" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب  مهدی   فر زه
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ توسط مهدی فر زه |



ماه می تابد، رود است آرام،
بر سر شاخة «اوجا»، «تیرنگ»
دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش»
کار شب پا نه هنوز است تمام.
* * *
می دمد گاه به شاخ
گاه می کوبد بر طبل به چوب،
وندر آن تیرگی وحشتزا،
نه صدایی است به جز این، کز اوست
هول غالب، همه چیزی مغلوب.
می رود دوکی، این هیکل اوست.
می رمد سایه ای، این است گُراز.
خواب آلوده، به چشمان خسته،
هر دمی با خود می گوید باز:
«چه شب موذی و گرمیّ و دراز
تازه مرده ست زنم،
گرْسِنه مانده دو تایی بچه هام،
نیست در «کپّه»ی ما مشت برنج،
بکنم با چه زبانشان آرام؟»
باز می کوبد او بر سر طبل،
در هوایی به مِه اندود شده،
گرد مهتاب بر آن بنشسته،
وز همه رهگذر جنگل و روی آیش
می پرد پشّه و پشّه ست که دسته بسته.
مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ
می دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.
هر چه، در دیدة او ناهنجار،
هر چه اش در بر، سخت و سنگین.

لیک فکریش به سر می گذرد،
همچو مرغی که بگیرد پرواز،
هوس دانه اش از جا برده،
می دهد سوی بچه هاش آواز.
مثل این است به او می گویند:
«بچّه های تو دو تایی ناخوش،
دست در دست تب و گرسِنگی داده به جا می سوزند.
آن دو بی مادر و تنها شده اند،
مرد!
برو آنجا به سراغ آنها
در کجا خوابیده،
به کجا یا شده اند... »

بچّة «بینجگر» از زخم پشه
بر نی آرامیده،
پس از آنی که ز بس مادر را
یاد آورده به دل، خوابیده.
پـِک و پـِک سوزد آنجا «کـَلِه سی»
بویی از پیه می آید به دماغ.
در دل در هم و بر هم شده، مَه
کورسویی ست ز یک مرده چراغ.
هست جولان پشه،
هست پرواز ضعیف شبتاب.

چه شب موذیی و طولانی!
نیست از هیچ کسی آوایی.
مرده و افسرده همه چیز که هست،
نیست دیگر خبر از دنیایی.
ده از او دور و کسی گر آنجاست،
همچو او زندگیش می گذرد:
خود او در آیش
و زن او به «نِپار»ی تنهاست.

«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می زند او
سگ خود را به بر خود. دالنگ!
می زند دور صدایش ؛ خوکی
می جهد، گویی از سنگ به سنگ،
یا به تابندگیِ چشمش همچون دو گل آتش سرخ،
یک درنده ست که می پاید و کرده ست درنگ.

نه کسیّ و نه سگی همدم او
بینجگر بی ثمر آنجا تنها
چون دگر همکاران.
تن او لخت و «شماله» در دست.
می رود، بازمی آید، چه بس افتاده به بیم،
دودناکی به شب وحشتزا
می کند هیکل او را ترسیم.

طبل می کوبد و در شاخ دمان
به سوی راه دگر می گذرد.
مرده در گور گرفته ست تکان، پنداری،
جَسته یا زنده ای از زندگی خود که شما ساخته اید.

نفرت و بیزاری،
می گریزد این دم
که به گوری بتپد
یا در امّیدی

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر