نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۸ توسط مهدی فر زه |
دشت ها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه، مزرعه ی دلها را
علف ِ كين، پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم ِ شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
« تابستان 57»
حميد مصدق

