بخش 3
و حسنك را به پاي دار آوردند ، نعود بالله من قضاءالسوء ـ پناه مي بريم به خداوند ازاتفاق بد ـ و پيكان را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده اند ، و قرآن خوانان قرآن مي خواندند . حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كن ، وي دست اندر زيركرد و» ازاربند « ـ بند شلوار ـ استوار كرد و پايچه هاي ازار را ببست و جبه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار ، و برهنه با » ازار« بايستاد و دست ها در هم زده ، تني چون سيم سفيد و رويي چون صدهزار نگار ، و همه ي خلق به درد مي گريستند ، خود روي پوش آهني ، بياوردند عمداً تنگ ؛ چنان كه روي سرش را نپوشيدي ، و آواز دادند كه سر و رويش را بپوشانيد تا از سنگ تباه نشود كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه ، و حسنك را همچنان مي داشتند و او لب مي جنبانيد و چيزي مي خواند ، تا خود فراخ تر آوردند .پس از آن كه خود فراخ تر آوردند ، سرو روي او را بدان بپوشانيدند ، پس آواز دادند كه بدو ، دم نزد ، و از ايشان نينديشيد ، هر كس ـ همه كس ـ گفتند : » شرم نداريد ؟ مرد را كه مي بكشيد به دار بريد .« و خواست كه شوري بزرگ بپا شود و سواران سوي عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند بر مركبي كه هرگز ننشسته بود ، و جلادش استوار ببست و رَسَن ها فرود آورد و آواز دادند كه سنگ دهيد ـ يعني حسنك را سنگ بزنيد ـ هيچ كس دست به سنگ نمي كرد و همه زار زار مي گريستند . خاصه نشابوريان ، پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند ، و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افكنده بود و خبه ـ خفه ـ كردند .«
دشمنان حسنك مي خواهند او را ترور شخصيت كنند و به او فرمان دويدن مي دهند ، حسنك » از ايشان نينديشيد ، افكار خردمندان ناظر براين كار اعتراض مي كنند و آنجايي كه عاملين بردار كردن از مردم عوام مي خواهند حسنك را » رجم «كنند كسي دست به چنين كاري نمي آزد ، مگر مشتي رند كه سيمشان مي دهند آنها هم حسنك را سنگ مي زنند ، اين مشتي رند ، در همه ي نهانگاه ها و پيداگاه هاي تاريخ به هر بهانه و در هر وضعيت زيستي حضور دارند .اين مشتي رند ، همان عمله و اكره تمام روزگارانند و حاضر به يراق براي سنگ زدن به اندام حسنك ها به وقت بردار كردن ، صاحبان حرفي مشمئز كننده و به دور از خصلت انساني و ايماني مشتي گوش به مشت زرستان كه حتا برفرزند و برادر و خودي ترحمي ندارند ـ كار آنها سنگ زدن است و در مقابل اين گروه نيشابوريان يعني افكار عمومي اند كه »زارزار مي گريستند. « پس حسنك مقبول طبع مردم خواص صرفاً نبود ، حسنك قهرمان مردم نبود اما در دل مردم جاي داشت كه در مرگش از چشم مردم اشك جاري شد و حرف آخر بيهقي اين كه » :او رفت و اين قوم كه مكر ساخته بودند نيز برفتند. «ويا پای دار؛ وقتی به مردم تماشاچی میگويند: سنگ بزنيد، کسی سنگ نمیزند و همه گريه میکنند، اوباش و اراذل را پول میدهند که سنگ بزنند (تا بگويند مردم چنان از حسنک متنفر بودند که بدون احساس ناراحتی او را سنگسار کردند و مسلم اين دوز و کلکها، از ترس طغيان و شورش مردم صورت میگرفت.) برای همين مجبور به حفظ ظواهر بودند. مثلاً وانمود میکنند که سر حسنک را خليفه خواسته است و بايد برای او سر را به بغداد بفرستند. اما بيهقی فاش میکند بوسهل برای فرونشاندن و ارضای آنهمه نفرت جهنمی خود، سر حسنک را در تشتی سرپوشيده وسط مهمانان خود مینهد و میگويد: نوباوهای است، از آن بايد ميل کنيد، يعنی ميوهای است نوبرانه و چون سرپوش را برمیدارند درمیيابند سر حسنک است! و بيهقی مینويسد: چون سر حسنک را بديديم همگان متحير شديم و من از حال بشدم (تحير ندارد؟ چگونه آدمی از ابليس شرورتر میشود؟ يا حرف برتولت برشت درست درنمیآيد که: میتوانند تا فردا، از تو جلادی بسازند؟)
نکتهی آخر، ظرفيت زنی است که آزادهمردی چون حسنک را زائيده و بزرگ کرده، از نگاه بيهقی بنگريم: «و حسنک قريب هفت سال بر دار بماند چنانکه پایهايش همه فروتراشيد و خشک شد... و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دوسه ماه ازو اين حديث نهان داشتند، چون بشنيد جزعی نکرد چنانکه زنان بکنند، بلکه بگريست به درد چنان که حاضران از درد وی خون گريستند، پس گفت: بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهی چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود، آن جهان»
چون مادر حسنک نيز مثل ما اعتقاد داشت «آنان که در راه خدا کشته میشوند، نزد خدای خود زندهاند و از جانب او روزی میخورند.»

