" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب  مهدی   فر زه
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳ توسط مهدی فر زه |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۷ توسط مهدی فر زه |

 

 "مرغ دریا" دکلمه از : آقای محسن مهدی بهشت

 

"مرغ دریا"  در  آپارات

 

می زند چرخ،  گرد کشتی ها

مرغ دریا، به بال های بلند

رهسپار ست هر کجا که روند

گرچه گرداب ها ، هراس آرند.

 

 

گاه گیرند مرغ دریا را

(بال هایش بلند و پارو وار)

پادشاه سپهر ، شرم آگین

می خزد، می خورد تلو، هربار

 

 

-: " وه چه ناکاردان و بی حال ست،

دلقک آساست جوجه اردک زشت!"

آن یکی می زند چپق به نوکش

وان یکی لنگ می دود از پشت.

 

 

"شاعر" آن آسمان نورد را مانَد

که به توفان و تیر می خندد

بال های بلند ؛ پابندش

در هیاهو ، به دور ؛ اندیشد...

 

مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

 توضیحات :

آن یکی می زند چپق به نوکش ... = یکی از کارکنان کشتی با چپقی که گاه مثل منقار بر لب می گذارد به منقارش می نوازد.

یکی دیگر از کارکنان کشتی لی لی کنان ، مرغ دریای پر قیچی را دنبال می کند.

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط مهدی فر زه |

 

 

به امید پدیداری خورشیدی ظلمت شکن، که پدیداری اش ؛ راستین بهاری بی مانند  است.

 

 

 

از پس ِ بس روزگاران ِ زمستان شب

به ناگه

کوهساران

کاروانی از گل و

باران کمان ِ رنگ رنگ

برسپهر ِ بی ستون آسا

پراکند.

 

زان سپس

بارانی از رنگین کمان  و گل

شد  روان  بر دشتهای  خرّمی ّ و

خضر سبزین پوش

از فراز  قالی رنگین کمان ِ روشنی افروز

فرو افشاند

ز خورجین اقاقی خو

بهشتِ  سبزه  و  نیلو فر و چهچه

رهاورد  بهارِ ارغوان را

 

زمین شد آسمان و آسمان ،

آیینه شد ناگاه ّ و

دیوان هرکجا رفتند

رویاروی خود دیدند

هزاران آینه ،

در  پرتویی دیگر

 

جهان آیینه  در آیینه ، آذین شد.

بهار  بی کران آمد.

 

بهار ِ خوش گوار ِ بی کران ،

رویینه  تا جاوید،

مانا باد.

 

مهدی فرزه  (میم ‍ مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط مهدی فر زه |
 

کشتی نوح

مثل ِ زیردریایی ِ پوشیده روی

رو و زیرشِ

 شُرشُر و غُل غُل

ز باران شار و آب

از زمین برخاست

بادبانش نیست مقصد ناپدید.

 

همچنان که صندوق موسی به روی آب

سوی ناکجا پویان

کشتی سرگشته هم

رو و زیرشِ

 شُرشُر و غل غل

ز باران شار و آب

می نوردد راه

تا کجا بر لنگر ِ کوهی فرو بنشاندش

پروردگار

 

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

 

واژه نامه :

 

باران شار = باران سیل آسا

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط مهدی فر زه |

 

 ماز  پر بن بست   بی در رو  به پیش روم

 

در بن چندم

یک پری رو بود

کز نهادم " یا خدا " برخاست زیبایی ش را

تا شنید او "یا خدا"

ترش رو شد تلخ شد

 

در بن دیگر  پری رویی دگر

در ته هر بن پری رویی بتر

دیگر و دیگر

الی آخر

 

 

زان زمان

روشنایی و رهایی ناپدید

همچنانم سو به سو  و  در به در

ماز  پر بن بست   بی در رو  به پیش روم...

 

مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ توسط مهدی فر زه |

 

ناشر : آقای احمدی02144690761

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ توسط مهدی فر زه |

قرآن نورانی 

هلا

 آی

 خواب اندیشان و جادویاورانم ؛ پیش.

 

بگوییدم اگر خوابم

اگر جادو

 

دو دیوار آب و...

 راه بس فراخی در میان

 بلنداشان دو کوه آب

پر از ماهی ددان

 

بگوییدم چه خواب ست این؟

بگوییدم اگر جادو؟

 

و جادویان به خاک افتاده اند و خواب اندیشان.

 

فرود آمد ز گردونه

به خاک افتاد

فرعونی که دید آن معجزه

ستایش ها و پوزش ها به سوی آسمان سر داد گریان...

 

 دو دریا آب ؛

 پوشانید پل را 

 

 

چه می شد گر چنین می شد

  نشد اما

تدبّر نیست در آیات اینان را

 

خوشی های فراوان وا نهادند

برای مردمی دیگر.

 

"گشاده راه بگذارید با آنان

که می آیند از پی تان

که مرگ ارزانیان در آب؛

 اینانند."

 

نه گریان آسمان و...

نه زمین و...

نه درنگی بود.

 

 

انگاری

 نبودند هیچ؛

هرگز.

 

تدبّر کن در آیات

مهدی فر زه.

 

 آیات = آیه ها - آفرینش ها - معجزات - فرستادگان الهی

خواب اندیش = خوابگزار - معبر

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ توسط مهدی فر زه |

 

 

شبنامه

 

 

 

شب است

شبی تاریک و درد آلود و خاموش است

زبان آدمی از یاد انسان ها فراموش است

و جز توفان که می کوبد پلاس تیره ی خود را

صدایی بر نمی آید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ توسط مهدی فر زه |
 

 

مادرم زنگ زد: پرسید برای عمره اسم نوشته اید؟ گفتم ما کجا و عمره گزارها  کجا؟  یعنی می شود که لیاقت چنین سفری نصیب شود و ماهم جزو دعوتی ها باشیم.

 گفت: ثبت نام کن.

 از لطف خدا غافل نشو.

 نوشتم. دی ماه 93 تاریخ اعزام شد ؛ سال 90 اسم نوشتم 93 اسممان درآمد.

مادر با خواهرم در تهران اسم نوشته بودند اما خواهرم به علت شغلش تا تعطیلات تابستان نمی توانست بیاید تقریبن "هم الویت" بودیم از هواپیمایی پرسیدم گفتند می شود به کاروان کرج اضافه شود به مادر اطلاع دادم و مدارکش را بردم کرج ، در کاروان ثبت کردم ؛ شدیم 5 نفر مادر خانمم مادر خودم ؛ خودم و همسرم و همسایه ی مادر خانمم. در حقیقت خودم و همسرم و سه خانم مسن. خیلی نگران بودم که شاید از عهده بر نیاییم.   

روز 16 دی ماه ساعت 6 صبح رفتیم مهدیه ی کرج البته چندین بار بود که برای آموزش عمره به ورزشگاه و مهدیه رفته بودیم. در ورزشگاه؛ حج عمره را به صورت نمادین آموزش دادند. ماکت کعبه وحجراسماعیل و مقام ابراهیم را وسط ورزشگاه گذاشته بودند ؛ عده ای از مردم که لباس احرام داشتند به عنوان حجاج شرکت کردند و پس از ارشاد و راهنمایی روحانی ؛ مراسم طواف را نمایش دادند  یک حاجی هم حوله ی قرمز روی شانه اش انداخته بود و محرمات طواف را نمایش می داد مثلن کلاه حجاج به سر داشت و جوراب پایش بود و بر عکس دیگران طواف می کرد.

دامادم بابک صبح زود مارا به مهدیه کرج رساند. چه خبر بود! در ازدحام جمعیت چهار اتوبوس با جعبه های در بالا زده ایستاده بودند و همراهان ساک های حجاج را داخل جعبه ها می گذاشتند مانده بودم که داخل اتوبوس جا برای 5 نفر هست یا نه ؛ از طرفی به زحمت می شد ساک ها را در جعبه جا داد. رفتم بالا. گفتند صندلی خالی هنوز 5 تایی هست. دامادم ساک ها را در جعبه جا داده بود. همراهانم بالا آمدند و اتوبوس به راه افتاد. هنوز مقداری نرفته بودم که همسرم از ناراحتی یکی از همراهانم گفت رفتم با معاون کاروان صحبت کردم گفت جلوتر دم  مصلی نگه می داریم. بعد ازتوقف مصلی؛ دوباره پس ازسه  صلوات اتوبوس به راه افتاد. قبلن گفته بودند از امسال حجاج به جای مهرآباد از فرودگاه امام عازم می شوند. به همین خاطر وقتی اتوبوس پیشنهاد شد اکثریت قبول کردند. بیست تومن ؛ برای رفت و برگشت از مهدیه به فرودگاه امام و بلعکس؛ پول زیادی نبود. این طوری دیرکرد ؛ سرگردانی ؛ تشریفات بدرقه و ایجاد زحمت و ازدحام در فرودگاه هم کم می شد. می ارزید. شب تا صبح نخوابیده بودیم ساک ها را آماده می کردیم نگران هم بودیم. توی اتوبوس دیگر خیالمان راحت شده بود خوابمان برد. پیاده که شدیم بارها را روی چرخ گذاشتیم بردیم داخل فرودگاه. خبر شدم که عصای مادر خانم در اتوبوس جا مانده بدو آمدم دم در یک اتوبوس داشت می رفت نگاه کردم دیدم راننده اتوبوس ما هم دارد حرکت می کند اشاره کردم ایستاد قضیه را گفتم عصا را برداشتم و آوردم. رییس کاروان برای حجاج سخن می گفت به زحمت شنیدم که قرار است اسامی را بخوانند تا حجاج گذرنامه و بلیت وکارت شناسایی حج و مدارک دیگر را دریافت کنند و در کیف تو گردنی که به هریک از حجاج داده می شد  بگذارند.از ساعت 8 صبح تا 1 بعد از ظهر تشریفات فرودگاهی طول کشید. در بازدید ها همراه داشتن برخی از داروها و مواد مخدر ممنوع بود.شنیدم از اعزام یک نفربه علت همراه داشتن تریاک جلوگیری شد. سر انجام ؛ بازدید ها و از سالن به سالن شدن ها به پایان رسید. وقتی از راهرو وارد هواپیما شدیم دیدیم هیچ کس بر اساس شماره صندلی ننشته؛ ما هم که پنج نفر بودیم  ناچار در جاهای باقی مانده؛ پراکنده و دور ازهم نشستیم. هواپیمای عربستان برخاست ونشستی آرام و پروازی راهوار داشت اما خدمه پروازش از زرد پوستان چشم بادامی بودند و غذا نوعی چلوخورش قارچ و مرغ بود همراه مخلفات.

پرواز از فرودگاه امام تا مدینه سه ساعت طول کشید. تشریفات فرودگاهی مدینه هم؛ طولانی و خسته کننده بود رییس کاروان می گفت این ها وهابی هستند و سعی می کنند ایرانی ها را اذیت کنند.عرب ها با چفیه های قرمز رنگ در گیشه ها لم داده بودند از یکی شنیدم که چفیه قرمز نشانه ی وهابی هاست.  هر چه منتظر شدیم ساک ها روی تسمه نقاله نیامد. بالاخره ماشین مخصوصی ساک ها را به سالن آورد و روی زمین ولو کرد. یک تپه ساک؛ وسط شلوغی و ازدحام حجاج که برای پیدا کردن ساک های خودشان ازهم دیگر سبقت می گرفتند. بعضی ها با هواپیما ویلچرشان را آورده بودند. ویلچرها مثل مگسی که در تارعنکبوت پیچیده شده باشد؛ سلفون پیچ شده بودند. گفتم خوب شد علی رغم توصیه ها، ویلچر نیاوردیم.

در اتوبوس شماره 3 سوار شدیم. شهر مدینه؛ جالب بود در جاهای مختلف شهر کوه های سنگی و مسجد های سفید رنگ با معماری های گوناگون و میدان های کبوترچاهی با کبوتران پر کشنده به آسمان ؛ دیده می شد وخیابان های اطراف مسجد النبی هم که پر از هتل های ده بیست طبقه بود. فندق الزّهرا الخیر. پیاده شدیم. در اینجا فندق، دیگر آن آجیلی خوشمزه نیست در اینجا فندق یعنی هتل. 

وارد فندق شدیم پس از معارفه گفتند برنامه های گشت و گذار را در تابلو اعلانات نصب می کنند؛ کارت کلید ها را به ما دادند و با آسانسور به طبقه ی 7 رفتیم ساک های ما را قبلن به اتاق آورده بودند. بعد خبر دادند که زیارت دوره هست. اینجا به تور و گشت گذار  زیارت دوره می گویند برای معرفی مسجد نبوی  و مسجد های اطرافش تا آمدیم به خودمان بجنبیم رفتند و ما جا ماندیم اخر تا خانم های مسن همراه را راه انداختیم و پایین آمدیم دیدیم که آن ها خیلی جلوترند و تند هم می روند نتوانستیم همپای کاروان شویم. آرام آرام دنبال آنها رفتیم و پرسان پرسان به مسجد نبوی رسیدیم اما دیگر کاروان را ندیدم. پس از چند خیابان و پیچ وارد مسجد نبوی شدیم قبل از در ورودی دست فروش های زیادی با گاری ها و بساط ها ی روی زمین جار می زدند زن های جوان هم گاری داشتند ودست فروشی می کردند اما روبنده های سیاه داشتند و فقط چشم و ابروشان دیده می شد. وارد یکی از بیست و چند ورودی مسجد نبوی شدیم. دیر رسیده بودیم. نماز مغرب را خوانده بودند. تا یادم نرفته بگویم که ما همزمان با مبعث با سعادت حضرت محمد در مدینه بودیم اما هیچ خبری از چراغانی شرینی و یا نشانه ای از سرور محمدی در  وهابستان نبود رییس کاروان گفت مراسم مداحی در سالن زیر زمین برقرار است گفتم که دیر رسیده بودیم. نماز مغرب را خوانده بودند.چترستان گسترده و پهناورمسجد زیبا و نورانی نبوی در برابر دیدگانمان بود. گلدسته های نور از لا به لای چترهای گسترده چشم نوازی می کردند. در معارفه ها به ما گفته بودند که همه جای مسجد نبوی و مسجد الحرام  با دوربین و شنود دیدبانی می شود استفاده از مهرنماز قدغن است. صلوات ؛ یا علی و دعا های غیر قرآنی و زیارت عاشورا قدغن است. کفش بالای سر گرفتن و ردشدن در حرم  ممکن است موجب دستگیری شود چون فکر می کنند که شما قصد اهانت به خلفا دارید.   گفتند که در محوطه بیرون بقیع قبلن ایرانی ها مراسم دعای کمیل و توسل برگذار می کردند اما وهابی ها این کار را قدغن کرده اند و بجایش دست فروش ها را راه داده اند که شال و روسری به هوا پرت کنند و جار جار کنند به همین خاطر توصیه می کردند که از دست فروش های بقیع چیزی نخرید البته می گفتند حتی الامکان از عربستان سوغاتی نخرید که پول به جیب وهابی ها نریخته باشید. وهابی ها اجازه نمی دهند که بانوان به زیارت اهل قبور بروند لذا بانوان حق ورود به بقیع را ندارند.

ساعت 3 صبح مادر خانمم که حنحره اش را برداشته اند و صدا ندارد در زد خانم در را باز کرد و فهمید که خانم همسایه سخت بیمار شده به اتاق آن ها رفتیم دیدیم خانم همسایه مجاله شده و ناله می کند گلاب به روتان بالا می آورد. با رییس کاروان هم طبقه بودیم دم اتاقش رفتم و قضیه را گفتم گفت تا 8 صبح صبر کنید پزشک ایرانی بیاید گفتم حالش خرابه اگر به صبح نرسید چه؟ تمایل نداشتند نصف شبی زابراه شوند به هر حال با اصرار و ناراحتی گفتم پزشک پزشک است همه شان سوگند بقراط خورده اند چه فرقی می کند؟ به معاونش گفت ویلچر سوار کنید ببرید درمانگاه . دور تا دور حرم نبوی چندین درمانگاه بود که برخی تعطیل بود و یکی هم پذیرش نکرد.ویلچر یک  وری می رفت گاهی معاون کاروان  و گاه من هلش می دادیم. جلوی درمانگاهی که پذیرش نداد  یک آمبولانس رایگان تلفنی بود معاون که عربی می دانست با او صحبت کرد آمبولانس ما را به درمانگاه دیگری رساند که مسجد الاجابه یا به دیگر سخن مسجد مباهله روبرویش بود. مسجد مباهله را در محل مباهله ی اهل بیت با نصارا به یادگار آن واقعه ساخته اند. در سالن انتظار نشستم ومعاون بیمار را به اورژانس رساند یک ساعتی منتظر بودم بالاخره آمد روی ویلچر پیرزن دیگری نشسته بود گفتم چی شد؟ این یکی کیه ؟ گفت بستری کردند. این را آورده اند اینجا انداخته اند و رفته اند حالا  ترخیص شده باید به هتلش برسانیم. بیچاره پیرزن نه دمپایی به پا داشت نه کفشی. رفت سر خیابان تاکسی گرفت . از من پرسید دلار یا پول عربی داری؟ نداشتم. گفتم فقط ایرانی دارم. گفتم چند طی کردی گفت عشر. وقتی پیاده شدیم دیدم با راننده گفتگو دارند. این می گوید عشر آن یکی عشرین.  گفتم چی شده ؟ گفت باهاش ده ریال طی کردم حالا بیست ریال می خواهد من هم ده ریال بیشتر ندارم.به راننده گفت حالا بگذار این پیرزن را ببرم تو هتل بعد پول تورا هم جور می کنم. راننده دنبال ما آمد. مسئول هتل به اتاق مربوطه زنگ زد کسی در اتاق نبود رییس کاروان را خواست و پیرزن را به او سپرد. بقیه ی پول راننده را هم رییس کاروان آن هتل پرداخت.  معاون گفت بریم نماز صبح را در حرم بخوانیم بعد من خودم می روم بیمار شما را ترخیص می کنم خیالت راحت باشد. وقتی رسیدیم ؛ وسط نماز صبح یا بقول عرب ها وسط قرآن فجر بود. گویا تردد در محوطه ممنوع است یک ماشین که یک شرطه راننده اش بود با بلندگو صلات صلات می کند؛ زیر لب گفتم صلات علیکم. در وضوخانه معطل کردم تا نماز و نماز میت تمام شد. در عربستان پنج وعده نماز خوانده می شود و پس از هر نماز؛ نماز میت می خوانند. نمازشان آنقدر طولانی ست که آدم به اشتباه می افتد مثلن قیام متصل به رکوع را آنقدر طول می دهند که آدم ممکن است ناخودآگاه به رکوع رود. گویا در اینجا رسم نیست که کسی که از نماز جا مانده ، خودش را به جماعت برساند. معذب در وضوخانه منتظر ماندم. وضوخانه هم جالب بود در پاشویه ای طویل جلوی هر شیر آب یک سکوی سنگی مکعب بود که روی آن می نشستند و نشسته وضو می گرفتند. گویا در اینجا اتصال صفوف نماز الزامی نیست. صفوفی چند در میان و درعین حال کوتاه و بلند در محوطه ی مسجد النبی تشکیل می شود و نماز می خوانند. روحانی کاروان می گفت خوب ست در مسجد النبی نماز را به جماعت بخوانیم نماز در مسجد النبی هزار برابر ثواب دارد. می گفت سعی کنید به جای مهری که ندارید، سر را روی سنگ های کف مسجد بگذارید. می گفت پس از ادای نماز به جماعت؛ دوباره در هتل نمازم را اعاده می کنم. پیش خود اندیشیدم که درست است؛ حق دارد؛ نماز پشت سر یک وهابی هر چند خوش صوت باشد؛ بازهم لازم به اعاده ست. آنقدر روحانی کاروان از ثواب نماز در مسجد نبوی گفت که رفتم مسجد آنقدر برای زنده ها و مرده ها نماز خواندم که نپرس. هی وسوسه می شدم که بیشتر نماز بخوانم. زنده ها و مرده های خاندان ها و آشنایان مان؛ جلوی چشمم رژه می رفتند. نمی شد از چنین موهبتی دل بکنم. بعد از یکی دو ساعت نماز پیاپی، بالاخره خودم را راضی کردم که برگردم. خانم بچه ها از مدخل النسا به همراه راهنمایی که رییس کاروان تعیین کرده بود رفته بودند به زیارت روضه. جلوی در مدخل النسا روی صندلی هایی که بود منتظرشان نشستم. هر چه منتظر شدم نیامدند ناچار به هتل برگشتم آنجا هم نبودند. روی تخت؛ تخت خوابیدم گفتم در حرم کسی گم نمی شود بالاخره بر می گردند. همینطور هم شد یک وقت دیدم بیدارم کرد. بالاخره موفق شده بود سه روز بود که هر چه تقلا می کردیم که به روضه برود نمی شد. راهش را بلد نبودیم امروز که جلسه بود ریس کاروان گفت انشا الله که همه زیارت روضه رضوان رفته اند کسی نباشد که بعدن بگوید ما نرفتیم که همسرم صدایش در آمد و گریه کنان گفت من نتونستم زیارت کنم راه روضه را بلد نیستم. این شد که رییس کاروان از یکی از خانم های وارد؛ خواست که او را همراهی کند. و زیارت روضه ی رضوان نصیب همسرم شد. روضه ی رضوان مسجد اصلی پیغمبر در شهرمدینه است. این مسجد خود به تنهایی؛ به اندازه ی یک زیارت دوره؛ داستان دارد.  ... مسجد روضه ی رضوان  که بخشی از مسجد نبوی ست، گنبدی سبز دارد و دارای ستون هایی ست که هرکدام داستانی دارند. روضه ی رضوان با فرش های سبز رنگ، فرش شده. پیرامون مسجد روضه در زمان پیغمبر خانه هایی بود که درهایش به مسجد باز می شده؛ یکی از این خانه ها؛ خانه ی پیغمبر بود که هم اکنون آرامگاه مطهر پیغمبر و دو نفر دیگر در این خانه هست. از آرامگاه که به سمت در بروی روبرویت نرده های بقیع را می بینی . روحانی می گفت محوطه ی ما بین خانه آرامگاه فعلی پیغمبر و گورستان بقیع ؛ "کوچه ی بنی هاشم" بوده است که وهابی ها تخریب و تسطیح کرده اند. ستون های داخل مسجد؛ ستون سریر محل استراحت پیغمبر؛ ستون حرس محل پاسداری حضرت امیرالمومنین علی (ع) از وجود مبارک پیغمبر(ص) ؛ ستون قرعه محلی که پیغمبر فرمود اگر مردم از ویژگی های نماز در پای این ستون آگاهی داشتند هر آینه  برای نماز گزاردن در پای این ستون قرعه کشی می کردند؛ قریب به این مضمون. ستون توبه که ستون ابولبابه هم نامیده می شود. داستان مردی از اصحاب پیغمبر به نام ابولبابه است که خود را به این ستون که در آن زمان درخت خرما بوده است می بندد تا خدا توبه اش را بپذیرد و سرانجام خدا توبه اش را پذیرفت. سه محراب دیده می شود اما فقط محراب کنار منبر محرابی ست که در مکان محراب پیغمبر احداث شده . حدیثی هست از پیغمبر که بین خانه ی من و منبر من؛ باغی از باغهای بهشت است... قریب به این مضمون.

در مدینه متوجه شدم که درهای بزرگ مسجد نبوی به نام هایی مثل باب عمر و باب ابوبکر نامیده شده اند اما باب علی را در آنجا ندیدم در صورتی که پیمبر فرموده "انا مدینه العلم و علی بابها"

 

وقتی از هتل بیرون می آیی ناگهان ونی جلوی پایت توقف می کند. راننده اش می گوید بازار بازار. قبلن شنیده بودم که ون ها مردم را به محل خرید  می برند اما در برگشت ون ها را پیدا نمی کنند تا به هتل برگردند. اما اینطور نبود.اگر خریدی انجام می شد مسئولی از آن مرکز خرید؛  تا بیرون می آمد و راننده را خبر می کرد.

در جلسه گفتند قرار ست فردا به زیارت دوره برویم. صبح که از خواب برخاستم دیدم از تخت نمی توانم پایین بیایم بعد که به زحمت پایین آمدم دیدم زانوی راستم به شدت درد می کند. نمی شد از زیارت دوره ی مدینه صرف نظر کرد به هر بدبختی بود؛ رفتم. مسجد قبا اولین مسجدی که پیغمبر ساخت. روحانی می گفت در قدیم این طور نبوده که مسجد خیلی تشکیلات داشته باشد جایی که نماز در آن برگزار می شد با سنگ   دورچین می شد که اینجا مسجد است. بعد هم مسجد قبلتین که روی بلندی بود پلکان و پله برقی داشت در این مسجد بود که وسط نماز ظهر جبرییل نزد پیامبر آمد و قبله مسلمین از مسجد الاقصی به مسجد الحرام؛ تغییر جهتی صد و هشتاد درجه ای یافت. اکنون بر فراز سردر ورودی این مسجد؛ درست روبروی محراب؛ نقشی از یک محراب دیگر؛ به یادگار قبله ی مسجد القصایی مسلمین؛ نقش بسته است.

 بعد از مسافتی؛ اتوبوس در کناره ی راه نگه داشت. مردم مثل کاروان مورچه از یک کوه بالا می رفتند روحانی در سایه ی برش خوردگی کوه ایستاد و گفت ما امروز به غار حرا نمی رویم هرکس بخواهد بعدن می تواند برای دیدن غار حرا به اینجا بیاید. صدای روحانی را به زحمت می شنیدم. به این فکر افتادم که چرا این ها مسیر غار حرا و غار ثور را  تله کابین نمی کشند تا افراد پیر و ناتوان هم بتوانند به راحتی از این غارها ی مقدس دیدن کنند. غار ثور محل پناه گرفتن حضرت محمد (ص) پشت کوهی بود که ما را در برابرش پیاده کرده بودند. روحانی گفت غار ثور پشت این کوه است و از اینجا دیده نمی شود.

 بعد رفتیم احد را ببینیم. اینجا بود که روحانی متوجه شد ریس کاروان نیست مشخص شد که پیرزنی از کاروان ما نیامده ؛ اتوبوس را اشتباه سوار شده بود و ریس کاروان هم مثل چوپانی که بره اش جا مانده باشد به دنبال او برگشته بود خیلی منتظر شدیم اتوبوسی آمد و پیرزن به کاروان ما پیوست در حالی که می گفت کاروان مرا گم کرده بود.

 زانویم خیلی درد می کرد با خودم نجوا داشتم که اینجا که اعمالی ندارد مکه را چه کنم با آن همه مناسکی که دارد با خدایم نجوا داشتم: خدایا اینها می گویند تا کسی را دعوت نکرده باشی به اینجا نمی آید اگر از دعوتی ها هستم  چرا اینطوری؟ با این وضع چطوری مناسکم را انجام دهم؟ روحانی در اینجا هم مردم را جمع کرد و گفت رشته کوه روبرو که در فیلم محمد رسول الله هم آن را دیده اید کوه احد است اما اینکه در فیلم مشرکین کوه احد را دور زدند اشتباه است دور زدن این رشته کوه زمان زیادی می برد کوهی که مشرکین آن را دور زده اند کوه ابو عینین است که بر اثر عوامل طبیعی و غیر طبیعی فرسایش یافته و هم اکنون به صورت یک تپه ی سنگی بزرگ در آن سو  دیده می شود.بعد رفتیم به دیدار قبرستانی که مثل بقیع نرده کشی شده بود و برای آنکه داخلش دیده نشود نرده ها را از داخل ایرانیت کشی کرده بودند. از شکستگی های ایرانیت به زحمت می شد داخل گورستان را دید. قبر حضرت حمزه ی سید الشهدا و شهدا ی احد در این گورستان بود؛ فاتحه خواندیم . در اطراف گورستان دستفروش ها بساط کرده بودند.

بعد سوار اتوبوس شدیم؛ مقصد بعدی مساجد سبعه بود که دیدار از این هفت مسجد به علت گم شدن پیر زن و معطلی در احد؛ لغو گردید.   

بعد از ظهر رفتم دکتر. دارو ها را مصرف کردم صبح روز بعد  با نا باوری دریافتم که پایم خیلی بهتر شده؛ پس از چند ساعت؛ انگار نه انگار که زانویم دردی آنچنانی داشت. پایم خوب شده بود.

5 روز گذشت. جلسات آموزشی در هتل برگزار شد. در جلسه ی امروز نحوه ی احرام بستن را آموزش دادند. پا ها را باید به اندازه ی عرض شانه باز کرد و احرام رامثل لنگ به کمر بست و بعد آن را ازمحل بسته شدن، دور تا دور، به روی هم، تا زد. توصیه هایی هم شد. اگر هنگام بستن احرام پا ها را به عرض شانه باز نکرده باشیم نمی توانیم راه برویم.

 حوله ی بالا تنه را با دکمه و جادکمه ی پلاستیکی، دکمه می کنند به این ترتیب که دکمه پلاستیکی را که به شکل یک سکه هست {در زیر دو لایه ی روی همِ  حوله}، قرار می دهند بعد دکمه را که با دو لایه از حوله، پوشیده شده؛ از داخل جادکمه ی مستطیلی، رد می کنند و حوله ی بالاتنه را به پایین می کشند تا دکمه در جادکمه محکم شود.یک نفر آمد لباس احرام را تمرینی از روی لباس بپوشد، داشت احرام بالاتنه را یک وری می بست که رییس کاروان مانع شد و گفت احرام بستن به شکلی که یک بازو برهنه باشد شیوه ی اهل تسنن است. 

 از آنجا که مردان غیر ازدو تکه حوله ی احرام سفید لباس دیگری نباید پپوشند وما ایرانی ها هم با دشداشه ی عرب ها آموخته نیستیم پوشیدن لباس احرام غیر طبیعی و مشکل به نظر می آید، هم از حیث محافظت ومراقبت از پوشیدگی؛ هم از حیث دستشویی رفتن و نجس نشدن.

در پایان، گفتند: "همه در هتل، غسل احرام کنند و لباس احرام بپوشند ، چون مسجد شجره سرد و شلوغ ست و ممکن ست احرام بستن در آنجا مشکل شود. همه ساعت سه پایین باشند."

 به اتاق رفتم بعد از غسل احرام، لباس احرام پوشیدم که کمربند احرام پاره شد کمربند سیاه رنگ  شلوارم را پیش رییس کاروان بردم وپرسیدم: "می شود از این کمربند استفاده کنم؟" گفت: "اگر دوخته نباشد عیبی ندارد. "کمربندم را دید و گفت دوخت ندارد همین را ببند، اشکالی ندارد."دیدم معاون هم کمربند سیاه شلوارش را به احرام بسته بود.

 از کسی شنیده بودم که هنگام دستشویی رفتن باید حوله پایین تنه را به بالا جمع کرد و در بغل گرفت در عین حال باید حوله ی بالا تنه را هم جمع کرد و روی شانه انداخت  که لباس احرام نجس نشود که توصیه ای خوب و قابل اجرا بود.

رسیدیم به مسجد شجره. مسجدی با گلدسته ای متفاوت. گلدسته ای مدور که پلکانش از بیرون گرد آن می گردد. گلدسته ای به شکل قیف وارونه؛ با پلکانی حلزونی از بیرون.

روحانی می گفت: "باید نماز مغرب را با این ها در مسجد شجره به جا بیاوریم بعد نماز عشا را مجزا در محوطه ی مسجد ادا می کنیم بعد سوار اتوبوس می شویم. برای این شب هنگام، از مدینه به مکه حرکت می کنیم که از یکی از محرمات به آسانی گذر کرده باشیم (مردها نباید از سایه استفاده کنند.) اگر روز حرکت می کردیم مردها باید از اتوبوس های بی سقف استفاده می کردند."

 وقتی وارد شجره شدیم کاروانیان در جایی نشستند روحانی نیت احرام را بلند و شمرده بیان کرد وما نیت را پس از او تکرار کردیم : "به فرمان خداوند جهان؛ نیت عمره ی مفرده و ترک محرمات عمره می کنم، قربتن الی الله" بعد لبیک را خواندیم که درحکم تکبیره الاحرام احرام به شمار می آید " لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک"

از آغاز احرام تا رسیدن به ورودی شهر مکه که تاق نما هایی بانوشته ی(بدایه مکه) پدیدار شود حاجیان می توانند لبیک را تکرار کنند؛ ولی به محض ورود به مرز شهر مکه  لبیک قدغن می شود.

روحانی می گفت لبیک یعنی شما حاجیان که از جانب خداوند دعوت شده اید به خداوند می گویید دعوت را پذیرفتیم لذا وقتی  مهمان وارد خانه ی میزبان می شود دیگر هی نمی گوید دعوت شما را پذیرفتم. معلوم است که میهمان دعوت را پذیرفته است که به خانه ی میزبان وارد شده است.

البته قبلن تصاویری از طواف کعبه با لبیک گویی دیده بودم در تلویزیون عربستان هم کعبه را با تلاوت قرآن دیدم فکر کردم هنگام طواف از بلندگو ها ی مسجد الحرام صدای تلاوت  قاری به گوش خواهد رسید اما اینها فقط صدا گذاری بودند؛ هنگام طواف هرکس برای خود زمزمه ای دارد و نجوایی. فقط مواقع نماز از بلندگوهای مسجد الحرام اذان به گوش می رسد یکی هم هنگام شمارش طواف هست که خیلی ها الله اکبر می گویند و طواف را شروع ؛ یا شماره می کنند. آغازگاه طواف؛ رکن حجر است حاجی باید طوری طواف را آغاز یا شماره کند که شانه ی چپش به سمت حجر الاسود و  شانه راستش به سمت  مهتابی سبزباشد. به فکرم رسید که چرا این ها؛ بجای مهتابی سبز ، از لیزر سبز،  استفاده نمی کنند. برخی زنان و مردان تسننی وقتی به صف حجر می رسیدند شادمان برای حجر دست تکان می دادند.  

محرمات احرام24 تاست.محرماتی مثل نگاه کردن در آینه- شکار- کندن برگ گیاه- استفاده کردن از عطریات- حرام بودن زن  بر شوهر که این تحریم پس از انجام نماز نسا و  اتمام احرام؛ به پایان می رسد  و الخ...

پس از 4 ساعت به مکه رسیدیم. قرار شد پس از توقف کوتاهی در هتل؛ به دیدار کعبه رویم. هتل دار مبارک؛ محل اقامت مکی ما بود. هتل خیلی خوبی بود؛ بر ِ  یک بزرگراه.

در مدینه چند ساعت قبل از احرام بستن گفتند  چمدان ها راطناب پیچ و برچسب شناسایی خورده  دم در اتاق بگذارید مسئولینی هستند که آن ها را به مکه می برند و پیش از آمدن شما دم در اتاق هاتان می گذارند. در سرسرای هتل که بودم مصعد های تا سقف پر از چمدان را دیدم که پایین می آمدند. رئیس کاروان می گفت ما در برد و فرست چمدان ها نظارت می کنیم که چمدان ها آسیب نبینند اما وقتی در تهران چمدان ها باز شدند متوجه شدیم که فایبر چمدان درهم شکسته و دیگر قابل تعمیر نیست.برای حج بایستی از چمدان های بدون فایبر و تمام پارچه ای استفاده شود شاید هم در فرودگاه چمدان هواپیمایی شکسته شده؛ ان طور که آن ها در فرودگاه جدّه بارها را در سالن روی هم ریختند و تل انبار کردند بعید نیست که باعث شکستن چمدان های حجاج  شده باشند.بگذریم...

 

وقتی با کاروان سراپا سپید پوش وارد مسجد الحرام شدیم دمپایی های احرام را در جا کفشی های کوله ای قرار دادیم و برهنه پا ؛ قدم در مسجد الحرام گذاشتیم. بند جا کفشی ام را به کمربندم گیردادم، جلد دوربین و جلد همراهم را در طرف دیگر کمربندم نصب کرده بودم. این طوری دست هایم آزاد بود، در عین حال؛ دمپایی ؛ دوربین و همراه هم، همراهم بود.

 

 

 روحانی گفت قبل از آنکه نگاهتان به کعبه بیفتد به سجده بیفتید و سجده کنید. سر بر زمین نهادیم و سجده کردیم.

وقتی سر از سجده برداشتم آنچه را که  تقریبن 20 سال پیش در خواب دیده بودم  در بیداری دیدم.

 در خواب دیده بودم که غرق تماشای کعبه ام ولی در همان حال رو به کعبه در سجده ام.

 روحانی می گفت  حج اولی ها قدر خودشان را بدانند تا سه آرزوشان را خداوند کریم برآورده می کند.

بعد روحانی در جمع احرامیان گفت باید مراسم را قبل از نماز صبح به پایان ببریم و از احرام بیرون بیاییم فرداشب هم به کسانی که به هر علتی امشب توانایی انجام اعمال را نداشتند کمک کنیم که اعمالشان را انجام دهند تا از احرام خارج شوند. آنچه باید انجام می شد دوباره تکرار شد قرار شد  اول  در راستای حجرالاسود و مهتابی سبز نیت کنیم که به فرمان خداوند جهان، هفت دور طواف عمره ی مفرده انجام می دهم قربتن الی الله. الله اکبر. بعد دو رکعت نماز به نیت طواف عمره مفرده پشت مقام ابراهیم و بعد هفت دور سعی بین صفا و مروه البته هر رفت و یا برگشت در سعی یک دور حساب می شود یعنی یک رفت و برگشت دو دور حساب می شود. سعی از صفا شروع و در مروه به پایان می رسد پس از اتمام سعی در مروه تقصر انجام می شود که آن قیچی کردن چند تار موی سر و گرفتن ناخن است. بعد دوباره به مطاف برمی گردیم و هفت دور به نیت طواف نسا طواف می کنیم. و در پایان دو رکعت نماز به نیت نماز طواف نسا پشت مقام ابراهیم به جا می آوریم و پس از آن احرام به پایان می رسد. طواف نسا و نماز طواف نسا خیلی مهم است که تا انجام نشود زن و شوهر بر هم حرامند .این طور می گفتند. اسم کاروان ما صالحان بود و پارچه نوشته ای پشت سر چادر خانم ها دوخته  و پشت احرام آقایان البته با سنجاق قفلی نصب شده بود که گم نشویم.

کاروان سپید پوش ما به جمع رنگارنگ طوافیان پیوست و کم کم به محل حجر نزدیک شدیم. کاروان های زرد پوستان جالب بود مردها در اطراف و زن هایشان در وسط قرارداشتند. بعضی مردها شاید از اهل تسنن طوری احرام بسته بودند که یک بازو شان برهنه بود. همه رقم آدمی آنجا بود با نژادها ؛ لباس ها و ملیت های گوناگون؛ سازمان ملل واقعی اینجا بود مردمی معمولی از هر کشوری اینجا بود.

سعی کردم هر طور شده خودم را به روحانی برسانم نه اینکه روحانی ما صدایش بلند نبود خواستم جایی باشم که بهتر صدایش را بشنوم. خودم را به او رساندم کنارش ایستادم طوری که یک طرفم کعبه بود و یک طرفم روحانی. همراه او طواف را شروع و به پایان رساندم. روحانی از کتابش دعاهایی می خواند صفحه ی کتابش را می دیدم و با او تکرار می کردم. چه حالی داشت؛ انگار خواب می دیدم؛ انگار نه انگار که روی زمینم؛ انگار روی ابر ها راه می رفتم. چه طوافی بود! جای خودم دوباره و جای شما همواره؛ در مکه سبز باد.در تمام لحظات انجام مناسک چه در مطاف چه در مسعی؛ همواره در کنار روحانی جایم را حفظ کردم. روحانی در صف اول کاروان سفید پوش صالحان بود. اما دو پرسش برایم بی جواب ماند یکی اینکه اول نفری که بین صفا و مروه در مسعی هروله را انجام داد مادر حضرت اسماعیل بود اما در مسعی فقط برای مردها مستحب است که از آغاز مهتابی سقفی های سبز هروله کنند یعنی روی نوک پنجه ی پا بدوند و دیگر اینکه طواف نسا و نماز نسا علی رغم اسمش که واژه ی نسا در عربی به معنای زن است هم بر مردان و هم بر زنان واجب موکد است. معنایش را نفهمیدم بعد پیش خودم گفتم شاید به این معنا است که آدم به تفکر و تدبر بیفتد. دیگر اینکه حین طواف؛ چشمم به پرده ی سیاه رنگ کعبه بود که به یاد امام زمان افتادم و آن روزی که همه ی مشتاقان؛ آرزوی پدیداریش را دارند.  بعد بین رکن حجر و مقام ابراهیم بود که به یاد آن انسان پاک؛ نفس زکیّه افتادم که می گویند؛ شهادتش از علایم ظهور منجی ست.از حجر و مقام ابراهیم گفتم یادم آمد که روحانی می گفت: سنگ حجر در آغاز سپیدتر از هر سپیدی  بوده ؛ هر انسانی گناهی کرد اندکی سیاه  شد تا اینکه پاک؛ سیاه سیاه شد و دیگر اینکه حجر اسماعیل آن محوطه ی محرابی شکل؛ سایبان هاجر و اسماعیل و مدفن بسیاری از پیامبران است.

در باره ی مقام ابراهیم گفت:  "مقام ابراهیم؛ قدمگاه حضرت ابراهیم (ع) است. وقتی فرورفتگی جای پاها را در سنگ دیدم به فکرم رسید که پیشینیان؛ چه انسان های بزرگ پیکری بوده اند و دیگر اینکه ما انسان ها؛ قرن به قرن چقدر آب رفته ایم. روحانی می گفت: حضرت روی این سنگ می ایستاده و سنگ به قدرت خدا مثل بالابر کوتاه و بلند می شده وحرکت می کرده؛ تا حضرت ابراهیم بتوانند خانه ی مرتفع کعبه را بسازند.

 

روحانی می گفت: ناودان طلا دری دارد که هنگام بارش باران درش را که از لبه ناودان آویزان است می بندند و آب باران را گرد آوری می کنند و هر ساله آن آب را به عنوان تبرک به روسای قبایل عربستان هدیه می کنند.

راستی؛ مشرف به کعبه؛ برج ساعت بلندی قرار دارد که هنگام طواف از بالای کعبه سرک می کشد. این برج ساعت که هیچ شباهتی به معماری اسلامی-عربی ندارد جفت مشابه ساعت "بیگ بن" است؛ شاید می خواسته اند بگویند ساعت "بیگ بن" بایستی در کعبه می بود شاید هم این برج ساعت نماد آزادی وهابیت از قواعد اسلامی- اعرابی ست که مثل مجسمه ی آزادی از هر گوشه ی مکّه به چشم می آید الله و اعلم.

