" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب  مهدی   فر زه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ، غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم مرداد ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |


 

 

چرا نمي گويند

كه آن كشيده سر از شرق...

 چرا نمي گويند

- آن بلند اندام

سياه جامه به تن،

دلبرِ دلير،

آن شير

نويد روز ده،

- آن شب شكاف با تدبير

ز شاهراه كدامين ديار مي آيد

و نور صبح طراوت

بر اين شب تاريك

چه وقت مي تابد ؟

 

در انتظار اميدم،

در انتظاراميد

طلوع پاك فلق را،

چه وقت آيا من

به چشم - غوطه ورم در سرشك -

خواهم ديد ؟

***

بيا كه ديده من

به جستجوي تو گر از دري شده نوميد

گمان مدار كه هرگز

- دري دگر زده است

سپيده گر نزده سر، بيا بلند اندام

كه از سياهي چشمم

سپيده سر زده است



حمید مصدق

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |


 

 

پنداشت او

- قلم

در دستهاي مرتعشش

باري، عصاي حضرت موساست.

 

مي گفت:

(( اگر رها كنمش اژدها شود

(( ماران و مورهاي

(( اين ساحران رانده  و  وامانده را

- فرو بلعد

مي گفت:

 "از هيبت ِ قلم

 فرعون اگر به تخت نلرزد

ديگر جهان ما به چه ارزد ؟"

***

بر كرسيِ قضا و قدر

قاضي

بنشسته با شكوهِ خدايانِ تندخو

تمثيلِ روزگارِ قيامت

انگشتِ اتهام ،گرفته، به سوي او:

"برخيز!

- از اتهام خود اينك دفاع كن.

 اين آخرين دفاع!

پيش از دفاع، زندگيت را وداع كن."

 

مي گفت :

 امان دهيد"



حميد مصدق

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |


 

 

دشت ها آلوده ست

در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه، مزرعه ی دلها را

علف ِ كين، پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم  ِ شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

« تابستان 57»

 

 

 

حميد مصدق
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |


 

 

تو ناز مثل قناري

تو پاك مثل پرستو

تو مثل بَدبَده خوبي

براي من تو هميشه،

- هميشه محبوبي

 

تو مثل خورشيدي

كه شرق شب زده را

- غرق نور خواهي كرد

تو مثل معجزه

- در وقت ياس و نوميدي -

ظهور خواهي كرد

 

پناهسايه ی آسايشي

پناهم ده

درونِ خلوتِ امن و اميد راهم ده

 

حمید مصدق

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |


 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست ِمست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رَستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه ی تمام قد ِ روبه رو شكست




حمید مصدق

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |

 

ديدم در آن كوير درختي غريب را

محروم از نوازش يك سنگ رهگذر

تنها نشسته اي،

بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوي آب

***

ابري رسيد،

- چهر درخت از شعف شكفت

دلشاد گشت و گفت :

« اي ابر، ای بشارت باران

« آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟

 

غريد تيره ابر،

برقي جهيد و چوب درخت كهن

بسوخت.


حمید مصدق

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |
 

 

 


 

 

پشت شهزاده قاجار شكست

چون سر ميز به اجبار نشست

سند ِصلح به امضاي تزار

و قاجار

گشت مكتوب و سر ِايران را

هيفده شهر،

بهين شهرستان را

به يك امضا ز تن مام وطن بركندند

 

 

شاهزاده سوي شاه

با دل و جان پريشان آمد

سوي تهران آمد

حيرتش گشت فزون

شور و غوغايي ديد

همه جا جشن و چراغاني بود

سخن از فتح ِ ايراني بود

 

شاه قاجار

نشسته بر تخت

شاعران ِ وقاد

- يا نه -

جمله، قواد

فتحنامه به كف ،همه از فتح سخن مي گفتند

تهنيت ها به شه و مام وطن مي گفتند

 

دل شهزاده شكست

صبحگاهان از غم

ديده بر دنيا بست

 

حميد مصدق

واژه نامه

وقاد :  روشن اندیش- تیز هوش- زیرک

قواد : یک جور دشنام است

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۷ توسط مهدی فر زه |


حمید مصدق در سال 1318 در شهرضا یکی از شهرهای پیرامونی اصفهان بدنیا آمد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در زادگاهش و نیز، اصفهان به پایان رساند و در ۲۰ سالگی به تهران آمد و در رشته های بازرگانی و حقوق فارغ التحصیل شد. حمید مصدق از دوران نوجوانی با شعر مانوس شد و کم کم به سرودن پرداخت.
 
 سیمین بهبهانی : زبان شعري او چند بعدي نيست ولي شعر مصدق از عمق جانش ميجوشد تا احساس به او فرمان نمي داد هيچ شعري را روي كاغذ نمي آورد.


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

به ادامه مطلب رجوع شود


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۷ توسط مهدی فر زه |
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت، بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۶ توسط مهدی فر زه |

 

 

آه چه شام تیره ای ، از چه سحر نمی شود
دیو سیاه شب چرا، جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان ، سوده شده ست، زاختران
ماه چه؟ ماه آهنی؟ اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه، تر نمی شود
مادر داغدار من، طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت، گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من، گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من ، بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده ، بلبل زار را بگو
از چه ز بانگ زاغها ، گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من ، چشم من و چراغ من
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود

 

 

حمید مصدق




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۶ توسط مهدی فر زه |

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او؟



حمید مصدق
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۰ توسط مهدی فر زه |


 

 

دیگر زمان ، زمانه ی مجنون نیست

فرهاد

در بیستون مراد نمی جوید

زیرا بر آستانه ی خسرو

بی تیشه ای به دست ، کنون سرسپرده است.

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها

آن شور عشق

-عشق به شیرین را

از یاد برده است.

 

 

تنهاست گردباد بیابان

-تنهاست

و آهوان دشت

پاکان تشنگان محبت-

چه سالهاست

دیگر سراغ مجنون را

از باد و از درخت نمی گیرند.

 

در عصر ما

-عصر تضاد ، عصر شگفتی-

لیلی

-دلاله ی محبت مجنون است !!

 

 

 

 

 

ای دست من به تیشه توسل جو

تا داستان کهنه ی فرهاد را

از خاطرات خفته برانگیزی .

 

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن.

من اختتام قصه ی مجنون را

اعلام می کنم.

 

 

حمید مصدق

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر