کوشش حافظ برای تصویر هنری اجتماع
نقیضین در ساخت ِ جامعه، و نشان دادن اینکه یکی از دو سوی این تناقض را عنصری از
عناصر مذهب تشکیل می دهد، بازگشتش به جنبه ی سیاسی شعر اوست. شعر حافظ، در تاریخ
ادبیات ایران، ضمنا، سیاسی ترین شعرهاست. حتما خوانندگان مقام شعر را در حد منظومات
سیاسی بعضی از گویندگان قدیم و جدید پایین نخواهند آورد.
اما
چرا این شعر سیاسی، طنز خویش را همواره به عنصری از عناصر مذهب گره می زند زیرا
حکومت عصر قدرت خویش را به مذهب و عناصر اعتقادی مردم گره زده است و در عمل بیش از
حکومت های دیگر از زبان مذهب و از نیروی اعتقاد مردم می خواهد به نفع خویش استفاده
کند. این یک واقعیت انکار ناپذیر است که حاکمیت، در طول تاریخ ایران، همواره
حاکمیت مذهبی بوده است:«الملک و الدین توامان» از گفته های عصر ساسانی است ولی
شاید کهن تر از عصر ساسانی نیز سابقه داشته باشد. همواره حکومتها، متکی به روحانیت
بوده اند حتی لامذهب ترین حکام، باز، برای ادامه ی قدرت خویش به گونه ای به مذهب و
روحانیت باج می داده اند، اما در سرزمینی که همواره حکومت ومذهب «تومان» بوده اند،
در بعضی از ادوار بنابر دلایل مختلف، بعضی از حکام تکیه و تاکید بیشتری بر مذهب داشته
اند. تصور من برآن است که عصر حافظ، بویژه روزگار امیر مبارزالدین، یکی از نمونه
های برجسته ی این ویژگی در تاریخ ایران است: اوج بهره وری حاکمیت از نیروی تعصب
مذهبی برای ایجاد فشار و سرکوب نیروهای مختلف. طبیعی است که در چنین شرایط تاریخی
یی طنز شاعر که ناظر بر تناقض های داخل نظام اجتماعی و سیاسی و ساختار حکومت است،
متوجه اهرم قدرت عصر که همانا مذهب است، می شود.
استفاده
ی حافظ از سنت ِ شعرهای مُغانه و ادبیات ملامتی گویندگان ِ قبل از خویش، و بویژه
سنایی، خود از سرچشمه های اصلی توانایی او در خلق این فضای هنری است. شاید در این
قلمرو، سنایی را بتوانیم مؤسس و بنیادگذار به حساب آوریم. بیهوده نیست اگر او را
«آدم» شعر فارسی خوانده اند.
این که می گویند، و گویا در اصل، سخن بودلر است که «هر هنری از گناه سرچشمه می گیرد» (1) به نظر من معنایی جز این ندارد که توفیق هر اثر هنری بستگی دارد به میزان تجاوزش به حریم تابوهای یک جامعه. در مورد طنز هم، که گونه ای از هنر است، می توان گفت که عمق آن و یا استمرار و ارزش آن وابسته به میزان تجاوزی است که به حریم تابوها دارد. تابو را در معنی عام آن به کار می برم که شامل هر نوع مفهوم «مسلط» یا «مقدس» در محیط اجتماعی باشد، بویژه از این دیدگاه که می تواند مورد سوء استفاده ی حاکمیت و قدرتها قرار گیرد و جامعه را از سیر تکاملی باز دارد. مثلا « صومعه» یک مفهوم مسلط و مقدس است. «خانقاه» در عصر حافظ یک مفهوم مسلط و مقدس است. سکس یک امر مسلط است که در شرق حالت تابو دارد. هر قدر تجاوز طنز، به حریم این تابوها بیشتر باشد، نفوذش و استمرارش بیشتر است .
مقایسه کنید عبید و سوزنی و حافظ را.
سوزنی تجاوزی که دارد تجاوز به حریم واژگان سکس است یا به حریم چیزی که آن را
«ناموس» خوانده اند. شاید به جای تابو اصلا بشود ناموس را به کار برد. لغتا هم
معنایی شبیه به همین دارد . مسلما در مشرق زمین، بویژه در قدیم، مردم به مسئله ی
ناموس اهمیت بسیار می داده اند، سوزنی اساس کار خود را بر حمله یا اعتراض و تجاوز
به قلمرو ناموس اشخاص قرار داده است. از مادر و خواهر و زن شخص مورد هجو، با
کلماتی و اوصافی سخن گفته است که در حقیقت آن تابو یا آن ناموس مورد تجاوز شعر وی
واقع شده است. اما حافظ هرگز چنین کاری نکرده است. حافظ تابوهای دیگری را مورد
هجوم قرار داده است: صومعه را، خانقاه را محتسب و شحنه را و عبید حدّ فاصل سوزنی و
حافظ است. با این تفاوت که عبید در مقایسه ی با سوزنی با «نوع» سروکار دارد و نه
با شخص و به همین دلیل هنرش استمرار دارد. اما تفاوتی که به لحاظ اسلوب با سوزنی
دارد، این است که کار او طنز است و کار سوزنی هجو، و به لحاظ نوع تابوها، تفاوت او
با حافظ در این است که حافظ در دایره ی تابوهای خاصی شبکه ی طنز خود را گسترش می
دهد، تابوهایی که مردم زمانه نسبت به آنها همان حالت آمبیوالانس را احساس می کنند
و شاید هم انسان درتاریخ این آمبیوالانس را نسبت به آنها دارد، بویژه که مفاهیم
اساطیری و رمزی آنها در حال تحول مداوم است.
افلاطون
گفته است: در کمدی، روح آمیزه ای از رنج و لذت را تجربه می کند. در طنز حافظ نیز
وضع چنین است. آنجا که شعر او لحن طنز به خود می گیرد، آمیزه ای از لذت و رنج است
که ما را در خود فرو میبرد:
صوفیان واستدند از گرو ِ می همه رَخت
دلق
ما بود که در خانه ی خمّار بماند
داشتم
دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه
رهن ِ می و مطرب شد و زنار بماند
*
نقد
صوفی نه همین صافی بی غش باشد
ای
بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
*
وقتی
خواننده ای اهل آشنا در این بیت خاقانی که می گوید:
از
اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
زیر
پی پیلش بین شهمات شده نعمان
تامل کند، هرقدر درکار هنر مدعی باشد،
احساس نوعی شگفتی و تعجب به او دست می دهد که شاعر به تناسب موضوع مورد نیازش، چه
شبکه ی گسترده ای از زندگی و شطرنج و اسطوره را، یک مرتبه در چنین فضای محدودی، به
هم نزدیک کرده است. به راستی کیمیا کاری است. در حد اعجاز است. ما از او در شگفت
می شویم. و در آن هنگام که خیام می گوید:
«جامی
است که عقل آفرین می زندش» ، به آخر رباعی که رسیدیم نه از کار شاعر، بلکه با او،
به همراه او حالت شگفتی به ما دست می دهد که این چه تجربه ای است، این چه لحظه ای
است؟ ولی در مورد حافظ شما هر دو کار را در یک زمان انجام می دهید: هم از او تعجب
می کنید و هم با او:
من
که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ
این
زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
و
این همان چیزی است که هگل در مورد کمدی گفته است: عالی ترین نوع کمدی آن است که
تماشاگر به جای اینکه به بازیگر خنده کند با او خنده کند.
--------------------
این
مقاله از سایت ماهور برداشته شده است.

