ای شعر پارسی که بدین
روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند
ای خفته خوار بر ورق
روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند
نه شورو حال و عاطفه ،
نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند
نه رقص واژه ها ، نه
سماع خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یا رب کجا شد آن
فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند
یا رب چه بود آنکه دل
شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند
فردوسی ات به صخرهّ
ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند
ملاح چین، سرودهّ سعدی،
ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند
روزی که پایکوبان رومی
فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند
از شوق هر سرودهّ حافظ
به ملک فارس
نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند
فرسنگ های فاصله، از
مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند
اکنون میان شاعر و
فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند
زیبد کزین ترقی معکوس
در زمان
از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند!
کاین گونه ناتوان شدی
اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش
زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند
جای بهار و ایرج وپروین
جاودان
جای فروغ و سهراب ؛ امیّدِ ارجمند ،
بگرفت یافه های گروهی
گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند
آبشخور تو بود ، هماره
ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند
واکنون سخنورانت یک سطر
خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمهّ شومت
ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!
کوشش حافظ برای تصویر هنری اجتماع
نقیضین در ساخت ِ جامعه، و نشان دادن اینکه یکی از دو سوی این تناقض را عنصری از
عناصر مذهب تشکیل می دهد، بازگشتش به جنبه ی سیاسی شعر اوست. شعر حافظ، در تاریخ
ادبیات ایران، ضمنا، سیاسی ترین شعرهاست. حتما خوانندگان مقام شعر را در حد منظومات
سیاسی بعضی از گویندگان قدیم و جدید پایین نخواهند آورد.
اما
چرا این شعر سیاسی، طنز خویش را همواره به عنصری از عناصر مذهب گره می زند زیرا
حکومت عصر قدرت خویش را به مذهب و عناصر اعتقادی مردم گره زده است و در عمل بیش از
حکومت های دیگر از زبان مذهب و از نیروی اعتقاد مردم می خواهد به نفع خویش استفاده
کند. این یک واقعیت انکار ناپذیر است که حاکمیت، در طول تاریخ ایران، همواره
حاکمیت مذهبی بوده است:«الملک و الدین توامان» از گفته های عصر ساسانی است ولی
شاید کهن تر از عصر ساسانی نیز سابقه داشته باشد. همواره حکومتها، متکی به روحانیت
بوده اند حتی لامذهب ترین حکام، باز، برای ادامه ی قدرت خویش به گونه ای به مذهب و
روحانیت باج می داده اند، اما در سرزمینی که همواره حکومت ومذهب «تومان» بوده اند،
در بعضی از ادوار بنابر دلایل مختلف، بعضی از حکام تکیه و تاکید بیشتری بر مذهب داشته
اند. تصور من برآن است که عصر حافظ، بویژه روزگار امیر مبارزالدین، یکی از نمونه
های برجسته ی این ویژگی در تاریخ ایران است: اوج بهره وری حاکمیت از نیروی تعصب
مذهبی برای ایجاد فشار و سرکوب نیروهای مختلف. طبیعی است که در چنین شرایط تاریخی
یی طنز شاعر که ناظر بر تناقض های داخل نظام اجتماعی و سیاسی و ساختار حکومت است،
متوجه اهرم قدرت عصر که همانا مذهب است، می شود.
استفاده
ی حافظ از سنت ِ شعرهای مُغانه و ادبیات ملامتی گویندگان ِ قبل از خویش، و بویژه
سنایی، خود از سرچشمه های اصلی توانایی او در خلق این فضای هنری است. شاید در این
قلمرو، سنایی را بتوانیم مؤسس و بنیادگذار به حساب آوریم. بیهوده نیست اگر او را
«آدم» شعر فارسی خوانده اند.
این که می گویند، و گویا در اصل، سخن بودلر است که «هر هنری از گناه سرچشمه می گیرد» (1) به نظر من معنایی جز این ندارد که توفیق هر اثر هنری بستگی دارد به میزان تجاوزش به حریم تابوهای یک جامعه. در مورد طنز هم، که گونه ای از هنر است، می توان گفت که عمق آن و یا استمرار و ارزش آن وابسته به میزان تجاوزی است که به حریم تابوها دارد. تابو را در معنی عام آن به کار می برم که شامل هر نوع مفهوم «مسلط» یا «مقدس» در محیط اجتماعی باشد، بویژه از این دیدگاه که می تواند مورد سوء استفاده ی حاکمیت و قدرتها قرار گیرد و جامعه را از سیر تکاملی باز دارد. مثلا « صومعه» یک مفهوم مسلط و مقدس است. «خانقاه» در عصر حافظ یک مفهوم مسلط و مقدس است. سکس یک امر مسلط است که در شرق حالت تابو دارد. هر قدر تجاوز طنز، به حریم این تابوها بیشتر باشد، نفوذش و استمرارش بیشتر است .
مقایسه کنید عبید و سوزنی و حافظ را.
سوزنی تجاوزی که دارد تجاوز به حریم واژگان سکس است یا به حریم چیزی که آن را
«ناموس» خوانده اند. شاید به جای تابو اصلا بشود ناموس را به کار برد. لغتا هم
معنایی شبیه به همین دارد . مسلما در مشرق زمین، بویژه در قدیم، مردم به مسئله ی
ناموس اهمیت بسیار می داده اند، سوزنی اساس کار خود را بر حمله یا اعتراض و تجاوز
به قلمرو ناموس اشخاص قرار داده است. از مادر و خواهر و زن شخص مورد هجو، با
کلماتی و اوصافی سخن گفته است که در حقیقت آن تابو یا آن ناموس مورد تجاوز شعر وی
واقع شده است. اما حافظ هرگز چنین کاری نکرده است. حافظ تابوهای دیگری را مورد
هجوم قرار داده است: صومعه را، خانقاه را محتسب و شحنه را و عبید حدّ فاصل سوزنی و
حافظ است. با این تفاوت که عبید در مقایسه ی با سوزنی با «نوع» سروکار دارد و نه
با شخص و به همین دلیل هنرش استمرار دارد. اما تفاوتی که به لحاظ اسلوب با سوزنی
دارد، این است که کار او طنز است و کار سوزنی هجو، و به لحاظ نوع تابوها، تفاوت او
با حافظ در این است که حافظ در دایره ی تابوهای خاصی شبکه ی طنز خود را گسترش می
دهد، تابوهایی که مردم زمانه نسبت به آنها همان حالت آمبیوالانس را احساس می کنند
و شاید هم انسان درتاریخ این آمبیوالانس را نسبت به آنها دارد، بویژه که مفاهیم
اساطیری و رمزی آنها در حال تحول مداوم است.
افلاطون
گفته است: در کمدی، روح آمیزه ای از رنج و لذت را تجربه می کند. در طنز حافظ نیز
وضع چنین است. آنجا که شعر او لحن طنز به خود می گیرد، آمیزه ای از لذت و رنج است
که ما را در خود فرو میبرد:
صوفیان واستدند از گرو ِ می همه رَخت
دلق
ما بود که در خانه ی خمّار بماند
داشتم
دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه
رهن ِ می و مطرب شد و زنار بماند
*
نقد
صوفی نه همین صافی بی غش باشد
ای
بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
*
وقتی
خواننده ای اهل آشنا در این بیت خاقانی که می گوید:
از
اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
زیر
پی پیلش بین شهمات شده نعمان
تامل کند، هرقدر درکار هنر مدعی باشد،
احساس نوعی شگفتی و تعجب به او دست می دهد که شاعر به تناسب موضوع مورد نیازش، چه
شبکه ی گسترده ای از زندگی و شطرنج و اسطوره را، یک مرتبه در چنین فضای محدودی، به
هم نزدیک کرده است. به راستی کیمیا کاری است. در حد اعجاز است. ما از او در شگفت
می شویم. و در آن هنگام که خیام می گوید:
«جامی
است که عقل آفرین می زندش» ، به آخر رباعی که رسیدیم نه از کار شاعر، بلکه با او،
به همراه او حالت شگفتی به ما دست می دهد که این چه تجربه ای است، این چه لحظه ای
است؟ ولی در مورد حافظ شما هر دو کار را در یک زمان انجام می دهید: هم از او تعجب
می کنید و هم با او:
من
که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ
این
زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
و
این همان چیزی است که هگل در مورد کمدی گفته است: عالی ترین نوع کمدی آن است که
تماشاگر به جای اینکه به بازیگر خنده کند با او خنده کند.
