نوشته شده در تاريخ جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ توسط مهدی فر زه |
شب است
شبی تاریک و درد آلود و خاموش است
زبان آدمی از یاد انسان ها فراموش است
و جز توفان که می کوبد پلاس تیره ی خود را
صدایی بر نمی آید
چرا اما صدایی هست
چرا اما چراغی هست
آنک، ز دورا دور می بینم
در آن کاخی که بر سر بیرقی اسپید افراشته از دود
چراغان بسی پرتو فشان گیسو فروهشته ند بر دامان
چرا اما صدایی هست
صدای غرش دیوانه وار دیوها
صدای پتک ها ، زنجیر ها
ندای مردی اندر خواب غران
ز نجوای زنی در خواب گریان
ز نجوایی که می گوید:
-"همه روزم به بیکاری گذشت اندر جوار کارفرما
چنین گویند
و من جاوید بیکارم و من سستی گرفتارم که کارم نیز بیکاریست...!
و گرچه روزی از بهرم چو صدها روز سنگین است
ولیکن باز من ، همان ناکارگر
ولیکن باز من ، همان ناکارگر..."
1352
مهدي فرزه ( ميم . مژده رسان)

