نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ توسط مهدی فر زه |
شب مثل کاج گشوده ست بال و پر
در کلبه ی محقّر و تاریک بیوه زن
اطفال بی پدر غنوده ولی مادر
تن نهفته در جدار رختخواب
بنشسته بی قرار
بر حصیر پنجره چشمان او
می کند هر دَم ستاره جابجا
که زند سو
می زند اندر دلش دودی اجاق
فکر او را بسته در بن بست خویش
نقشه ها وا کرده اندر چشمِ جان
خفته اما در دُخان
رُخ فشرد اندر میان بالشی
از شِکنج موی خود آزرده بود
سر نهاد اندر جدار رختخواب
گویی اندر باد و توفان خفته بود
فکر می کرد ،
پهلو به پهلو ، دلخراب
فکرها رفته درهم و مغشوش
فکر قرض و لباس و کار و کتاب
فکر این مرگ ِ سخت نامفهوم
فکر آینده ضربه ای ؛ ضربه
فکر آینده ضربه ای ؛ ضربه...
مهدي فرزه . ميم. مژده رسان