--------------------
این
مقاله از سایت ماهور برداشته شده است.
چنان که پیش از این یادآور شدم است
استفاده از این اسلوب
بیان، منحصرا کار حافظ نیست. حتی عامه ی مردم، چنان که دیدیم از اسلوب طنز بهترین
برداشت ها را در گفتار و مضاحک خویش دارند و از سوی دیگر، چنان که در جاهای دیگر
نشان داده ام، تصویر اجتماع نقیضین در تمام موارد، کاربردی طنز آمیز ندارد و بیان
پارادوکسی، یکی از قلمروهای هنرنمایی شاعران در هر زبانی است. اما در اینجا می
خواهم به نکته ای اشاره کنم که به نظرم در کار حافظ حالتی استثنایی دارد و آن
قلمرو طنز اوست.
قلمرو طنز حافظ در سراسر دیوان او بی هیچ استثنایی رفتار مذهبی
ریاکاران عصر تشکیل می دهد. شما می توانید دیوان حافظ را یکبار از آغاز تا انجام
از این دیدگاه به دقت مورد بررسی قرار دهید حتی یک مورد بیان طنزآمیز نمی توانید
پیدا کنید که در ساختار معنایی آن بخشی از عناصر مذهب وجود نداشته باشد:
چنین که صومعه آلوده شد به خون دلم
گَرَم به باده بشویید، حق به دست شماست
آلوده شدن (نجس شدن) و
به باده شستن (تطهیر نجس به نجس) و از همه مهمتر «حق به دست شماست» یعنی
باده حق است همان باده ای که به دست شماست. تمام اجزای این بیت از گره خوردگی
تناقض ها ترکیب یافته است و یکی از دو سوی تناقض را در تمام اجزای آن، مذهب و
مبانی اعتقادات مذهبی تشکیل می دهد.
من در این باره هیچ گونه آماری نگرفته ام ولی تا آنجا که حافظه ی
من –که انس بسیاری با شعر حافظ دارد- یاری می کند حتی یک مورد استثنا نمی توان
یافت که در شعر حافظ بیان طنزآمیزی دیده شود و در ترکیب اجزای متناقض آن، عنصری از
عناصر مذهب دیده نشود و این بزرگترین و مهمترین ویژگی شعر اوست که با هنر خویش و
با طنز خویش ساختار متناقض جامعه را تصویر می کند. جامعه ای که ترکیب آن براساس
«ریا» استوار شده است. مگر «ریا» خود چیزی جز «تناقض» می تواند باشد؟
واقعا هیچ اندیشیده اید که «ریا» از چه چیزی بوجود می آید؟ از تناقض. تناقض میان
«دل» و «رفتار»: «رفتار» مطابق شریعت، «گفتار» مطابق شریعت،
اما «دل» متوجه فریب مردم، برای جلب قدرت و استمرار حکومت. حاکمیت امیر مبارزالدین
با آن سوابق و رفتارهایش چیزی جز ترکیب تناقض هاست؟ چه طنزی بالاتر از اینکه کسی
با عالی ترین اسلوب بیان هنری خویش، این چنین تناقضی را تصویر کند:
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
*
دوش از این غصه نخفتم که فقیهی می گفت:
حافظ ار مست بود جای شکایت باشد
*
به آب دیده بشوییم خرقه ها از می
که موسم وَرَع و روزگار پرهیز است
در آستین مرقّع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صُراحی زمانه خون ریز است
*
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی به ز مال ِ اوقاف است
پس میان هجو و هزل، به هیچ روی ملازمه ای وجود ندارد و هم چنین میان طنز وخنده نیز ملازمه ای نیست، گاه یک طنز میتواند شخصی را بگریاند. داستان آن مردی که در تموز گرم نیشابور، یخ می فروخت و کسی خریدارش نبود و می گفت: «نخریدند و تمام شد!»از دردناکترین طنزهای جهان است، اینک از زبان حکیم سنایی بشنویم این طنز لطیف دردناک و نجیب و انسانی را:
مَثَلت هست در سرای غرور
مَثَل یخ فروش نیشابور
در تموز آن یََخَک نهاده به پیش
کس خریدار نی و او درویش
این همی گفت و زار، می گریید
که «بسی مان نماند و کس نخرید!»