ولی جالب اینکه از مجسمه های طمع و فقر؛ یعنی از دزد و گدا ی حرفه ای؛ در حرمین شریفین؛ در عربستان؛ خبری نبود، من که ندیدم.

شهر سازی کوهستان شهری مدینه و به ویژه مکه؛ برایم شگفت انگیز و زیبا بود. آنان اول بزرگراه ها و تونل ها و خیابان ها را همتراز و هموار را در دل کوه های سنگی تراشیده اند و بعد هرکس که بخواهد هتل بسازد باید تا کف خیابان کوه سنگی را بتراشد و سنگ برداری کند و گاه چند طبقه هم پایین تر از کف خیابان سنگ شکنی و سنگ برداری کنند. در شکستن تخته سنگ ها  از خودروهایی که شباهت به بیل مکانیکی دارد نیز استفاده می کنند. گاه تعداد زیادی از طبقات یک هتل؛  همسایه ی دیوار به دیوار یک کوه سنگی است و دیگر اینکه کعبه و مسجد الحرام در گودی یک دره ی کم عمق قرار دارد. طوری که در پایانه ی محبس الجن ؛ وقتی از اتوبوس پیاده می شوید باید شیب ملایمی را به پایین طی کنید تا به ساختمان مسعی و ورودی مطاف برسید.

افسوس که وهابیت؛ مثل ماری شاخدار بر سرزمین نور چنبره زده است؛ اگر این سرزمین در اختیار اهل تسنن و تشیع بود؛ آنگاه شکوه صمیمیت و همدلی اسلامی  بر همگان آشکار می گردید.

وقتی به هتل برگشتیم مادر خانمم در لباس احرام خیلی ناراحت به نظر می رسید. خانمم از اتاق آنها که برگشت گفت مادرم خیلی گریه کرد که پس من چی؟ چرا مرا با خودتان نبردید؟ گفتم  امشب همه ی در احرام مانده ها را با ویلچر می برند طواف. قرار شد با ویلچر هتل خودم او را در پل دایره ای شکل طبقه ی اول مسجدالحرام؛ طواف بدهم. روحانی می گفت برای طواف شیعه فقط از همکف و طبقه اول که برای مشکل دار ها ی شیعه استفاده می شود استفاده می کند و از نظر شرعی مجاز به استفاده از طبقات بالاتر مسجد الحرام برای طواف نیست.

 

 

مهدی فر زه      

 

این نوشته کامل نیست و ادامه دارد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |

 

شعر و دکلمه از مهدی فر زه

(اینجا بشنوید و دانلود کنید.)

 

با نگاهی چو تیرِ آتش پر

دژ پل، از روی تپّه می نگرد

رهگذار ِسپاه ِ ایرانی؛

آسیاهای رودی و؛ پل را




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |

 

 

( شنیدن و دانلود ) 

 

 دکلمه از: آقای محسن مهدی بهشت 

 

ای صلابت ؛ در کلامت تش فشان

ای آتشین پیغام ؛ نقال

ای امیدِ ناامید

ناامیدِ ناامیدان، ای نکو

این "طلایی مخمل آوایان ِ بی دردان"

این نکوهیده پریشانگویکان را

 واگذار و درگذر.

ای مُرصّع چامه هایت

یادگار از واژگان ِ دیر و آینده

ایدر و آنک به هر جایی سخن از تُست

ای نگارین شعر تو ، تاریخ

"آخر شهنامه" ات تلخین شرنگی بود

در کام شهان بی شک.

 

واژه پردازا

ای"زمستانت" هراس از مهر وکین و ؛ سایه و ؛ روشن

ای تو در زندان شعر و رنج خود محبوس

بار دیگر "زین اوستا" با من شوریده از سر کن

تشنگان شعر نابت را مبر از یاد

بشکفان آن "دوزخ سرد" و

زمین را از "بهاری تازه" دیگر کن

 

ای "هدایت" گونه ، نومید

ای امید،

 پرده دیگر کن.

 

مهدی فرزه (میم مژده رسان)

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 



کوکوجان!

کوکوت ، کو ؟  کوکو

کوکوجان!

- : " کوکو  کو؟  کوکو "


 

 

همشاخه ها به سوگ رها کرده ...

رفته اند

آن یاکریم ِ جُفت - مُرده را...

 

شاید

 تنهایی برایش بهترست

شاید به سوگش

زین سان

 با اوهمدلی کرده اند

شاید هم

با این روش

از مرگ و بد شگونی

پَرهیخته اند، بگریخته.

 

از چند و چون

تنها خداست، که می داند...

 

کوکو

امّا چرا تو باز به این شاخه آمدی ماندی

شاید به یاد ِ یار گرانمایه، آمدی ماندی

شاید هنوز چشم به راهی  که در رسد

باور نکرده  مردن ِ جانانه، آمدی ماندی

 

کوکوجان

غم به دل راه مده

هر زنده می میرد

 

کوکو

 

تنها خداست که می ماند

تنها خداست که می ماند

 

مهدی فرزه ( میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |


 شنیدن و دانلود


آفرینت بر تو بادا

ای نگارینگر

کاندر ظلمتِ  نُه توی

نقشی اینچنین

گویا و اندیشا

فکندستی شگرف.

 




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |


شنیدن و دانلود

 

 

 

شب مثل کاج گشوده ست بال و پر

در کلبه ی محقّر و تاریک بیوه زن

اطفال بی پدر غنوده ولی مادر

تن نهفته در جدار رختخواب

بنشسته  بی قرار

 

بر حصیر پنجره چشمان او

می کند هر دَم ستاره جابجا

که زند سو

 

می زند اندر دلش دودی اجاق

فکر او را بسته در بن بست خویش

نقشه ها وا کرده اندر چشمِ جان

خفته اما در دُخان

 

رُخ فشرد اندر میان بالشی

از شِکنج موی خود آزرده بود

سر نهاد اندر جدار رختخواب

گویی اندر باد و توفان خفته بود

فکر می کرد ،

پهلو به پهلو ، دلخراب

 

فکرها رفته درهم و مغشوش

فکر قرض و لباس و کار و کتاب

فکر این مرگ ِ سخت نامفهوم

فکر آینده  ضربه ای ؛ ضربه

فکر آینده  ضربه ای ؛ ضربه...


مهدي فرزه . ميم. مژده رسان

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |
نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |


 

درشب سرد زمستانی

که از سرما و سوز

سوز و سرما نیز

دندانش به هم می خورد و می لرزید

در میان کارگاهی سر بلند و پهنه ور

در گوشه ای

یک اتاقِ توسری خورده ؛ بجاست

 


 

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |

 

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 


 

 

 

پرده هاي كعبه در آتش

فرو  مي سوخت

چونان خورگرفت.

 




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 


آن آمدنم به میل خود بود ؟  نبود

این ترکِ تنم به میل خود بود ؟  نبود

جز لحظه ای اختیارِ محدود ؛  که شد...

باز آمدنم به میل خود بود  ؟  نبود


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |

متن و ترجمه آهنگ شاسیار

متن آهنگ به کورمانجی
اوره آسمین ارمان ارمان دگورمژن دگورمژن
کریه برخان خاده جان دبارژن
همدل هوال عزیز جان ته ناویژم
چاو شور پرن ارمان ارمان سره ساوو
اورزه لنگه هوال جان ورین راوه؟
بکن برا عزیز جان درد بلاوه



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |

شعر و دکلمه از مهدی فر زه

(اینجا بشنوید و دانلود کنید.)



 

پیش شمع و آینه ؛

 قرآن.

دود عود و

 کندر و اسپند

تخم مرغ رنگی و آیینه ای روشن.

 

 




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |


شعر و دکلمه از مهدی فر زه

(اینجا بشنوید و دانلود کنید.)


 

مانند پرنده ای گرفتار

سرگشته  

میان بوته ی خار

قهری و نمی کنی تو دیدار




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |


در پرده سرای ِ سبز در سبز

بنشسته به چنگ می زند چنگ

آن پرده سرای ِ" سبز در سبز"


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

شنیدن و دانلود

 

گوه  به چه کاری می یاد؟


شاید یه چوب بهش ببندی

گرزه ی گاو سر بشه

شاید با چرخ قاطی شه و

فشنگ شه

شاید یه چوب بهش ببندی

تیشه 

یاکه تبر شه

 

گوه به چه کاری می یاد؟


شاید یه تیشه شه

کوه ها رو هی بتتراشه

تا پشته ی بزرگی

از گوه ها بسازه

 

 

شایدم هیچ

لای دری ؛ روی زمین   ولو  شه

گوه

فقط

گوه شه.


مهدی فر زه (میم . مژده رسان)


توضیح :


انواع ماشین‌های ساده

 

به طور کلی ۶ نوع ماشین ساده داریم که عبارت‌اند از:

 

اهرم

قرقره

چرخ و محور

سطح شیبدار

گُوِه

پیچ

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 شنیدن و دانلود  

 

 

یک یاکریم و یک قُمری

روی درختی در پیاده رو

همدیگر را پیدا کردند

 

آن ها

از همدگر خوششان آمد

 

چند شاخه گل

 یاکریم آورد

چند شاخه هم قمری.

نوک به نوک

آشیانه ای ساختند.

آشیانی به سان برگ نیلوپر

 

هم خانواده ی یاکریم

گفت و، شنفت و، پذیرفت

هم خانواده ی قمری.

هم خاندان هاشان.

 

جشن عروسی شان

خجسته و فرّخ

جشن عروسی شان

شکوفه افشان باد.

 

4/1/89

 

 

 

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

           

 شعر و دکلمه و نقاشی از مهدی فر زه

نام نقاشی : سبع المثانی

(اینجا بشنوید و دانلود کنید.)      


 


ای پرتو نورافشان ، بی حد و نهایت ، تو
تاریکی هر نوری ، روشن کنی از پرتو
ای سایه ی ذات تو ، هرنور که خود  دانی
خورشید تویی جانان ، باقی همه ماه نو

من غیر تو ای جانان ، جانانه نمی خواهم
پروانه ی این شمعم ، بیگانه نمی خواهم
پیمان شکنم  ار من ، پیمانه طلب دارم
پیمانه شکن هستم ، پیمانه نمی خواهم

ازعشق تو می گویم ، فرمان تو می جویم
یاری بنما یاربّ ، رضوان تو می جویم
من راه نمی دانم ، توراهنمایی کن
پیمانه شکن هستم ، پیمان تو می جویم

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)
نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |



دکلمه از آقای محسن مهدی بهشت

(اینجا بشنوید و دانلود کنید.)





نه دو راهی ،

نه سه راهی ،

 نه چهار

بر سرِ بی حد راه،

مانده ام بی همراه

 

خیل ِ تقدیر   مرا منتظرند

خیل ِتقدیر    مرا می پایند.

 

بر سپهر

بر سیه فام  جبین اش انگار

نَه ستاره

کاخترانم همه در تابش و رخشش – بیدار

یک صدا نام مرا می خوانند

 

"اختر بخت مرا بی حد است."

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

(شنیدن و دانلود) 


مور در کاروان، ره می سپرد

کشته و زخمی ِ موران، می شمرد

گام های مردمان، پروانه وار

بر سرِ آن کاروان، می شد هَوار

مور اندیشید : "ای کاش من

بودمی پروانه ای در انجمن

تا به هر سو می شدم، بی کاروان

کام دل ها می گرفتم، زین و آن"

ناگهان اندیشه اش ، بر باد شد

وصلتِ "پروانه – مور" ، از یاد شد

زانکه اندیشید ، آن فرزانه مور

از محالات است آن "پروانه مور"

ور محال از معجزی ، امکان شود

این نه او ، بل دیگری، مهمان شود

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
 

 

- : "آیا   ؛ چوپان  ؛ گله را به گرگ سپرده ست...؟

 

 

پس چرا ؛  گرگ ؛  گله را برده ست؟"

 

 

 

- : "ای بسا ؛  گله  ؛  گله ی گرگ ست

 

 

 که  ز چوپان و  ؛ چوبش آزرده ست..."

 

مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

در راه مانده را

 راه دادی

بی چیز را

 چیزی بخشیدی

پدر مرده را

پدری کردی


ولی چه هوده؟


 درخت را

وارونه بالا رفتی

خویشان را راندی

پدر و مادرت را 

آزردی و تاراندی


مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

از خواب پرم هر بار ؛ در خواب دگر ؛ انگار

زین خواب هزاران توی ؛ هرگز نشوم بیدار 

گویا که نمی باشد ؛ در ملک جهان الا

دیوار پس دیوار ؛ پندار پی پندار


مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


شنیدن و دانلود


گويند: گور تو مانده ست بي نشان و شكوه

پاینده اي ؛ به گور و نشانت چه حاجت است


فَدک نامه

 

در عبا- پوشیده روی- آمد فراز 

چون محمّد، کز حَرا ؛ آید فرود.

گفتنی ها دارد او ، گمراه را

از فَدک ، در نامه ی یزدان سرود.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

 

 

"دو دوتا ؛ ده تا."

 



آی زکی!

 



"چرا زکی ؛ پ چن تا؟؟"

 



چاهارتا.

 

 

"چرا چارتا ؟ چرا چارتا ؟

  هم دو تا  دو ؛ دال دارن ؛

هم  خود  ده ؛  دال داره ."

 

 

 

. . .

 

-----------------------


آهای آقا! آهای خانم! دو دو تا چاهارتاس.

 


"فو تی نا ؛ فو تی نا."

 


  آقای عزیز ؛ خانم عزیز ؛ پ چن تاس؟؟

 


"هر   چن چن تا ؛ هف الش تاس."

 
"هر   چن چن تا ؛ هش الف تاس."

 

 

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

 

 

 

 

jugdement

 

 

 

 

 

Tow

by

tow

is ten

 

 

Raspberry!

 

 

 

"Why did you give us  raspberry! How many then?"

 

 

 

It s just four

 

 

 

   "Why  four? why four? 

 both twos  have Tees  and the ten has Tee  too"

 

 

 

 ! ladies and gentlemen

Tow 

by

tow

  is  four

 


 

 

 "Raspberry!  raspberry!"

 

 

 

///////////////////////////////////////////////

 

 

 

 ?Dear  ladies and gentlemen ! How many then

 

 

 
 

"Any number  by  Any number  is  69 

 

   Any number  by  Any number  is  96"

 

 

 

 

 

 

 

Composed  and  translated by  Mehdi farzeh

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 


برداشت آزاد از قطعه شعری از هلن کلر

 

 

 

زبان افسرده ؛ نابینا ؛ به خاموش

پری خو می نگارد چامه بر برگ

سراید نغمه یی از عشق و ایمان

نماید پرده یی از هستی و مرگ

 

" اگرچه روزگارم دیده بسترد

بهشتِ شعر "حافظ" دیده ام داد

وگرچه از شنودن بهره ام برد

ز آهنگ "صبا" شد گوش جان شاد

 

وگرچه از سخن بیگانه ام کرد

... به خُردی با خدایم گفتگو بود

مرا فرمود: "گرچه هستی ات رفت

ترا بخشم توانی کآرزو بود."

 

 

فرود دره اندروای مِه گیر

فراز جاده یی زرّینه از برگ

شنود و گفت و بینش را پذیرا

نشسته دختری بتوان چنان مرگ

 

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 

"برداشت آزاد از قطعه ی 73  اثر  ویلیام شکسپیر"

 

پایان ِ خزان  مرا به یاد آر

کز برگ ِ زری نشان نه ، یا چند

وین شاخه که بزمِ مرغکان است

آشفته ز باد و ریشه در بند

 

هنگام ِ شفق  مرا به یاد آر

افسرده ، پس ِ پسین و  بی رنگ

وانگه شب تیره گون چو پوشید

با مرگِ دگر ، جهان ، هماهنگ

 

در تابش ِ تش  مرا به یاد آر

از خاک و به خاک ، سیر ِ تقدیر

خاکستر ِ زندگی چو افشاند

چون پرده ی مرگ ، بر سرم ، دیر

 

شاید

شاید که ز مهر بر فروزی

مهمان چو ببینیم دو  روزی

 

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 (اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 


درآن  گهواره جنبیدی به  نه ماه

پس از دردی که جانکاه ست ؛ جانکاه

جهان را دیده بگشودی به ناگاه

چرا  مادر فراموشی  پس آنگاه ؟


مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


در همهمه ها هم  ؛  همه را می شنود او

هر ناله و   هر آهی و   هر زمزمه را می شنود او

تو اهل دعا باش ؛  ولی حکمت او  نیز

چیره ست بر اوصاف دگر ؛ همهمه را می شنود او

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

خداوندا ؛ به قربان خداییت

درستا ؛ کار و فرمان خدایییت

ولیکن درک حکمت کار من  نیست

ببخشایم به عرفان خداییت  

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

                                         

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

از آتش سوگند ؛ گذشته ست ؛ سیاووش

 

سودابه ی گیتی ؛ نفرفته ست ؛ سیاووش

 

رویید سیاووشان ؛ آتشکده ، گلشن شد

 

کیخسرو پدید آمد ؛ مانا که فرشته ست ؛ سیاووش

 

 

 

 

 

 

ازخون ِسیاووشان

 

روییده سیاووشان

 

هر گوشه ؛ سیاوشگرد

 

هر شهر؛ سیا پوشان

 

 

 

 

 

 

هفتاد و دو سیاوش

 

بگذشته اند زآتش

 

آتشکده ست روشن

 

زان شعله های سرکش

 

 

 
 
 

 

 

برجای ِ خون ِ سیاووش ِ گم نشان

 

روییده بوته ی سبز ِ سیاوشان

 

تا از نبودِ سیاوش بُوَد نشان

 

وز بازگشتِ هزاران ؛ سیاوشان

 

 

 

 

 

 

سیاووش و سهراب و اسفندیار

 

ز نیرنگ وغربت ، چه بی دادرس

 

پدر؛ تا پسر را نه  کشتن دهی

 


ز افراسیاب و ؛  زسیمرغ  ؛  ترس

 

 

 

 

 

 

همیشه بخت بد با ماست ، انگار

 

نباشد سایه ، جز، پندار و آوار

 

نه راه پیش و نه راه پسی هست

 

چو رستم در ته چاهیم ، هربار

 
 

 

مهدی فرزه ( میم . مژده رسان)

 

 

 

 

توضیح اینکه "جارانه"  به معنای رباعی ست  و از آنجا که  وزن  رباعی  لا حول ولا قوه الا بالله  و وزن  دوبیتی  مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل می باشد دیدم "چارانه" هایم نه این است و نه آن .

 

ازینرو ؛ آن ها  را همانند "نا معادله" از سر ناچاری "نا چارانه" نامیدم . 

 
نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


الهی خیر نبینی مرد صیاد

که آهوبچه ام ؛ دادی تو بر باد

چه آهوبچه ای داشتم ؛ خدایا

فغان از هر چه بیداد ست و ؛ ای داد


مهدی فر زه 

نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


آدینه است

اسب به زین کرده  را برند

از شهر سوی بیابان

سر در پی بهار


بس بوته های سبز که خونین دمیده اند

اما بهار سبز روان ست سوی شهر 


- : اسب به زین کرده بگردان به سوی شهر

برگرد سوی شهر 


دیگر مگو که نیست امیدی در "انتظار"


اینک

بهار.


مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 (اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 

 

 

 

 

بر درِ

خانه ی

کننده ی

درِ

خیبر

از چه آتش نهاده اید دگر!!!

شاید این آرزوی شوم شماست

که کند اقتدا علی(ع)، به عمر!!!

 

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

- : راهی به آسمان نیست

زین شاخه های همسان

آزادی آسان نیست

 

ای کاش آزادی آسان بود

آزادی تو ای کاش

آزادی کُل ِ مرغکان بود

                                                                                                          

مهدی فرزه (میم  . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 

 

آهای پرنده ی سرراهی

در پشتواره ی آزادی

چه داری؟؟؟

چه داری؟؟؟

دانه ای چند و چشمه  ی آبی؟؟

شاخه ای چند و پشته ی خاری

یا دهان گشاده ی ماری؟


آهای پرنده ی سرراهی

قفست کو؟؟؟

قفست کو؟؟؟


مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

یک نیستان صوت قرآن درشفق پیچیده است

بر رد شمشیرها صد تیر و نی،  روییده است

برگهای "خواندنی" هرسو فتاده این خزان

آفتاب اینک ، ز غرب لاله ها تابیده است

 

×××

 

ندیدم غیر زیبایی به گلزار

همه آلاله بود و ، لاله بود و ، ژاله بسیار

به نیزار ِ شقایق ، قرص ِ خورشید

برآمد تیره شب از غرب ، انگار

 

مهدی فرزه ( میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. )  


 

چه سان سر را فرود  آرم بر آدم

من از آدم سرم   من  زآذر  ستم

چه سان دل را  سپارم من به آدم

من از آدم  سرم    حوا تر  ستم

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 


به بوی گندم ری ؛ از بهشت رانده شدی

به نیم جو  نرسیدی ؛ که سر فکنده شدی

هلا که گریه ی نحست ترا به حق نرساند

تو نحس بوده  ولی  ابن سعد خوانده شدی

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)



نوشته شده در تاريخ جمعه دوم دی ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

           هجویه ی هزل آمیز " مرد و مرکب " را می توان "دن کیشوت" اخوان ثالث دانست. رستم صولتی مترسک ؛ که رخشش تخته پاره هایی موم پیوست است در عالم خیالات و اوهام به جنگ مشکلات و معضلات می رود . او می اندیشد " آسوده بخوابید زیرا که ما بیداریم" همچنانکه بلندگویان نیز جار می زدند:  " شما خوابید ما بیدار/ خرم و آسوده تان خفتار"

هرچند که او شیر بچه مهتر    پولاد چنگ   آهنین ناخنش را  فرا می خواند ولی آشکار ست که هیچ مهتر و دستیاری ندارد.

گویا پهلوان پنبه ی اخوان ثالث باید از هفت خوانی بگذرد و گره ها بگشاید و کامیابی ها به ارمغان آورد هرچند مرد و مرکب از کنار چند خوانی می گذرند اما آنان فقط می گذرند همین و سرانجام در خوان چندم که خوان سایه ترسان ست از خودشان از سایه ی خودشان که به مانند دشمنی مجازی پیش می آید شکست می خورند و هرگز به خوان هفتم نمی رسند چه رسد که از آن بگذرند. خوان ها یی که آنان از کنار شان گذر می کنند هفت خوانی از مشکلات اجتماعی ست ؛ خوان محتکران موش صفت ؛ خوان باستان کاوانی دلسرد از پیشنه ی نیکوی فرهنگی زادبوم خود  ؛ زیرا آن را بی بازگشت می دانند ؛  خوان خانواده ی پرشمار روستایی ؛ خوان عمو یادگار(که شاید خوان تغافل و خودفراموشی باشد.همچنانکه ضرب المثلی است که : عمو یادگار خوابی یا بیدار؟؟؟) ؛ خوان سایه ترسان و دیگر خوان هایی که پیش نیامد ...     

"مرد و مرکب" از دو  دیدگاه با شعر " ناگه غروب کدامین ستاره ؟" همسانی هایی دارد .

نخست اینکه در اینجا هم  از دو  عنصر انسان  و سایه اش سخن می رود . هرچند تفاوتی هست در انسان و سایه  ی این شعر ؛  و آن اینکه در اینجا دیگر از آشنایی و صمیمیت انسان و سایه اش سخنی نیست بلکه بر عکس ؛ از غربت انسان و سایه اش سخن است.

 

دو دیگر  اینکه در " مرد و مرکب"   هم  دیدار هایی از صحنه هایی از اجتماع به تصویر کشیده شده است. مثلا صحبت های دو موش محتکر (آن ها هم منتظرند تا مردی بیاید با لشکری از خریداران) و یا صحبت های شاید ؛ دو باستان کاو ؛ باهم  ؛ و یا صحنه ای از یک خانواده ی پر چمعیت و یا صحبت های "عمو یادگار " . به هر  روی ؛ هر کسی امید دارد که آن مرد ؛ آرزو های درست  یا نادرستش را برآورد.  از هر جا که مرد می گذرد تبلیغات یا به قول فرنگان "پرو پگندا" از زمین تا آسمان می رود . اما در واقع ؛ هیچ اتفاقی نمی افتد و هیچ تحولی پیش نمی آید.

 

ناگهان جهت نور بر عکس می شود. به گونه ای که مرد سایه ی پر هیب  خود را رویاروی خود می بیند . از سایه می ترسد عقب عقب می رود و می رود تا سر انجام "سر تا سم" در شکم دانه گندمی فرو می رود. "نه خانی آمده نه رفته خانی" یا به قول خیام : "آمد مگسی پدید و ناپیدا شد" اینکه اینجا از ترکیب "سر تا سم"  استفاده شده دو معنی را می رساند نخست نشان دهنده ی بلعیده شدن کامل  مرد و مرکب است دو دیگر اینکه می خواهد مرد را تحقیر کند می خواهد بگوید بین مرد و مرکب از نظر اندیشگی فرقی نیست.

دراین شعر از چند "جامه دان واژه" ی : مرد مردان مرد – گرد گردان گرد – بیابان مرگ راه – استفاده شده است .  در پایان  معنای چند واژه را می نویسم :‌

 ثقبه زار = جر وا جر و چاک چاک

 لفجه = لب و لوچه

"طناب خط"  =  ترکیبی ست همانند و شاید هم معنا با واژه ی "چوب خط " و شاید هم ؛ به معنای طنابی بلند باشد که غار پیمایان برای گم نکردن مسیر برگشت غاری نو یافته ؛ از آن استفاده می کردند‍‍‌

گرد گردان گرد = پهلوانی که با پهلوانان می گردد .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

- : راهی به آسمان نیست

زین شاخه های همسان

آزادی آسان نیست

 

ای کاش آزادی آسان بود

آزادی تو ای کاش

آزادی کُل ِ مرغکان بود

                                                                                                          

مهدی فرزه (میم  . مژده رسان)

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

مگو چرا و چون و چند

 مجو نشان ز بیش و کم

 مجو محال

مشو دژم

 

به سیل و خیلی از گزینه ها

تو بهترین گزینه ای

که بهترین گزین خدای

پدید کرده است

 

پس

 

 

درود بر پدیده آفرین

درود و بی کران سپاس


بر


خدایگان خدای

 


مهدی فر زه

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
 

بر زبان گنجشگ و عرعر های این نخچیرگاه

بس نکیسا بر نشسته روی شاخ

چنگ ناسازی به کف

می خراشد چنگشان

 هر تار چنگ

مردمان سردرد

گوش گردون گشته کر

 

باربد کنجی نشسته

او  خموش...

هر نکیسایی بر آورده خروش...

 

ناگهان آوای مرغان بهشت

آسمان در آسمان

افکند غوغا و شور و غلغله...

 

باربد می خواند و آوای عشق

می رود  تا  گنبد  نه توی  دوار سپهر

 

"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که درین گنبد دوار بماتد."

 

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
همیشه می اندیشید:


"شنا نمی دانم 

چگونه فرزندم را

 برهانم"


تماشا می کرد...

فرزندش در باتلاق فرو می رفت...


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

          در اورمزد روز از فروردین ماه 1336 چشمم به دیدار جهان و جهانیان روشن شد. یکی دوتن از بستگان گفتند نوزاد را نوروز بنامید ولی پدر پیمان بسته بود که پسر را مهدی نام گذارد. دوران کودکی در چهارصد دستگاه ژاله و دبستان باباطاهر سپری شد. بعد به تهرانپارس رفتیم و در دبیرستان هرمزد آرش درس خواندم . در سال 54 در نیروی هوایی استخدام شدم و برای تحصیل در رشته ی بال و بدنه ی هواپیما به کشور آمریکا اعزام گردیدم مدت شش ماه (یک بهار و تابستان) آنجا بودم . دو سال بعد از برگشتنم  ؛ ازدواج کردم و همراه خانواده در کناره ی شهرهای اصفهان ؛ تهران ؛ امیدیه ؛ دزفول و سرانجام در فردیس زندگی کردم . حوادث مهم زندگیم تا کنون به ترتیب عبارتند از :

 1- فوت پدر

2- اعزام  به کشور آمریکا

 3- ازدواجم که نتیجه ی آن تولد پسرم بود و دو دخترم که حالا به خانه ی بخت رفته اند.

 4- شهادت تنها برادرم بسیجی غواص شهید"احمد فرزه" در عملیات بیت المقدس (2)

  5- حادثه ای تلخ  (ضربه ی مغزی) که در مورخه ی 21/7/88  برای تنها پسرم ؛ بر اثر بی احتیاطی یک راننده ؛ پیش آمد.

 6-سپردن کتاب شعرم "جام روشنایی" به نشر ... که نشد .

 7- انتشار اینترنتی اشعارم در وبلاگ چند ساله ام " شاهکارهای شعر نو پارسی"

شعر وشاعری را از اوایل دبیرستان ؛ یکی دوسال قبل از فوت پدر آغاز کردم . شادروان پدرم مرا با قرآن و دعا ؛ شعر حافظ ؛ تاریخ ایران باستان و شاهنامه فردوسی آشنا کرد . آن وقت ها رسانه ها این قدر گسترده و همه گانی نبود. پدر مرا کنار خود می نشاند ؛ کتاب برایم می خواند و معنا می کرد. کم کم کتاب خوان شدم با اشعار شهریار ؛ نیما و شاعران نوپرداز آشنا شدم. از اشعار اخوان ثالث و نیز ؛ شعر آرش کمانگیر کسرایی ؛ به خاطر کهن گرایی ؛ لحن حماسی و اسطوره گرایی لذت می بردم .

 

در پایان خوب است چند جمله ای هم درباره سبک شعرم بنویسم . در شعرم بیشتر به واج آهنگی و روان خوانایی شعر (موسیقی درونی) اهمیت می دهم و اگر شعرم عروضی شود همین طوری پیش آمده و قصد و تعمدی در کار نبوده است . از بدیع معنوی و قافیه در شعرم استفاده می کنم  و دیگر اینکه تا وقتی بتوانم از واژه های پارسی بهره مند گردم از واژه های زبان های دیگر استفاده نمی کنم مگر اینکه واژه ؛ اسم خاص و یا واژه ای متداول باشد . سه دیگر اینکه هرچند برونمایه ی شعرم به فرهنگ ایرانی آراسته است ؛  درونمایه ی بیشتر اشعارم ؛ آیینی ست.       

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
    

 


 

 

درچلیپای وجودم

می زند ناقوس های گونه گونه

دم به دم

زنگ.

 

از بلندای چلیپای فرامش گشته می خوانم

مسیحادم

دلارامم.

 

: " من ترا می خوانم

اینجایی که غیر از ما دوتا

کس نیست،

تا بدانم این؛

که تنها با تو دارم گفتگو؛

ور مرا نادیده و نشنیده انگاری

آنچنان از درد و انده

بانگ بردارم

که همه مردم به سویت سر بگردانند

و گروهی هم مرا دیوانه پندارند...

دلاراما "

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

 

 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
  


 

 

 

پرده هاي كعبه در آتش

فرو  مي سوخت

چونان خورگرفت.

 

مرغكان ِ ريگ افگن

تشنه جان

در  مِهي از دود و آتش

چرخ مي خوردند

پر ریزان و سرگردان

 

بر فراز نيزه ها

قرآن ورق مي خورد

گوييا هنگامه ي صفين ديگر بود ...

 

 

اشك ريزان

ناگهان از ترس خوابِ  تلخ

برجَستم

 

مي رسيد آواي غمناكي به گوش:

"خيمه ها مي سوزد و شمع شب تار عزاست

كربلا

 ماتم سراست."

 

مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

از بلندای گریه ، سرو ، خمید

اسبِ گم کرده ره ، چو ماه ِ خونین را

سوی انبوه ِ دشمنان ؛ بکشید

 

 

با بانگ ِ طبل ؛ مپوشان صدای حسین

آید صدای قرآن ، ازنیزه ها ، هنوز

بگذار تا بگریند ؛ مردم برای حسین

 

 

کوش تا گریه ی تو گریه ی بن سعد نباشد

از شمس ولایت بطلب نور هدایت

تا سیف تو از خون علی گریه گر بعد نباشد

 

 

 

یزید ِ تشنه تر از اهل کربلا ؛ دیگر

بنوش آتش چرکاب و تشنه تر از پیش

برآر بانگ؛ ز ژرفای روده پاره ها و جگر


مهدی فرزه

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |



 

 عاشورا حماسه اي ست كه هماره، همه را به انديشه وا مي دارد.



              عاشورا ، مثل يك علامت سوال ِ هميشگي ست ، علامت سوالي كه پاسخ هايي فراوان و پايان ناپذيردارد.



             عاشورا حماسه اي تكرار نشدني و معمايي ست، كه هر حركت، در آن، مثل آيه اي از قرآن تاويل و تفسيرپذير ست.



عاشورا، حماسه اي قرآني ست. چنس واقعه، از جنس داستان هاي قرآني ست.

هر چند در قرآن، از آن نام ونشاني نباشد.



            عاشورا روزی  است که قرآن به دفاع از حقانیت خود قیام کرد.



           عاشورا  دژ  سربلند  و  بی گزند  "لا اله الا الله"  است ؛ با همه ی شرطها و  شروطها



       عاشورا حماسه اي ست اشك و خون آميز، كه هيچ حماسه اي درجهان ؛  به آن نمي رسد.

عاشورا اوج حماسه، اوج سوگ.

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

داشتم  افسانه ی "کچل کفتر باز" را می خواندم دیدم اخوان در آغاز قصه ی شهر سنگستان تلمیحی ملیح به کبوتر های این افسانه دارد. تاثیر پذیری تقریبا همیشه دلنشین و پذیرش پذیر است همه ی شاعران بزرگ از نویسندگان و شعرای دیگر تاثیر می پذیرند. تاثیرپذیری "حافظ" از خواجوی کرمانی را نمی شود نادیده انگاشت.

حالا قسمتی از افسانه ی کچل کفتر باز و دو قسمت از قصه ی شهر سنگستان را برای مقایسه می آورم. در هر دو مطلب کفتر های روی درخت ؛ مردی گرفتار و به بن بست رسیده  را که زیر درخت آرمیده است به شیوه ی "هم گفتمانی " راهنمایی می کنند و به او راه کار نشان می دهند.

کچل کفترباز

سر هفته کچل آمد نشست زیر درخت توت که کمی‌هواخوری بکند و دلش باز شود. داشت فکر می‌کرد کفترهاش را کجا خاک کند که صدایی بالای سرش شنید. نگاه کرد دید دو تا کبوتر نشسته اند روی درخت توت و حرف می‌زنند.

یکی از کبوترها گفت: خواهر جان، تو این پسر را می‌شناسی اش؟

دیگری گفت: نه، خواهر جان.

کبوتر اولی گفت: این همان پسری است که دختر پادشاه از عشق او مریض شده و افتاده و پادشاه به وزیرش امر کرده، وزیر و نوکرهاش را فرستاده کفترهای او را کشته اند و خودش را کتک زده اند و به این روزش انداخته اند. پسر تو فکر این است که کفترهاش را کجا چال بکند.

کبوتر دومی‌گفت: چرا چال می‌کند؟

کبوتر اولی گفت: پس تو می‌گویی چکار بکند؟

کبوتر دومی‌گفت: وقتی ما بلند می‌شویم چهار تا برگ از زیر پاهامان می‌افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شیر بز به سر و گردن کفترهاش بمالد کفترها زنده می‌شوند و کارهایی هم می‌کنند که هیچ کفتری تاکنون نکرده...

کبوتر اولی گفت: کاش که پسر حرفهای ما را بشنود!..

 

"قصه ي شهر سنگستان"

 

دو تا كفتر
نشسته اند روي شاخه ي سدر كهنسالي
كه روييده غريب از همگنان در  دامن كوه قوي پيكر

 
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم


دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهاي اين آن را تسلي بخش
تسلي هاي آن اين را نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش


نگفتي ، جان خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كو را دوست

 مي داريم
نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست...

 

***

 سخن بسيار يا كم ، وقت بيگاه ست
نگه كن ، روز كوتاه ست
هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك
شنيدم قصه ي اين پير مسكين را
بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد ؟
كليدي هست آيا كه ش طلسم بسته بگشايد ؟


تواند بود
پس از اين كوه تشنه دره اي ژرف است
در او نزديك غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن
از اينجا تا كنار چشمه راهي نيست
چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد
اهورا وايزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد
پس از آن هفت ريگ از ريگهاي چشمه بردارد
در آن نزديكها چاهي ست
كنارش آذري افزود و او را نمازي گرم بگزارد
پس آنگه هفت ريگش را
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشيد خواهد آب
و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان
نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بيند روزگار وصل
تواند بود و بايد بود
ز اسب افتاده او ؛ نز اصل ...

دانه ی فلفل سیا و خال مهرویان سیا

هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟

به دیگر سخن ؛ هر دو مطلب دلنشین و ارزشمند است و هر دو اثر زیبایی و دلنشینی شاهکار را دارند و هیچ یک از این دو اثر ؛ علی رغم  تاثیر پذیری ؛ تقلیدی نیست.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

درآن آیینه خانه ی

کعبه کعبه

سبز

کران تا  بی کرانه

آیه آیه

رمز

در آن آیینه خانه ی چشمه ی خورشید

که هفتاد و دو اسماعیل و ابراهیم ؛ جان دادند یحیی وار

بنگر.

 

فرازِ گودی محراب

به هم زنجیریان ِ آز و نادانی

به رَجمِ روشنایی همچنان مشغول بودند

و آتش در میان خیمه ی آفاق

گُر می زد

دریغا

نه سرد آمد نه سالم

آتش نمرودیان دیگر

که ناگاهان

ز ژرف دره ی محراب

مهری روشنایی بخش صدها صد هزاران مهر

تابید.

 

و هاجر های سرگردان

به سعی از کربلا تا شام

روان بودند در خاروخس و در آتش و دود

در آن آیینه خانه ی ؛ کعبه آسا

بنگر!

 

نه از زمزم نشان بود

نه می آمد سروش آسمان با گوسپندی فَرَّهی اومند

نه می جوشید

کنار پای زخم آجین تشنه کودکان خستگان

زمین خشک سان دیگر.

 

بنگر!

 

واز خود باز پرس آن دَم

زمین آیا تَهی می گردد از آرش ؟

نه !

هرگز

که هفتاد و دو ؛ افزون از شمارش ؛

آرش ؛

از راه پرستش سوی ؛ می آیند

و از کوهی  که  اژدرها  به غارش بسته در بند است

بالا می روند و بر چکادش

تیر آتش پر رها سازند...

 

رها سازند...

 

رها سازند آیین را ز هر بندی؛ ز هر مرزی

که باشد آشکارا

یا که پنهانی

سهی آیینه های کعبه آسا

سهی آیینه های سرو بالا

 

واین معجز

همان فرجامِ  دیر انجامِ  آیین خواهی آن نازنینان ست

که چونان  چشمه ی زمزم

ویا چونان سروش آسمان ،  با گوسپندی فَرَهی اومند

و یا چون آتشی گلشن

   بهمهر آسمان

 در گستره ی پاک ِ فرا انسان پدید آید

 

فرا انسان شدن فرجام انسان ست .

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

اخوان در شعر " ناگه غروب کدامین ستاره ؟ " یاد آور "هدایت" است هدایتی که با سایه ی روی دیوار درد دل می کرد و حرف هایش را برای سایه اش می نوشت.اخوان هم به همراه سایه در شهر به راه می افتند و به جای جای شهر سر می زنند .

 در میخانه هایی که نا همزبانان و نا همکیشان صمیمانه با درد های خود آمده اند تا غم ها را ساعتی به فراموشی بسپارند.

بعد سایه و اخوان "عشق" و "جوانی" را در خیابان می بینند .

 بعد مردی را می بینند که غش کرده ؛ در جوی لای و لجن افتاده ؛ از ابرویش خون آمده ؛  بعد قضاوت ها و برخورد های ناپسند اجتماع را دیدند ؛ و دیدند که در همان جوی ؛ نفت غلیظ سیاهی مثل مار مهیبی آمد و  خون را مثل تکه های جگر شاعر با خود برد و خورد.شاعر در اینجا می خواهد اعتراض کند که جرا با استفاده از درآمدهای نفتی معضلات اجتماعی نظیر بیماری های سخت درمان و دیگر مشکلات اجتماعی  را سر و سامان نمی دهند.

بعد "سگ ولگرد" را می بیند که دنبال مردی نان به دست می دود و گاه مرد لقمه نانی برایش می اندازد اما مرد به خانه می رود و باز داستان همیشگی درگیری های روزمره ی سگ و گربه ای.

بعد شاعر و سایه اش به میخانه ای می روند و برای فراموشی مصایب اجتماعی به میگساری می پردازند. 

اگر دکارت می گفت : می اندیشم پس هستم . شاعر و سایه در لحظات مستی و راستی می گویند : مستیم و دانیم هستیم.

 آنان همچنان افتان و خیزان و درد دل کنان به خانه بر می گردند. او از اوج گرفتن خفقان شاهنشاهی و تاریکی شب حیران شده است و از سایه ی خود می پرسد : ناگه غروب کدامین ستاره / ژرفای شب را / چنین بیش کرده است؟

البته من فکر می کنم در این شعر "می" هم مثل سایه ای که به طور مجازی همراه با شاعر راه می رود ؛ مجازی ست.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

  ؛ شَدّادیان ای  همه قارونیان

اهرمن حتماً شما را سجده خواهد بُرد

زانکه  داند ؛ زآتشید.

 

  ای همه  شدادیان

جای خالی نیاتان ؛ حضرت شداد؛

سبز .

در بهشت خانگی تان یاد آن ناکام

زنده  و پاینده باد  .

 

ای همه افرشته تر از اهرمن

اهرمن در پیش پاتان لُنگ و شاید

فرش قرمز افکند

زانکه او بر آدم  و

شدادیان ؛

ّ بر  آدمیّت گشته اند.

 

یاد شداد ؛ یاد قارون

یاد شیطان ؛ یاد فرعون

جملگی در متن قرآن آمده ست

زین سبب ؛

شدادیان ؛  قرآنی اید !!!

خوش به  بخت زنده  و فرخنده تان.

بختتان سرزنده  و تابنده باد.

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

(اینجا بشنوید و دانلود کنید. ) 

 

 

 

 

آفریدی "آدم" و حوا و...

بسیار آدم و حوای دیگر را

یکی هم زان میان

 فرزند من

که گرچه ما ز زایش تا  بپروردن

هماره یار و هم دلدار وی ، شاید ؛ که باشیم...

 

هلا ای آفرینشگر هماره!

 

 

ز  ذرّه آفرینی ، پرورش ،

 تا  زایش ِ   "بس ذرّه ای پیوسته با سامان"

تویی هستی ده.

 

تویی هستی دهی ، کو ؛

ما و او را آفریده ست.

 

 

ز هیچ آفرینا!

شگرفا!

ز "ناچیزانه ذره" تا به "نیکو آفرینش"

پرتگاه ِ بس شگرفی

از زمین تا آسمان ست.

 

 

غلط گفتم

ببخشا فرزه را ؛

 مانا؛ غلط گفتم

به یک فرمان "شو. شد" هم زمین ؛ هم آسمان بسته ست.

 

 

هلا ای بس شگفت آورتر از،

هر  بی کرانی، هر؛ شگرفی، هر؛ شگفتی

هلا ای آنکه نزدش سخت و آسان هردو یکسان ست و آسان

هلا ای بس توانا تر از آنچ آید به پندار

ورا دریاب

بیش ازپیش

 

شگفتی آفرینا!

شگفتا که تویی!

 

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

 

 

 

واژه نامه:

 

 "بس ذرّه ای پیوسته با سامان" = نوزاد

 

ناچیزانه ذره =>  سوره ی انسان آیه 1

 

نیکو آفرینش = آدمی

 

مانا = همانا ای ماندنی و جاویدان

 

شو. شد = کن فیکون

 

 

ز  ذرّه آفرینی ، پرورش ،

 

 تا  زایش ِ   "بس ذرّه ای پیوسته با سامان"

 

تویی هستی ده. =>  سورة المؤمنون: 12 - 14

 

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

آن بالا

داشتم با ناهار
يك دو پيمانه از آن تلخ . از آن مرگابه .
زهر مارم مي كردم .
مزه ام:  لب گزه تلخ  وگس با همگان تنهائي .
پسرك
 __  
پسرم  ___
رفته بود آن بر  . آن بالائي .
در سه كنج دو رديف قفسكهاي كتاب
دستها از دو طرف  وا كرده
تكيه داده به  دو آرنج  . گشوده  كف دست .
پاي آويخته و سر  سوي  بالا كرده .
مثل  يك چوب نه هموار صليب .
يا اگر بايد همواربگو يم . شايد
مثل يك مرد صليب.

خواهرش گفت :
                                     
"بيا پائين . زردشت !
مادرش گفت :
                                      
"بيا پائين . مادر !
 
وقت خواب ست  . بيا من خوابم ميآيد"  .

--- من  نمي آيم  پائين . من  اينجا  مي خوابم
 
گفت زردشت  صليب .
__...
من همين بالا مي خوابم .
 
من باو گفتم . يا مي گفتم بايد :
تو بيا پائين   .   فرزند !
  
پدرت  آن بالا  مي خوابد  .
                                                                  
ياشايد .
.
پدرت آن بالا  خوابيده ست  .
                                                

مهدی اخوان ثالث (م. امید)
تهران  . اسفند 1347

 

 

یکی از ویژگی های شعر اخوان "بیان مردد وضعیت و زمان" است مثلا در شعر "آن بالا" در چند مصرع این ویژگی به چشم می آید.

مثل یک چوب نه هموار صلیب/ یا اگر باید هموار بگویم ؛ شاید/ مثل یک مردصلیب .

پدرت آن بالا می خوابد." / یا شاید / پدرت آن بالا خوابیده ست."

که در اولی بیان تردید در وضعیت و در دومی بیان تردید در زمان ؛ پیش آمده است.

دیگر ویژگی شعر اخوان ترکیب مکالمات ؛ اصطلاحات و کلمات محاوره ای در بافت شعری کهن گرایانه است .

زهر مارم می کردم / مزه / 

خواهرش گفت بیا پایین زردشت/ مادرش گفت بیا پایین مادر/ وقت خوابست ؛ بیا؛ من خوابم می آید.

سومین ویژگی شعر اخوان "ترکیب اساطیر" است مثلا زردشت نه هم زمان مسیح (ع) است نه هم مکان وی ؛ اصلا زردشت مصلوب نشده ست. با این حال ؛ شاعر  از ترکیب این دو اسطوره  "زردشت صلیب" را می سازد ؛ اما چرا نمی گوید زردشت مصلوب ؛ شاید برای آنکه نشان دهد که "زردشت او" پس از مصلوب شدن تبدیل به صلیب شده است صلیبی که تا بعد ؛ بارها بار ؛ پیروانش بر آن مصلوب شوند ‍. صلیبی که مانند خاکستر ققنوس ؛ ققنوس زاست.

 ویژگی چارم شعر اخوان "جای گشت" در برخی از شعر های بلند وی است آغازگاه جای گشت در شعر وی اغلب آنجاست که داستان شعر از امید به نا امیدی می گراید گاهی هم ناامیدی را موکد و مکرر می کند  مثلا:

این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش/...

نوشته بود /همان/ کسی رازمرا داند/ که از این رو به آن رویم بگرداند/...

مرد و مرکب هر دو رم کردند/...

ناگاه دیدم / آه گویی قصه می بینم/...

به جای آب دود از چاه سر بر کرد ؛ گفتی دیو می گفت : آه/...

هوا دلگیر/ در ها بسته/ سرها درگریبان/...

ویژگی پنجم شعر اخوان ترکیب کلمات با ("های "یا" آوا) است . هایی که صدایش در نمی آید البته این نوع ترکیب در گذشته هم سابق داشته است مثلا در شعر پیر چنگی مولانا

نمونه های های یا آوا در شعر اخوان

 تازیانه ی شوم و بی رحم خشایر شا که خوانده می شود تازیا- نی شوم و...

نرده ی آهن باغش که خوانده می شود نر – دی آهن ...

چون دو کفه ی عدل عادل بود که خوانده می شود چون دو کف – فی عدل...

ویژگی ششم اینکه اخوان به فردوسی علاقه ی فراوانی داشت و از تازی گرایی چندان دل خوشی نداشت با این حال گاهی واژه های نامتداول عربی در شعرش یافت می شود مثلا : ثقبه – مسدس - و...البته گاهی هم از واژه های پارسی نامتداول استفاده می کرد . مثل : غژم ...

ویژگی هفتم ترکیبات برساخته  ی وی می باشد  . مثل : نه توی ؛ هیچستان ؛ جاودان مانند ؛ روزگار آلود ؛ آسمانکوب

در شعر "آن بالا" گویا شاعر خاطره ای را به تصویر می کشد ؛  یک نیمروز شاعر سرگرم ناهار و باده است که می بیند پسر خردسالش زردشت با تکیه به دو آرنج از میان دو ردیف قفسه ی کتاب ؛ خود را بالا می کشد و به بازی ؛ تجسمی از مسیح مصلوب را به نمایش می گذارد. با دیدن این صحنه  شعر آن بالا در ذهن شاعر جان می گیرد. اخوان در این شعر از خفقان هراس انگیز شاهنشاهی و احتمال هم سرنوشتی با میرزاده ی عشقی سخن می گوید. در آغاز او به خوردن ناهار سرگرم است ؛ همراه ناهار شراب تلخ حقیقت که مرگابه یا شوکران  ست نوشیده می شود ؛ مزه ی آن شراب ؛ برای شاعر که  باور  دارد تنهایی ها و خلوت ها از باهمی سگ ها به دروغ و درندگی بهترند ؛ فقط تنهایی و انزوایی اجتماعی در جمع  و دیدن لب گزه های تلخ و بی مزه ی دیگران ست . دراین میان او پسرش را می بیند که طرحی از مسیح باز مصلوب را به نمایش گذاشته ؛ آیا قفسک های کتاب به معنای قفسه های کوچک کتاب است یا به معنای قفس های کوچک کتاب ؛ فکر می کنم منظور شاعر قفس های کوچک کتاب باشد زیرا محتوای مجازی کتاب ها بسیار بزرگتر از فضای قفسه های کتاب است و کتاب ها مثل پرندگان در قفسه های کتاب زندانی هستند. شاید منظور شاعر از آن بالا عروج وشهادت است . با نگرش به  این که معنا ی دیگر واژه ی "بالا"  در متون کهن پارسی همانند شاهنامه ی فردوسی و اسرارالتوحید تپه و گریوه  ست و با توجه به تلمیحی که در شعر به سرنوشت مسیح شده است ؛  شاید هم واژه ی "بالا" اشاره  به تپه ی جلجتا باشد .  گرایش های دگر اندیشانه ی شاعر و  خفقان شاهنشاهی شاعر را برآن داشته است که خود را زردشت مصلوب بپندارد او به فرزندش می گوید : پسرم تو بیا پایین پدرت آن بالا می خوابد  یا شاید پدرت آن بالا خوابیده است. " او می اندیشد که حاصل مطالعات و کتاب خوانی ها روشن اندیشی و حاصل روشن اندیشی به صلیب کشیده شدن بر صلیبی از کتاب هاست.

 

                                        مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


نگاهداری گلهای کاغذی

مثل نگاهداری یخ در جهنم ست

مثل نگاهداری آب

در دیگ تشنه ی تفتیده ست 



گل هیچ ؛

برگی به بار نمی آرند

گلهای کاغذی

اما شگفت اینکه

گل بی جان

مثل درخت زنده ی پاییزی

هی برگ می ریزد...



آبش چه می دهی؟



ای کاش

گلدان کاغذی را

با خاک تاخت می زدم



گلهای کاغذی لعنتی

گلهای پوچ و...هیچ

گلهای گرد آلود


این پوچ و هیچ

گلدان کاغذی را

ماننده ی گل آتش

در کف دستان گرفته ایم

باید بیفکنیم

اما کجا؟

مبادا به روی فرش

یا در پساب چاه


باید که بنگریم به چترنگ در هم جنگل

تا گوشه ای بیابیم

آن سنگ چین خرد


آن سنگ چین خرد


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
 

مگر من شیشه ی خیسم که هرکس

نگارد بد

نگارد شکلکی روم


یکی قلب شکسته

تیر خورده

یکی هم آدمک

یا جغدکی شوم


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |
او رفت ...

تا به خوشی های دنیا برسد:


"دنیا هرگز تکرار نمی شود"


عشق ؛ زندان مترسکی ست

عاشق ؛ مترسک زندانی

و معشوق

کلاغی ست که گاهی

بر شانه ی مترسک می نشیند

تا دورنمای مزرعه را نیک بنگرد ...


"دنیا هرگز تکرار نمی شود"


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

اگر بخواهیم شعر بلندی را تجزیه و تحلیل کنیم باید اول جای گشت های شعر یعنی حاهایی که شعر تغییر موضع می دهد را مشخص کنیم و بشناسیم .  شعر آخر شاهنامه یاد آور ضرب المثل طنز گونه ی شاهنامه آخرش خوش ست می باشد اما مگر در آخر شاهنامه چه روی داده است پایان مهم  بخش  پهلوانی ؛  افتادن رستم دستان در چاه نابرادریش شغاد و پایان مهم بخش تاریخی شاهنامه ؛ شکست رستم فرخزاد در جنگ قادسیه ست و این هر دو رویداد ناخوشایند بوده اند و نشان می دهد که ضرب المثل شاهنامه آخرش خوش است به گونه ای طنز آمیز مفهومی وارونه دارد. شاید هم آخر شاهنامه پیش گویی اخوان در مورد پایان حکومت سلطنتی در ایران باشد که در سال 57 اتفاق افتاد.

در آغاز شاعر از زبان پیری چنگ نواز که چنگ فرهنگ ایران را در دست دارد  سخن می آغازد و این پیر چنگی شاید خود اخوان باشد و اگر می گوید که چنگش بی قانون ست برای آنست که فرهنگش هر از گاهی دستخوش هجومی از جانب ترک و تازی و فرنگ بوده ست .  او در آغاز از تغییرات فرهنگی ایران از دین زرتشتی به اسلام سخن می گوید و بعد از بازگشت آخر الزمانی هوشیدر ماه  سخن می گوید و همراه آنان برای فتح جهانی راهی می شود و ضمن انتقاد و اعتراض به اوضاع جهان برای فتحی جهانی با نشاط و روحیه ای بالا با سپاه  آن سوشیانت همراه می شود. او می داند که بایستی پایتخت فرهنگ مسلط بر جهان را بشناسد او فرهنگ فرنگ را شناسایی می کند وقتی از قرن شکلک چهری می گوید که با بمب افکنی هسته ای هواپیما هایش می تواند همه ی جهان رادر آن واحد با خاک یکسان کند.شاید هم اشاره ای به داستان هیروشیما و ناکازاکی باشد چرا که امروزه با موشک های دور برد هسته ای این کار را می توانند انجام دهند.

او از قرنی صحبت می کند که بر اثر جنگ ها و مسخ فرهنگ ها هر نوزاد و هر کودکی در خطر است و به همین گونه پیران نیز از نظر حرمت تحت ستم و بی عدالتی هستند. او می داند که اکنون با یک پایتخت خاص کار ندارد او به دنبال پایتخت فرهنگی جهان است که در همه ی پایتخت ها گشترش یافته و این پایتخت نامرئی همان فرهنگ فرنگ است.

اما چرا ایران و ایرانی باید پیشتاز این قیام جهانی باشد ؛ قیامی آخر الزمانی با سلاح سرد علیه سلاح آتشین ؛ چون ما ایرانیان از دیرباز فاتحان قلعه های فخر تاریخ بوده ایم و بارها شاهد پیشرفت ها و آبادانی های شهر ها بوده ایم و از فرهنگی پاک بر خوردار بوده ایم لذا بر ماست که هیچستان فرهنگی جهان را فتح کنیم و در همین جاست که ادامه ی صحبتش را دیگر نمی شنویم جای گشتی پیش می آید اخوان این پیر چنگی می گوید که آرزوی سلطه ی فرهنگی بر جهان ؛ دیگر برای فرهنگ ما محال ست و چنگ فرهنگ خود را به گونه ای دیگر می نوازد. او از داستان رستم دستان که پیروزمندی شکست ناپذیر برای ایرانیان است به داستان رستم فرخزاد که نماینده ی شکست ایرانیان از اعراب است می رسد و داستان اورا می گوید که گرچه مثل رستم دستان به چاه نیفتاده اما صدایش گویی از ته چاه بیرون می آید. اخوان اکنون رستم فرخزاد است که می گرید و می گوید ما دیگر به شکست فرهنگی خود خو گرفته ایم و آرزوی پیروزی با این سلاح های قدیمی ؛ دیگر غیرممکن است  و افسوس می خورد . زیرا بر این باور است که گویا تسلط فرهنگ غرب مثل تسلط دقیانوس جاودانی ست هرچند تسلط دقیانوس هم جاودانی نبود . اخوان در این شعر آرزوی ظهور امام زمان(ع) را بیان می کند آرزوی روزی که به اعجاز خداوند  سلاح های مرگبار از کار می افتند و جنگ شمشر و کمان از نو آغاز می شود. آرزوی روزی که ایرانیان با حفظ فرهنگ ایرانی خود ؛ به یاری امام زمان خود (عج) می شتابند  اما  چندان این ظهور دیر و دور به نظر می رسد که  اخوان از پدیداری آن ؛ در زمان حیاتش نا امید شده است.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

ای بهاران پر ترانه

بر خاکسار سرایید

رنگین کمان دوگانه


مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


نیستم دعبل ؛ ولیکن آرزو دارم؛ بمویم

تا گلاب  شعر ؛ از چشمان  ؛ ببویم

ای امام مهربانی ؛ ای مسیحایی کرم

آرزومندم که شعری؛ درخور حزنت بگویم

 

از کنار حرمت دور شدیم

با چشم های گریان

وا پس نگران

لنگ لنگان

 

شاید کنارمان بودی

 شاید هم روبرومان

 

میهمان نوازا

میزبان بودی و ما ...

مهمان.


مسیحای آل محمد

سلطان بودی و ما...

  دریوزه گران.

 

همه ی درها به رویمان بسته بود

اما

درهای حرم همگی باز بودند

بار عام بود

بار عام.

 

مهدی فر زه ( میم . مژده رسان)

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

تا " دو دریا گاه" باید رفت ...


کشتی بشکسته در غرقاب.

صندوقی و کودکی بر آب.

پیرمردی شب شکار

کودکی دریا شکاف


گرچه هر دریا به سان شبنمی در دشت باران هاست

تا بدانجایی که دریایی بپیوندد

به پنهان روشنادریای ژرفاژرف

باید رفت


ماهی بی جان به دریا جست

تا " دو دریا گاه"

باید رفت


باید رفت ...


مهدی فر زه (میم . مژده رسان)


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |



 

در راه مدرسه

گنجشگکی گرقتم

در سیاه چال کیفم

 نهان کردم

 

برگشتنی

گفتم بگیرمش

که بداند

"منم که  آزاد می کنم"

 

دیدم کلاغ بچه

تا نوک درخت

پر ریزان و

پر پر زنان بالا رفت

 

ولی پایین آمد

و با سگ ها و گربه ها

دوان دوان دور شد.

 

آه ؛ آزادی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

چند رشته سیم برق

در سکنجی ایوان

 پیداست.

 

به نوکش شاخه ی نازکی ز درخت

قُمریَک روی سیم برق نشست

شاخه را روی سیم ها بنهاد.

 

تا که از روی سیم پرید

شاخه از سیم ها فرو افتاد.

 

تا به پنجاه بار دیگر هم

پی به پی آمد و نشست و گسست

گرچه از آشیان نشانه نبود

بر زمین نقش آشیانه ای را بست

 

مردی از دور می نگریست

رفت و با چارپایه ای آمد

یک مقّوا به سیم ها پیوست

 

بعد ِ یکچند، قُمری آمد باز

به نوکش شاخ  نازکی ز درخت

رفت و بر روی آن مقّوا باز

نقشی از آشیانه اش را بست.

 

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


ای پیر ِ جوان ، تو کی می آیی؟

ای شاه ِجهان ، تو کی می آیی؟

ای آب ِسراب ؛ کی بجوشی؟

اعجاز ِ نهان ؛ تو کی می آیی؟

 

" : -همچو هاجر کُه به کُه باید دوید

در پی معجز به هر سو پَر کشید

آب ؛ هرگز می نجوشد از سراب

لیک از سعی و توکل ؛ جوشد آب"


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

چل صبح  حدیث رجعت خواندم
تا جان سپرم ره نگارم
بازآمدگی عشق و امیدم بوده ست
بر  آمدنم رجای واثق دارم


بازآمدگان مرا دگر یاد کنید
در بیعت حق مرا چو خود شاد کنید
در  وهله ی اولم نبوده حاصل چیزی
شاید به جهادم ز غم آزاد کنید

مهدی فر زه


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

 

پرندگان

حتی قفسی بی در را

به آشیان

برنمی گزینند.

تنها برای باد

شاخ و قفس یکی ست.

 

پرنده،

حتی از پَر و پنبه

در هیچ قفس

حتی قفسی بی در

گرفتار مباد

زیرا قفس

یاد آور "زندان" ست.

 

 

روان های پرنده های قفسی

و پرنده های رها

بال در بال

بر بال باد

از شاخه ای به قفس

وز قفسی به شاخه پر می کشند

با شادی و شوخی و چکاچاک.

 

-: "به به !

پردیس ِ پرندگان چه زیباست."

 

12/3/89

 

مهدی فرزه (میم . مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

آوازِ مُهرها ؛ به تسبیح ؛ بَرشده ست

گویی به مرغکان ؛ ز سپیده خبرشده ست

شاید ؛ ز چاهِ مناجاتِ شیرِ خدا

زمزم به زمزمه اینک به در شده ست


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


سیمرغ  کربلا  چو  به  دشت بلا رسید

خورشید عشق  بر  نی  و  قاف  ولا  دمید

کشتی او: که رشک کشتی توفان نوح بود

وانگه ز حُسن معجزه بر ، جَنّت آرمید


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


بحر خون می تپد  و  می دمد از خاور عشق

بس شکوفه ست که  گریند ، درختان بهارآور عشق

قرص خورشید  نوک سرو دمیده ست اکنون

چون درفشی  که  پدیدآور  و  یادآور عشق


مهدی فر زه



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

نیستم دعبل ؛ ولیکن آرزو دارم؛ بمویم

تا گلاب  شعر ؛ از چشمان  ؛ ببویم

ای امام مهربانی ؛ ای مسیحایی کرم

آرزومندم که شعری؛ درخور حزنت بگویم

مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

 

 

ز دیگر سوی آغاز

چه می شد گر کسی می آمدی باز

که گوید یا گشاید راز؟

***

 

چه می شد؟

 

هیچ

 

آری ، هیچ

گروهی از دروغ انگارکان

دیوانه اش خوانند و جادوگر  ؛

گروهی نیز

دروغ آور بنامندش به آواز.

 

همین.

 

 

دروغ انگارکان ؛ را ره به سوی روشنایی نیست هرگز ، هیچ

 

آری ، هیچ 

 

مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

خدا ؛ آرامشی مارا عنایت کن

: " نماز آرامش جان ست و آن را در نمی یابید."

خدا ؛ صبر و شکیبی ؛ جملگی مارا عنایت کن

: " شکیب افزا  بُوَد روزه ؛ که آن را بر نمی تابید."


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

مینای  هر که صاحب

زندگی جبرست یا اختیار

وقتی که صاحبانت

قفست را

هر جا که بخواهند  ببرند

و هر کار که بخواهند

با تو بکنند؟؟؟


قاصدک در قفس باد به هر جا می رفت.


مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

ابرها

از بُته های آذرخش

پریده اند


باران گرفته است

باران تند تندر

باران تندری که بلرزاند

هر کوی و برزنی

مانند لرزه های زمین لرزه

وین مردمند که می خوانند

در سوگِ سور؛ به چارشنبه ؛ این سرود :

بدرود ؛ چارشنبه سوری پیشینیان ما ؛ بدرود"

یادت به خرمی ؛ یادت پر از درود"

 

افسوس و صد دریغ ؛ کزان سور

تنها به جای مانده کنون سوگ

سوگ آوران به سور بفرمایید

چارشنبه سوگی است

 

مهدی فر زه

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


بادِ گردان در نفس افتاده ؛ هان

گِرد خود پیچد

در نفس افتاده ؛ هان

از صدای ِ خِش خِش ِ برگان ِ دود

اشک لج در چشم

کُفر او بالا گرفته از طنین ِ خش خش ِ گفتارها

آتشی وا مانده از برگ خزان

بادِ گردان در میان ِ آتش ِ سرد ِ خزان

گِردِ خود پیچد

بر زمین ِ یخزده ناخن کشد

از درخت آویزد و ریزد لهیب

کفر او بالا گرفته از طنینِ  پچ پچ ِ برگان ِ دود

مهدی فر زه

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

مُرده و افسرده ، زیبا نیست آنسان

پرنده، نه گل ، نه اسباب بازی ست

پرنده را در گلدان ِخانه ات منشان

 

پرنده یار باش، پرنده باز نه ای جانان

در قفسی به بزرگی آزادی ، بخرام

زیبا تر قفسی برای زیستن در آن


مهدی فر زه ( میم . مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |


 

از آتش فرمند

بَراهیم  و سیاووش گذشتند

اینک همه دانند؛ که سودابه زلیخاست به ترفند


گر اژدر و فرعون؛ پسرهای همه شهر  بکشتند

تقدیر دگرگونه نگردید


فریدون و کلیم؛

هردو چو خورشید

دمیدند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |



خزانگاهان خورشید است و پاییز.


چنار آنک ؛ چو "خون اژدها" پر شاخ و نوک برگ است.


و جوباران ؛ پراست از پنجه های ارغوانی - قهوه ای


و اینک پنجه ی رنجور صدها خارکن

بر ریشه های خار و خاشاک است آکنده


به گرد برکه های یخزده ؛ بس پنجه ها  پاخورده ؛ یخ بسته

و آب از عمق برکه روی یخ آرام می لغزد


و پاییزان به صدها صد هزاران گونه، سوی رهسپاران

می تکاند دست بدرود
و پاییزان پسین فام است
و این بدرودِ  تلخِ  وی
درودی شعله فام وگرم
بر تاریکیِ سرمای سوزان است

واین فرجامِ پاییز و سرآغازِ زمستان است.

27/9/ 82

مهدی فر زه ( میم . مژده رسان(



"خون اژدها" نام درختی بسیار شاخه شاخه  و آغازین است که فقط در جزیره مسکورتا واقع در اقیانوس هند ؛ یافت می شود.

 روزنامه ی جام جم 16 /9 /82


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

ابروان و طُرّه سبز و سرخ

چشمه می جوشد کنار چشم او.

ای سیا چشمه

ته نشین در کاسه ی خاک

چشمه ای تلخ و گِل آلودم

نوشد از جوبارِ  من تقدیر

 

و زمین

برسر سپرِ سپهر بگرفته

وز قلعه ی سنگباران

سنگ است که می بارد.

 

ای  سیه چشمه

از چه اینسان چون بنفشه، سرگران

آستانی را بکوب

نام و رسمت را اگر پرسند

می دانی؟

میهمانی از برای هیچ در می کوفت.

1352


مهدی فر زه ( میم . مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

(اینجا بشنوید و دانلود کنید.)


آفرینت بر تو بادا

ای نگارینگر

کاندر ظلمتِ  نُه توی

نقشی اینچنین

گویا و اندیشا

فکندستی شگرف.

 

آفرینت بر تو باد ای چاره همراهِ  همه.

 

آفرینت ، دیگر ست .

 

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

 

پسینگاهان پاییز ست

و همرنگ شفق بر برکه ها

پای کوبِ رهگذاران

پنجه پنجه برگِ  بادآورده

اندر پچ پچ و خش خش

 

شاخساران

چشمه ها

ازشاخه های نازک و برگ ست آکنده

 

سوخته کاغذ ها را

بادِ  سرگشته

از چناری به کناری وز کناری به چناری برده

 

چون شفق در بوته های خاربن هر سو دوان

شعله های آب، کاندر شاخ وبرگِ  باغ افتاده

 

پسینگاهانِ  پاییزی

 شفق فام ست وهمرنگ شقایق ها


مهدی فر زه

1355

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

بر درِ

خانه ی

کننده ی

درِ

خیبر

از چه آتش نهاده اید دگر!!!

شاید این آرزوی شوم شماست

که کند اقتدا علی(ع)، به عمر!!!

 

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 


 

شب است

شبی تاریک و درد آلود و خاموش است

زبان آدمی از یاد انسان ها فراموش است

و جز توفان که می کوبد پلاس تیره ی خود را

صدایی بر نمی آید


 

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

در اتاق ِتاری، از تشویش

گوش می دادم

صداها می رسید از سقف

شاید گردبادی می خزد غرّان به روی بام

صداها می رسید از تِق تِق ِ دندان ِ درها

"  پدِ د..............دَر"

 

حصیر از بام شد کنده

درختی درشکست و آجری در آن

و قوطی های کژ در هم فروخوردند و درها

ز هم می کند گلها را ز ریشه

که ناگاهان به در کوبیده ؛ آمد

که در هم ریزد و پاشد...


و من گریان  کتاب مشق در دستم

برون رفتم.

 

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

 

 

 

نماز خون به قبله ی خورشید می کنم اکنون

نماز آخر من

این رسا

شکسته گرچه مرا قامت

"آه"

- می گوید :

که سر به کعبه ی خورشید می زند افلاک.

من آن درخت تناور به راه توفانم

شکسته شاخه ؛ خراشیده برگ ؛ می مانم

حماسه ی شکست ندیدی ؛ کنون ببین

پرنده ای که پر و بال ریزد و پوید

رهی به سوی زیارت ز کعبه ی خورشید

پرنده ای که چو آتش بسوزد و آنگاه

ز خاک و بسترِ خاکسترش دوباره برخیزند

پرندگان رهایی ، فرشتگان خدای

 

مهدی فر زه (میم مژده رسان)   

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |

 

 

 

خرد دیوانه کُن ، مردی خردمند

کزو گریان شدی ، هر گونه لبخند

چو خالی دید ، تختِ پادشایی

برآن بَر شد ، به رختِ بی نوایی

فرو انداختند و ؛ زدَندَش

بدیدش پادشا  گریان به بندش

بگفتا از چه او  گریان شدستی

ز تحقیر ار ؛  ز دردِ چوبدستی

بگفتا گریه ام بر حالِ شاه ست

نه بر حالِ خودم ؛ ایزد گواه ست

به یک دم پادشایی ، این چنیینم

چه آید بر تو، من،  در فکر اینم

به یک دم پادشایی ، تیره روزیست

چه آید بر تو با این دوزخی زیست

که گر در باختر باشی ، به خاور

ستم بینند ؛ پرسندت ، به محشر


مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر