بخش 2
البته حسنک در سفری به مصر نزد خليفهی فاطمی مصر رفته و گويا از خليفهی مصری خلعتی هم گرفته است. اما قضيه با قلدری محمود فيصله میيابد، اما آتشی میشود و زير خاکستر فتنهاندوزان میماند. بعد از محمود، ميان دو پسرش مسعود و محمد جنگ درمیگيرد و حسنک از بخت بد، طرف محمد را میگيرد، حتا مسعود برايش پيغام میفرستد که محمد را رها کن و با ما باش تا قدر بينی و در وزارتت ابقا گردی. اما حسنک اهل دودوزه بازی سياسی نيست، دل و زبانش يکی است، نه مثل بسياری از اعاظم وقت که ظاهراً با محمد بودند اما درخفا به مسعود لبيک گفته بودند و با او مکاتبهها داشتند (و يکی ازعلل شکست محمد، غير از بیعرضگی خود او، وجود همين دارندههای دکانهای دو در بود) اما حسنک؟ آدمی است که نمیتواند هر سمت که باد میآيد به همان سمت خرمن به باد دهد، چون حقيقت و راستی را باور دارد، جواب پيغام مسعود را قدری درشت میدهد: که من با محمد بيعت کردهام و به بيعتم احترام میگذارم، اگر تو سلطان شدی، حسنک را بر دار کن! (که تو را لبيک نگفته است) از بخت نابسامان؛ مسعود پيروز میشود. حالا میتواند بدون دوز و کلک، حسنک را بکشد، اما حاکمان ستمکار هيچگاه روراست نيستند، به جای اينکه بیدروغ و فريب کار کنند، ريا میورزند و دروغ را راست وانمود میکنند. حسنک را میکشد، اما پيش از کشتن برايش پيغام میفرستد که: تو گفتی اگر شاه بشوم، تو را به دار بزنم، من طالب مرگ تو نيستم، ولی خليفه از بغداد پيک فرستاده است که حسنک قرمطی را بايد بردار کنی تا منبعد کسی جرئت نکند از خليفهی مصر خلعت بگيرد! درصورتیکه شايد خليفه حسنک را فراموش کرده بود و در اين مورد پيغامی هم نفرستاده بود. يعنی مثل اکثر حاکمان ستمگر دروغزن، مسعود میکشد اما به پای ديگری مینويسد. به نگاه ابوالفضل بيهقی برگرديم و ببينيم چقدر به حقيقت ارج مینهد، مینويسد: «از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زندهاند، در گوشهای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی، چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار (يعنی در قيامت، خود او جواب کارهايش را بايد بدهد) و ما را با آن کار نيست ـ هرچند مرا از وی بد آيد ـ به هيچ حال، چه عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر وی ببايد رفت.» (چقدر منطقی؟ از بوسهل به بيهقی بدیها رسيده است، اما مثل خالهزنکها پشت سر مرده بد نمیگويد، چون عقيده دارد اگر حرف بزند در آن دنيا گرفتار میشود. يعنی مرگ را مثل رگ گردن، به خود نزديک میداند ـ که مؤمن واقعی جز اين نيست.) اما به دو نکتهی ديگر اشاره کنم و فعلاً حرف را تمام نمايم، مسعود تنها جان حسنک را نمیگيرد، به بازماندگانش هم ستم میکند. يعنی پيش از کشتن اموال مرد را در روز روشن و برابر چشم بسياری، میدزدد و مضحک اينکه کلاه شرعی بر اين چپاول خود میگذارد، از قول بيهقی بخوانيم: ـ «و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضياع حسنک را بهجمله از جهت سلطان و يک يک ضياع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سيم که معين کرده بودند بستد و آن کسان گواهی نبشتند، و حاکم سجل کرد در مجلس و ديگر قضات نيز، علی الرسم فی امثالها.» (دقت میکنيد؟ سيم را معين کرده بودند، يعنی خود مسعود يا طرفدارانش و بعد: علی الرسم فی امثالها، يعنی طبق رسم هميشهای که در چنين مواردی هست، يعنی مال مردم را به ميل و قيمت خودخواسته میگرفتهاند و...) و آن روز و آن شب تدبير بردار كردن حسنك در پيش گرفتند و دو مرد پيك راست كردند ـ يعني آماده كردند نه اين كه پيكي از بغداد آمده باشد ـ با جامه ي پيكان يعني لباس پيك ها را به آن دو نفر پوشاندند ـ كه از بغداد آمده اند و نامه خليفه آورده كه حسنك قرمطي را بردار بايد كرد و به سنگ بايد كشت تا بار ديگر بر رغم خلفا هيچ كس خلعت مصري نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد.«
هم نامه ي خليفه جعلي بود ، هم پيك ها ساختگي بود چرا كه هيچ پيكي از بغداد نيامده بود و اساساً خليفه ي بغداد در پي قضيه نبود اين هاي و هو از آن مسعود غزنوي بود كه از حسنك رعبي در دل داشت و اين رعب از دل او زدوده نمي گرديد.