تمام طنز در «بسی مان
نماند و کس نخرید!» نهفته است که دقیقا تصویری است از اجتماع نقیضین. حتی در گفتار
عادی مردم، آنجا که هنر عوام آغاز می شود، چه در مضاحک ایشان و چه در تعبیرات
روزانه ی آنان، گونه هایی از تصویر هنری اجتماع نقیضین را می توان دید، وقتی می
گویند:«ارزانتر از مفت»
یا «فلان هیچ کس است و چیزی کم» یا «فلان از هیچ دو جو کمتر ارزد»
یا «فلان ظرف پر از خالی
است» اینها همه تصاویری از اجتماع نقیضین است و اوج طنز.
حتی در برخورد شاعرانه ی کودکان، نسبت به مفاهیم و اشیاء، گاه به
گونه ای ناخودآگاه ، طنزهای عمیقی وجود دارد. مادری، اسباب بازی کودک سه ساله اش
را، به دلیلی پنهان کرده بود و می گفت:
«گم شده است.»
کودک با لحن بسیار جدی گفت:
«باید گم شدنش را ببینم!»
این تعبیر طنز آمیز و عمیق کودک که می خواست «گم شدنش را ببیند»
تصویری است از اجتماع نقیضین.
هر قدر تضاد و تناقض
آشکارتر باشد و از سوی دیگر گوینده در تصویر اجتماع آنها، موفق تر، طنز به حقیقت
هنریش نزدیک تر می شود. پیداست که تصویر اجتماع نقیضین جز به نیروی تخیل –که عنصر
اصلی تمام هنرهاست- امکان پذیر نیست. در هر بیان طنز آمیزی دو امر متناقض یا
متضاد، به کمک نیروی هنری گوینده، به یکدیگر گره خورده اند و به اجتماع و وحدت
رسیده اند، اجتماع و وحدتی که تنها در بافت هنری آن گوینده، بوجود آمده و اگر از
آن صر نظر کنیم، هیچ ذهنی وحدت و اجتماع آن دو نقیض یا ضد را نمی پذیرد.
وقتی یکی از اعاظم فقهای عصر ما، به دلایلی نوشیدن پپسی کولا را
ناپسند (و نه حرام) تشخیص داده بود، می گفتند یکی از می خوارگان می گفته است:
« از وقتی ایشان نوشیدن پپسی کولا را ناپسند اعلام کرده اند، آدم نمی
داند عرقش را با چه چیزی بخورد!»
بخش 2
در
مرکز تمام طنزهای واقعی ادبیات جهان، از داستانهای چخوف گرفته تا حکایات عبید و
کلمات قصاری که از بزرگان ادب و هنر نقل می کنند و از مقوله ی طنز شمرده می شود،
این تصویر ِ هنری ِ اجتماع ِ نقیضین قابل رؤیت است.
