاری اگر پاش افتاد، به
آدینه بازار های جهانی عرضه کنیم؟
دنیا گذشته ی ما را تا آنجا که ممکنش بود می شناخت هیچ یک از امتعه ی ارزشمند ما – حتی نقش قالی و کوزه ی سفالی – برای دنیا تقویم نشده و نا شناخته نمانده بود. با خیام ما به صد زبان همدردی می کردند، پیرهاشان حافظ ما را نماز می بردند. نه فقط فردوسی و عطار و سنائی و بزرگان دیگر که حتی انوری و جامی ما را نیز در حد خود بجای می آوردند.
و نیما بود که باز ما راتوانگر کرد و راه توانگری نیز به ما بنمود. او گویی هزار بار خود را در این گونه جشن های گلریزان جهانی دیده بود. همو بود که سبد خالی افتاده ی شعر ما را برداشت و به جنگل خویش برد و باز آورد پر از گلها و میوه ها و دیگر مواعید زمینی و آسمانی. او شعر ما را از تنگنا ی نصاب های محلی رهاند و با تکیه بر اصول اصیل ملیت ما، برای شعر امروزمان کسب حیثیت و آبروی جهانی کرد. امروز اگر دنیا بگوید ما فلان و فلان و فلان را داریم، شما که را ؟ می گوییم نیما یوشیج را، می گوییم و از عهده بر می آییم. زیرا که نیما هم، متعلق به عالم انسانیت بود. اگر در کنج دنج و خلوت خاموش خویش بر پوست تختش نشسته بود – کنار آتشی که تنش را گرم می کرد – دلش می لرزید با لرزش درختانی که در شهر ها و بیابانهای دور و نزدیک عالم می لرزیدند زیر برفها و بادها. زیرا که نیما سرما ها و آتش را می شناخت. و دوست داشت آتش را ،چون نیاکانش.
...
تعبير آه
و قهقهه خاطر نشان كند
مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را
وين پرده ي بلیغ مجسم عيان كند
دنياي ظلم و جور سباع و وحوش را
آن يك به فوق مسكنت از ظلم و جور اين
اين يك به تخت مقدرت از دسترنج آن
اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين
و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان
گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر
تا كي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد
بر خيز و مرد باش، وليكن حذر ، حذر
زنهار، بي گدار نبايد به آب زد
همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا
آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست
مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا
كاري محال در بر مرد نبرد نيست
زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است
هنگام كوشش است اگر چشم وا كني
تا كي به انتظار قيامت توان نشست
برخيز تا هزار قيامت به پا كني
پانصد ششصد سال بود که شعر ما از زندگی حقیقی و حقیقت زندگی دور افتاده بود. چه ارزش های تازه که پیدا شده بود و چه حقایق معصوم که بی زبان مانده و شعر ما همچنان از آنها بی خبر، سرگشته ی بیابان های بیدردی و حیران در پیچ و خم کوچه باغ های انتزاع و تجرید، تا نیما رسید بسان یکه سواری که شمشیرش فریادش بود، و سپرش صفا و صمیمیتش و می خواند :
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو خسته،کیست کو مانده ست؟
پس از "بازگشت ادبی" کلمه ی سبک بکلی اصالت معنی خود را از دست داد و دارای بار معنایی ثانوی شد که محتملا به جای ان کلمه ی "ادا" یا به اصطلاح حضرات سینمایی "نقش" مناسب تر است. یعنی باید بگوییم فلانی ادای سبک خاقانی را در می اورد. نقش خاقانی را – و طبیعی است که البته بسیار غیر طبیعی و ضعیف و بد هم ! – بازی می کند.
ادیبان ما در این قبیل موارد عفت قلم بیشتری خرج می کنند، می گویند،فلانی تتبع سبک خاقانی می کند! تمام تواریخ شعرای ما پس از بازگشت پر است از این گونه عفت قلم ها. ازآن پس هیچ شاعری نیست که در شرح احوالش حرف از تتبع به میان نیامده باشد.بعضی جاها که می خوانیم "فلانی چندی تتبع سبک منوچهری می کردبعد به شیوه ی مولانا راغب شد و در نهایت احوال اسلوب حکیم ناصر را پیشنهاد خاطر کرد." درست مثل اینکه صحبت از این هنرپیشه ها باشدکه در نقش این و آن به صحنه آمده باشند،دیروز نقش منوچهری،امروز نقش مولانا،فردا نقش حکیم ناصر،پس کی در نقش خودش است؟معلوم نیست.گرچه معلوم است نقش خودش این است که "نقش باز" باشد. چنانکه گفتیم و گذشت.تا آنجا که بعضی شعرای پس از بازگشت می گفتند :
مسعود سعد گر به در آید زگور خویش
تحسین بر این قصیده ی غرا کند همی
از مطلب دور نیفتیم. می گفتیم که سبک، ریشه های معنی خود را از دست داده بود. نیما حقیقت این معنی را باز گرداند او تنها شاعر صاحب سبک مستقلی است که ادبیات ما پس از شیوه ی هندی به خود دیده است.البته مقصودم سبکی است که استوار باشد بر بنیاد موجبات واقعی و جدّی وسنن اصیل – گرچه به صورت دگر شکلی و تصرف در آن سنن-. وگرنه، به قول احمد شاملو "خزعبلاتی از طراز جیغ بنفش" که مجموعه ای از اصوات نیمه وحشیانه است.
می بینیم و دیدیم که به قول احمد شاملو :
از روزنامه های مبتذل بازاری گرفته تا مجلات به اصطلاح هنری طراز اول – از انجمن های {بی ادبی می شود} ادبی گرفته تا بلند گو های رسمی، همه جا جیغ بنفش و نیما نامردانه در یک هاون کوبیده شد.
نیما کنج خانه ی خود نشسته بود، به این نامردی ها و ناسپاسی ها و نادانی ها نگاه می کرد؛ چشمش همه جا می کاوید و فریادش به هیچ جا نمی رسید.
نوشته ی مهدی اخوان ثالث
نقطه ی تحول
1
بحث خود را از هبوط آدم شروع نکنیم.، و از اینکه مثلا آدمی ابتدا رقاصی کرد یا آواز خواند؛ بعد از اسلام شعر ما چه حالی پیدا کرد،یا چه و چه ها، و حتی شروع نکنیم از دوره ی قبل و بعد مشروطیت هم. در این باره سخن هایی گفته اند و بحث هایی شده که ما بی نیازیم از اعاده و تکرارشان.
ادامه مطلب...
من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد
فرياد
با صداي محمدرضا شجريان، حسين عليزاده -
کيهان کلهر - همايون شجريان،
بر روی کلامي از اخوان ثالث
خانهام آتش گرفتهست، آتشي جانسوز.
هر طرف ميسوزد اين آتش،
پردهها و فرشها را، تارشان با پود.
من به هر سو ميدوم گريان،
در لهيب آتش پر دود؛
و زميان خندههايم، تلخ،
و خروش گريهام، ناشاد،
از درون خستهء سوزان،
مي كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
خانهام آتش گرفتهست، آتشي بيرحم.
همچنان ميسوزد اين آتش،
نقشهائي را كه من بستم بخون دل،
بر سر و چشم در و ديوار،
در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد
غنچههائي را كه پروردم به دشواري.
در دهان گود گلدانها،
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بامهاشان، شاد،
دشمنانم موذيانه خندههاي فتحشان بر لب،
بر من آتش بجان ناظر.
در پناه اين مشبك شب.
من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد.
ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من بدستان پر از تاول
اينطرف را ميكنم خاموش،
وز لهيب آن روم از هوش؛
زآن دگر سو شعله برخيزد، بگردش دود.
تا سحرگاهان، كه ميداند، كه بود من شود نابود.
خفتهاند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛
واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب،
مهربان همسايگانم از پي امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد.
ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
اين نه آوازست … نفرين است
وقتي كه شب هنگام گامی چند دور از من
نزديك ديواري كه بر آن تكيه میزد بيشتر شبها
با خاطر خود مینشست و ساز میزد مرد
و موجهاي زير و اوج نغمههای او
چون مشتی افسون در فضای شب رها میشد
من خوب میديدم گروهی خسته از ارواح تبعيدی
در تيرگی آرام از سويی به سويي راه میرفتند
احوالشان از خستگی میگفت، اما هيچ يك چيزی نمیگفتند
خاموش و غمگين كوچ میكردند
افتان و خيزان، بيشتر با پشتهای خم
فرسوده زير پشتوارهی سرنوشتی شوم و بیحاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعيد و اسارت، اين وديعههای خلقت را همراه میبردند
من خوب میديدم كه بیشك از چگور او
میآمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون
وز زير انگشتان چالاك و صبور او
بس كن خدا را، اي چگوري، بس
ساز تو وحشتناك و غمگين است
هر پنجه كانجا میخرامانی
بر پردههای آشنا با درد
گويي كه چنگم در جگر میافكنی، اين ست
كهم تاب و آرام شنيدن نيست
اين است
در اين چگور پير تو، ای مرد، پنهان كيست؟
روح كدامين شوربخت دردمند آيا
در آن حصار تنگ زندانيست؟
با من بگو؟ ای بينوای دورهگرد، آخر
با ساز پيرت اين چه آواز، اين چه آيين است؟
گويد چگوری: «اين نه آوازست نفرين است
آوارهای آواز او چون نوحه يا چون نالهای از گور
گوری ازين عهد سيه دل دور، اينجاست
تو چون شناسي، اين، روح سيهپوش قبيلهی ماست
از قتل عام هولناك قرنها جسته
آزرده و خسته
ديریست در اين كنج حسرت مأمنی جسته
گاهی كه بيند زخمهای دمساز و باشد پنجهای همدرد
خواند رثای عهد و آيين عزيزش را
غمگين و آهسته»
اينك چگوری لحظهای خاموش میماند
و آنگاه میخواند:
«شو تا بشو گير، ای خدا، بر كوهساران
میباره بارون، ای خدا، میباره بارون
از خان خانان، ای خدا، سردار بجنورد
من شكوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون
آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم
شش تا جوونم، ای خدا، شد تير بارون
ابر بهارون، ای خدا بر كوه نباره
بر من بباره، ای خدا، دل لالهزارون»
بس كن! خدا را بیخودم كردی
من در چگور تو صدای گريهی خود را شنيدم باز
من میشناسم، اين صدای گريهی من بود
بیاعتنا با من
مرد چگوری همچنان سرگرم با كارش
و آن كاروان سايه و اشباح
در راه و رفتارش
برگرفته از سایت : آخرین جرعه ی جام
صدم غم هست اما همدمی نیست
وگر یک همدمم باشد غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرد
دریغا و دریغا محرمی نیست
خمار آلودم اما ساغری نه
سراپا ریشم اما مرهمی نیست
گنه ناکرده پادافره کشیدن
خدا داند که این درد کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد جو بیژن
چه گویم با که گویم رستمی نیست
بمیر ای خشک لب در تشنه کامی
که این ابر سترون را نمی نیست
نصیحت ناپذیر و حرف نشنو
دلی دارم که بی محنت دمی نیست
خوشا بیدردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست
کم است "امید"اگر صد بار گویم
صدم غم هست اما همدمی نیست
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
وازه نامه :
راز = به گونه ای استعاری به گلی مانند شده که پژمرده است.
سراپاریش = سر تا پا زخمی
پادافره = کیفر ، مجازات
سترون = نازا
ابر ِسِتَروَن = ابر ِ بی باران
سیه چال = چاه - زندان
محنت = رنج
شوریده رنگی= رندی - عاشق صفتی - دیوانه وشی
دم = لحظه
بَدَه ... بَدبَد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کَرَک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولیکن دل به غم مسپار
کَرَک جان ! بنده ی دم باش
بده ... بد بد ؛ ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کَرَک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را...
بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز ِجفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کَرَک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
واژه نامه :
کَرَک = بلدرچین ؛ بَدبَده
گَرَت دستی دهد = اگر برایت امکان پذیر است...
نرم نرمک = به آهستگی
گرانان = آدم های مغرور و متکبر
دروغین است هر سوگند و هر لبخندو حتی دلنشین آواز ِجفت تشنه ی پیوند = یکی از شیوه های شکار ِبلدرچین ، تقلید صدای این پرنده است.
جویبارِ لحظه ها جاری ست .
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، و اندر آب بیند
سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست دارم ؛
مرگ را دشمن.
وای،امّاـ با که باید گفت این؟ـمن دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبارِ لحظه ها جاری ست.
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
آیش = کَرتِ برنجکاری
تیرنگ = قرقاول جنگلی
شب پا = کسی که شبها مزرعه ی برنج - آیش - را می پاید.
اوجا = درختی جنگلی - یک قسم نارون
کله سی = اجاق
شماله : چوبی است از درختی جنگلی که نوعی زیت و روغن گیاهی طبیعی در آن است و اهالی جنگل آن را می افروزند و ازش مشعل می سازند - مشعلی که گالشها از چوب کراد می سازند و می سوزانند
و همچنین چوبی بوده است که از بالا خار خار می کردند و می نهادند تا خشک شود و شبها آنرا روشن کرده؛ از آن به عنوان چراغ و راهنما استفاده می کردند.
نپار: بستری از نی و چوب بست - خانه ی گالی پوش
بینجگر = شلتوک کار
پلم: نام گیاه بوته ای است
لم : ناک - گیاهی در هم پیچیده و تیغدار از گونه ی تمشک وحشی - تمشک و خار در هم
منابع :
دیوان نیما یوشیج به کوشش سیروس طاهباز
کتاب بدعت ها و بدایع نیما یوشیج نوشته ی مهدی اخوان ثالث
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، امّا ، امّا
گردِ بام و درِ من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،
برو آنجا که ترا منتظرند .
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب،
قاصدِ تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی ، جایی؟
در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
مهدی اخوان ثالث (م . امید)
چکیده
ای از مقاله ی اخوان ثالث درباره ي به اتمام رساندن قصه ی شهر سنگستان
شاید نیما حق دارد و به قول آن پیر و پیشوا :(( نازنین دلخواه ،
ناز بسیار دارد که بسیار دیر می آید )) .
عین عبارت نیما به یادم نمانده است اما مقصود او – که امری تجربی
در کار شعر است و کسانی که با سرایندگی سر و کار دارند ؛ آزمونده اند و می دانند – در یکی
از موارد و مصداقهایش این است که وقتی معنا و مضمونی ، یا لطیفه ی روحی و حس و
حالی در دل سراینده ای چنگ زد و خاطرش را تسخیر کرد ، آن دل و خاطر تا آن معنی را
بیان نکند و آن لطیفه ی نهانی و ذهنی را متجلی و عینی نسازد ، آرام نمی گیرد ،
مدام بی قرار و بیخود است ، انگار عقده ای در گلو یا رازی در دل دارد که باید به هر
نحوی شده آنرا بگشاید و راز را ابراز کند . به کسی بسپارد . و به نخستین آشنا – یا
حتی بیگانه ای – که می رسد بی اختیار اولین حرفش این است که می گوید : (( ای ،
راستی ، شنیده ای ؟ دیشب... )) و آن نهفته را آشکار می سازد .
بعضی این حالت مسخر و بی تاب شدن در دل سرایشگر را به آبستنی و
باروری تشبیه کرده اند ، بعضی به زخمی که باید سر باز کند ، به هر حال و با هر تعبیر
و تشبیه (( باید )) این بار به زمین نهاده شود ، این ترانه سر بگیرد.
اما گاه هست که موجبات دیگر؛ برای رویش و جوشش آماده نیست
بسیارند هنر مندانی که به یک (( تِم)) یا یک موضوع چند بار
پرداخته اند و شعرایی که یک مضمون را چند بار گفته اند . مقصودم راجع به کسانی است
که شعر و هنر را به جد می گیرند ، جدی ترین امر ِ زندگیشان است ، نه آنان که تفنن
می کنند . سوال این است که این تکرار؛ چراست ؟ البته بعضی تکرارها هست که نشانه ی
تنزل و رکود هنرمند است ، نوعی بازگشت را می رساند و حاکی از مرحله ای است که
هنرمند از خلاقیت و ابتکار باز مانده است و دیگر به جایی رسیده که خودش خود
را تقلید می کند . مقصود من این نوع تکرارها نیست . نشانه ی این نوع ؛ همان تنزل و
فرود آمدن است که هر باز گویی و تکراری ، از بار ِ پیشین پایین تر و کم ارزش تر
است . مقصود من ان نوع تکرار روایت و تجدید مطلع است که هر بار از بار پیش بهتر و
عالی تر است تا برسیم به مرحله ای که دیگر برای هنرمند ، قناعت و رضایت حاصل شود. دیگر
پس از این است که خاطر آرام می گیرد و از آن جانب انصراف حاصل می کند . یعنی وقتی
می رسد که تصویر و نقش خاطر او قالب و شکل خارجی خود را کاملا و چنانکه دلخواه هنر
مند است ، پیدا می کند و (( معنی )) درست همان صورت را که باید می یابد و می گیرد
. بعد از آن دیگر بازگشت و تکرار تقریبا غیر ممکن می شود؛ برای هنر مندان واقعی
مشکل می شود و دیگر بار نمی توانند گفته ی کمال یافته ی خود را تکرار کنند ، مگر
به همان تنزل مبتلا شوند ، که مباد .
***
من این حالت و معنی را به تجربه دریافته بودم و نظائر آنرا هم
دیده بودم ، از طریق آزمون شخصی بود که عمق کلام نیما را در می یافتیم ، می دیدم
چه راست می گوید و چه سنجیده .
نخست در (( سترون )) به خاطرم می آید که { سروده بودم } : ((
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید )) ؛ آنگاه چندی می گذرد و در (( گرگ هار
)) باز از درون خود می شنوم : (( جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه )) تا سرانجام
در (( میراث )) می بینم ان که می جستم پیدا شد :
(( كاندر اخم
جنگلی ، خمیازه ی کوهی ))
گاه فاصله ی نخستین جلوه ی یک معنی با دومین یا آخرین جلوه ی آن زیاد
است - مدتی طول می کشد – و گاه
چندان زیاد نیست اما به هر حال میوه باید دوره ای بر شاخ یا بوته طی کند تا برسد ،
خواه ماهی یا بیش یا بیشتر . در آبانماه 1339 بود ، که من یکی دو روز یا بیشتر با
معانی (( قصه شهر سنگستان )) گلاویز بودم و آن قصه را سرودم ولی نه تمامش را ،
بلکه تا آنجا که شهریار شهر سنگستان اشارتهای آن دو کفتر جادو را شنیده بود ،
بدنبال نشانیها رفته بود ، آنچه گفته بودند ، کرده بود ، اما افسوس که اکنون باید
خسته و نومید سر در غار می کرد و غم دل با غار می گفت ...
تا اینجا آمده بودم و راضی بودم ، اما نقش پایان خوش نمی نشست
و من به آغاز و پایان هر شعر یا روایت توجهی خاص دارم . موجبات دیگری هم پیش آمد
که شعر را نا تمام رها کردم ، بعضی از آن موجبات ، دریغهاو مضایقه های همین مرده
شو ببردش – زندگی- بود که از همه جوانبش می شنیدم که می گفت (( نیست ! نیست ! نیست
! )) . هر چیز و هر کس را که بنام می خواندم و آواز می دادم ، همان ورد ِ وحشتناک
، جواب می آمد :
(( نیست ! نیست
! ))
اسفند آمده بود و عید نوروز داشت می آمد و من همچنان از همه
آفاق ِ این مرده شو برده ، همان جواب را می شنیدم . در همین کشاکشها و خم و چمها
بود که من این قطعه را نوشتم ، چون ضجه ای در تنهایی و درماندگی که شاید آدم
نخواهد کسی بشنود :
مثل عارف ، مثل بودا ، مثل جغد
گه نشینم بر خراب زندگی
جز حقارت ، جز حقارت ، جز حقیر
چیست جز این در نقاب زندگی ؟
چیست جز این ؟ نیست جز این ؛ خوانده ام
زیر و بالای کتاب زندگی
(( نیست)) گویم (( نیست)) می گوید
صدا
کوه را ماند جواب زندگی
نیست جز کابوس وحشتهای تلخ
کاش بر خیزم ز خواب زندگی
ای حبیبم ، ای طبیبم ، ای اجل
وا رهانم زین عذاب زندگی
خب ، این برای خودم بود و خیلی هم خصوصی ؛ تازه گیرم آنرا برای
کسی می خواندم و او می گفت بده چاپ کنند و من قبول می کردم ، این قطعه با این حال
، از (( خاصه ی )) خصوصی آن گذشته ، بعضی موارد دارد که برای هیچکس مفهوم نیست .
مردم چه تقصیر دارند و چگونه بفهمند که من وقتی گفته ام (( مثل عارف)) مقصودم
تصویری بوده است که از عارف قزوینی دیده بودم با چشمهای مات درد آلود و براق و بعد
گفته ام که (( مثل بودا )) حالت نشستن مجسمه ای از او را در نظر داشته ام و از
مجموعه ی این دو با (( مثل جغد )) ، خود را می دیده ام در آن حالت که بر خراب
زندگی نشسته ام ؟
مردم از کجا اینها را دریابند ؟ چون بیت رساننده ی مقصود من
چنانکه باید ، نیست .
اینها بجای خود و من البته آن قطعه را برای انتشار نگفته بودم
ولی بهر حال جرقه ای از آنچه می خواستم و باید خواسته باشم ، در ذهنم روشن و خاموش
شده بود که :
(( نیست )) گویم
(( نیست )) می گوید صدا و کوه را ماند جواب زندگی
روزی در عالم غزل و دلبستگی به محبتی شوم و تلخ ، غزلی را نیز همچنان در دفتر خصوصی خود نوشتم که
بهر حال بیرون از شعاع آن روحیه و حال نبود و نمی توانست باشد : که مطلع آن این بود
در آرزوی تو مرگ آرزوست رای من
بقای خضر برد رشک این فنای مرا
و به این بیت می رسید که
چو نعره نیست زنم نیست می رسد پاسخ
فلک چو کوه صدا میکند ندای مرا
نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری
تهی ست آینه مرداب انزوای مرا
خوش آنکه سر رسدم روز و سرد مهر سپهر
شبی دو گرم گرم به شیون کند سرای مرا
خدا بصیر و سمیع است (( امید)) لیک دریغ
ندیده و نشنیده ست ماجرای مرا
خوب ، بهر حال اینهم غزلی شد ، در همان فراز و فرودهای سنن
غزلسرایی . از یک دو بیتش خودم چندان بدم نمی آمد : نه زورقی و نه سیلی الخ و بیت
بعدش . اما باز آن جرقه ی خاموش ، روشن شده بود و این بار تداوم بیشتر یافته بود و
دنباله ی ذهنیات کشیده شد به آن شعر نا تمام و ناگهان در دل این شوق درخشید که
گویا آن گمشده پیدا شد ، انکه می جستم آمد ، همان که نیما می گفت ، دلخواهی که دیر
می آید . و من بدین گونه (( قصه ی شهر سنگستان)) را سرانجام دادم :
... سخن می گفت، سر در غار كرده، شهریار شهر سنگستان.
سخن می گفت با تاریكی خلوت.
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شكوه ها می كرد.
ستم های فرنگ و ترك و تازی را
شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد.
غمان قرن ها را زار می نالید.
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می
كرد.
***
ـ «. . . غم دل با تو گویم، غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
(( ...آری نيست))
... عامي، اما خاصهخوانِ دفتر ايام
اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را
- مثل رند و هفت خطِ جام -
خواتده از دون و وَرايِ خويش ...
- « زندگي با ماجراهاي فراوانش،
ظاهري دارد بسانِ بيشهاي بُغرنج و در
هم باف
ماجراها گونهگون و رنگوارنگ
است؛
چيست اما سادهتر از اين، كه در باطن
تار و پودِ هيچي و پوچي همآهنگ است؟
ماجراي زندگي آيا
جز مشقتهاي شوقي توأمان با زجر،
اختيارش همعنان با جبر،
بسترش بر بُعد فرّار و مه آلود زمان
لغزان،
در فضاي كشف پوچِ ماجراها، چيست؟
من بگويم، يا تو ميگويي
هيچ جز اين نيست؟»
تو بگويي يا نگويي، نشنود او جز صداي
خويش.
«ماجراها» گويد، اما نقشِ هر كس را
مي نگارد، يا مي انگارد،
بيشتر با طرح و رنگ ماجراي خويش
شاتقي، زندانيِ دختر عمو طاووس
فيلسوفي كوچك است و حرفها دارد براي
خويش
عامي، اما خاصهخوانِ دفتر ايام
اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را
- مثل رند و هفت خطِ جام -
خواتده از دون و وَرايِ خويش .
آن كه گر خواهد، تواند كرد
وقتِ خاكآلود و تلخ همنشينش را
به زلالي همچو لبخند صفايِ خويش.
گاه اگر بگذاردش غمهاي اين عالم
عالمي دارد براي همنشين و آشناي خويش.
- «هي فلاني!»
[ او هميشه هر كسي را با همين يك «نام» ميخواند
اسم و رسم ديگران سهل است، او شايد
غالباً نامِ خودش را هم نميداند.
عصر بود و در حياطِ كوچكِ پاييز،
در زندان،
راه ميرفتيم؛
جند تن زندانِ با خستگي همگام.
اينك آن غمگينِ بيآزار،
شاتقي، زنداني دختر عمو طاووس،
داشت با لبخند ِ مجروحي كه اغلب بر
لبانش بود،
و خطوطِ چهرهاش را، گاه
چون نگه جزم و جري ميكرد؛
ماجرا ميگفت و با ما راه ميپيمود.
عصر خشكي بود، از يك روز آباني.
بيصدا و از نظر پنهان،
لحظهها، مثل صفِ مورانِ خوابآلود،
با هميشه همعنان ميرفت؛ وز هر گام،
سكه ميزد «دير شد» بر پولكِ هر «زود»
راه ميرفتيم و با هر گامِ ما يك لحظه
ميپژمرد.
من خطِ زنجير هستي خواره موران را،
اين چنين احساس ميكردم كه با ترتيب
در صفِ نوبت يكايك خوابشان ميبرد
و به نوبت هر يكي، تا پاي بيرون مينهاد
از صف،
جون جرقه ميپريد از خواب و ميافسرد.
راست پنداري
هستي و ناچيزي ما بود؛
كه بدينگونه،
بودِ همسان داشت با نابود.
و بدينسان تنگتر ميشد و در آن
باختر چون تونِ سردي ميشد و در آن
آتشِ دلمرده ميافسرد، دوداندود.
و بدينسان خوب ميشد ديد در سيماي هر
سكه،
و نگاهِ آفِل و غمگين ِ هر لحظه،
اين كه چيزي در فضا ميكاست؛
وين كه چيزي داشت ميافزود.
داشت ميرفت آتش خورشيد؛
داشت ميآمد شبِ چون دود.
باز ميرفتيم و ميكرديم
رفته تا انجام را، آغاز.
و دگر ره باز و ديگر بار،
باز ... و باز ... و باز.
ميهنم آيینه اي سُرخ است
با شكافي چند بشكسته ،
كه نخواهند
التيامي داشت
زانكه قابي گردشان را با بسي قلاب ها بسته
مثل درياچه ی بزرگي، راه هاي رودها مسدود بر آن مانده ؛ پيوسته
مي خورد از مايه تا گردد كويري خشك
نم نمك ، آهسته آهسته
معبر دلخسته ي بس قتل عام آتشينش اين
خوب گويم بدترينش اين.
آي مار قهقهه ، آيينه ی دلخسته را بردار
چند و چون بشكسته را بردار
خويش را لختي در آن بنگر
دلبر اي دلبر
اي درونت كُشته ما را و برونت كُشته با آوازه عالم را
-اي فقط آوازه ، ديگر هيچ-
خويش را بنگر، ببين چوني؟
چيستي ، آزار يا آزر؟
يا مَهيب خويش خور، آذر؟
آي مار قهقهه ، هم زشت ، هم پستي
همچنان بي رحم و سيري ناپذيري دون
تا چه ديدي تو در اين آيينه ی سُرخم
كه چنينش خُرد بشكستي؟
از درون بينان
نيست در گيتي كه اوصاف تو نشناسد
هيچ كس.
من چرا زين بيشتر گويم؟
پس بس.
ميهنم آيينه اي سُرخ است
(و مار قهقهه زان دور)
با شكافي چند...
*در افسانه ها داريم كه مار قهقهه ماري آنچنان بوده كه
شهري را به ستوه آورده بود از آتشباري ها،كشت و كشتارها و حمله ها وچه و چها ،
و هيچ دليري حريف او نمي شد تا سرانجام پهلوان پيري جهان ديده ، داوطلب و مدعي مي
شود شرار او را دفع كند. مي رود و آيينه ی بزرگي قد نما پيش روي آن اژدها مي گيرد
و آن مار با ديدن حقيقت و چهره ی واقعي خود چنان به قهقهه مي افتد ، واپس مي افتد
و باز مي بيند و قهقهه ، تا مي ميرد.
مهدي اخوان ثالث
واژه
نامه :
التیام = بهبودی
مَعبر = گذرگاه
آوازه = شهرت
آزر = عموی حضرت ابراهیم (ع ) که بت تراشی ، بت پرست بود.
مَهیب = هولناک
یا مَهیبی خویش خور ، آذر = یا آتش هولناکی هستی که خودت را می خوری؟
دون = فرو مایه
شرار = آتش
راویم
من, راویم آری,
...
راوی افسانههای رفته از یادم.
(خان هشتم
– در حیاط كوچك پاییز(...
به جرأت میتوان گفت, در میان شاعران
هم روزگار ما, اخوان بیش از هر شاعری از شیوه روایت و داستانسرایی در شعر خود
بهره برده است؛ به گونهای كه میتوان روایت را یكی از ویژگیهای سبكی و
ساختاری شعر اخوان دانست؛ به همین سبب بسیاری او را شاعری روایتگر و داستانسرا
نامیدهاند.
او خود نیز به این نكته اشاره دارد و
میگوید: اصولاً من راوی هستم و در این كار هم هیچ ایرادی نمیبینم. 1)
او بارها در خلال شعرش نیز, خود را
راوی و داستانسرا نامیده است؛ چنانكه در شعر آخر شاهنامه و از زبان چنگی كه
قصه شعر را روایت میكند, میگوید:
ما
راویان قصّههای شاد و شیرینیم ...
ما ...
راویان قصههای رفته از یادیم.
او در شعر خان هشتم نیز در قالب
نقالی كه قصه مرگ رستم را روایت میكند, چنین میگوید:
خان هشتم را
من روایت میكنم اكنون,
من كه نامم ماث
[ آری خان
هشتم را ]
ماث
راوی توسی روایت میكند اینك ...
قصه است
این, قصه, آری قصه ی دردست.
شعر نیست,
این عیار مهر و كین مرد و نامرد است.
اخوان كه خود را ماث ( = مهدی
اخوان ثالث ) مینامد, این گونه ادامه میدهد:
راویم من, راویم آری...
راوی افسانههای رفته از یادم.
او در مؤخّره ی از این اوستا نیز
خود را راوی قصههای از یاد رفته و آرزوهای برباد رفته (2) مینامد.
در حقیقت قصه و روایت ابزاری است كه
اخوان اندیشههای اجتماعی و فلسفی خود را به یاری آن بیان میكند.
از آنجا كه ساختار بسیاری از شعرهای
اخوان بر قصه استوار است, برای بیان داستان شعر خویش, شیوه روایی را برمیگزیند؛
كه یا خود راوی داستان است – مانند شعر « كتیبه » و « سترون » - و
یا مانند شعر « آخر شاهنامه » آن را از زبان دیگری نقل میكند.
شاعر با بهكارگیری «روایت» تلاش میكند
تا با بهرهگیری از عناصر داستانی, وقایع و رویدادهای سیاسی – اجتماعی, و همچنین
دریافت و شناخت خود از آنها را در قالب داستان, و با زبانی نمادین و تمثیلی بیان
كند. در چنین شعرهای تمثیلی و نمادینی, داستان دارای یك رویه و معنای ظاهری است كه
روایت براساس آن شكل میگیرد؛ و مفاهیم اجتماعی و ایدههای فلسفی در پس نمادها و
رمزهای شعر پنهان است.
به باور اخوان, در شعر اجتماعی شاعر
باید به وقایع زمانه و روایتی كه از رویدادهای سیاسی و اجتماعی میكند, جلوهای
شاعرانه دهد, نه اینكه آن را گزارش كند و یا به آن پوشش خبری دهد ( نقل به مضمون (.
از سوی دیگر بسیاری از شعرهای اخوان
محتوایی اسطورهای و حماسی دارند؛ و بنا بر ماهیت داستانی اسطوره, روایت بهترین
شیوه برای بیان چنین قصههایی است.
در شیوه روایی, تصویر و توصیف نقش بهسزایی
در شكلگیری روایت دارد؛ چرا كه خواننده به یاری تصویرهای زنده و توصیفهای گویاست
كه در فضای داستان قرار میگیرد, و وقایع و رویدادهای قصّه را به درستی درمییابد.
بنابراین راوی برای به دست دادن روایت دقیق و درستی از وقایع و واقعیات, به
تصویرها و توصیفهای بسیار نیاز دارد, كه این خود سبب پرگویی راوی میشود.
اخوان نیز در روایتهای خود از تصویر و
به ویژه توصیف بهره میگیرد. او نخست چون بینندهای تیزبین, پدیدهها و رویدادها
را مینگرد, و آنگاه كه وقایع را با تمام جزئیات و جنبههای گوناگونشان دید و
كاوید, با تصویرهای روشن و توصیفهای دقیق, روایت كامل و مفصّلی در برابر خواننده
شعرش مینهد.
توصیفهای بسیار شاعر برای فضاسازی و
زمینهسازی بیان داستان, گاه موجب اِطناب و تفصیل در شعر او میشود؛ به گونهای كه
این پرگوییها و اِطنابهای توصیفی از ویژگیهای شعر روایی اخوان است.
یاد آوری این نكته ضروری است كه روایت
همواره با تفصیل همراه نیست, و گاه همچون روایتی كه شاملو در شعر «مرگ ناصری» و
بسیاری شعرهای دیگر به دست میدهد, بر ایجاز و اختصار استوار است.
روایتهای اخوان موضوع و محتوای یكسانی
ندارند.
روایتهای او گاه محتوا و شكل تمثیلی
دارند؛ مانند شعرهای «میراث», «سترون» و «آنگاه پس از تندر».
گاه داستانی اسطورهای را روایت میكند؛
همچون « كتیبه», « قصه شهر سنگستان » و «خان هشتم».
و گاه نیز روایتهای او بیان سرگذشت و
خاطرهای است؛ مانند «طلوع», «دستهای خان امیر» و شعرهای مجموعه «زندگی میگوید:
اما باز باید زیست...».
اكنون برخی از شعرهای روایی اخوان را
از این منظر مینگریم.
« كتیبه » از
شعرهای روایی شاعر است كه شكلی نمایشی و دراماتیك دارد. شیوه روایت و داستان
پردازی در این شعر به گونهای است كه شاعر با توصیفهای خود, فضایی میآفریند كه
خواننده از زاویه دید دلخواه او به اجزا و عناصر داستان بنگرد.
«كتیبه » با
تصویر و توصیف تخته سنگی آغاز میشود كه چون كوه استوار و پا برجا مینماید؛ تا
خواننده از آغاز بداند كه محور و مركز داستان تخته سنگ است. اشاره شاعر به كوه وار
بودن آن هم از این روست كه بدانیم جابهجا كردن آن به دشواری تكان دادن كوهی است.
در تصویر بعدی, قومی در بند را می بینیم
كه یكایك آنها پای در زنجیر دارند و اخوانِ راوی, خود یكی از زنجیریان است.
شاعر, این تبار در بند را كه «این سو»
نشستهاند, نه تنها از نظر قرارگیری و موقعیتشان در برابر تخته سنگی كه « آن سو»
افتاده است, قرار میدهد؛ بلكه بدین ترتیب رویارویی و چالش میان زنجیریان و تخته
سنگ را نیز نمایان میسازد.
بند دوم شعر نیز – كه توصیف آوایی است
كه به گوش زنجیریان رسیده – با توصیف تخته سنگ پایان مییابد, تا همچنان آن را در
كانون توجه خواننده نگاه دارد.
او در ادامه روایت, تلاش زنجیریان را
برای تكان دادن تخته سنگ با شمارش آنها نشان میدهد و برای آنكه خواننده دشواری و
كندی كار آنها را در یابد, در میان شمارش آنها, نقطهچین قرار میدهد:
« هلا, یك
... دو ... سه ... دیگر بار . »
اما هنگامی كه سنگ كمكم تكان میخورد
و كارشان سرعت میگیرد, دیگر خبری از نقطه چینها نیست و
اعداد را پیاپی میآورد:
هلا, یك,
دو, سه, دیگر بار.
شاعر برای آنكه نشان دهد كه زنجیریان
بارها و بارها برای جابهجا كردن و چرخاندن تخته سنگ تلاش كردهاند, در پایان هر
شمارش، عبارت دیگر بار را تكرار میكند و سرانجام هم تأكید میكند كه:
... زینسان
بارها بسیار..
پس از تمام تلاشها و دشواریها برای
چرخاندن تخته سنگ, اخوان تصویر و توصیفی از لحظه پیروزی زنجیریان به دست نمیدهد,
و تنها با آوردن واژه «پیروزی» و «شیرینی» آن, به پیروزی
آنها بر تخته سنگ اشاره میكند و از زیر و رو شدن صخره خبر میدهد.
« چه سنگین
بود اما سخت شیرین بود پیروزی »
هنگامی كه راوی (= شاعر) از تلاش
زنجیریان برای خواندن راز تخته سنگ سخن میگوید, یكایك رفتارهای آنان را بیان میكند
و با توصیف تمامی حالات و گفتههای آنان, هم اشتیاق و بیتابی آنها را برای دانستن
راز تختهسنگ نشان میدهد و هم خواننده را چشم انتظار و تشنه ی راز صخره میگذارد.
شاعر در این بخش – بر خلاف بخشی كه با
ضربآهنگی تند, تلاش بندیان را برای چرخاندن تخته سنگ نشان میدهد- روایت را به
كندی و آهستگی پیش میبرد تا انتظار و التهاب زنجیریان را برای خواندن و دانستن
راز صخره, در ما نیز برانگیزد.
سرانجامِ داستان, آشكار شدن سنگ نوشته
و راز تخته سنگ است؛ رازی كه پوچ از آب در میآید و راوی این گونه ضربه نهایی خود
را فرود میآورد.
