ناشر : آقای احمدی02144690761
هجویه ی هزل آمیز " مرد و مرکب " را می توان "دن کیشوت" اخوان ثالث دانست. رستم صولتی مترسک ؛ که رخشش تخته پاره هایی موم پیوست است در عالم خیالات و اوهام به جنگ مشکلات و معضلات می رود . او می اندیشد " آسوده بخوابید زیرا که ما بیداریم" همچنانکه بلندگویان نیز جار می زدند: " شما خوابید ما بیدار/ خرم و آسوده تان خفتار"
هرچند که او شیر بچه مهتر پولاد چنگ آهنین ناخنش را فرا می خواند ولی آشکار ست که هیچ مهتر و دستیاری ندارد.
گویا پهلوان پنبه ی اخوان ثالث باید از هفت خوانی بگذرد و گره ها بگشاید و کامیابی ها به ارمغان آورد هرچند مرد و مرکب از کنار چند خوانی می گذرند اما آنان فقط می گذرند همین و سرانجام در خوان چندم که خوان سایه ترسان ست از خودشان از سایه ی خودشان که به مانند دشمنی مجازی پیش می آید شکست می خورند و هرگز به خوان هفتم نمی رسند چه رسد که از آن بگذرند. خوان ها یی که آنان از کنار شان گذر می کنند هفت خوانی از مشکلات اجتماعی ست ؛ خوان محتکران موش صفت ؛ خوان باستان کاوانی دلسرد از پیشنه ی نیکوی فرهنگی زادبوم خود ؛ زیرا آن را بی بازگشت می دانند ؛ خوان خانواده ی پرشمار روستایی ؛ خوان عمو یادگار(که شاید خوان تغافل و خودفراموشی باشد.همچنانکه ضرب المثلی است که : عمو یادگار خوابی یا بیدار؟؟؟) ؛ خوان سایه ترسان و دیگر خوان هایی که پیش نیامد ...
"مرد و مرکب" از دو دیدگاه با شعر " ناگه غروب کدامین ستاره ؟" همسانی هایی دارد .
نخست اینکه در اینجا هم از دو عنصر انسان و سایه اش سخن می رود . هرچند تفاوتی هست در انسان و سایه ی این شعر ؛ و آن اینکه در اینجا دیگر از آشنایی و صمیمیت انسان و سایه اش سخنی نیست بلکه بر عکس ؛ از غربت انسان و سایه اش سخن است.
دو دیگر اینکه در " مرد و مرکب" هم دیدار هایی از صحنه هایی از اجتماع به تصویر کشیده شده است. مثلا صحبت های دو موش محتکر (آن ها هم منتظرند تا مردی بیاید با لشکری از خریداران) و یا صحبت های شاید ؛ دو باستان کاو ؛ باهم ؛ و یا صحنه ای از یک خانواده ی پر چمعیت و یا صحبت های "عمو یادگار " . به هر روی ؛ هر کسی امید دارد که آن مرد ؛ آرزو های درست یا نادرستش را برآورد. از هر جا که مرد می گذرد تبلیغات یا به قول فرنگان "پرو پگندا" از زمین تا آسمان می رود . اما در واقع ؛ هیچ اتفاقی نمی افتد و هیچ تحولی پیش نمی آید.
ناگهان جهت نور بر عکس می شود. به گونه ای که مرد سایه ی پر هیب خود را رویاروی خود می بیند . از سایه می ترسد عقب عقب می رود و می رود تا سر انجام "سر تا سم" در شکم دانه گندمی فرو می رود. "نه خانی آمده نه رفته خانی" یا به قول خیام : "آمد مگسی پدید و ناپیدا شد" اینکه اینجا از ترکیب "سر تا سم" استفاده شده دو معنی را می رساند نخست نشان دهنده ی بلعیده شدن کامل مرد و مرکب است دو دیگر اینکه می خواهد مرد را تحقیر کند می خواهد بگوید بین مرد و مرکب از نظر اندیشگی فرقی نیست.
دراین شعر از چند "جامه دان واژه" ی : مرد مردان مرد – گرد گردان گرد – بیابان مرگ راه – استفاده شده است . در پایان معنای چند واژه را می نویسم :
ثقبه زار = جر وا جر و چاک چاک
لفجه = لب و لوچه
"طناب خط" = ترکیبی ست همانند و شاید هم معنا با واژه ی "چوب خط " و شاید هم ؛ به معنای طنابی بلند باشد که غار پیمایان برای گم نکردن مسیر برگشت غاری نو یافته ؛ از آن استفاده می کردند
گرد گردان گرد = پهلوانی که با پهلوانان می گردد .
در اورمزد روز از فروردین ماه 1336 چشمم به دیدار جهان و جهانیان روشن شد. یکی دوتن از بستگان گفتند نوزاد را نوروز بنامید ولی پدر پیمان بسته بود که پسر را مهدی نام گذارد. دوران کودکی در چهارصد دستگاه ژاله و دبستان باباطاهر سپری شد. بعد به تهرانپارس رفتیم و در دبیرستان هرمزد آرش درس خواندم . در سال 54 در نیروی هوایی استخدام شدم و برای تحصیل در رشته ی بال و بدنه ی هواپیما به کشور آمریکا اعزام گردیدم مدت شش ماه (یک بهار و تابستان) آنجا بودم . دو سال بعد از برگشتنم ؛ ازدواج کردم و همراه خانواده در کناره ی شهرهای اصفهان ؛ تهران ؛ امیدیه ؛ دزفول و سرانجام در فردیس زندگی کردم . حوادث مهم زندگیم تا کنون به ترتیب عبارتند از :
1- فوت پدر
2- اعزام به کشور آمریکا
3- ازدواجم که نتیجه ی آن تولد پسرم بود و دو دخترم که حالا به خانه ی بخت رفته اند.
4- شهادت تنها برادرم بسیجی غواص شهید"احمد فرزه" در عملیات بیت المقدس (2)
5- حادثه ای تلخ (ضربه ی مغزی) که در مورخه ی 21/7/88 برای تنها پسرم ؛ بر اثر بی احتیاطی یک راننده ؛ پیش آمد.
6-سپردن کتاب شعرم "جام روشنایی" به نشر ... که نشد .
7- انتشار اینترنتی اشعارم در وبلاگ چند ساله ام " شاهکارهای شعر نو پارسی"
شعر وشاعری را از اوایل دبیرستان ؛ یکی دوسال قبل از فوت پدر آغاز کردم . شادروان پدرم مرا با قرآن و دعا ؛ شعر حافظ ؛ تاریخ ایران باستان و شاهنامه فردوسی آشنا کرد . آن وقت ها رسانه ها این قدر گسترده و همه گانی نبود. پدر مرا کنار خود می نشاند ؛ کتاب برایم می خواند و معنا می کرد. کم کم کتاب خوان شدم با اشعار شهریار ؛ نیما و شاعران نوپرداز آشنا شدم. از اشعار اخوان ثالث و نیز ؛ شعر آرش کمانگیر کسرایی ؛ به خاطر کهن گرایی ؛ لحن حماسی و اسطوره گرایی لذت می بردم .
در پایان خوب است چند جمله ای هم درباره سبک شعرم بنویسم . در شعرم بیشتر به واج آهنگی و روان خوانایی شعر (موسیقی درونی) اهمیت می دهم و اگر شعرم عروضی شود همین طوری پیش آمده و قصد و تعمدی در کار نبوده است . از بدیع معنوی و قافیه در شعرم استفاده می کنم و دیگر اینکه تا وقتی بتوانم از واژه های پارسی بهره مند گردم از واژه های زبان های دیگر استفاده نمی کنم مگر اینکه واژه ؛ اسم خاص و یا واژه ای متداول باشد . سه دیگر اینکه هرچند برونمایه ی شعرم به فرهنگ ایرانی آراسته است ؛ درونمایه ی بیشتر اشعارم ؛ آیینی ست.
داشتم افسانه ی "کچل کفتر باز" را می خواندم دیدم اخوان در آغاز قصه ی شهر سنگستان تلمیحی ملیح به کبوتر های این افسانه دارد. تاثیر پذیری تقریبا همیشه دلنشین و پذیرش پذیر است همه ی شاعران بزرگ از نویسندگان و شعرای دیگر تاثیر می پذیرند. تاثیرپذیری "حافظ" از خواجوی کرمانی را نمی شود نادیده انگاشت.
حالا قسمتی از افسانه ی کچل کفتر باز و دو قسمت از قصه ی شهر سنگستان را برای مقایسه می آورم. در هر دو مطلب کفتر های روی درخت ؛ مردی گرفتار و به بن بست رسیده را که زیر درخت آرمیده است به شیوه ی "هم گفتمانی " راهنمایی می کنند و به او راه کار نشان می دهند.
کچل کفترباز
سر هفته کچل آمد نشست زیر درخت توت که کمیهواخوری بکند و دلش باز شود. داشت فکر میکرد کفترهاش را کجا خاک کند که صدایی بالای سرش شنید. نگاه کرد دید دو تا کبوتر نشسته اند روی درخت توت و حرف میزنند.
یکی از کبوترها گفت: خواهر جان، تو این پسر را میشناسی اش؟
دیگری گفت: نه، خواهر جان.
کبوتر اولی گفت: این همان پسری است که دختر پادشاه از عشق او مریض شده و افتاده و پادشاه به وزیرش امر کرده، وزیر و نوکرهاش را فرستاده کفترهای او را کشته اند و خودش را کتک زده اند و به این روزش انداخته اند. پسر تو فکر این است که کفترهاش را کجا چال بکند.
کبوتر دومیگفت: چرا چال میکند؟
کبوتر اولی گفت: پس تو میگویی چکار بکند؟
کبوتر دومیگفت: وقتی ما بلند میشویم چهار تا برگ از زیر پاهامان میافتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شیر بز به سر و گردن کفترهاش بمالد کفترها زنده میشوند و کارهایی هم میکنند که هیچ کفتری تاکنون نکرده...
کبوتر اولی گفت: کاش که پسر حرفهای ما را بشنود!..
"قصه ي شهر سنگستان"
دو تا كفتر
نشسته اند روي
شاخه ي سدر كهنسالي
كه روييده غريب
از همگنان در دامن كوه قوي پيكر
دو دلجو مهربان
با هم
دو غمگين قصه
گوي غصه هاي هر دوان با هم
خوشا ديگر خوشا
عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر
كفتر
نوازشهاي اين آن
را تسلي بخش
تسلي هاي آن اين
را نوازشگر
خطاب ار هست :
خواهر جان
جوابش : جان
خواهر جان
بگو با مهربان
خويش درد و داستان خويش
نگفتي ، جان
خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست
ستان خفته ست و
با دستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداري نمي
خواهد ببيند روي ما را نيز كو را دوست
مي داريم
نگفتي كيست ،
باري سرگذشتش چيست...
***
سخن بسيار يا كم ، وقت بيگاه ست
نگه كن ، روز
كوتاه ست
هنوز از آشيان
دوريم و شب نزديك
شنيدم قصه ي اين
پير مسكين را
بگو آيا تواند
بود كو را رستگاري روي بنمايد ؟
كليدي هست آيا
كه ش طلسم بسته بگشايد ؟
تواند بود
پس از اين كوه
تشنه دره اي ژرف است
در او نزديك
غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن
از اينجا تا
كنار چشمه راهي نيست
چنين بايد كه
شهزاده در آن چشمه بشويد تن
غبار قرنها
دلمردگي از خويش بزدايد
اهورا وايزدان
وامشاسپندان را
سزاشان با سرود
سالخورد نغز بستايد
پس از آن هفت
ريگ از ريگهاي چشمه بردارد
در آن نزديكها
چاهي ست
كنارش آذري
افزود و او را نمازي گرم بگزارد
پس آنگه هفت
ريگش را
به نام و ياد
هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشيد خواهد
آب
و خواهد گشت
شيرين چشمه اي جوشان
نشان آنكه ديگر
خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بيند
روزگار وصل
تواند بود و
بايد بود
ز اسب افتاده او
؛ نز اصل ...
دانه ی فلفل سیا و خال مهرویان سیا
هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟
به دیگر سخن ؛ هر دو مطلب دلنشین و ارزشمند است و هر دو اثر زیبایی و دلنشینی شاهکار را دارند و هیچ یک از این دو اثر ؛ علی رغم تاثیر پذیری ؛ تقلیدی نیست.
اخوان در شعر " ناگه غروب کدامین ستاره ؟ " یاد آور "هدایت" است هدایتی که با سایه ی روی دیوار درد دل می کرد و حرف هایش را برای سایه اش می نوشت.اخوان هم به همراه سایه در شهر به راه می افتند و به جای جای شهر سر می زنند .
در میخانه هایی که نا همزبانان و نا همکیشان صمیمانه با درد های خود آمده اند تا غم ها را ساعتی به فراموشی بسپارند.
بعد سایه و اخوان "عشق" و "جوانی" را در خیابان می بینند .
بعد مردی را می بینند که غش کرده ؛ در جوی لای و لجن افتاده ؛ از ابرویش خون آمده ؛ بعد قضاوت ها و برخورد های ناپسند اجتماع را دیدند ؛ و دیدند که در همان جوی ؛ نفت غلیظ سیاهی مثل مار مهیبی آمد و خون را مثل تکه های جگر شاعر با خود برد و خورد.شاعر در اینجا می خواهد اعتراض کند که جرا با استفاده از درآمدهای نفتی معضلات اجتماعی نظیر بیماری های سخت درمان و دیگر مشکلات اجتماعی را سر و سامان نمی دهند.
بعد "سگ ولگرد" را می بیند که دنبال مردی نان به دست می دود و گاه مرد لقمه نانی برایش می اندازد اما مرد به خانه می رود و باز داستان همیشگی درگیری های روزمره ی سگ و گربه ای.
بعد شاعر و سایه اش به میخانه ای می روند و برای فراموشی مصایب اجتماعی به میگساری می پردازند.
اگر دکارت می گفت : می اندیشم پس هستم . شاعر و سایه در لحظات مستی و راستی می گویند : مستیم و دانیم هستیم.
آنان همچنان افتان و خیزان و درد دل کنان به خانه بر می گردند. او از اوج گرفتن خفقان شاهنشاهی و تاریکی شب حیران شده است و از سایه ی خود می پرسد : ناگه غروب کدامین ستاره / ژرفای شب را / چنین بیش کرده است؟
البته من فکر می کنم در این شعر "می" هم مثل سایه ای که به طور مجازی همراه با شاعر راه می رود ؛ مجازی ست.
اگر بخواهیم شعر بلندی را تجزیه و تحلیل کنیم باید اول جای گشت های شعر یعنی حاهایی که شعر تغییر موضع می دهد را مشخص کنیم و بشناسیم . شعر آخر شاهنامه یاد آور ضرب المثل طنز گونه ی شاهنامه آخرش خوش ست می باشد اما مگر در آخر شاهنامه چه روی داده است پایان مهم بخش پهلوانی ؛ افتادن رستم دستان در چاه نابرادریش شغاد و پایان مهم بخش تاریخی شاهنامه ؛ شکست رستم فرخزاد در جنگ قادسیه ست و این هر دو رویداد ناخوشایند بوده اند و نشان می دهد که ضرب المثل شاهنامه آخرش خوش است به گونه ای طنز آمیز مفهومی وارونه دارد. شاید هم آخر شاهنامه پیش گویی اخوان در مورد پایان حکومت سلطنتی در ایران باشد که در سال 57 اتفاق افتاد.
در آغاز شاعر از زبان پیری چنگ نواز که چنگ فرهنگ ایران را در دست دارد سخن می آغازد و این پیر چنگی شاید خود اخوان باشد و اگر می گوید که چنگش بی قانون ست برای آنست که فرهنگش هر از گاهی دستخوش هجومی از جانب ترک و تازی و فرنگ بوده ست . او در آغاز از تغییرات فرهنگی ایران از دین زرتشتی به اسلام سخن می گوید و بعد از بازگشت آخر الزمانی هوشیدر ماه سخن می گوید و همراه آنان برای فتح جهانی راهی می شود و ضمن انتقاد و اعتراض به اوضاع جهان برای فتحی جهانی با نشاط و روحیه ای بالا با سپاه آن سوشیانت همراه می شود. او می داند که بایستی پایتخت فرهنگ مسلط بر جهان را بشناسد او فرهنگ فرنگ را شناسایی می کند وقتی از قرن شکلک چهری می گوید که با بمب افکنی هسته ای هواپیما هایش می تواند همه ی جهان رادر آن واحد با خاک یکسان کند.شاید هم اشاره ای به داستان هیروشیما و ناکازاکی باشد چرا که امروزه با موشک های دور برد هسته ای این کار را می توانند انجام دهند.
او از قرنی صحبت می کند که بر اثر جنگ ها و مسخ فرهنگ ها هر نوزاد و هر کودکی در خطر است و به همین گونه پیران نیز از نظر حرمت تحت ستم و بی عدالتی هستند. او می داند که اکنون با یک پایتخت خاص کار ندارد او به دنبال پایتخت فرهنگی جهان است که در همه ی پایتخت ها گشترش یافته و این پایتخت نامرئی همان فرهنگ فرنگ است.
اما چرا ایران و ایرانی باید پیشتاز این قیام جهانی باشد ؛ قیامی آخر الزمانی با سلاح سرد علیه سلاح آتشین ؛ چون ما ایرانیان از دیرباز فاتحان قلعه های فخر تاریخ بوده ایم و بارها شاهد پیشرفت ها و آبادانی های شهر ها بوده ایم و از فرهنگی پاک بر خوردار بوده ایم لذا بر ماست که هیچستان فرهنگی جهان را فتح کنیم و در همین جاست که ادامه ی صحبتش را دیگر نمی شنویم جای گشتی پیش می آید اخوان این پیر چنگی می گوید که آرزوی سلطه ی فرهنگی بر جهان ؛ دیگر برای فرهنگ ما محال ست و چنگ فرهنگ خود را به گونه ای دیگر می نوازد. او از داستان رستم دستان که پیروزمندی شکست ناپذیر برای ایرانیان است به داستان رستم فرخزاد که نماینده ی شکست ایرانیان از اعراب است می رسد و داستان اورا می گوید که گرچه مثل رستم دستان به چاه نیفتاده اما صدایش گویی از ته چاه بیرون می آید. اخوان اکنون رستم فرخزاد است که می گرید و می گوید ما دیگر به شکست فرهنگی خود خو گرفته ایم و آرزوی پیروزی با این سلاح های قدیمی ؛ دیگر غیرممکن است و افسوس می خورد . زیرا بر این باور است که گویا تسلط فرهنگ غرب مثل تسلط دقیانوس جاودانی ست هرچند تسلط دقیانوس هم جاودانی نبود . اخوان در این شعر آرزوی ظهور امام زمان(ع) را بیان می کند آرزوی روزی که به اعجاز خداوند سلاح های مرگبار از کار می افتند و جنگ شمشر و کمان از نو آغاز می شود. آرزوی روزی که ایرانیان با حفظ فرهنگ ایرانی خود ؛ به یاری امام زمان خود (عج) می شتابند اما چندان این ظهور دیر و دور به نظر می رسد که اخوان از پدیداری آن ؛ در زمان حیاتش نا امید شده است.
