برف، پراکنده ؛ در اینجاست
دورتر، می بارد به چپ
کمی دورترک، می بارد به راست
نقاش چیره دست زمستان
نقاشی ِسپید قلم را کشیده است
از کاج و سرو ِ خَم و...
باغ ِ درخزان
بر گُلان ِ سپید و سیاه
گرده افشانی کند خاکستری
گویی از خرمنی ببارد کاه
برگان پا به بند
بر شاخه های لخت
گویی پرندگانند
برشاخه های کاج ِ بلندی ، تهی و سیاه
کز کرده اند ، پرنده های زغالی
مبهوت ِ چهر ِ ماه
برفِ برفک گونه بارد ذرّه شار
چکه آذین شاخه ها و بند ها
برکه ها و خاک ها شد برف خوار
پرندگان، همه کوچیدند
تنها، شکسته بالی از آنان ماند.
سیاهی زمستان، او را فسرد، هرچند.
برف ؛ ناگه گیر و ناهنگام بود
کودکان را شادمانی ها فزود
خواب را از چشم بیداران زدود
آرامشی زمستانی ست
شعله ها ، امّا ، هرجا
مجمع ِ پریشانی ست
بید از سرما می لرزید
ابر، تن پوشی از مِه
بر تن او پوشید
دانه های برف، ضربدروار
می خورد به شیشه ی خودرو
کمانه می کند هربار؛ انگار
نارون ها که تهی ست
قفس برگ چناران شد
جای مرغان چه تهی ست
آبی و ژرف ست ؛ آسمان
پشنگی از برف ؛ بارد از درختان
گاه و بیگه ؛ به ناگهان
در لختی چنار
شش لانه ی کلاغ
فریاد قار قار
پیشنهاد :
می اندیشم
که... می شود واژه مثلث را هم ؛ به معنای سه گانی به کار برد. واژه مثلث
واژه ای عربی اما متداول و همه دریاب ست.
اگر هر مصرع سه گانی را یک ضلع فرض کنیم هر زاویه آن را می توان قافیه دانست
و انواع گوناگون متساوی الاضلاع ؛ متساوی
الساقین ؛ را می شود تصور کرد