بند پایانی داستان – هوشمندانه – از
ضربآهنگ (ریتم ) بسیار كندی برخوردار است, كه با سكون و سكوت مرگ بار حاكم بر
زنجیریان همگونی دارد.
روند قصه در سطرهای پایانی شعر چنان
كند است كه « نشستیم» در یك سطر و حتی «و» نیز به تنهایی در یك سطر مینشیند
و به آن همه جوش و خروش, و امید و انتظار پایانی تلخ میدهد.
آنچه در « كتیبه » و دیگر شعرهای روایی
اخوان دیده میشود, تفاوت لحن راوی(= شاعر) در توصیفها و
گفتگوهاست.
در شعر « كتیبه » هنگامی كه شاعر, تخته
سنگ و اسیرانِ در بند و تلاش آنان را توصیف میكند, با زبانی فخیم و فاخر و كهنگونه
سخن میگوید؛ و از عبارتهایی همچون « فتاده, اوفتاده, رخصت, خیل و ...» بهره میگیرد.
اما آنگاه كه گفتگوی میان زنجیریان را روایت میكند, به زبان گفتار روزمره نزدیك
میشود تا فضایی واقعیتر و ملموستر بیافریند؛ و عباراتی چون: « هان,
نگا میكرد, تر كرد و ...» را به كار میگیرد.
شعر « قصه شهر سنگستان » نیز شعری
داستانی با ساختاری روایی است.
نام شعرهم - كه عنوان « قصه » بر خود
دارد – بیانگر داستانگونگی آن است.
شاعر داستان را به شیوه افسانهها و
قصههای عامیانه آغاز میكند. درخت كهنسال, كبوترانی كه بر شاخههای درخت نشستهاند,
با یكدیگر سخن میگویند و درماندهای را یاری میكنند؛ در افسانهها و قصهها
پیشینه داشته و برگرفته از ادبیات عامه ( فولكلور ) است.
پس از توصیف آغازین داستان, راوی
گفتگوی كبوتران را نقل میكند؛ كه بخش بزرگی از شعر را شامل میشود و میتوان گفت
كه داستان در خلال این گفتگوهاست كه شكل میگیرد و پیش میرود.
بخش نخست داستان, گفتگوی بلند
كبوترهاست, كه شاعر در طی آن, شهزاده را به ما میشناساند و آنچه بر او و سرزمینش
گذشته, روایت میكند. به عبارتی اخوانِ راوی, داستان شهزاده و آنچه را كه میخواهد
بگوید بطور مستقیم روایت نكرده و آن را از زبان كبوترها بیان میكند.
با پایان یافتن گفتگوی كبوترها و
پرواز آنها به سوی آشیانهشان, بخش نخست روایت پایان مییابد.
بخش دوم قصه از آنجا آغاز میشود كه
شهزاده خود وارد داستان میشود.
شهزادهای كه تا كنون تنها در لابهلای
گفتوگوی كبوترها هویت و شخصیت یافته و معرفی شده بود, اینك به راه میافتد تا
آنچه را كبوتران به او آموختهاند, انجام دهد.
این بخش شعر نیز در گفتوگو مفهوم مییابد.
چرا كه بخش بزرگی از آن تك گویی شهزاده با غار است؛ شهزادهای كه مناسك دینی و
آیین مقدسی را كه از كبوتران آموخته, به جا آورده است؛ اما پاسخی نگرفته و اینك
درمانده و پریشان با غار سخن میگوید.
پایان داستان كه شكلی دوگانه و
رمزآمیز دارد؛ ابتدا توصیفی از شهزاده و سپس نقل گفتوگوی او با غار است. گفتگویی
كه در میان پرسش و تكرار (پژواك) پرسش, و نیز پرسش و پاسخ در رفتوآمد
است؛ به گونهای كه از یك سو, پژواك پرسش شهزاده و بیپاسخ ماندن آن را تداعی میكند؛
و از سوی دیگر, پاسخی تلخ را به گوش ما میرساند كه : « آری, راه نجاتی نیست. »
- « ... غم
دل با تو گویم, غار !
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
« آری نیست؟»
نمونه دیگر بهرهگیری از افسانهها و
قصههای عامیانه, سرآغاز شعر «چاووشی» است. اخوان در بند نخست این
شعر, ره نوردانی را توصیف میكند كه با كوله بار و چوبدست خود, در خلوتی افسانهای
راه میپویند:
« بسان
رهنوردانی كه در افسانهها گویند,
گرفته كولبار زاد ره بر دوش,
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پرگوی و گه خاموش,
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه
میپویند...»
چنانكه میبینیم شاعر در سطر نخست
شعر, خود به ریشه افسانهای آنچه میگوید, اشاره میكند.
بند دوم شعر نیز توصیف یك « سه راهی
», است كه هر راه آن به مقصد و سرنوشتی میانجامد؛ و راهروان و سالكان تنها باید
یك راه را برگزینند.
« سه ره
پیداست.
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر,
حدیثی كهش نمیخوانی بر آن دیگر. »
این مضمون نیز در قصهها و افسانهها
پیشینه دارد و برگرفته از ادبیات عامه است.
شعر « هنگام » - از مجموعه « از این
اوستا » - نیز به گونهای برگرفته از افسانهها و قصههاست. اخوان در این شعر از
سرزمین طلسم شدهای سخن میگوید كه جنگلی جادویی و ترسناك گرداگرد آن روییده و آن
را در ترس و هراس فرو برده است. مردم آن دیار جادو شده نیز در آرزوی شكستن طلسم
جنگل, چشم انتظار پرندهای هستند كه بناست
با خواندن او طلسم جنگل بشكند و جادوی آن باطل شود.
چنانكه میبینیم, گذشته از كاركرد
نمادین و رمزآمیز شعر- كه جنبههای سیاسی و اجتماعی نیز مییابد – مضمون آن ریشه
در فرهنگ عامیانه و افسانهها دارد.
به این ترتیب شاعر با روایت و
بازآفرینی قصههای عامیانه, و با بهرهگیری از عناصر این داستانها, و آمیختن آنها
با اسطورهها و نمادهای اساطیری ایران باستان, بافت و ساخت یكپارچهای فراهم میسازد
كه در قالب آن, به موقعیت و وضعیت سیاسی– اجتماعی امروز ایران اشاراتی تمثیلی و
نمادین میكند.
شیوه دیگری كه اخوان در روایتهای خود
به كار میگیرد, شیوه گفت و گوست؛ كه در طی آن – بی هیچ توصیفی – گفتگوی میان
افراد داستان نقل میشود.
در شعرهایی چون « گفت و گو» ( از دفتر
آخر شاهنامه ) , « آواز كرك » ( از دفتر زمستان ) و «ندانستن» ( از دفتر از این
اوستا) شاعر از این شیوه بهره میگیرد.
در چنین شعرهایی كه گفتگو ابزار اصلی
روایت است؛ فضا سازی, شخصیت پردازی و پیشبرد روند داستان در خلال گفتگوها انجام میشود.
شاعر در شعر« گفتوگو», بیهیچ توضیح
و توصیفی, مكالمه میان دو فرد را نقل میكند؛ كه یكی برای دیگری از شهری آرمانی
سخن میگوید. روایت تنها شامل جملههایی است كه این دو نفر به یكدیگر میگویند, و
ما در حقیقت خواننده گفتگوی آنان هستیم.
در شعر «گفت و گو», پیش از آنكه
شنونده هم سخنی بگوید و به طور فعال وارد شعر شود, از كلام گوینده به رفتارها و
واكنشهای او پیمیبریم.
« ... و همچنین
شنیدهام آنجا ...
چی؟
لبخند میزنی؟
من روستائیم, نفسم پاك و راستین,
باور نمیكنم كه تو باور نمیكنی.»
چنانكه دیدیم, از گفته گوینده درمییابیم
كه شنونده به نشانه ناباوری و ریشخند, لبخندی تمسخرآمیز زده است.
در شعر « گفتوگو» و «آواز كرك», با
بهرهگیری از نشانههایی چون باز و بسته شدن گیومه, ناتمام گذاشتن جملهها و
بازتاب رفتارها و واكنشهای دو سوی گفتگو در خلال جملههایی كه گفته میشود, جای
خالی راوی پر شده, و روایتی را بدون حضور محسوس راوی میخوانیم.
در شعر «آواز كرك», اخوان راوی گفتگوی
خود با پرندهای اسیر قفس است؛ و از درون این گفتوگوست كه روایت جان میگیرد و
خواننده بهگونهای غیرمستقیم درمییابد كه پرنده چگونه به دام افتاده و اكنون چه
میاندیشد.
در بسیاری از روایتهای اخوان, شیوه «
توصیف و گفتگو» به كار رفته است. دراین شیوه روایت شامل توصیفهای راوی
و نقل گفتگوهایی است كه میان افراد داستان درمیگیرد؛ و این توصیفها و گفتگوها در
طول داستان بهطور متناوب تكرار میشوند.
برای نمونه در شعر « قصه شهر سنگستان
», شاعر ابتدا درختی كهنسال و كبوتران و حالات و حركات آنان را توصیف میكند, و
سپس گفتوگوی میان آنها را نقل میكند. مكالمه كبوترها با یكدیگر, گفتگوی بسیار
بلندی است؛ به گونهای كه گاه فراموش میكنیم كه آنچه میخوانیم حرفهایی است كه
كبوترها به هم میگویند.
پس از پایان گفتگوی كبوتران, نوبت به
تكگویی طولانی شهزاده با غار میرسد. و سرانجام در پایان شعر, ابتدا توصیفی از
چگونگی سخن گفتن شهزاده میخوانیم و در آخر نیز گفتوگوی رمزآمیز شهریار با غار
است؛ كه پرسش و پاسخ پایانی شعر چیزی جز پرسش شهریار و پژواك صدای او نیست.
در شعر « هنگام » نیز شیوه تناوب
توصیف و گفتگو به كار رفته, و در طی روایت, بارها توصیف راوی و سپس نقل گفتههای
افراد قبیله را – كه درون گیومه آمده – میخوانیم.
در شعر «سترون» ( از مجموعه زمستان )
نیز شاعر همین شیوه را به زیبایی به كار برده است.
شیوه دیگری كه در شعر «گفت و گو» و
«آواز كرك» به چشم میخورد, آغاز شعر (= روایت) از میانههای گفتگوست. بدین
معنا كه خواننده از نشانهگذاریها و سیاق جمله درمییابد كه گفتگو پیش از این آغاز
شده و بخشی از آن در شعر نیامده است.
شعر «گفت و گو» چنین آغاز میشود:
«... باری,
حكایتی است.
حتی شنیدهام
بارانی آمدهست و براه اوفتاده سیل. »
نقطهچین آغاز جمله, و واژههای «حتی»
و «باری» نشانگر این است كه شعر تمامی گفتگو را از آغاز روایت نمیكند, و شعر از
میانههای گفتگو شروع شده است.
در شعر «آواز كرك» نیز خواننده از
نخستین جمله درمییابد كه گفتگو پیش از این نیز جریان داشته؛ اما آغاز آن در شعر
نیامده, تا شاید خیال خواننده را به بازی گیرد:
« بده...
بدبد... چه امیدی؟ چه ایمانی؟ »
گویی كرك در پاسخ خود – كه به امید و
ایمان میاندیشد – و یا در پاسخ كسی – كه او را به ایمان و امیدواری فرا میخواند
– چنین میگوید.
اخوان در شعر « آنگاه پس از تندر» (از
مجموعه از این اوستا) و « خوان هشتم » ( از مجموعه در حیاط كوچك پاییز در
زندان ) نیز داستان را از میانههای آن آغاز میكند.
در آغاز شعر«آنگاه پس از تندر» شاعر
میگوید:
« ... اما نمیدانی
چه شبهایی سحر كردم. »
جای گرفتن « اما » در ابتدای جمله
نشانگر این است كه آنچه در شعر میخوانیم, تمام گفتههای راوی نیست و پیش از این
هم سخن میگفته است.
چنین شیوهای – كه گفتوگو از میانههای
آن روایت میشود – زمینه برداشتی دوگانه را فراهم میسازد:
نخست اینكه, گفتگو پیش از این آغاز
شده بوده و ما به میانه آن رسیدهایم؛ و دیگر اینكه, گوینده پیش از این, در درون
خود و با خود گفتگویی داشته؛ و شعر از آنجا آغاز شده است, كه گوینده به سخن آمده و
آنچه را كه میاندیشیده, به زبان آورده است.
این شیوه سبب میشود كه شعر گستره
زمانی بیشتری یافته و به آغاز و پایان شعر محدود نشود؛ و خواننده احساس كند كه
درونمایه شعر و موضوع گفتگو دیر زمانی است كه مطرح بوده و مدتهاست كه درباره آن
سخن میگویند.
اما درباره شعر «خوان هشتم» به ذكر
چند نكته بسنده میكنیم؛ چرا كه در آینده به طور كامل درباره آن سخن میگوییم.
نخست اینكه, این شعر نیز از میانه
كلام آغاز میشود:
« ... یادم آمد,
هان,
داشتم میگفتم: آنشب نیز
سورت سرمای دی بیدادها میكرد.»