« تأملي در شعر نماز » نقدي است از بهاء الدين خرمشاهي بر شعر « نماز » از دفتر «از اين اوستا».
اخوان،خود درباره اين شعر مي گويد: « درمورد قطعة نماز همينقدر مي دانم كه چند روزي در ييلاق زاگون مي گذراندم و خلوت و آسايشي داشتم، و مخصوصاً شبها در صميم طبيعت محض –كوه و دره و باغ و چشم اندازهاي زيباي ييلاق زاگون –انگار خود را با زمين و طبيعت و روح كائنات نزديك تر حس مي كردم، و در لحظه اي از لحظات خلوت محض و خالص و در حال مستي و تنهايي آن قطعه به خاطرم خطور كرد و نوشتم».
ادامه مطلب...
محتشم پسری داشت که از دنیا رفت.
او چند بیت در رثای وی گفت.
شبی حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در خواب دید که فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می
گویی، اما برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟»
می گوید: بیدار شدم ولی چون
در این رشته کار نکرده بودم سررشته پیدا نکردم چگونه وارد مرثیه فرزند گرامی آن
حضرت شوم.
شب دیگر در خواب مورد عتاب
حضرتش گردیدم که فرمود:
چرا در مصیبت فرزندم مرثیه
نگفتی؟
عرض
کردم: چون تاکنون در این وادی قدم نزده ام، لهذا راه ورود برای خود پیدا نکردم.
فرمود بگو:
« باز این چه شورش است که در
خلق عالم ».
بیدار شدم همان مصراع را مطلع قرار دادم و آنچه که
می بایست سرودم، تا رسیدم به این مصراع، که گفتم:
« هست از ملال گرچه بری ذات
ذوالجلال ».
در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم
که به مقام الوهیت جسارتی نکرده باشم. شب حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ را در
خواب دیدم فرمودند:
چرا مرثیه خود را به اتمام
نمی رسانی؟
عرض کردم: در این مصرع به
بن بست رسیده ام نمی توانم رد شوم فرمود بگو:
« او در دل است هیچ دلی نیست
بی ملال ».
بیدار شدم. این مصرع را
ضمیمه آن مصرع نموده و بیت را به آخر رسانیدم ».

خرابِ سور تو خواهم ؛ رَوَم ز سوگ آباد
که انجمن شده شادی و ؛ غم ؛ پریشان شد
خرابِ شادی شیرین ؛ روم ز تلخ ؛ غم آباد
که رهنمون به آب حیاتم ؛ سراب ؛ سرگردان شد
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
نام نقاشی : "شب قدر" از مهدی فر زه
یک بال و یک پایش شکسته یاکریم
پرواز از یاد او رفته
توی باغچه می خزد کژکژ
جفت او بنشسته بالای درخت
گربه ای بر بام
گربه ای دیگر سر دیوار
-انتظار-
مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
A visit
A wing and a foot of a ring dove are broken
It has forgoten how to fly
Creeps on gardenette crabwise
Its mate is sitting in tree
A cat is on the roof
and
Another cat is on the wall
-It is waiting time-
Mehdi Farzeh
سیاهی لشکر. نیاید به کار
یکی «مرد میدان» به از صد هزار
سر شکسته وار در بالش کشیده «نیما یوشیج» انگار پرنده سرش شکسته شده و دچار سرشکستگی است لذا سرش را در بالش پنهان کرده است. نیما کلمه ی ترکیبی« سر شکسته وار» را ساخته که در جمله ای طولانی معنا می شود.

