" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب  مهدی   فر زه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |

1)
شبی از شبها
در تلاش راهی
باد
بر پنجرة بستة بی آواز
به شکایت نالید.

2)
شبی از شبها
پچ پچ گنگی
در خلوت یک کوچه
طرح فریادی را
در روشن فردا
می‌ریخت.
3)
شبی از شبها
با غریو رعدی
برق خندید.
و سپس باران،
زار و دلتنگ گریست.

4)
شبی از شبها
ای تو آیینة هر پاکی!
ای پاک!
با تو باور کردم
که جهان خالی از آیینة پاکی نیست.

5)
شبی از شبها
گذری بود مرا در باغ خوابی
که تو در آن گُل بودی.
حیف، این باغ، رهی داشت به دروازة بیداری.

6)
شبی از شبها
سحری داشت که خون
با سرودی که نمی‌مُرد و نخواهد مُرد،
خاک را رنگین ساخت.
و سحرها، همه بعد از آن شب
خونین شد

8)
ماهی‌ام!
تو شطّ بی تلاطم فرتوتی.
من در تو
بر تو
گریة بسیار کرده‌ام.
آیا تو هیچ بر من غمگین گریستی؟

9)
ستاره‌ها:
شکوفه‌های سادة درخت شب
حبابها:
شکوفه‌های پاک آب رود
مرا شکوفه: اشک تلخ درد.

10)
روز
-
بی آفتاب -
بیمار است.
شب بی کهکشان، ستاره و ماه
جنگل بی پرنده و برگ است.
من چه بی برگ مانده‌ام بی تو.

11)
من نوشتم از راست
تو نوشتی از چپ
وسط سطر رسیدیم به هم.

12)
ترا با سنگها رازی است.
گناهی نیست،
دل سنگین اگر با سنگ، همراز است.

12
تشنه را آبی و
مرد خسته را خوابی
می‌کند سیراب.
تشنه جان و خسته دل، آیا
تا قیامت تشنه خواهد ماند؟
خسته خواهد رفت؟

13)
مُشت در جیب
گرچه در تلاشی، ای غبار!
تا تمام باد و خاک را
در مدار گردباد آوری!
با نم بهار
تازه می‌شود هوای دشت
زیر طاق نصرت کمان رنگ رنگ.

14)
باید که مرد،
مرد باشد
آتشفشان درد، ولی سرد.
اینک پُرم ز گریه،
نمی‌بارم

16)
گوشم پُر از افسانة تکرار قدیم است
قهرم دگر از سبزپری‌ها
از زردپری‌ها
نقّال نویی خواهم و نقلی نشنیده
از سرخ پری‌ها.

17)
یک قطره از قبیلة باران
با مرغ تشنه گفت:
سیراب باد مزرعة تنگ سینه ات!

 

محمد زهری

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۰ توسط مهدی فر زه |

شبی از شبها :

گل شب بو

خورجین پر بو را نگشود

که زمستان

-ازکوهستان-

چارنعل آمده بود.

 

شبی از شبها :

یاد من

-پاورچین پاورچین-

از در خانه برون رفت.

وندانستم کی باز آمد

وکجا بود

آنقدر بو بردم

که تنش بوی دلاویز ترا با خود داشت.

 

شبی از شبها :

به تماشا بنشین

تیر چالاک شهابی را

که در انبانه ی شب گم گردد.

و به یاد آرکه ما نیز شبی

-یاروزی-

این چنین در قدم مرگ فرو می افتیم.

 

 

شبی از شبها :

تو مرا گفتی

"شب باش"

من که شب بودم و

شب هستم و

شب خواهم بود

شبِ شب گشتم.

به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی .

 

 

محمد زُهَری

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر