" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب  مهدی   فر زه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

 

آینده ؛ مترسکی ست

با نقاب های پیاپی.

نشناختنی ست.

به سان تاریکی ست.

 


مهدی فر زه (میم . مژده رسان)



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

       "شعر" ؛ هم نشینی خاص و پیوستگی معنادار واژه ها ، توسط یک شاعر است که عدّه قابل توجّهی از مردم بی غرض ؛ که نوشته های گوناگون را با دقت مطالعه می کنند به راستی آن را  "شعر" بدانند و از آن به عنوان "شعر" لذت ببرند.

مهدی فرزه { میم. مژده رسان }

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

((( شنیدن و دانلود )))

 

 

ما اول بايد حساب ملّت آمريكا رااز دولت آمريكا جدا كنيم ؛ ما به هيچ وجه مقابل با ملّت آمريكا نيستيم.

 

احساسات ايرانيان عليه ملت آمريكا نبوده، بلكه [عليه] دولت آمريكاست.

امام خمینی(ره)

 

 

 

 

نوزده قرن و هم

هفتاد و شش سال دگر           

از زاد روز حضرت عيسي گذشت

 تا گذارم زي فرنگ و و

کشور شهرفرنگ افتاد 

 

كشور تنديس آزادی.

همان تنديس را گويم؛

(گرچه من آن را نپیمودم)

كه گويند :

فرارو ها در آن گردشگران را مي برد تا اوج

اگرچه پله ها بسيار.

كه مي گويند؛ در آتشگه ِروشن ، فرازِ دست ِآزادي

پذيرايي سرايي نغز و گردان است؛ گردنده.

آري ؛

كشور تنديس آزادي

کشور زیبای فانوس خیال

سرايم گشت

ماهي چند.

 

كشوري بس پهنه ور

تاچشم بيند سبز و خرم مرغزاراني كرانه ناپديد

دراو پديد

كشوري پاكيزه ، باسامان.

كشور پلهاي روي هم گذر.

كشور بس آسمان سايي، كه گر اوجش ببيني از زمين

انگار مي ترسي كه افتد بر سرت

زانكه ابري از ميانش مي رود آهسته و آرام.

كشوري با مردماني شهرشان آيينه ی پاكيزگي

كشوري با مردماني خوي شان

شهرآيين گرا،

سامان پذير.

كشور سامانه ها ، گنجينه ها

كشور شداديان ، قارونيان

باغ ارم؛ شايد.

 

آري آن هنگام

در شهر ِفرنگان

ابر آسا

چند ماهي در گذر بودم

اينكه دارم مي نويسم

يادي از آن روزگاران

ياد نامه يا سفرنامه ست، پندارم.

 

شامگاهي بود كز شهرك ،  به سوي شهر مي رفتم ، به گردش يا خريد.

ناگهان آواي گريه

جيغ و فريادي شنيدم

داشت كم كم آسمان تاريك مي شد

سوي آوا، رو نمودم با شتاب

تا كه شايد ياريِ  بيچاره اي را من دهم سامان.

مي دويدم سوي آواهاي پر سوز وهراس

تا رسيدم در ميان مردمان.

جيغ و فرياد

از درون ساختمان كهنه مي آمد به گوش.

و شگفتا

مردمان آرام

گرداگرد آن با دلخوشي و خنده و شادي

دو دو و سه سه

كنارهم ستاده گرم صحبت ؛ منتظر بودند.

تا رسيدم از يكي پرسيدم  آواها ز چيست؟

پاسخم داد :

"در شب جشن كدو ی قلقله ،

 ديدن یک "خانه ي ارواح" ،

 خیلی معرکه ست."

پس كدو يي را بسان شكلك ِ تلخك ، به پشت ِشيشه ي خودرو،  نشانم داد

شكلك انگاري به من؛ باري،

دهن كج كرد.

دل به سينه مي تپيد.

مرد گفتا كه بايد بُن خريد.

بن خريدم. منتظر ماندم.

 

در صف ديدار، برخي ذرّت بوداده مي خوردند

برخي هم خلال ؛

نوشابه يا

بس خوردني هاي دگر؛

شايد؛

تا نشان از پُردلي و بي خيالي باشد آن.

گرچه دانم خوردنِ  بسيار

مي تواند زاده ي هول وهراس ِمبهمي در جانشان باشد.

 

پس خريدم بسته اي ؛ نازك بُرش

به خودم دلداري و دل مي دهم در صف

تا كه نوبت در رسد.

 

منتظر بوديم ، ناگه رهنما آمد ، چراغ  ِ قوّه اي در دست

گروهم  را  به صف همراه خود بُرد.

پرده را پس زد.

ناگهان تاريكي ِ بس تيره تر از شب ،

گروه ِ مرد و زن را خورد.

در هزاران راهه ي تاريك و باريكي

پراز پيچ و شكن؛

فرو رفتيم،

مرد ِرهنما در پيش.

جز چراغ  ِ قوه و آواي ِمرد رهنما، ديگر نمي ديدم.

او ز پيشاپيش و مي آمد گروه از پس.

 

ناگهان در سرسرايي رفت.

يك طرف حمام خون بود  ؛ استخوان بندي ِخونيني  درآن

 

زان سپس

رهنما ، زي راه ديگر شد

گروه از پي شتابان

از پس ِتاريكي ِتاريك

ناگه در اتاق ديگري رفتيم

سر براندازي در آنجا بود

سرِ مردي ميان گيره اش درگير

تيغه ي سنگين پولادين

ناگهان از آسمان افتاد

سر ز خون گلرنگ

در غلتيد و مرد نيمه جان ، جان داد

شُره اي از خون ز سر انداز ِ آدمكش  فرو لغزيد.

زان سپس مردم هراسان و شتابان

از ميان تيرگي ها، كوچه ها، سر در پي ِآن رهنما رفتند.

 

در اتاق ديگري كز پرتو ِ پي در پي صد آذرخش ِروشني افروز

دمبدم تاريك و روشن مي شد و مي شد

غول هول انگيز شومي زي گروهم ، حمله ور شد.

در هراس و تيرگي و روشني هاي پياپي

زو گريزان سوي بيراهي دگر رفتيم

كه به ‍ژ‍رف ِكوچه اي پر پيچ و خم ، پُر در رو و ، تاري  تر از شب هاي تار

در گريزم زان هيولا

گم شدم

در هراسي شوم

انديشه مي كردم به خود

كين ره ِبيراهه آيا مي رود سوي كُُنام ِغول

يا كه اژدرها و يا، درب ِ خروج

بانگ برداشتم :

چون غريقي كو برآرد دست از آب.

"آي ،

گم شدستم، گم شدستم، اي هوار"

ناگهان ديدم چراغ ِ قوّه اش جُنبان

رهنما آمد.

دست من بگرفت و سوی راه  بیرون برد.

 

تک اتاق آخری

خالی بود و...

 روشن بود

"خانه ي ارواح"

 

1/ 6/ 87

 

مهدي فرزه ( ميم مژده رسان)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |




السلام علی الحسین(ع) و علی علی بن الحسین(ع) و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین




درآن آیینه خانه ی
کعبه کعبه
سبز
کران تا بی کرانه
آیه آیه
رمز
در آن آیینه خانه ی چشمه ی خورشید
که هفتاد و دو اسماعیل و ابراهیم ؛ جان دادند یحیی وار
بنگر.

فرازِ گودی محراب
به هم زنجیریان ِ آز و نادانی
به رَجمِ روشنایی همچنان مشغول بودند
و آتش در میان خیمه ی آفاق
گُر می زد
دریغا
نه سرد آمد نه سالم
آتش نمرودیان دیگر
که ناگاهان
ز ژرف دره ی محراب
مهری روشنایی بخش صدها صد هزاران شید
تابید.

و هاجر های سرگردان
به سعی از کربلا تا شام
روان بودند در خاروخس و در آتش و دود
در آن آیینه خانه ی ؛ کعبه آسا
بنگر!

نه از زمزم نشان بود
نه می آمد سروش آسمان با گوسپندی فَرَّهی اومند
نه می جوشید
کنار پای زخم آجین تشنه کودکان خستگان
زمین خشک سان دیگر.

بنگر!

واز خود باز پرس آن دَم
زمین آیا تَهی می گردد از آرش ؟
نه !
هرگز
که هفتاد و دو ؛ افزون از شمارش ؛
آرش ؛
از راه پرستش سوی ؛ می آیند
و از کوهی که اژدرها به غارش بسته در بند است
بالا می روند و بر چکادش
تیر آتش پر رها سازند...

رها سازند...

رها سازند آیین را
 ز هر بندی؛ ز هر مرزی
که باشد آشکارا
یا که پنهانی
سهی آیینه های کعبه آسا
سهی آیینه های سرو بالا

و این معجز
همان فرجامِ دیر انجامِ آیین خواهی آن نازنینان ست
که چونان چشمه ی زمزم
و یا چونان سروش آسمان ، با گوسپندی فَرَهی اومند
و یا چون آتشی گلشن
ز مهر آسمان
در گستره ی پاک ِ فرا انسان پدید آید

فرا انسان شدن فرجام انسان ست .

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

توضیح اینکه در سطر اول و هفتم و یکی به آخر... -درآن آیینه خا نِی - و - آیینه خا نِی چشمه ی خورشید - و - در گست ری پاک ِ فرا انسان -خوانده شود ، همان گونه که در شعر پیر چنگی مولانا و اشعار اخوان ثالث گاهی از این گونه خوانش استفاده می شود مثلاخوانده می شود : " تازیا نِی شوم و بی رحم خشایرشا" که همان "تازیانه ی شوم و بی رحم خشایرشا"ست.
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
 

به خدای کعبه ، رستگار شدم

 

"چنان ضربتی زد به شمشیر، مرد

که "در سجده" افتاد و شمشیر رفت"

ز افغان عرش و ، ز لرز زمین

به فزت و رب... کعبه درهم شکست

مهدی فر زه

 

در سجده = سجده گذار

به فزت و رب ... = سوگند به "فزت و رب الکعبه" که علی(ع) پس از ضربت خوردن، گفت  

کعبه = ارکان الهدی - ارکان هدایت

افغان = فریاد و زاری

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

بیننده ی رنگین کمان

چنان انگارد

دیگر جهان را

که نابینای مادرزاد

رنگین کمان را


مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

خدايا مردي اين چنين درهم شكسته و تنها

خدايا انساني اينسان كريم و رحيم

خدايا انساني اين گونه دردمند

چگونه زندگي كند

تك دست و

تك پا ؟


مهدی فرزه (میم . مژده رسان)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


خونخواه و دادخواه  برآمد امام ما

با صبری از علی ؛ که  ز ایوب برتراست

فتح الفتوح عدالت؛ جهان گرفت

این محشر عدالت؛ حقا که محشر است


مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

به مناسبت روز بدون دخانیات

 


 

 

چه آتش ها

به شهر دود و دم آلوده

در دود ِ لجن ، غرقند

که می شد یک گلستان

آذرخش ِشعله ور باشند ، باران زا

که می شد طاق نصرت هایی از رنگین کمان

برآسمان پر گهر باشند

جان افزا

 

ولی افسوس

زین افسون

فرود ِ حلقه های دود ؛ در تابند بی تاب

و بر خاکسترِ تلخند

میخ آجین

بسی افسوس

 

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر