نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۶ توسط مهدی فر زه |
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد .
با شب خلوت به خانه می روم .
گله ای کوچک از سگها بر لاشة سیاه خیابان می دوند .
خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامها شان را می شوید .
من او را به جای همه بر می گزینم ،
و او می داند که من راست می گویم .
او همه را به جای من بر می گزیند ،
و من می دانم که همه دروغ می گویند .
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل برگزینندة دروغها .
صدای گامهای سکوت را می شنوم .
خلوتها از با همیِ سگها به دروغ و درندگی- بهترند .
سکوت گریه کرد دیشب ،
سکوت به خانه ام آمد ،
سکوت سر زنشم داد ،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.
چشمانم را اشک پر کرده است.
مهدی اخوان ثالث (م. امید)