جای
دوری نمی رویم، در تاریخ ادبیات و فرهنگ خودمان یکی از بزگترین طنز پردازان جهان
را همه می شناسند و آن عبید زاکانی است. معاصر و احتمالا دوست خواجه ی شیراز. عبید
در قلمرو شعرهای جدی خیلی اهمیتی ندارد بویژه که در پرتو آفتاب جهان تاب حافظ جایی
برای هیچ کسی از معاصران او باقی نمانده است. اما در مقام طنز عبید همان مقامی را
داراست که حافظ در حوزه ی شعر. ما اینک برای نشان دادن «تصویر هنری اجتماع
نقیضین» در مرکز ی طنزهای عبید به یکی دو نمونه ی قابل نقل از گفتار او می پردازیم:
«خطیبی
را گفتند:
-مسلمانی
چیست؟
گفت:من
، مردی خطیبم، مرا با مسلمانی چه کار؟»
هرکسی با مفهوم خطیب و
نقش خطیبان در جامعه یاسلامی آشنا باشد می داند که نه تنها شرط ِ اول ِ خطیب بودن،
مسلمان بودن است بلکه خطیب، سخنگوی همه ی مسلمانان نیز هست. اما عبید با این بیان
هنری خویش، خطیب بودن را ضد مسلمان بودن یا نقیض مسلمان بودن تصویر کرده و در ذات
آن خطیب به نمایش در آورده است. یا در این حکایت:قزوینی را پسر در چاه افتاد. گفت:
«جان
بابا! جایی مرو تا من بروم رَسَن بیاورم و تو را بیرون کشم!»
در
مرکز تمامی طنزهای ادبی، نوعی اجتماع نقیضین یا ضدین محسوس است. البته باید توجه
داشت که میان هزل وهجو و مضاحک با طنز تفاوت بسیار وجود دارد. ممکن است هر یک از این
انواع دارای ویژگی طنز باشد و ممکن است نباشد. نه هر طنزی هزل و هجو و مضحکه است و
نه هر هزل و هجو و مضحکه ای، طنز.بسیاری از هجوها، بویژه هجوهای رکیک و دشنام
گونه، فاقد خصوصیت طنزاند و بعضی از آنها برخوردار از زمین ی طنز آمیز، مثلا در
این قطعه از قدیمی ترین نمونه های هجو در زبان فارسی طنز بسیار عمیقی نهفته است،
شعر از منجیک ترمذی از شاعران قرن چهارم هجری است:
ای خواجه! مر مرا به هجا
قصد ِ تو نبود
جز طبع
خویش را به تو بر کردم آزمون
چون
تیغ نیک، کش به سگی آزمون کنند
و آن
سگ بود به قیمت ِ آن تیغ رهنمون
که شاعر از یک سوی می گوید قصد هجو تو را ندارم و از سوی دیگر بدترین هجو را در حق او می سراید (اجتماع نقیضین). و این با نوع هجوهای رکیک امثال سوزنی و بعضی از متاخرین امثال یغمای جندقی زمین تا آسمان تفاوت دارد.
بخش 1
هرکس اندک تاملی در شعر حافظ داشته باشد به نیکی دریافته است که یکی از برجسته ترین ویژگیهای شعر او لحن طنزآمیز کلام اوست. مثلا در این بیت: یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز
اگر در رابطه ی معنایی کلمات
(خودبین) و (بجز عیب ندید) اندکی تامل داشته باشیم، متوجه می شویم که حافظ می
خواهد بگوید: «زاهد، خود نَفس ِ عیب است.ذات عیب است. نه اینکه دارای عیب باشد،
خودبین است و بجز عیب نمی بیند. خودش را می بیند که عیب است. یا عیب را می بیند که
خود اوست.» اما تبدیل عبارت او به هر صورت دیگری، لحن طنزآمیز و هنر شگفت آور او
را کم رنگ و احتمالا نابود میکند.
شاید
مقالات و کتابهای بسیاری در باب طنز حافظ نوشته شده باشد و من در این لحظه به هیچ
کدام از آن مقالات یا کتب احتمالی کاری ندارم.من در این یادداشت براساس تعریفی که
خودم از طنز دارم این مسئله را بررسی می کنم و معتقدم که تا این لحظه تعریفی جامع
تر و دقیقتر از این تعریف در باب طنز در هیچ زبانی نیافته ام. بر اساس این تعریف،
طنز عبارت است از: «تصویر ِ هنری ِ اجتماع ِ نقیضَین و ضدَّین».
می دانید که در منطق اجتماع نقیضین یا اجتماع ضدین محال است، یعنی از دیدگاه منطق نمی توان تصور کرد که یک چیز هم سیاه باشد و هم سفید یا یک چیز در یک آن، در حال حرکت باشد و در همان آن، در حال سکون، اما هنر، منطق خویش را دارد و در منطق هنر، یعنی از رهگذر خلاقیت و نبوغ هنرمند، می توان پذیرفت که یک چیز هم ساکن باشد هم در همان لحظه در حال حرکت. به این بیت از واعظ قزوینی شاعر عصر صفوی توجه کنید:
ز خود هرچند بگریزم، همان، در
بند خود باشم
رم ِ آهوی
ِ تصویرم شتاب ِ ساکنی دارم
با مقامات هنری و تصویریی که شاعر ایجاد کرده است، هرکس اندک استعدادی در قلمرو التذاذ از شعر داشته باشد، به راحتی می پذیرد که یک چیز می تواند در یک آن ، هم ساکن باشد و هم متحرک. تعبیر بسیار فشرده ی شتاب ساکن را، در بافت شعر این گوینده به راحتی می توان پذیرفت و احساس کرد اگرچه از دیدگاه منطق، اجتماع نقیضین باشد و محال.
نمای دهکده، آیینه ی تهی دستی ست
درخت خشک کجی، همچو دست مفلوجی
شده ست بیهده از آستین جوی برون
نه خرمنی و نه گاو آهنی، نه مزرعه ای
نه آشیانه ی مرغی، نه گله ای به چرا
شده ست قامتِ برج ِ بلندِ قریه نگون
نگاه بی گنه کودکان ِخسته ی کوی
چو مرغ بی پر و بالی
که در قفس مرده ست
قیافه ها همه در خشک سالی جاوید
به رنگ خاربنان ِ کویرِ افسرده ست
چه چشمه ها
که در آن سوی دشت ها جاری ست
چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی
خدای را به چه امید این گروه ِ نژند
نمی کنند از این قریه کوچ ، صبحدمی ؟
مگر نه زندگی اینجا، روان شان ، خسته ست ؟
نمی کنند چرا کوچ، زین ده ویران ؟
کدام رشته، بدین مشتِ خاک شان بسته ست ؟
موجموج خزر از سوگ سيهپوشاناند
بيشه دلگير و گياهان همه خاموشاناند
بنگر آن جامه كبودان افق صبحدمان
روح باغاند كز اين گونه سيهپوشاناند
چه بهاريست؟ خدا را، كه در اين دشت ملال
لالهها آينة خون سياووشاناند
آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد
كز مي جام شهادت همه مدهوشاناند
نامشان زمزمة نيمه شب مستان باد
تا نگويند كه از ياد فراموشاناند
گر چه زين زهر سمومي كه گذشت از سر باغ
سرخ گلهاي بهاري همه بيهوشاناند
باز در مقدم خونين تو، اي روح بهار!
بيشه در بيشه درختان همه آغوشاناند
دکتر محمدرضا شفيعي كدكني
تا كجا مى بَرَد اين نقش ِ به ديوار مرا؟
ـ تا بدانجا كه فرو مى مانَد
چشم از ديدن و
لب نيز زگفتار مرا
ادامه مطلب...
آويخته ؛ به زمزمه ، هم چرخ و ريسمان
از ژرف چاه، سطل به بالاست در سفر
تا می رسد به روشنى روز و آفتاب
وارونه می شود به بن چاه سرد و تر
تاريخ سطل تجربه اى تلخ و تيره است:
تا آستان روشنى روز آمدن
پيمودن آن مسافت دشوار، با اميد
وآنگه دوباره در دل ظلمت رها شدن
دکتر شفيعى كدكنى
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند
شفیعی کدکنی (م.سرشک)
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند
شفیعی کدکنی (م.سرشک)
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
شفیعی کدکنی (م. سرشک)