نقطهچین آغاز شعر و عبارتهای « یادم
آمد » و « داشتم میگفتم » بهروشنی نشانگر این است كه آنچه میخوانیم ادامه یك
گفتگوست.
نكته دیگر اینكه راوی از نقالی سخن میگوید
كه خود را « ماث » ( = مهدی اخوان ثالث ) مینامد. اخوان در این شعر, در قامت
نقالی چهره مینماید كه سوگ نامه مرگ رستم را در قهوهخانهای نقل میكند.
در حقیقت آنچه در این شعر میخوانیم,
نقل نقال است كه راوی برایمان بازگو میكند؛ به عبارتی «خوان هشتم» روایتی است در
روایت دیگر؛ و نقلی در دل نقل دیگر.
و سرانجام اینكه, این شعر همان گونه
كه با نقطهچین آغاز میشود, با نقطه چین نیز پایان مییابد:
« میتوانست
او اگر میخواست.
لیك ... »
شاعر به این ترتیب خواننده را به
اندیشیدن فرا میخواند تا با پایان شعر, داستان را پایان یافته نپندارد؛ و
بداند كه گرچه شعر پایان یافته, همچنان «رستم» و «رستمها» در ته چاه نیرنگ
ناجوانمردان جان میبازند؛ و ما نیز در این تقدیر و شكست با آنان همزاد و همراهیم.
بسیاری دیگر از شعرهای اخوان نیز
ساختار روایـی دارند؛ كه در بخش «تفسیر و خوانش شعر» به آنها نیز خواهیم پرداخت.
این گفتار را با كلامی از او به پایان
میبریم:
« اصولاً قصه
یكی از پراهمیتترین قسمتهای زندگی است؛ اصلاً خود زندگی است.
قصه یكی از زیباترین آفرینشهای هنر
انسانی است؛ زیرا در آن انسان هست, حركت و زندگی انسان هست و كار و كلمات انسان ...
... من شعر را
به حد روایت [ و قصه ] تنزل ندادهام بلكه روایت [ و قصه ] را تا حد شعر اوج دادهام.
» (1)
1- مرتضی كاخی
( گرد آورنده), صدای حیرت بیدار ( گفت و گوهای مهدی اخوان ثالث ), چاپ اول,
انتشارات زمستان, تهران 1369, «شعر من با دل مردم سر و كار دارد», ص 200 .
2- مهدی اخوان
ثالث, از این اوستا, چاپ هشتم, انتشارات مروارید, تهران 1369, «مؤخره» , ص 110 .
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود
مهدی اخوان ثالث
اگرچه گرمای تابستان جنوب اجازه نداد زودتر از
این به دیدار شاعر خراسانی که اکنون در خوزستان و آبادان زندگی می کند ، بشتابیم ،
اکنون به جبران این تاخیر می توانیم ساعتها از حضور یکی از بهترین شاعران امروزی
سرزمینمان کسب فیض کنیم. شوق گفتگو بسیاراست ، اما شاعر خود از تخلص و چگونگی
گزینش این نام سخن می گوید : " در خراسان وقتی که تازه به شاعری رو کرده بودم
، به یک انجمن ادبی دعوت می شدم که استاد کهنسالی به نام " نصرت منشی
باشی" در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا می شنید ، می پرسید تخلصت چیست؟ او واجب
می دانست که هر شاعری تخلصی داشته باشد و من نام دیگری نداشتم. سرانجام یک روز
خودش نام "امید" رابه عنوان تخلص بر من نهاد. امید ، " این لکه ابر
عابر آفاق نومیدی..." و من همچنان این نام را حفظ کرده ام."...
استاد پیر و تیز هوش که آن زمان اخوان را
"امید شعر ایران" خواند ، شاید نمی دانست که اخوان را عشق شاعر کرد، اما
شما بدانید که خودش می گوید : " نوجوان بودم ، شاید 15 – 14 ساله ، در آن
عالم به دختری تعلق خاطر پیدا کردم و تا آن زمان هیچ نوع برخوردی با شعر نداشتم و
اصلا در رشته فنی تحصیل می کردم . درآن زمان برای خود رازی پیدا کرده بودم و اغلب
، تنها که می ماندم ، شعر قدما را می خواندم . پدرم بزرگان شعر فارسی را می شناخت
و شعرهاشان را می خواند. وقتی که با شعر گذشتگان بیشتر آشنا شدم ، ناگهان متوجه شدم که من خود حرفی دارم ، غیر از
حرف آنها . غصه ام زیاد شده بود و گله های فراوان داشتم و در خلوتهای بسیارم –
معتقدم برای هر شاعر خلوت ضرورت سازندگی دارد- خودم را شناختم .
پدرم عطار و طبیب با تجربه ای بود . برایم کتابها خرید و به سبب توجه و تشویق او ،
به طور جدی به شعر و ادب رو آوردم و از این زمان شعر و شاعری برایم حکم مرکب کوچکی
را پیدا کرد که با آن راه زندگی را بپیمایم .
به زودی با نیما آشنا شدم ، در حالی که با شیوه
های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال داشته باشد آشنا شده
بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودی بود. نیما به مرکب من چرخی افزود و مرا به جلو راند. و من که همیشه معتقد بودم که شاعری یک نوع پیامبری فردی ست،
شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد."
اگر که
اخوان به شعری که نیما مبتکر آن بود ، توجه و اعتقاد مخصوص نشان می دهد ، از سر دقت و تجربه و آزمایش است. اخوان
شعر قدیم ایران را خوب می شناسد ، همچنان
که شعر و ادبیات عرب را. او علم شعر وشاعری خوانده است و قول و غزل به شیوه قدیم
بسیار دارد.اگر چه از سر آزمون به سرودن شعر آزاد امروزی هم دست زده است. اگر چه
آنها را فقط آزمایش و تجربه می خواند و معتقد است که آنچه در شعر بیوزن گفته است
، فقط به همان شکل می توانسته بگوید و
برایش دلنشین بوده است.اخوان به لزوم موزون بودن شعر فارسی معتقد است و می گوید :
"هر ملتی برای خود تربیت ذهنی و سنتی ویژه ای دارد. مردم ما شعری را که خالی
از ترنم و وزن باشد شعر به معنی کامل نمی شناسند .البته ما امروز شعر منثور هم
داریم. اما این آن شعری نیست که واگو شود ، یعنی مردم حفظ شوند و زمزمه کنند و بخوانند. وزن شعر ما می تواند عروضی
قدیم باشد یا نیمایی ، یا ترانه های عامیانه ، به هر حال ضرب وریتم ضرورت شعر ماست.
در اتاقی که به گفتگونشسته ایم و در ودیوار های
آن را قفسه های کتاب پوشانده است ، در گوشه ای تاری به دیوار آویخته است . از شاعر
می پرسم : " بدون تردید شما با موسیقی سرو کار دارید ، در میان شعر هایتان
قولی در ابو عطا یا کرشمه ی درآمد و بازگشت و قولی در سه گاه
و ... را خوانده ام. "
جواب می دهد : " پیش از اینکه با شعر آشنا
شوم ، با موسیقی آشنا شدم. در همان روزگار عاشقی ، همان زمان که به دنبال همزبان و
همدل می گشتم با تار آشناشدم. به نظر من بین همه ی هنرها رابطه ای وجود دارد ،
مخصوصا بین شعر و موسیقی و نقاشی. و در
تاریخ ادب ما و همه ی دنیا کسانی که در هنری به حد خاصی می رسند با هنر دیگری هم
سر وسری پیدا می کنند. مثلا رودکی و فرخی
...میان قدیمی ها ، و میان شاعران امروزی هم نمونه هایی داریم. سخن شاعرانی که با
موسیقی سر و کار دارند ، فصاحت بیشتری پیدا می کند. چراکه در موسیقی کلام ، ضربه
هایی به جز ضربه های کلامی هم پیدا می شود.شاعرانی که با نقاشی سر و کار دارند
خلاقیت ذهنیشان در تصویر سازی کلام بیشتر می شود. حافظ آواز می خواند ، مولانا
موسیقی می شناخت و کلام پر طنینش را زخمه های رباب همراهی می کرد و می بینیم که
بیشتر شعر هایش ریتم رقص های صوفیانه دارد. شهریار ساز می زند ، سهراب سپهری نقاشی
می کند."
اخوان در کاربرد صنایع بدیعی در شعرش سلیقه و
روش خاصی دارد و فقط به آن دسته از صنایعی که سخن را ظریف تر یا در واقع دلنشین تر
و جذابتر کنند توجه دارد. عقیده اش را راجع به کاربرد صنایع بدیعی در شعر می پرسم. می گوید : " در روزگار قدیم ، شعر سه فن عمده داشته
است : وزن ، قافیه و بدیع. و در بدیع از همان روزگاران دو صنعت وجود داشته است :
اول صنایع جهانی و همزاد شعر که به کار گرفتن آنها خود هنری به شمار می رود و دیگر
، صنایع تقلیدی و دست وپا گیر و آرایشهای بیهوده در شعر یا نثر. در هر دوره ی
انحطاطی سخنوران به شیوه ی دوم گرایش بیشتری داشته اند درقدیمی ترین کتابهای بدیع
که به دست ما رسیده است در حدود 111 صنعت درشعر بر شمرده شده است.و امروز بیش از
450 صنعت نام برده می شود.طی سالیان صنایع شعری عرب و قرآن و غیره به آن افزوده شده است. آنچه مطرود و نازیبا ست
صنایعی است که بهره ای به فصاحت وتاثیر و قوت و رسایی کلام نمی رساند و فقط
بازیگری های لفظ است. امروز نوترین و پیشتازترین شاعران هم به صنایع ظریف تشبیه و
استعاره و ایهام و تکرار به جا توجه
دارند. تکرار ؛ صنعت زیبایی است ، زندگی خود نوعی تکرار است ،
شب و روز ، سراپای وجود خود ما تکرار آفرینش است.وزن و قافیه در شعر تکرار
است.البته شاعر باید آنقدر تجربه و دقت داشته باشد که تکرارش ملال و خستگی
نیاورد."
زبان شعری م .امید را نمی توان زبانی
ساده دانست . اگرچه از لغات سنگین و قلنبه هم اثری نمی بینم ، وحتی گاه لغات به
اصطلاح غیر شعری و نامانوس با شعر را می بینم که سخت به جا وزیبا نشسته است.
اخوان معتقد است که : " کلام فخیم یا ساده
به محتوای شعر بستگی دارد. مثلا ساده گویی ماند ایرج یا متشخص گویی مانند ناصر
خسرو ، هریک شکل کلام خود را متناسب با
معنایی که می خواسته اند بگویند، انتخاب کرده اند .یعنی انتخاب کلام بستگی کامل به
موضوعی دارد که شاعر می خواهد بگوید. هرشعری هدفی دارد ،اگر غزل گفته می شود
،اقتضا و تناسب آن در سادگی و لطافت آن است. کلمات غزل باید از میان دو لب به
روانی بگذرد،نه اینکه بینحنجره و لب گیر کند ، به خصوص اگر خطاب به کسی باشد . اما
در یک شعر حماسی که مثلا درد شکست
یک ملت را باز می گوید و طرف خطاب ان زمانه و تاریخ است ، دیگر نمی شود زبان سخن
را ساده گرفت .به این ترتیب می بینیم که فرمول و قاعده ای نمی توان به دست داد ،
هماهنگی ؛ معنی و شکل کلمات را معین می کند."
اگرچه هرگز برای این سئوال ، جواب روشنی دریافت
نکرده ام، اما از امید هم می پرسم :" آقای اخوان ، جه می شود که شما
شعر می گویید و شعر در ذهنتان چگونه تکوین
و تکامل می یابد؟ "
پاسخ می دهد: " اگر شعر گفتن را به الهام و
ماورا الطبیعیه مربوط ندانیم ، باید گفت که امری کاملا غیر اختیاری است. به راستی
ناگهان در ذهن جرقه ای می درخشد که باید
شعله ای شود، تا دلی بسوزد و یا دستی گرم شود. و البته این جرقه معمولا دلیل و
انگیزه می خواهد. من هم از سختی ها فغانم بر می خیزد. سختی ها و مشقات می توانند
مادی و یا روحی باشند .یک وقت عشق است و زمانی مرثیه. به علاوه آدمی مثل من ، به
سرزمینش تعصب و عشق دارد، تامل و قریحه اجتماعی دارد ، من بدون اینکه پیغمبر باشم
غم امت می خورم."
پیش از این نیز بارها نوشته اند و گفته اند که
شعر اخوان ، شعری اجتماعی است و آینه ی حوادث زندگی مردم .
بسیاری معتقدند شعر سنتی ایران در واقع به یک سیر قهقرایی و عقب گرایی
رسیده بود و به سیر عادی ادب این مملکت لطمه زده بود. اخوان می گوید: " به
نظر من، سبک هندی که در زمان نادر شاه متداول شد در واقع سیری قهقرایی و بازگشت
بود.آن زمان ، مناسبترین زمان برای ظهور کسی مانند نیما بود. یعنی نیما
شاید حدود 150 سال دیر آمد.
باید گفت شعر امروز ایران دنباله ی شعر قدیم است و باید به اینجا می
انجامید. نیما از 50 سال پیش به قول خودش، خاری بود که رشد کرد. البته نیما هم می توانست بهتر باشد. به نظر من نیما یک ضرورت شعری ایران بود.
من همواره با همه ی عیب و حسن او ،
ستاینده اش خواهم ماند."
آقای اخوان، زبان شعر امروز که اصولا میدان وسیعی پیدا کرده است ، به
نظر شما ، زبان فارسی را رو به ابتذال می برد؟
من درست به چیزی که می گویید علت ابتذال زبان امروز شده ، امتیاز می
دهم. راحتی کاربرد لغات ، امتیاز زبان است. کسانی که زبان امروز را رو به ابتذال
می بینند،به علت ناتوانی است که در ادراک حرکت درست دارند.به نظر من بدون شک در این دوران هم مانند دیگر دوره ها
کسانی هستند که واقعا کار را به فساد کشانده اند، ولی امکانات زبان اصولا بیشتر
شده و همین پیوندی که با فرهنگ غربی پیدا کرده، زبان سخن گفتن را آسانتر کرده است.
تصنع ها و انشا های سخت از میان رفته است و زبان رو به تکامل می رود. پیوند های
زایا و زنده پیدا کرده، حتی زبان عامه به
زبان ادبی کمک کرده است. البته شیوه ها متفاوت است. مثلا شیوه ی نگارش چوبک و
گلستان با یکدیگر متفاوت است ، اما هردو درست و دلچسب است.در حالی که در زمان سعدی
یا مولانا فقط زبان آنها معیار بود.وضع امروزی دلیل رشد و پرورش زبان است.
بیش از 5 ساعت است که با اخوان شیرین سخن و خانواده ی مهربانش نشسته ام. جز کوتاه کردن سخن علی رغم میل باطنی چاره ای ندارم. اگرچه فرصتی هم نیست، تا چند ساعت دیگر آبادان را ترک می کنم و می دانم که خاطره ی گفتگو با اخوان ؛ این شاعر درویش را که به گفته ی خودش ، زردشت و مانی و مزدک را در ذهن خود آشتی داده است ، هرگز فراموش نخواهم کرد.
بازجانبخشی به گفتگو یی که در مجله ی پیک جوانان آذرماه سال 1352منتشرگردید.

خرابِ سور تو خواهم ؛ رَوَم ز سوگ آباد
که انجمن شده شادی و ؛ غم ؛ پریشان شد
خرابِ شادی شیرین ؛ روم ز تلخ ؛ غم آباد
که رهنمون به آب حیاتم ؛ سراب ؛ سرگردان شد
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
نام نقاشی : "شب قدر" از مهدی فر زه
اخوان : نوپرداز خراسانی سرود
بخش 3
به زودی با نیما آشنا شدم ، در حالی که با شیوه
های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال داشته باشد آشنا شده
بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودی بود. نیما به مرکب من چرخی افزود و مرا به جلو راند. و من که همیشه معتقد بودم که شاعری یک نوع پیامبری فردی ست،
شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد."
اگر که
اخوان به شعری که نیما مبتکر آن بود ، توجه و اعتقاد مخصوص نشان می دهد ، از سر دقت و
تجربه و آزمایش است. اخوان شعر قدیم ایران را خوب می شناسد ، همچنان که شعر و ادبیات عرب را. او علم شعر
وشاعری خوانده است و قول و غزل به شیوه قدیم بسیار دارد.اگر چه از سر آزمون به
سرودن شعر آزاد امروزی هم دست زده است. اگر چه آنها را فقط آزمایش و تجربه می
خواند و معتقد است که آنچه در شعر بیوزن گفته است ، فقط به همان شکل می توانسته بگوید و برایش
دلنشین بوده است.اخوان به لزوم موزون بودن شعر فارسی معتقد است و می گوید :
"هر ملتی برای خود تربیت ذهنی و سنتی ویژه ای دارد. مردم ما شعری را که خالی
از ترنم و وزن باشد شعر به معنی کامل نمی شناسند .البته ما امروز شعر منثور هم
داریم. اما این آن شعری نیست که واگو شود ، یعنی مردم حفظ شوند و زمزمه کنند و بخوانند. وزن
شعر ما می تواند عروضی قدیم باشد یا نیمایی ، یا ترانه های عامیانه ، به هر حال ضرب وریتم ضرورت شعر ماست.
بار دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آبیاریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت
گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو؛ بوته های بار هنگ و پونه و ختمی
خوابشان برده ست
با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ، شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود
یادگار خشکسالی های گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند
مهدی اخوان ثالث ( م. امید)
باز هم باران
باز هم آن روز و شب هایی که
همرنگ اند
روز هیچ از روز پیدا نی
و شب از شب نگسلد گویی
آه ... گویا بازهم باید
هفته ای را رفته پندارم
هفته ای زرین
از شبانروزان فروردین
غرق خواهد گشت در بیهودگی شاید
بس که بارن شبانروزی
آید و آید
و دریچه ی روشنی زین سقف روشن فام نگشاید .
***
باز هم آن روز و شب هایی که
تاریکند
روز همچون شبچراغ رنگ ها خاموش
همچنان رنگ چراغان ، مات
باز گویی تا پسینِ واپسین ایام
همچنان در گریه خواهد بود
این سیاه ، این سقف ماتم، بام
بی اندام .
***
باز باران ، باز هم باران
چون پریر و دوش و دی، امروز
باز بارانی که ساعت هاست می
بارد
زین سیاه ساکت دلگیر
قطره ها پیوسته همچون حلقه ی
زنجیر
باز آن ساعات پی در پی نشستن ،
وز پس شیشه
اشک ریزان خدا را دیدن و دیدن
گوش دادن ، غرق اندیشه
از مدام ناودان ها ضجه ی شب را
و گشودن گاه با ترجیع تصنیفی
بسته لب را
و نیاوردن به خاطر هیچ مطلب را
***
محرم غمگینم ، ای سلطان شعر ،
ای نازنین همراه
باز در این تیرگی ها از تو
خوشنودم
با شگفتی های هستی - ای بازیچه ی بیهودگی – امشب
از تو خوشنودم که بازم پاره ای
بر آفرینش زهر خنداندی
از تو نیز ای باده خرسندم
سرد نوشاندی مرا و گرم پوشاندی
و سپاست می گزارم، ای فراخای
خیال امشب
کاندرین باران بی پایان
همچنان بی انقطاع آیان
با سکوت سرد من دمساز
همعنانم تا دیار نا کجا راندی
و رسیلم بودی و ترجیع زیبای
خموشی را
در حزین ساز من
سوی چشم انداز روحم ، باغ
تنهایی
راندی و آنگه مرا خواندی
به تماشای تماشایی
ورنه امشب ، باز هم باران
زندگی را زهر من می کرد
ورنه کس جز بی کسی آیا
با سکوت من سخن می کرد ؟
مهدی اخوان ثالث
از علی ؛ مست خدا ؛ گوش کن این نادره را
آنکه از نابِ شرابش
؛ همه هشیار شوند
خفتگانند همه مردم و
؛ در غفلت غرق
چون بمیرند ؛ رود غفلت
و ؛ بیدار شوند
مهدی اخوان ثالث (
م.امید)
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
مهدی اخوان
ثالث
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشان پر یهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمک راه می رفتیم
کوچه باغ ساکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی
بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی.
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
یا حکایتهای شیرینی که می گفتیم.
هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این
بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
به کجامان می کشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
2
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار
ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا
گاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی که پیش از این
رفته بود این راه را ،افسانه می
گفتند.
من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و
آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر
می فرستادم درودی شاد
این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر.
راه بود و راه -این
هر جایی افتاده -این همزاد پای آدم خاکی
برف بود و برف - این آشوفته پیغام - این
پیغام سرد پیری و پاکی
و سکوت ساکت آرام
که غم آور بود و بی فرجام.
راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می
گفتم :
کو ببینم ، لولی ای لولی!
این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی
سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
چشم و دل هشیار
گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر
نرمک سیلی صوتی
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.
3
اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون
نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
همنشین و غمگسارش برف
مانده دور از کاروان کوچ
لکلک اندوهگین با خویش می زد حرف :
“ بیکران وحشت انگیزی ست.
خامش خاکستری هم بارد و بارد.
وین سکوت پیر ساکت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد
بال گرم آشنا باشد
لیک من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم.
ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم.
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به
روی باد
همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و
متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و
پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای
کاروانها را
عرصه ی سردرگمی ها مانده و بی در
کجاییها
باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
بی نشانیها فرو برده نشانها را
یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه بشکوه و چه شیرین بود
کس نه جایی جسته پیش از من
من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت آیین و ره جستن
آن که من در می نوشتم ، راه
و آن که من می کردم ، آیین بود
اینک اما ، آه
ای شب سنگین دل نامرد...
لکلک اندوهگین با خلوت خود درد دل می
کرد.
باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می دید
من ولی دیگر
شنگی و شنگولیم مرده
چابکیهام از درنگی سرد آزرده
شرمگین از رد پاهایی
که بر آنها می نهادم پای
گاهگه با خویش می گفتم :
کی جدا خواهی شد از این گله های
پیشواشان بز ؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟
تا گذارد جای پای از خویش ؟
4
همچنان غمبار درهمبار می بارید
من ولیکن باز
شادمان بودم
دیگر اکنون از بزان و گوسپندان پرت
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
تک و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش
می رفتم
زیر پایم برفهای پاک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می کاشت
مهر بکری برگرفتن از گل گنجینه های
راز
هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
چه خدایانه غروری در دلم می کشت و می
انباشت.
5
خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
پهندشت برف پوشی راه من بوده
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید.
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.
مهدی اخوان
ثالث
سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه ی
بهاران
گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
شکست دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته
سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره ، یا گریزان
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار ، گویند
که هستی سایه ی ابر است ، دریاب
سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم
مهدی اخوان
ثالث
در آستان غروب
بر آبگون به خاکستری گراینده
هزار زورق سیر و سیاه می گذرد
نه آفتاب ، نه ماه
بر آبدان سپید
هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه
یکی ببین که چه سان رنگها بدل کردند
سپهر تیره ضمیر و ستاره ی روشن
جزیره های بلورین به قیر گون دریا
به یک نظاره شدند
چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن
هزار همره گشت و گذار یکروزه
هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار
هزارهمسفر و همصدای تنگ جبین
هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار
بر آبگون به خاکستری گراینده
در آن زمان که به روز
گذشته نام گذاریم ، و بر شب آینده
در آن زمان که نه مهر است بر سپهر ،
نه ماه
در آن زمان ،دیدم
بر آسمان سپید
ستارگان سیاه
ستارگان سیاه پرنده و پر گوی
در آسمان سپید تپنده و کوتاه
مهدی اخوان ثالث
واژه نامه :
زورق = قایق
سیر = پر رنگ - تیره
آبدان = آبگیر - برکه
یکی ببین = یک بار نگاه کن
رقعه = وصله ـ قطعه كاغذي كه روي آن نويسند. ـ نامه
مخلب = چنگ - چنگال پرنده
تنگ جبین = کوچک پیشانی
ژاغر = چینه دان
پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار
آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این
روزگار آلود
جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی
خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای
آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که
من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می
لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه
می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می
خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در
نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کَرّت تا سحر
زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا
آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون
رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیکانم ،که شب
تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل
جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک
می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون
برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و
گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل
خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت
شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن به آیین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان ، خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم
از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیکانم مرا ، این
روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبّه ی زربفت رنگین می شناسی
تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد
؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که م نه در سودا ضرر باشد ؟
آی دختر جان !
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان
می دار
مهدی اخوان ثالث
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك؛
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
ـ« مسيحاي جوانمرد من!
اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
چون موج ميلرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فريبت ميدهد،
بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است،
اين يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نهتوي مرگاندود پنهان است!
حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
شب با روز يكسان است
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....
مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
پنجره باز است
و آسمان پیداست
گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن
رفته تا بام برین ، چون آبگینه بلگان ، پیداست
من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی
پله پله رفته بی پروا به اوجی دور و زین پرواز
لذتم چون لذت مرد کبوترباز
پنجره باز است
و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا
مثل دریا ژرف
آبهایش ناز و خواب مخمل آبی
رفته تا ژرفاش
پاره های ابر همچون پلکان برف
من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این
دریا
آنک آنک مرد همسایه
سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و
چشمانش خواب آلود
آمده چون بامدادان دگر بر بام.
می نوردد بام را با گامهای نرم و بی
آوا
ایستد لختی کنار دودکش آرام.
او در آن کوشد که گوشش تیز باشد ،
چشمها بیدار
تا نیاید گربه غافلگیر و چالاک از پس
دیوار
پنجره باز است
آسمان پیداست ، بام رو به رو پیداست
اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم
و دل هشیار
می گشاید خوابگاه کفتران را در
و آن پریزادان رنگارنگ و دست آموز
بر بی آذین بام پهناور
قور قو بقو رقو خوانان
با غرور و شادخواری دامن افشانان
می زنند اندر نشاط بامدادی پر
لیک زهر خواب دوشین خسته شان کرده ست
برده شان از یاد ،پرواز بلند
دوردستان را
کاهل و در کاهلی دلبسته شان کرده ست
مرد اینک می پراندشان
می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک
کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک
با درفش تیره ی پر هول - چوبی لخت
دستار سیه بر سر-
می رماندشان و راندشان
تا دل از مهر زمین پست برگیرند
و آسمان . این گنبد بلور سقفش دور
زی چمنزاران سبز خویش خواندشان
پنجره باز است
و آسمان پیداست
چون یکی برج بلند جادویی ، دیوارش از
اطلس
موجدار و روشن و آبی
پاره های ابر ، همچون غرفه های برج
و آن کبوترهای پران در فضای برج
مثل چشمک زن چراغی چند ،مهتابی
بر فراز کاهگل اندوده بام پهن
در کنار آغل خالی
تکیه داده مرد بر دیوار
ناشتا افروخته سیگار
غرقه در شیرین ترین لذات ، از دیدار
این پرواز
ای خوش آن پرواز و این دیدار
گرد بام دوست می گردند
نرم نرمک اوج می گیرند ، افسونگر
پریزادان
وه ، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن
مرد کمتر نیست
چه طوافی و چه پروازی
دور باد از حشمت معصومشان افسون
صیادان
خستگی از بالهاشان دور
وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور
در طواف جادوئیشان آن کبوترها
چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان ، تا
که باز آیند
من دلم پرپر زند ، چون نیم بسمل مرغ
پرکنده
ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه
گردد آکنده
مرد را بینم که پای پرپری در دست
با صفیر آشنای سوت
سوی بام خویش خواند ، تا نشاندشان
بالهاشان نیز سرخ است
آه شاید اتفاق شومی افتاده ست ؟
پنجره باز است
و آسمان پیدا
فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد
خویش
کفتران در اوج دوری ، مست پروازند
بالهاشان سرخ
زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید
رسته لختی پیش
شعله ور خونبوته ی مرجانی خورشید
مهدی اخوان ثالث
پرپری، به کسر هردو ( پ ) بر وزن فلفلی کبوتر ماده یی که کبوترباز دو
پایش را در دست می گیرد به حالی که گویی می خواهد رهایش کند تا بپرد؛ و به طرف
آسمان تکانش می دهد.او پرپر میزند اما پایش در دست کبوترباز است.کبوتر های در
پرواز که همه یا بیشتر نرند با دیدن آن ماده میل به نشستن می کنند.پرپری نشان دادن
حیله یی است برای نشاندن کبوتران در پرواز.
چکاد بر وزن نهاد به معنی قله است
ابرسترون = ابر بی باران
دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می
داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش :
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسیط زمهریر ست و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست...
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که می بینی در او ...
نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر ، آن شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک
اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویران را دگر سازند
درفش کاویان را ، فره در سایه ش
غبار سالیان از چهره بزدایند
برافرازند...
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست .
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره.
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست.
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود.
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان.
نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی.
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی.
نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
که گوید داستان از سوختنهایی.
یکی آواره مرد است این پریشانگرد.
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان...
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند.
بلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر :
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران!
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت ، اما پاسخی نشنفت.
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری ، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد
گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان.
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : آی!
و می افتاد و بر می خاست ، گریان نعره می زد باز :
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و
ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها...
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
شنیدم قصه ی این پیر مسکین را
بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست آیا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود. پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد
در آن نزدیکها چاهی ست
کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل.
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار !
کبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو برده
گله م را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه.
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا
؟
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان .
سخن می گفت با تاریکی خلوت .
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد .
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد .
غمان قرنها را زار می نالید .
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد.
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
...اری
نیست ؟
مهدی اخوان ثالث
در این شبگیر
کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده
ست ؟ ای مرغان
که چونین بر برهنه شاخه های این درخت
برده خوابش دور
غریب افتاده از اقران بستانش در این
بیغوله ی مهجور
قرار از دست داده ، شاد می شنگید و می
خوانید ؟
خوشا ، دیگر خوشا حال شما ، اما
سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است ،
می دانید ؟
کدامین جام و پیغام ؟ اوه
بهار ، آنجا نگه کن ، با همین آفاق
تنگ خانه ی تو باز هم آن کوه ها
پیداست
شنل برفینه شان دستار گردن گشته ،
جنبد ، جنبش بدرود
زمستان گو بپوشد شهر را در سایه های
تیره و سردش
بهار آنجاست ، ها ، آنک طلایه ی روشنش
، چون شعله ای در دود
بهار اینجاست ، در دلهای ما ، آوازهای
ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود
هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین
تر خبرپویان و گوش آشنا جویان
تو چشنفتی به جز بانگ خروس و خر
در این دهکور دور افتاده از معبر
چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران
اسفندی ؟
اگر دوریم اگر نزدیک
بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک
مهدی اخوان ثالث
1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد
مهدی اخوان ثالث
دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد
وز معبر قوافل ایام رهگذر
با میوده ی همیشگیش ،سبزی مدام
ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر
او در جوار خویش
دیده ست بارها
بس مرغهای مختلف الوان نشسته اند
بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها
پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار
اندیشناک قمری تابستان
اندوهگین قناری پاییز
خاموش و خسته زاغ زمستان
اما
او
با میوه ی همیشگیش ، سبزی مدام
عمری گرفته خو
گفتمش برف ؟ گفت : بر این بام سبز فام
چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت
گفتم تگرگ ؟ چتر به سردی تکاند و گفت
چندی چو اشک شوق تو ، امید بست و رفت
مهدی
اخوان ثالث
این شکسته چنگ بی قانون
رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر
گاه گویی خواب می بیند
خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
کاروان شعله های مرده در مرداب
بر جبین قدسی محراب می بیند
یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
می سراید شاد
قصه ی غمگین غربت را
هان ، کجاست
پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟
با شبان روشنش چون روز
روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،سرد و بیگانه
هان ، کجاست ؟
پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب
قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدارماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناک تر پیغام
کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
سخت می کوبند
پاک می روبند
هان ، کجاست ؟
پایتخت این بی آزرم و بی آیین قرن
کاندران بی گونه ای مهلت
هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است
همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است
پایتخت اینچنین قرنی
بر کدامین بی نشان قله ست
در کدامین سو ؟
دیده بانان را بگو تا خواب نفریبد
بر چکاد پاسگاه خویش ، دل بیدار و سر هشیار
هیچشان جادویی اختر
هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر به کشنیهای خشم بادبان از خون
ما، برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم
تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را
با چکاچاک مهیب تیغهامان ، تیز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان ، تند
نیک بگشاییم
شیشه های عمر دیوان را
ا ز طلسم قلعه ی پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد برباییم
بر زمین کوبیم
ور زمین گهواره ی فرسوده ی آفاق
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
تا که سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بخشاییم
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
راویان صه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
سرد تاری ،خاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
ما
کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ، زندگیمان شعر و افسانه
ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
ما برای فتح می آییم
تا که هیچستانش بگشاییم
این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
نغمه پرداز حریم خلوت پندار
جاودان پوشیده از اسرار
چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پوردستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید
نالد و موید
موید و گوید
آه ، دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس
مهدی اخوان ثالث
شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است .
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی برگي،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عريانی است.
ور جز اينش جامه ای بايد،
بافته بس شعله ی زر تارِ ِپودش باد.
گو برويد، يا نرويد، هر چه در هر جا که می خواهد، يا نمی خواهد،
باغبان و رهگذاری نيست.
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاری نيست.
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رويش برگ لبخندی نمی رويد،
باغ ِبی برگی که می گويد که زيبا نيست
داستان از ميوه های سر به گردون سای ِ اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.
باغ بی برگي
خنده اش خونی است اشک آميز.
جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش، می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پائيز.
موج ها خوابيدهاند، آرام و رام،
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشكيده اند،
آبها از آسيا افتاده است.
در مزار آباد شهر بی تپش
واي جغدی هم نميآيد به گوش
دردمندان بیخروش و بيفغان
خشمناكان بی فغان و بی خروش
آه ها در سينه ها گم كرده راه،
مرغكان سرشان بزير بالها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قالها.
آب ها از آسيا افتاده است،
دارها بر چيده ،خونها شستهاند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوتهها
پشكبن های پليدی رستهاند.
مشتهای آسمان كوب قوی
واشده ست و گونهگون رسوا شده ست.
يا نهان سيلی زنان، يا آشكار
كاسه پست گدائیها شده ست.
خانه خالي بود و خوان بيآب و نان،
وآنچه بود، آشدهن سوزي نبود.
اين شبست، آري، شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم،
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده، با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها،
گويدم گویی كه: «من لالم، تو كر.»
آخر انگشتی كند چون خامهای،
دست ديگر را بسان نامه ای.
گويدم «بنويس و راحت شو ـ » به رمز،
« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»
من سری بالا زنم ، چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر،
هر چه از آن گويد، اين بيند جواب.
گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»
گويمش «اما جوانان ماندهاند.»
گويدم «اينها دروغند و فريب.»
گويم «آنها بس بگوشم خواندهاند.»
گويد «اما خواهرت، طفلت، زنت . . .؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوری زند،
گوش كز حرف نخستين بود كَر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج،
قلعهها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
ميشود چشمش پر از اشك و به خويش
ميدهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آبها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آبها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گویي گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانهاي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو به ساحلهاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين، ما ناشريفان ماندهايم.
آبها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان ماندهايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل، جز فريب و جز فريب؟
باز ميگويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
كاوهاي پيدا نخواهد شد، اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد .
با شب خلوت به خانه می روم .
گله ای کوچک از سگها بر لاشة سیاه خیابان می دوند .
خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامها شان را می شوید .
من او را به جای همه بر می گزینم ،
و او می داند که من راست می گویم .
او همه را به جای من بر می گزیند ،
و من می دانم که همه دروغ می گویند .
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل برگزینندة دروغها .
صدای گامهای سکوت را می شنوم .
خلوتها از با همیِ سگها به دروغ و درندگی- بهترند .
سکوت گریه کرد دیشب ،
سکوت به خانه ام آمد ،
سکوت سر زنشم داد ،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.
چشمانم را اشک پر کرده است.
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا ، به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل ، کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز، چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
برخی واژه ها
باد شرطه = باد موافق
کل بادام = پوست بادام
نشیط = شاداب ، تازه
نقب آسا = تونل مانند
بهل = بگذار
مهگون = مه آلود
هلا = آهای...
وقتی که روز آمده ، اما نرفته شب
صیاد پیر ، گنج کهنسال آزمون
با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای
ناشسته رو ، ز خانه گذارد قدم برون
جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان
خوابیده است ، و خفته بسی راز ها در او
اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان
افکنده اند و لوله ز آوازها دراو
تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش
دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند
مانند روزهای دگر ، شهر خویش را
گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند
2
پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز
هان ، خواب گویی از سر جنگل پریده است
صیاد پیر ، شانه گرانبار از تفنگ
اینک به آستانه ی جنگل رسیده است
آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند
تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه
کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر
ابری که داده پیکره ی کوه را شکوه
صیاد :
وه ، دست من فسرد ، چه سرد است دست تو
سرچشمه ات کجاست ، اگر زمهریر نیست ؟
من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم ، ولی
این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست
همسایه ی قدیمی ام ! ای آبشار سرد
امروز باز شور شکاری ست در سرم
بیمار من به خانه کشد انتظار من
از پا فتاده حامی گرد دلاورم
اکنون شکار من ، که گوزنی ست خردسال
در زیر چتر نارونی آرمیده است
چون شاخکی ز برگ تهی ، بر سرش ، به کبر
شاخ جوان او، سر و گردن کشیده است
چشم سیاه و خوش نگهش ، هوشیار و شاد
تا دوردست خلوت ، اینک کشیده راه
گاه احتیاط را نگرد گرد خویش ، لیک
باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه
تا ظهر می چمد خوش ، با همگنان خویش
هر جا که خواست ، می چرد و سیر می شود
هنگام ظهر ، تشنه تر از لاشه ی کویر
خوش خوش به سوی دره ی سرازیر می شود
آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه
گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز
وین اطلس سپید ، تو را جلوه کرده بیش
بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز
آید شکار من ، جگرش گرم و پر عطش
من در کمین نشسته ، نهان پشت شاخ و برگ
چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت
در گوش او صفیر کشد پیک من که : مرگ
آن دیگران گریزان ، لرزان ، دوان چو باد
اما دریغ ! او به زمین خفته مثل خاک
بر دره عمیق ، که پستوی جنگل است
لختی سکوت چیره شود ، سرد و ترسناک
ز آن پس دوباره شور و شر آغاز می شود
گویی نه بوده گرگ ، نه برده ست میش را
وین مام سبز موی ، فراموشکار پیر
از یاد می برد غم فرزند خویش را
وقتی که روز رفته ولی شب نیامده
من ، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان
با لاشه ی گوزن جوانم ، رسم ز راه
واندازمش به پای تو ، آلوده همچنان
در مرمر زلال و روان تو ، خرد خرد
از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون
می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار
وز دست من چشیدی و شستی هزار خون
خون کبود تیره ، از آن گرگ سالخورد
خون بنفش روشن از آن یوز خردسال
خون سیاه ، از آن کر و بیمار گور گر
خون زلال و روشن ، از آن نرم تن غزال
همسایه ی قدیمی ام ، ای آبشار سرد
تا باز گردم از سفر امروز سوی تو
خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد
از بستر و مسیر تو ، از پشت و روی تو
شاید که گرمتر شود این سرد پیکرت
هان ، آبشار ! من دگر از پا فتاده ام
جنگل در آستانه ی بی مهری خزان
من در کناره دره ی مرگ ایستاده ام
از آخرین شکار من ، ای مخمل سپید
خرگوش ماده ای که دلش سفت و زرد بود
یک ماه و نیم می گذرد ، آوری به یاد؟
آن روز هم برای من آب تو سرد بود
دیگر نداد رخصت صید و سفر مرا
فرزند پیل پیکر فحل دلاورم
آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند
بر گرده اش سوار ، من و صید لاغرم
می شست دست و روی در آن آب سرد ، گرم
صیاد پیر ، غرقه در اندیشه های خویش
و آب از کنار سبلتش آهسته می چکید
بر نیمه پوستینش و ، نیز از خلال ریش
تر کرد گوشها و قفا را ، بسان مسح
با دست چپ ، که بود زگیلش نه کم ز چین
وآراسته به زیور انگشتری کلیک
از سیم ساده ی حلقه ، ز فیروزه اش نگین
می شست دست و روی و به رویش هزار در
از باغهای خاطره و یاد ، باز بود
همسایه ی قدیمی او ، آبشار نیز
چون رایتی بلورین در اهتزاز بود
3
ز آن نرم نرم نم نمک ابر نیمشب
تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور
وز لذت نوازش زرین آفتاب
سرشار بود و روشن و پاشیده از سرور
چون پر شکوه خرمنی از شعله های سبز
که ش در کنار گوشه رگی چند زرد بود
در جلوه ی بهاری این پرده ی بزرگ
گه طرح ساده ای ز خزان چهره می نمود
در سایه های دیگر گم گشته سایه اش
صیاد ، غرق خاطره ها ، راه می سپرد
هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا
او را ز روی خاطره ای گرد می سترد
در این سکنج بود که یوز از بلند جای
برگردن رفیق رهش حمله برده بود
تیرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت
اما چه سود ؟ مردک بیچاره مرده بود
اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید
همراه با سلام جوانک به سوی وی
آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت
آمد ، که خون ز فرق فشاند به روی وی
اینجا رسیده بود به آن لکه های خون
دنبال این نشانه رهی در نوشته بود
تا دیده بود ، مانده زمرگی نشان به برف
وآثار چند پا که از آن دور گشته بود
اینجا مگر نبود که او در کمین صید
با احتیاط و خم خم می رفت و می دوید ؟
ناگه در آبکند در افتاد و بانگ خاست
صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید
4
ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب
مست نشاط و روشن ، شاد و گشاده روی
مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار
در شهری از بهشت ، همه نقش و رنگ و بوی
انبوه رهگذار در این کوچه ی بزرگ
در جامه های سبز خود ، استاده جا به جا
ناقوس عید گویی اکنون نواخته است
وین خیل رهگذر همه خوابانده گوشها
آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور
در قعر دره ، تن یله کرده ست جویبار
بر سبزه های ساحلش ، اکنون گوزنها
آسوده اند بی خبر از راز روزگار
سیراب و سیر ، بر چمن وحشی لطیف
در خلعت بهشتی زربفت آفتاب
آسوده اند خرم و خوش ، لیک گاهگاه
دست طلب کشاندشان پای ، سوی آب
آن سوی جویبار ، نهان پشت شاخ و برگ
صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش
چشم تفنگ ، قاصد مرگی شتابناک
خوابانده منتظر ، پس پشت درنگ خویش
صیاد :
هشتاد سال تجربه ، این است حاصلش ؟
ترکش تهی ، تفنگ تهی ، مرگ بر تو ، مرد
هوم ، گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست
این آخرین فشنگ تو ... ؟
صیاد ناله کرد
صیاد :
نه دست لرزدم ، نه دل ، آخر دگر چرا
تیرم خطا کند ؟ که خطا نیست کار تیر
ترکش تهی ، تفنگ همین تیر ، پس کجاست
هشتاد سال تجربه ؟
بشکفت مرد پیر
صیاد :
هان ! آمد آن حریف که می خواستم ، چه خوب
زد شعله برق و شرق ! خروشید تیر و جست
نشنیده و شنیده گوزن این صدا ، که تیر
از شانه اش فرو شد و در پهلویش نشست
آن دیگران گریزان ، لرزان ، دوان چو باد
در یک شتابناک رهی را گرفته پیش
لختی سکوت همنفس دره گشت و باز
هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش
و آن صید تیر خورده ی لنگان و خون چکان
گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ
واندر پیش گرفته پی آن نشان خون
آن پیر تیر زن ، چو یکی تیر خورده گرگ
صیاد :
تیرم خطا نکرد ، ولی کارگر نشد
غم نیست هر کجا برود می رسم به آن
می گفت و می دوید به دنبال صید خویش
صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان
صیاد :
دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد
اما کجاست فر جوانیم کو ؟ دریغ
آن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلد
خود را به یک دو جست رسانم به او ، دریغ
دنبال صید و بر پی خونهای تازه اش
می رفت و می دوید و دلش سخت می تپید
با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای
خود را به جهد این سو و آن سوی می کشید
صیاد :
هان ، بد نشد
شکفت به پژمرده خنده ای
لبهای پیر و خون سرور آمدش به رو
پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد
برچید خنده را ز لبش سرفه های او
صیاد :
هان ، بد نشد ، به راه من آمد ، به راه من
این ره درست می بردش سوی آبشار
شاید میان راه بیفتد ز پا ولی
ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار
بار من است اینکه برد او به جای من
هر چند تیره بخت برد بار خویش را
ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا
کآسان کند تلاش من و کار خویش را
باید سریع تر بدوم
کولبار خویش
افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها
صیاد :
گو ترکشم تهی باش ، این خنجرم که هست
یاد از جوانی ... آه ... مدد باش ، ای خدا
5
دشوار و دور و پر خم و چم ، نیمروز راه
طومار واشده در پیش پای او
طومار کهنه ای که خط سرخ تازه ای
یک قصه را نگاشته بر جا به جای او
طومار کهنه ای که ازین گونه قصه ها
بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند
بس صید زخم خورده و صیاد کامگار
یا آن بسان این که بر او برگذشتند
بس جان پای تازه که او محو کرده است
بی اعتنا ، به عمد ، به خاشاک و برگ و خاک
پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب
بس رهنورد جلد ، شتابان و بیمناک
اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته ؟
و آن زخم خورده صید ، گریزان و خون چکان ؟
راه است او ، همین و دگر هیچ راه ، راه
نه سنگدل نه شاد ، نه غمگین نه مهربان
6
ز آمد شد مداوم وجاوید لحظه ها
نک ، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ
خمیازه ای کشید و به پا جست و دم تکاند
بویی شنیده است مگر باز این پلنگ ؟
آری ، گرسنه است و شنیده ست بوی خون
این سهمگین زیبا ، این چابک دلیر
کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید
بر می جهد ز قله که مه را کشد به زیر
جنگاوری که سیلی او افکند به خاک
چون کودکی نحیف ، شتر را به ضربتی
پیل است اگر بجوید جز شیر ، هم نبرد
خون است اگر بنوشد جز آب ، شربتی
اینک شنیده بویی و گویی غریزه اش
نقشه ی هجوم او را تنظیم می کند
با گوش برفراشته ، در آن فضا ، دمش
بس نقش هولناک که ترسیم می کند
کنون به سوی بوی دوان و جهان ، چنانک
خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ
بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی
با خط سرخ ثبت کند ، جنگل بزرگ
7
کهسار غرب ، کنگره ی برج و قصر خون
خورشید ، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود
چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه
مغرب در آستان غروبی غریب بود
صیاد پیر ، خسته تر از خسته ، بی شتاب
و آرام ، می خزید و به ره گام می گذاشت
صیدش فتاده بود دم آبشار و او
چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت
هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود
اکنون دگر بر آمده بود آرزوی او
این بود آنچه خواسته بود از خدا ، درست
این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو
اینک که روز رفته ، ولی شب نیامده
صیدش فتاده است همان جای آبشار
یک لحظه ی دگر رسد و پاک شویدش
با دست کار کشته ی خود پای آبشار
8
ناگه شنید غرش رعدی ز پشت سر
وانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمین
زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی
دیگر گذشته بود ، نشد فرصت و همین
غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان
زانسان که سیل می گسلد ، سست بند را
اینک پلنگ بر سر او بود و می درید
او را ، چنانکه گرگ درد گوسپند را
9
شرم شفق پرید ز رخساره ی سپهر
هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی
شب می خزید پیش تر و باز پیش تر
جنگل می آرمید در ابهام و تیرگی
کنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر
فارغ ، چو مرغ در کنف آشیان خویش
لیسد ، مکد ، مزد ، نه به چیزیش اعتنا
دندان و کام ، یا لب و دور دهان خویش
خونین و تکه پاره ، چو کفشی و جامه ای
آن سو ترک فتاده بقایای پیکری
دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ
وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری
دستی که از مچ است جدا وو فکنده است
بر شانه ی پلنگ در اثنای جنگ چنگ
نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد
آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ
و آن زیور کلیک وی ، انگشتری که بود
از سیم ساده ، حلقه ، ز فیروزه اش نگین
فیروزه اش عقیق شده ، سیم زر سرخ
اینت شگفت صنعت اکسیر راستین
در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر
زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم
این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ
اکنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم
زین تنگنای حادثه چل گام دورتر
آن صید تیر خورده به خاک اوفتاده است
پوزی رسانده است به آب و گشاده کام
جان داده است و سر به لب جو نهاده است
می ریزد آبشار کمی دور ازو ، به سنگ
پاشان و پر پشنگ ، روان پس به پیچ و تاب
بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست
صد در تازه است درخشنده و خوشاب
10
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب
گوشش نمی نیوشد و چشمش نمی پرد
سبز پری به دامن دیو سیا به خواب
خونین فسانه ها را از یاد می برد ...
مهدی اخوان ثالث
برخی واژه ها :
کلیک = انگشت
پشنگ = قطرات آب که بر زمین افشانده شود
نک = اینک،اکنون
پشتواره = کوله پشتی
آبکند = گودال آب ، خندق
ترکش = تیردان ، جافشنگی
اهتزاز= برافراشتگی
سبلت = سبیل
سیم = نقره
طیر = پرنده
پوده = فرسوده
چنانک = چنان که... ، مانند...
اطلس = نوعی پارچه گرانبها
خوش خوش = آرام آرام ، آهسته آهسته
فحل = دلیر و نیرومند - بسیار دانا
بشن = با فتح ب ویا با فتح و ، ش - قد و بالا - بدن
اینت = آفرین!!!
غنودن = استراحت کردن
گوشش نمی نیوشد = گوشش نمی شنود
گنج کهنسال آزمون = انسان جهاندیده و پرتجربه
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، امّا ، امّا
گردِ بام و درِ من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،
برو آنجا که ترا منتظرند .
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب،
قاصدِ تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی ، جایی؟
در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
مهدی اخوان ثالث (م . امید)
(م. امید)
صدایی نیز...
(م.امید)
مرد و مردی راستین باشد
رستم افسانه اش ، زالی به ناوردست.
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
یک بال و یک پایش شکسته یاکریم
پرواز از یاد او رفته
توی باغچه می خزد کژکژ
جفت او بنشسته بالای درخت
گربه ای بر بام
گربه ای دیگر سر دیوار
-انتظار-
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
A visit
A wing and a foot of a ring dove are broken
It has forgoten how to fly
Creeps on gardenette crabwise
Its mate is sitting in tree
A cat is on the roof
and
Another cat is on the wall
-It is waiting time-
Mehdi Farzeh
سیاهی لشکر. نیاید به کار
یکی «مرد میدان» به از صد هزار



بشـــنويد
