" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب  مهدی   فر زه
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ توسط مهدی فر زه |





افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو
-«آن افسانه گوي شهر سنگستان،
به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»
سفر كرده‌ست
شفق مي‌گفت:
«من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،
ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

سپيدار كهن پرسيد:
- «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»
صنوبر گفت:
- «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،
پيرامون او برخاست
كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»
سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد
سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،
آرام و غمگين خواند:
-«دريغ از آن سخن سالار
كه جان فرسود، از بس گفت تنها
درد دل با غار... !»
توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد
صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،
همچون ابر،
رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

گل سرخ شفق پژمرد،
گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد
صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد
(چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:
-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد
كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را
زان خواب جاوديي برانگيزد.»

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب
پرده سنگين تاريكي، فراموشي
پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

سراسر بهت و خاموشي
پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

هنوز اما، شباهنگام
شباهنگان گواهانند
كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان
بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار
«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»

فریدون مشیری

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو -«آن افسانه گوي شهر سنگستان، به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو» سفر كرده‌ست شفق مي‌گفت: «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ، ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.» سپيدار كهن پرسيد: - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟» صنوبر گفت: - «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست، پيرامون او برخاست كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!» سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد. پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق، آرام و غمگين خواند: -«دريغ از آن سخن سالار كه جان فرسود، از بس گفت تنها درد دل با غار... !» توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه، همچون ابر، رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد! گل سرخ شفق پژمرد، گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست: -«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را زان خواب جاوديي برانگيزد.» پس از آن، شب فرو افتاد و با شب پرده سنگين تاريكي، فراموشي پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند سراسر بهت و خاموشي پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي هنوز اما، شباهنگام شباهنگان گواهانند كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان بسان جويباري جاودان جاري‌ست... مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار «كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!» فریدون مشیری
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر